صدرالدین شیرازی (ملاصدرا ـ صدرالمتالهین)

تهيه وتنظيم توسط حجّة الاسلام حاج سيدمحمدباقري پور

درمؤسسه فرهنگي هدي رايانه

http://hodarayaneh.org

سايت هدي بلاگ

http://hodablog.net

 

صدرالدين محمد شيرازي

لقب: ملاصدرا

تاريخ تولد: روز نهم جمادي الاول سال 980 هـ.ق( يابه قولي سال 979 هـ.ق)

محل تولد: شيراز

نام پدر: ميرزا ابراهيم شيرازي

مكان زندگي: شيراز - اصفهان - قريه كهك درسي كيلومتري قم

تاريخ وفات: سال 1050 هـ.ق

محل دفن: بصره

صدرالدين محمد شيرازي معروف به ملاصدرا در روز نهم جمادي الاولي سال 980 هـ.ق (يابه قولي سال979 هـ.ق) در شيراز متولد شد نام پدر وي ميرزا ابراهيم شيرازي بود. ملاصدرا در شيراز ، اصفهان و قريه كهك زندگي كرد و درسال 1050 هـ.ق دربصره وفات كرد و در همانجا به خاك سپرده شد. دليل معروفيت او اين است كه يكي از بزرگترين فلاسفه بزرگ دوره صفويه مي باشد.

خلاصه:

ازگذشته هاي دور دركشور عزيز ، ايران دانشمنداني بزرگ قدير افراشته اند كه هرچه روزگار بگذرد نام آنها بزرگتر وبرعظمت آنها افزوده تر خواهد شد. ازجمله اين بزرگان به صدرالقئالهين معروف به ملاصدرا مي باشد كه در علوم الهي و فلسفه ماوراء الطبيعه مقام بلندي را دارا است و آراء و نظريه هاي فلسفي او مورد توجه محققان است.

تولد و زندگي: ملاصدرا(صدرالدين محمد بن ابراهيم القواي شيرازي در روز نهم ماه جمادي الاولي سال 980 هجري قمري(يا به قولي 979 هـ.ق) در شيراز به دنيا آمد.

پدر ايشان ميرزا ابراهيم شيرازي از اشراف شيراز بوده و گويا سمت وزارتي داشته است. دوره هاي زندگي: زندگي ملاصدرا به سه دوره آموزش و تحصيل، دوره رياضات و مجاهدات نفساني و دوره تاليف و تعليم و تربيت تقسيم مي شود.

ملاصدرا تحصيلات مقدماتي را در شيراز گذراند و براي ادامه تحصيلات به شهر اصفهان كه درآنروز آوازه اي داشت رفت و درآنجا از محضر اساتيدي همچون شيخ بهائي ، ميرفندرسكي و ميرداماد بهره برد.

زندگي ملاصدرا: صدرالدين شيرازي درشهر خود شيراز علوم مقدماتي را با شور و شوق فراگرفت و دوران كودكي خود را در شيراز گذراند. سپس در 21 سالگي راهي قزوين گرديد و در بين راه مدت دوسال دركاشان بهادامه تحصيل پرداخت. وي در قزوين از محضر شيخ بهائي و ميرداماد بهره ها برد. وي چهارسال در قزوين بود سپس درسال 1006 كه اصفهان پايتخت شد به اصفهان رفته و شش سال ديگر نيز درآنجا گذراند.

وي درسال 1012 كه 32 ساله بود به شيراز بازگشت و دوسه سالي درآنجا ماندو بعداز آن به كاشان رفته و به تدريس پرداخت. پس از آن دوباره به شيراز بازگشت و برخي از كتابهاي او در اين ايام تصنيف گرديد.

صدرالدين درسال 1021 هم درشيراز و هم در قم بوده است و در سال 1029 هم در قم بوده است.

درسال 1024 امام قلي خان مدرسه با شكوه دوره پدر را به اتمام رساند و از صدرالدين براي تدريس دراين مدرسه دعوت به عمل آورد و ملاصدرا نيز اين دعوت را قبول كرده و مدت چندسال در شيراز گذراند.

پس از آن ملاصدرا دوباره رهسپار قم گرديد تا درآن محل با فراغت بال كار خود راتدريس و تاليف و تصنيف دنبال كند. وي در قم در مدرسه آستانه تدريس مي كرد.

درمدت اقامت خود در قم چندين بار به كاشان مسافرت كرد و گاهي نيز از كاشان به اصفهان مي رفته است.

صدرالدين براي اينكه آرامش بيشتري داشته باشد از قم به حوالي آن قريه كهك پناه برد و در آنجا به رياضات سخت شرعي پرداخت و در اينجا بود كه اسفار اربعه خود را نوشت . او شاگردان خود را نيز دراين سفر به همراه خود داشت ودرآنجا نيز تدريس مي كرد.

صدرالدين مدت 12 سال درقم و حوالي آن يعني كهك بود و پس از آن به دعوت امام قلي خان به وطن خود شيراز بازگشت و مانند سابق درمدرسه خان به تدريس اشتغال ورزيد.

بازگشت وي به شيراز در حدودسال 1040 بوده و او در اوج شهرت قرار داشت وي با فراغت بال و به دور از هرگونه ناراحتي فكري و دغدغه زندگي درشهر خود زندگي علمي خود را ازسر مي گيرد و بعضي از آثار علمي او در معقول و منقول هم يادگار دهه آخر عمر او در شيراز است.

ملاصدرا بعداز مدتي به علت كنيه جاهلان زندگي در اصفهان را رها كرده و درمكان دور افتاده اي به نام قريه كهك درنزديكي قم سكني گزيد. وي مدت 9 يا 11 سال دراين مكان به تفكر و تاليف پرداخت و بعداز اينكه الله وردي خان در شيراز مدرسه جديدي را بناكرد بنابه درخواست شاه عباسي به شيراز برگشت و بناي تعليم را گذاشت . در طولي چندين سالي كه دراين مدرسه جديد بود شاگردان زيادي را پرورش دادكه از جمله آنها به محمدبن مرتضي ، مولي عبدالرزاق ابن الحسين اللواهيجي، شيخ حسين تنكابني، و... مي توان اشاره كرد.

مواد فكري: وي در اواخر دوره اول زندگي علمي خود اين معني را دريافته است كه نبايد طريق وصول به حقايق علمي را به تفكر خشك و خالي كه سبك سير علمي مشائين است اختصاص داد و بلكه شعور و ادراك انساني كه مايه و پايه افكار كلي فلسفي است چنانكه محصولي به نام تفكر و انديشه از راه قيامات منطقي بار مي دهد نمونه هاي ديگري نيز به نام كشف و شهود و به نام وحي از خود بيرون مي دهد.

شخصيت اخلاقي: وي از نظر اخلاقي ويژگيهايي داشته كه به موارد زير مي توان اشاره كرد:

1- گوشه گيري و ترك جاه و شهرت طلبي : وي تعلق خاطر به هرچيز و آلودگي به هرگونه مشاغل فكري و دلبستگي به امور مادي و شهرت و نام را از علل عمده انحرافات فكري شمرده وهرگونه قيد و تمايلات حاصل از محيط اجتماعي را كه موجب محدوديت نظر است را سد راه حقيقت دانسته و مكرر به اين قضيه تصريح كرده است.

2- فروتني و ترك خودبيني: وي با آنكه در بسياري از علوم متداول زبان خود زبردستي داشته و صاحب نظر بوده فلسفه را از اصل تغيير داده و آراء‌جديد وابتكاري از خود ابراز نموده و مي توان گفت هيچ گونه راي مشتركي با غير خود نداشته و همه آرائش اختصاصي بوده و تصانيف بسياري داشته است. باهمه اين شرايط و بزرگي ايشان برخلاف بسياري كه خود را گم مي كنند. نام هريك از دانشمندان قديم و معاصر خود را درهرموردي با كمال توقير و احترام يادكرده و حتي در مقام انتقاد از گفتارشان نهايت ادب را رعايت كرده و در كمتر جايي از خود نام مي برد.

روش تحقيق: روش تحقيق وي نقادي است وي نقاد آراء و عقايد است و پرومقلد هيچ دسته . هيچ شخصي نيست و با آنكه قلم بطلان روي هيچ فكري نكشيده و نام همه كس را با تجليل يادكرده ودرعين حال با محدوديتهاي فكري در هرموردي مبارزه مي نموده است.

روش فلسفي وي: فلسفه در مكتب ملاصدرا هم روح كهنه و فرسوده خود را به يك روح تازه نموده و هم مقدار قابل توجهي به بحثهاي فلسفي اضافه گرديد.

آثار ملاصدرا: وي تاليفات زيادي از خود به يادگار گذاشته كه در اكثر آنها روش مخصوص خود را كه توفيق ميان شرع و عقل مي باشد را تعقيب نمود. برخي از آثار او عبارتند از:‌حكمت متعاليه (اسفار اربعه) ، مبداء و معاد، شواهد ربوبيه - مشاعر در مباحث وجود حكمت عرشيه - رساله اتي و عاقل و معقول ،‌رساله در تصور و تصديق - رساله در حشر - رساله در تشخيص - تفسير سوره حمد - تفسير سوره بقره- تفسير آيه نور و چندين رساله وتاليفات ديگر.

اوضاع زمان ملاصدرا: دوره اي كه ملاصدرا مي زيست دوراني مهم از تاريخ ايران است . در اين دوره دين و سياست باهم آميزش پيدا كرد. ملاصدرا بيشتر عمر خود را در دوره شاه عباس كبير گذرانيده است.

در دوره اين پادشاه ايران از نظر داخلي ثبات خوبي را بدست آورد و فرهنگ ايراني ارتقاء زيادي پيد ا كرد. ايشان يكي از پادشاهان بوده كه او را همرديف شاهاني چون داريوش و انوشيروان قرار داده اند.

البته كل دوره صفوي از نظر اجتماعي و جريانات آن عهدنامناسبي بوده است(به استثناي چند پادشاه اول). و اگر نيك و بد اين عهد ( دوره صفوي) را در ترازوي سنجش بگذاريم،‌بديها برخوبيها مي چربد. دوره اي است كه از حيث نظامي خوب شروع شد و به وضعي بسيار بد پايان يافت عهدي است كه با ثروت و سروسامان كار آغاز شد و به غارت و تهي دستي و بي ساماني انجاميد.

البته درسالهايي كه ملاصدرا زندگي مي كرد آباداني و رواج گسترش ايران را شاهد مي باشيم. راههاي كاروان رو در داخل كشور ساخته شد و شهرها و آباديها و بناها و مدرسه ها و مسجدها و رباطهاي بسيار درهمه سوي ايران احداث گشت. دركارهاي هنري و صنعتي و معماري آنچنان پيشرفتي فراز آمد كه آن دوران را از ممتاز ترين زمانهاي تاريخ ايران ساخت.

ازنظر علوم اين دوره عهد انحطاط دانشهاي عقلي و انتقال آن به كشورهاي مجاور و وره ترقي و توسعه دانشهاي مذهبي دوازده امامي بوده است.

تاثيرات ملاصدرا در اوضاع زمان خود: ملاصدرا با فرانسيس بيكن و دكارت تقريبا در يك عصر مي زيسته است. وي زنده كننده فلسفه ايران بوده است و فكر او ازنوع افكار شرقي در ره اسلامي نيست بلكه از هرجهت موافق و مطابق با افكار مغرب است و اصول فلسفه اش بدون كم و كاست با افكار فلاسفه مشهور اروپا برابري دارد.

اين فيلسوف بزرگ برعليه هرگونه محدوديتهاي علمي و به خصوص بازنجيره هاي تقليد و تعبد و اسارتهاي فكري مبارزه نموده و با ضربتهاي خود ريشه عقول عشريه طوليه را از بيخ و بن بركنده و اصل و فرع فلسفه آنان را به باد فناداده است. وظيفه اي را كه پيشروان نهضت غرب در اروپا ادا كردند اين فيلسوف عاليقدر در كشور ما بهتر رواكرد و تحولي بنيادين و عظيم در فلسفه به وجود آورد. وي در حكمت مبحثهاي مهمي را يا ابداع كرد و يا اگر پيش از او بودند به كمال رسانيد و در نوشته هاي خود آورد. در انديشه او اري كه از دوران فعاليت نخستين دانايان معتزلي در پيوند دادن دين و فلسفه آغاز شده ودر تمام دوره اسلامي امتداد يافته بود به نتيجه رسيد.

وفات و مدفن: ملاصدرا هفت بار به سفر مكه رفت و درسفر هفتم بود كه در بصره وفات نمود و روح بلند آن مرحوم به عالم قدس متصل متصل گرديد و در همانجا دفن گرديد (سال 1050 هجري)

فعاليتهاي اجتماعي و سياسي ملاصدرا : ملاصدرا از نظر سياسي به گونه اي بوده كه هرگز سياست را دوست نداشته است و براي ارتباط علما با شاه يا اشتغال ايشان به سياست ارزشي قائل نبود.

آشتياني مي گويد كه ملاصدرا هرگز هيچ كس ازجمله شاهان صفوي را مدح نگفت و هميشه آناني را كه شاهان را براي سود مادي و قدرت دنيوي مدح مي گفتند سرزنش مي كرد.

ملاصدرا احياء كننده حكمت معظم شرقي بوده و نبوغ او در اينست كه توانست آن را به صورتي ملبس نمايد كه قبول و مقبول زماني كه درآن مي زيست قرار گيرد.

ملاصدرا درطول زندگي خود شاگردان خود را نه تنها درس فلسفه مي داد بلكه به آنها راه زندگي در جامعه را نيز مي آموخت و درخانه او براي ارشاد و راهنمايي تمامي مردم بازبود و روزي نبود كه خانه او از مردم خالي باشد و يا محل بحث و گفتگو نباشد.

ملاصدرا در هر شهر و روستايي كه مي رفت محيط خود را تحت تاثير قرار مي داد و در بسياري از مسائل اجتماعي زنان خود نقشي داشت.

ملاصدرا باتوجه به پايگاهي كه در جامعه داشت و نزديكي شاهان صفوي به وي آنها را تشويق به فعال نمودن فلسفه مور نظر خود مي كرد و در اين زمينه موفقيتهاي زيادي به دست آورد.

http://bafran.blogfa.com/post-265.aspx

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

محمد صدرالدین شیرازی، معروف به "ملاصدرا‌‌" یا "صدرالمتالهین‌" فیلسوف و متفکر بزرگ اسلامی در نهم ماه جمادی الاول سال 980 هجری قمری در خانه ابراهیم امین التجار که دارای وضع مالی مناسبی بود، دیده به جهان گشود. در همان دوران طفولیت استعداد او آشکار گردید.

ملاصدرا دانشمندی بود شیعه مذهب و در مذهب شیعه دارای تعصب ولی تعصب او از معرفت سرچشمه می‌گرفت نه از جهالت و چون دانشمند بود وقتی می‌فهمید که دانشمندان مغرب یعنی کشورهای غربی اسلام از مصر گرفته‌ تا اندلس یا اسپانیا چیزی می‌گوید که قابل قبول است آنها را می‌پذیرفت.

حکمت ملاصدرا

وجود در حکمت ملاصدرا قائمه‌ایست که همه چیز بر آن استوار است. اگر کسی بفهمد که در حکمت ملاصدرا وجود چه معنی دارد، فهم حکمت او برایش آسان می‌شود و هر‌گاه نتواند بفهمد در حکمت الهی ملاصدرا وجود چه می‌باشد، ممکن است که فلسفه او را ادراک ننماید.

وجود در فلسفه ملاصدرا مانند اثیر است در فلسفه سقلاطونی‌ها (فلاسفه قرون وسطا در اروپا) که بدان وسیله همه چیز را بیان می‌کردند.

استقص میرداماد هم شبیه است به وجود در حکمت الهی ملاصدرا و میرداماد همه‌چیز را بوسیله استقص جواب می‌داد همانگونه که پیروان مکتب اشراق نیز همه چیز را بوسیله نور توضیح می‌دادند و هستی و انعکاس نور‌ها می‌دانستند.

وجود در حکمت صدرالمتالهین با هستی فرق دارد در صورتی که باری نظر بین معنای وجود و هستی فرقی موجود نیست. اما در فلسفه ملاصدرا وجود ستون هستی است و پایه‌ایست که هستی روی آن قرار گرفته است.

خود ملاصدرا راجع باصطلاح وجود حکمت خود چنین می‌گوید:

مسئله وجود اساس فلسفه و اساس دین‌شناسی و محور اصلی توحید و محور اصلی علم معاد است. کسی که وجود را نفهمد، قادر به ادراک فلسفه و فهم دین و فهمیدن توحید و پی‌بردن به علم معاد نخواهد بود. کسی که نفهمد وجود چیست، از لحاظ فهم فلسفه و دین و توحید و معاد در جهل باقی می‌ماند و قادر به فهم بدیهی‌ترین چیزها نیست.

تا کسی نفهمد وجود چیست نمی‌تواند بفهمد خدا کیست. تا کسی نفهمد که وجود چه می‌باشد نمی‌تواند بفهمد چرا انبیاء از طرف خداوند برای هدایت نوع بشر مبعوث شده‌اند. تا کسی نفهمد وجود چیست نمی‌تواند بفهمد به چه دلیل انسان بعد از مرگ زنده می‌شود تا اینکه حساب اعمال خود را پس بدهد. تا شخصی نفهمد وجود چیست نمی‌تواند استنباط کند به چه مناسبت بعد از پیامبر اسلام دوازده امام، یکی بعد از دیگری برای احکام پیغمبر، به امامت منصوب شدند.

آن شیعه مذهب که می‌خواهد بفهمد امام دوازدهم کیست و به چه دلیل امامت او باقی است باید اول بفهمد که وجود چه می‌باشد و آن وقت فهم باقی امامت امام دوازدهم برایش آسان می‌شود.

آنهایی که در خصوص فلسفه و دین‌شناسی و توحید و معاد باهم اختلاف دارند، از این جهت مخالف هم هستند که وجود را نفهمیده‌اند و کسی که وجود را بفهمد سالکی است که از سرگردانی در بیابان نجات پیدا کرده، قدم به شاهراه گذاشته است و می‌داند که پس از آن گم نخواهد شد و بدون تردید و اشتباه بر منزل مقصود خواهد رسید.

اگر فلسفه و فقها از آغاز در‌صدد بر می‌آمدند که وجود را بفهمد و آن را برای دیگران توصیف نمایند اختلافات فلسفی و دینی بوجود نمی‌آید. اما از این‌کار غفلت کردند و در نتیجه تخم نفاق‌های فلسفی و دینی از بین نرفت و دنباله آنها بامروز کشیده شد.

به عقیده ملاصدرا در راه علم و قدرت خداوند هیچ نوع قید و مانع وجود ندارد و مراحل تدریجی و مشمول مرور زمان شدن چیزهایی است که در زندگی محدود ما دارای مفهوم می‌باشد.

ملاصدرا معتقد است که انسان چون وجود است یعنی جزو خالق می‌باشد استعداد برای ترقی دارد و می‌تواند خود را آن‌قدر بالا ببرد که صدای خداوند را بشنود اما شریک قدرت خداوند نخواهد گردید.

ملاصدرا می‌گفت که علم بدون عمل یعنی بدون داشتن عقیده خالص نسبت به خداوند سبب رستگاری نمی‌شود و طلبه علم باید بخداوند عقیده داشته باشد تا این که نائل به رستگاری گردد و خود او برای اینکه توجه خداوند را بسوی خویش جلب نماید شب‌ها مناجات می‌کرد.

ملاصدرا عارف بود و به وحدت وجود عقیده داشت ولی بر خلاف عده‌ای از صوفیان و حتی عرفا معتقد به پیر نبود و می‌گفت که انسان باید در علم و عمل آن قدر پیش برود که برای وصول به حقیقت یعنی شناسائی خداوند احتیاج به پیر نداشته باشد. موضوع پیر یا مرشد یا خضر در زندگی صوفیان و قسمتی از عارفان دارای اهمیت زیاد بود و امروز هم دارای اهمیت است، حتی عارفان واقعی که علم واقعی که علم و هم عمل داشتند برخلاف صوفیان که علم را بی‌فایده می‌دانستند دارای پیر بوده‌اند و یکی از معروف‌ترین آنها جلال الدین رومی، سراینده کتاب مثنوی است.

ملاصدرا برخلاف صوفیان و عده‌ای از عارفان، به‌انجام رسانیدن وظایف مذهبی را تا آخرین روز زندگی واجب می‌دانست ولو سالک طریق عرفان به بلند‌ترین مرتبه کمال رسیده باشد.

نظریه ملاصدرا، در مورد وجوب به‌انجام رسانیدن تکالیف مذهبی شبیه بود به‌انضباط در نیروهای دریائی در این عصر، یا انضباط در بعضی از ارتش‌ها مثل ارتش آلمان در دوره امپراطوری آن کشور. ملاصدرا می‌گفت وقتی مراحل عرفان را طي کردی به مرحله کمال رسیدی باید بيشتر براي به‌انجام رسانیدن وظایف شرعی ساعی باشی زیرا هر قدر مرتبه شخص بالاتر برود مسئولیت او بیشتر است. آنچه ملاصدرا، چهارصد سال قبل از این در این خصوص می‌گفت شبیه است به آنچه امروز علمای آموزش و پرورش و روان شناسان راجع به پروش اخلاق و روحی افراد می‌گویند و ملاصدرا از این حیث، از مردم زمان خود چهار قرن یا لااقل سه قرن پیش برده است.

ملاصدرا چنین می‌گوید:

هر‌قدر مرتبه کسی بالا برود از او انتظاری بیشتر دارند و به‌همین جهت هر‌قدر شخص بالا می‌رود وظیفه‌اش بزرگتر و سنگین‌تر می‌شود و از مرد مبتدی و خام انتظاری ندارد اما او از یک مرد کامل و پخته دارای انتظارات زیاد هستند و تو هنگامی که به مرحله کمال رسیدی چون از حیث مرتبه مافوق دیگران می‌باشی باید وظایف شرعی خود را بهتر از سایرین به انجام برسانی.

صدر المتالهین نظریه صوفیان و بعضی از عرفا را راجع به این که انسان بعد از این که به‌مرحله کمال رسید مجبور نیست تکالیف شرعی را بموقع اجرا بگذارد رد می‌کرد و می‌گفت انسان هرگز به مرحله کمال مطلق نمی‌رسد زیرا کمال مطلق مخصوص ذات واجب الوجود است.

انسان در هر مرحله باشد باز از لحاظ کمال، نقصان دارد و آنهایی هم که در گذشته ادعا می‌کردند که قطب هستند نسبت به کسانی که برتر از آنها بودند به طریق اولی نسبت به خداوند، ناقص محسوب می‌شدند.

ملاصدرا در عرفان شیعی خود می‌گوید کسی که شیعه اثنا عشری می‌باشد نباید بهیچوجه من‌الوجوه، تکالیف شرعی را مهمل بگذارد و هر کس که بعنوان کامل بودن از ایفای به‌وظایف شرعی خودداری کند کافر است.

ملاصدرا نسبت به اقطاب متصوفه و کسانی که‌ دعوی می‌کردند قطب هستند و با خداوند رابطه مستقیم دارند بدبین بود و آنها را مشرک می‌دانست.

او عقیده داشت جز پیغمبر اسلام و ائمه دوازده‌گانه که بعد از وی عهده دار اجرای قوانین اسلام شدند هیچ کس سزاوار نیست که پیشوای مسلمین باشد، خود او هم دعوی پیشوائی نمی‌کرد و خود را یک دانشمند مسلمان می‌دانست و می‌گفت همه می‌توانند عالم شوند ولی کسی نمی‌تواند پیشوای مسلمین گردد و بر اساس همین نظریه، با ‌تقلید در مذهب شیعه مخالف بود و می‌گفت که در مذهب شیعه دوازده امامی تقلید یک بدعت است، و بقول ملاصدرا علتی ندارد غیر از جاه طلبی کسانی که می‌خواهند مرجع تقلید باشند.

ملاصدرا می‌گفت کسانی که ادعا می‌کنند که قطب هستند و با خداوند ارتباط مستقیم دارند، نتوانسته‌اند کاری بکنند که رابطه مستقیم آنها را با خداوند به ثبوت برساند خود من (این را ملاصدرا می‌گوید) با چند نفر از کسانی که خود را پیشوایان متصوف‌ می‌دانسته‌اند در ایران و خارج از ایران مذاکره کرده‌ام و آنها را افرادی عادی دیدم گرچه برخی از آنان زاهد و متقي بودند اما در آنها چیزی ندیم که نشان بدهد با خدا مربوط می‌باشند و صدای خداوند را می‌شنوند و با واجب‌الوجود تکلم می‌نمایند.

شهرت اینگونه اشخاص از سادگی مردم است و اکثر مردم که دارای عقیده خالص هستند وقتی می‌شنوند که مردمی توانسته‌ از راه عبادت یا از طریق تصوف و عرفان با خدا مربوط گردد باور می‌کنند و در صدد بر نمی‌آید بفهمد که آیا آن مرد که دعوی می‌کند با خداوند مربوط گردیده و صدای خداوند را می‌شنود و به ذات واجب‌الوجود جواب می‌گوید راست می‌گوید یا نه.

ملاصدرا می‌گفت که اکثر مردم دارای عقیده‌ای خالص هستند اما تحصیل نکرده‌اند و اطلاعاتشان بسیار محدود و منحصر به چیزهایی می‌باشد که از دهان بعضی از روحانیون یا برخی از صوفیان شنیده‌اند.

ملاصدرا ائمه دوازده‌گانه مذهب شیعه را محترم می‌شمارد و آنها را امام بر حق می‌داند و می‌گوید هر یک از آنها که آمدند مجری احکام اسلام بودند بدون اینکه در قوانین اسلام تغییری بدهند. زیرا امام نمی‌تواند قانون شرع اسلام را تغییر بدهد و فقط باید مجری احکام دین باشد.

ملاصدرا با اینکه برای ائمه دوازده‌گانه مذهب شیعه اثنی‌عشری قائل با‌حترام زیاد است و آنها را جانشین بر حق پیغمبر، برای اجرای احکام اسلام می‌داند، هیچیک از ائمه دوازده‌گانه قائل به قدرت خدایی بطوری که در عصر او مردم بدان عقیده داشتند نیست. ملاصدرا می‌گفت همان طور که پیغمبر اسلام زندگی را بدرود گفت و دیگر زنده نخواهد شد. اما نبوت او جاوید است امام هم می‌میرد و بعد از مرگ زنده نمی‌شود، اما امامت وی جاوید می‌‌باشد.

این موضوع که از معتقدات اصلی ملاصدرا می‌باشد از عوامل موثر تبعید وی از اصفهان بدستور شاه عباس اول و اقامت اجباری در کهک از محال قم گردید.

در دوره‌ای که صدرالمتالهین ساکن قریه کهک بود بعضی از دانشمندان که با ملاصدرا دوست بودند گویی توصیه می‌کردند که نظریه خود را در خصوص امامت و تقلید پس بگیرد (یعنی مثل گالیله در اروپا از گفته خود استغفار کند) تا اینکه شاه‌ عباس بتواند او را به اصفهان برگردانند ملاصدرا می‌گفت چگونه می‌توانم، چیزهایی را که برای علم الیقین است پس بگیرم.

ملاصدرا می‌گفت که نظریه من در خصوص امامت و تقلید، یک اندیشه بی‌اساس و سطحی و بدون مطالعه نیست که من از گفته خود استغفار کنم و به‌ اشتباه خویش اعتراف نمایم. آنچه من در خصوص امامت و تقلید گفته‌ام چیزهایی است که مدتی راجع به آنها مطالعه کرده‌ام و بر من محقق گردیده که استنباط من صحیح است و من نمی‌توانم آنچه را به نظرم علم الیقین است نقض کنم و بگویم که خطا کرده‌ام ولو بدانم که بهلاکت خواهم رسید، چون من اگر آنچه را که حقیقت می‌‌دانم انکار کنم تا اینکه جان خود را حفظ نمایم چگونه می‌توانم از خویش انتظار داشته باشم که هنگام خطر، دین خود را حفظ خواهم کرد، اگر من امروز از بیم جان، نظریه‌هایی را که می‌دانم حقیقت است انکار نمایم، فردا هم از بیم جان، دین خود را که می‌دانم حقیقت می‌باشد انکار خواهم کرد و از دست خواهم داد و کیش دیگر را خواهم پذیرفت تا اینکه زنده بمانم.

دوستان ملاصدرا که دریافتند، او آن اندازه بنظریه‌های خود وفادار است دیگر اصرار نکردند و او بطوری که گفتیم در (کهک) ماند.

همان طور که صوفیان و بعضی از عارفان در آرای خود غلو می‌کردند و خود را بزرگ‌تر از آنچه بودند جلوه می‌داند بعضی از علمای دین هم بخصوص در دوره صفویه در معتقدات دینی غلو می‌کرده‌اند و راجع به پاداش نیکوکاران و کیفر بدکاران چیزهایی می‌گفتند که جنبه مبالغه آن معلوم و محسوص بود.

بعضی از عارفان به تصور اینکه به حقیقت رسیده‌اند خود را خدای می‌دانستند و چو عرفان چیزی است که مثل علم حساب و هندسه مطیع استدلال نیست و تلقینی می‌باشد شاید براستی ایمان داشتند که خداوند هستند. بعضي از علمای دین اسلام هم، احکام دین اسلام را طوری بیان می‌کردند که بتوانند مردم را فوق العاده امیدوار کنند یا بسیار بترسانند.

بعضی از اعمال مستحب، در مذهب شیعه دوازده امامی در دوره صوفیه، طوری دارای پاداش بزرگ‌ بود که قبول برخی از علمای شیعه اگر کسی در سراسر عمر مرتکب گناه ‌می‌شد، و تمام اعمال واجب را متروک می‌گذاشت با آن عمل مستحب آمرزیده می‌شد و به بهشت می‌رفت، در صورتی که در هر دین، عمل واجب، برتر از عمل مستحب است، و مومن باید در درجه اول، به واجب عمل کند و اگر موفق گردید، مستحب را بجا بیاورد، در هیچ مذهب خودداری از عمل مستحب مجازات ندارد اما خودداری از عمل واجب دارای مجازات است.

معهذا برخی از علمای دین ایران عمل کردن به مستحبات را طوری بزرگ و ماجور دانستند که طبق گفته آنها امر واجب بدون اهمیت جلوه می‌نمود.

ولی ملاصدرا همان طور که در مورد قدرت امامان غلو نکرده و در مورد هیچیک از احکام دین اسلام غلو ننموده است. ملاصدرا احکام واجب دین اسلام را واجب می‌داند و احکام مستحب را مستحب و هنگام بحث در احکام دین اسلام نه در مورد پاداش ثواب کاران اغراق می‌گوید نه در مورد کیفر گناهکاران.

ملاصدرا با اینکه عارف بود و فلسفه را تحقیر نمی‌کرد و آن را علم بی‌فایده و (معطل) نمی‌دانست در صورتی که قبل از صوفیه و در دوره صوفیه عده‌ای از علما اسلامی در ایران فلسفه(حکمت) راه علم (معطل) و بی‌فایده می‌دانستند و عامه مردم عقیده داشتند که حکمت نکبت می‌آورد.

گفته آنها در مورد این حکمت نکبت می‌آورد بدون اساس نبود و به تجربه دریافته بودند که حکمت، ارباب فلسفه را محکوم به‌فقر می‌کند و باید تا پایان عمر با عسرت و مضیقه زندگی کنند.

منبع: ملاصدرا – هانري كوربن –انتشارات جاويدان

http://www.lifeofthought.com/f51.htm

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

زندگي ملاصدرا 

مقدمه

شيراز يكي از شهرهاي تاريخي ايران است كه در استان پارس قرار گرفته و خرابه هاي تخت جمشيد (پرسپوليس) كه بدست اسكندر مقدوني خراب و سوزانده شد، در نزديك آن قرار دارد. در زمان ملاصدرا سلسله صفويان بر ايران حكومت مي كردند و رسم آنان اين بود كه به استان فارس استقلال مي دادند و برادر پادشاه حاكم آنجا بود و معروف است كه پدر ملاصدرا وزير او بوده است.

پدر ملاصدرا ـ خواجه ابراهيم قوامي ـ سياستمداري دانشمند و بسيار مؤمن بود و با وجود داشتن ثروت و عزت و مقام هيچ فرزندي نداشت ولي سرانجام بر اثر دعا و تضرع بسيار بدرگاه الهي، خداوند پسري به او داد كه نام او را محمد (صدرالدين) گذاشتند (979 هـ./ 1571 م) و در عمل او را «صدرا» مي خواندند و همين سبب شد كه بعدها نيز ملقب به «ملا» يعني دانشمند بزرگ شد و نام «ملاصدرا» معروفتر گرديد و بر نام اصلي وي غلبه كرد.

صدرالدين محمد (يا صدرا)، يكتا فرزند وزير حاكم منطقه وسيع فارس، در بهترين شرايط يك زندگي اشرافي زندگي مي كرد. برسم آن روزگار فرزندان اشراف در قصر خود و بوسيله معلّمان خصوصي و خانگي آموزش مي ديدند. صدرا پسري بسيار باهوش، جدي، با انرژي، درس خوان و كنجكاو بود، در مدت كوتاهي تمام دروس مربوط به ادبيات زبان فارسي و عربي و هنر خط نويسي را فرا گرفت، حتي ممكن است برسم قديم سواري و شكار و فنون رزمي را هم آموخته باشد، رياضيات و نجوم و قدري پزشكي نيز از دروس نوجوانان بود. درسهاي ديگر او علم فقه و حقوق اسلامي و منطق و فلسفه بود كه در اين ميان صدراي جوان ـ كه هنوز به سن بلوغ نرسيده بود ـ از همه آن دانشها مقداري آموخته ولي طبع او بيشتر به فلسفه و بخصوص عرفان علاقمند بود.

يادداشتهايي كه از دوران جواني او باقي مانده بخوبي علاقه او را به ادبيات عرفاني بخصوص اشعار فارسي فريدالدين عطار، جلال الدين مولوي و عراقي و نيز تصوف ابن عربي نشان مي دهد.

بخشي از اين آموزش مسلماً در شيراز بوده ولي بخش عمده آن را ـ بظن قوي ـ در پايتخت آن زمان (شهر قزوين) گذرانده است، زيرا حاكم فارس پس از مرگ شاه كه برادر او بود به سلطنت رسيد و ناگزير به قزوين رفت (985 هـ ./ 1577 م) و بسيار بعيد بنظر مي رسد كه وزير و مشاور او بهمراه او نرفته باشد يا رفته و فرزند يكدانه خود را با خود و خانواده نبرده باشد.

بنابرين توجيه، صدرا در سن شش سالگي بهمراه پدر به قزوين رفته و در كنار اساتيد فراواني كه در همه رشته هاي علمي در آن شهر بودند به آموزش مقدماتي و متوسطه پرداخته و زودتر از ديگران به دوره عالي رسيده است.

ملاصدرا در قزوين با دو دانشمند و نابغه بزرگ، يعني شيخ بهاءالدين عاملي و ميرداماد ـ كه نه فقط در زمان خود، كه حتي طي چهار قرني كه از آنها گذشته، بينظير و سرآمد بوده اند ـ آشنا شد و به دروس آنان رفت. در ظرف مدتي كوتاه او نيز با نبوغ خود سرآمد شاگردان آنها گرديد.

شيخ بهاء نه فقط در علوم اسلامي (بويژه در فقه و حديث و تفسير و كلام و عرفان) متخصص بود بلكه در نجوم و رياضيات نظري و مهندسي و معماري و پزشكي و برخي از علوم مرموز پنهاني فوق عادت هم استاد بود، ولي بنظر مي رسد كه بنابر عقايد صوفي منشانه خود فلسفه و كلام را درس نمي داده است.

ميرداماد نابغه بزرگ ديگر، از همه دانشهاي روزگار خود باخبر بود ولي حوزه درس او به فقه و حديث و بيشتر به فلسفه اختصاص داشت. وي در دو شاخه مشائي و اشراقي فلسفه اسلامي ممتاز و سرآمد بود و خود را همپايه ابن سينا و فارابي و استاد تمام فلاسفه پيرو آندو مي دانست. ملاصدرا بيشترين بهره خود را در فلسفه و عرفان از ميرداماد گرفت و همواره او را مرشد و استاد حقيقي خود معرفي مي كرد.

با انتقال پايتخت صفويه از قزوين به شهر اصفهان (سال 1006 هـ ./ 1598 م)[1] شيخ بهاءالدين و ميرداماد نيز بهمراه شاگردان خود به اين شهر آمدند و بساط تدريس خود را در آنجا گستردند. ملاصدرا كه در آن زمان 26 تا 27 سال داشت، از تحصيل بينياز شده بود و خود در فكر يافتن مباني جديدي در فلسفه بود و مكتب معروف خود را پايه گذاري مي كرد.

سرگذشت و زندگاني ملاصدرا بسيار تاريك و مبهم است; معلوم نيست كه وي تا چه سالي در اصفهان بوده و پس از آن به كجا رفته است. بنظر مي رسد كه وي پيش از سال 1010 هـ از اصفهان مهاجرت كرده و به شهر خود شيراز بازگشته است كه در آنجا املاك و دارائيهاي پدرش قرار داشت و با وجود آنكه بسياري از آنرا به فقرا مي بخشيد هنوز بخشهايي از آن املاك بصورت موقوفه امور خيريه در شيراز و فارس موجود است.

زندگاني وي در شيراز و مهاجرتهاي پس از آن، دوره ديگري از زندگي ملاصدرا را تشكيل مي دهد، كه در فصل بعد خواهيم ديد.

[1]. دو سال پس از تولد دكارت در دهه (1596).

000000000000000000000000

از كرسي استادي تا گوشه انزوا

 ملاصدرا باحتمال قوي در حدود سال (1010 هـ / 1602 م) به شهر خود شيراز بازگشته است. وي ثروت و املاك پدري بسياري در شيراز داشت كه ممكن است يكي از دلائل بازگشت او به شيراز، اداره آنها بوده است.

وي كه سرمايه اي بسيار و منبعي سرشار از دانش و بويژه فلسفه داشت و خود او با نوآوريهايش آراء جديدي را ابراز نموده بود، در شيراز  بساط تدريس را گسترانده و از اطراف شاگردان بسياري گرد او آمده بودند. اما رقباي او كه مانند بسياري از فيلسوفان و متكلمان، از فلاسفه پيش از خود تقليد مي نمودند، و از طرفي موقعيت اجتماعي خود را نزد ديگران در خطر مي ديدند يا بانگيزه دفاع از عقايد خود و شايد از روي حسادت، بناي بدرفتاري را با وي گذاشتند و آراء نو او را بمسخره گرفتند و به او توهين روا داشتند.

اين رفتارها و فشارها با روح لطيف ملاصدرا نمي ساخت و از طرفي ايمان و دين و تقواي او به او اجازه عمل متقابل و معامله بمثل را نمي داد; از اينرو از شيراز بصورت قهر بيرون آمد و به شهر قم رفت كه در آن هنگام هنوز مركز مهم علمي و فلسفي نشده بود. اين شهر مذهبي مدفن قديسه معصومه دختر پيشواي هفتم شيعيان (امام موسي كاظم(عليه السلام)) از فرزندان و نوادگان پيامبر(صلي الله عليه وآله)و خواهر امام رضا(عليه السلام) پيشواي هشتم شيعه است و علما و مردان بزرگي نيز در آن شهر مدفونند و سابقه تاريخي طولاني بدنبال دارد. (بيش از پانزده قرن سابقه، و گفته مي شود كه پيش از اسلام نام آن كوريانا[1] بوده است).

ملاصدرا در خود شهر قم هم نماند و بسبب گرما و بدي آب و هوا و شايد دلايل اجتماعي مشابه شيراز به روستايي بنام كَهَكْ در نزديك شهر قم منزل گزيد و آثار خانه اشرافي او در آن روستا هنوز باقي است.

افسردگي و شكست روحي ملاصدرا سبب گرديد كه تا مدتي درس و بحث را رها كند و همانگونه كه خود وي در مقدمه كتاب بزرگ خود ـ اسفار ـ گفته است، عمر خود را بعبادت و روزه و رياضت بگذراند و از اين فرصت جبري كه زمانه براي وي فراهم كرده بود، مراحل و مقامات معنوي عرفاني را با شتاب بيشتري طي كند و به بالاترين درجه معنويت و حتي قداست برسد.

وي در اين دوران ـ كه از نظر معنوي دوران طلائي زندگاني اوست ـ علي رغم افسردگي و غمزدگي، توانست به مرحله كشف و شهود غيب برسد و حقايق فلسفي را نه در ذهن كه با ديده دل ببيند و همين سبب شد كه مكتب فلسفي خود را كامل سازد. اين انزوا و ترك تأليف و تدريس ادامه داشت تا اينكه در مراحل كشف و شهود غيبي، دستور يافت كه بسوي جامعه برگردد و دست به تأليف و تدريس و نشر و پخش مكتب و يافته هاي خود نمايد.

دوران سكوت و انزواي او اگر در حدود پنج سال باشد وي در حدود سال (1015 هـ / 1607 م) سكوت را شكسته و قلم بدست گرفته و به تأليف چند كتاب از جمله كتاب بزرگ و دائرة المعارف فلسفي خود بنام اسفار[2] پرداخته و بخش اول آنرا در مباحث وجود به پايان برده است.

وي تا حدود سال (1040 هـ / 1632 م) به شيراز باز نگشت و در شهر قم ماند و در آن شهر حوزه فلسفي بوجود آورد و شاگردان بسياري را پرورش داد و در تمام اين مدت به نوشتن كتب معروف خود مشغول بود يا رساله هايي در پاسخ فلاسفه همزمان خود مي نوشت. دو تن از شاگردان معروف او بنام فياض لاهيجي و فيض كاشاني هستند كه هر دو داماد ملاصدرا شدند و مكتب او را ترويج كردند. شرح كتابهاي او را در بخش مربوط به معرفي كتب ياد خواهيم كرد.

در حدود سال (1039 ـ 1040 هـ / 1632 م) ملاصدرا به شيراز بازگشت. عقيده برخي بر آنستكه اين بازگشت بسبب دعوت حاكم استان فارس يعني اللهورديخان از وي بوده، زيرا مدرسه اي را كه پدرش امام قليخان بنا كرده بود به پايان برده و آنرا آماده براي تدريس فلسفه ساخته بود و با سابقه ارادتي كه به ملاصدرا داشته وي را براي اداره علمي آن به شيراز دعوت كرده است.

ملاصدرا در شيراز نيز به تدريس فلسفه و تفسير و حديث اشتغال يافت و شاگرداني را پرورش داد. از كتاب سه اصل ـ كه گويا در همان زمان در شيراز و بفارسي نوشته شده، و به علماي زمان خود اعم از فيلسوف و متكلم و فقيه و طبيعيدان حمله هاي سخت نموده ـ چنين برمي آيد كه در آن دوره نيز مانند دوره اول اقامت در شيراز زير فشار بدگوئيها و بدخوئيهاي دانشمندان همشهري خود بوده است ولي اينبار مقاوم شده و تصميم داشته در برابر فشار آنها پايداري كند و مكتب خود را برپا و معرفي و نشر نمايد.

يكي از ابعاد زندگي پرماجراي ملاصدرا، سفرهاي او به زيارت كعبه (در مكّه) است كه نام اين عبادت و زيارت مذهبي «حج و عمره» مي باشد. در زندگي ملاصدرا نوشته اند كه وي هفت سفر (روي عدد مقدس هفت توجه شود) ـ گويا پياده ـ به اين سفر رفته است. امروز هم با وجود راحتي سفر با هواپيما، هنوز بدلايلي اين سفر دشواريهايي دارد، اما در چهارصد سال پيش اين سفر را با اسب يا شتر و از راه صحراي خشك مركزي عربستان طي مي نمودند. بنابرين، سفر حج نوعي رياضت هم شمرده مي شده است.

در اين سفر كه بصورت كاروانهاي بزرگ حاجيان انجام مي شد عده اي از گرما و تشنگي و خستگي در راه مي مردند. بااين وصف طي اين سفر كه چند هزار كيلومتر راه دشوار بود با پاي پياده، مسلماً دشواريهاي بيشتري داشته و قوت اراده و ايمان را مي طلبيده است.

ملاصدرا براي آنكه اينگونه رياضت را در كنار ديگر رياضتهايش انجام داده باشد هفت بار قدم در اين راه گذاشت و سرانجام در سفر هفتم بر سر راه خود به مكّه و زيارت كعبه در شهر بصره (در خاك عراق) بيمار شد و چشم از جهان بربست و درگذشت و اين جهان را براي شيفتگان آن باقي گذاشت.

مسير سفر او ـ اگر از شيراز انجام شده باشد ـ راه آبي و گذار از ساحل شرقي خليج فارس بسوي ساحل غربي آن و بندر بصره در عراق بوده است كه در آن زمان جزئي از كشور ايران بود.

سال درگذشت ملاصدرا بنا بمشهور سال (1050 هـ / 1640 م) است، ولي بنظر ما سال صحيح درگذشت وي (1045 هـ / 1635 م) بوده كه نوه او بنام محمد علم الهدي ـ كه يكي از ستارگان دانش در زمان خود و فرزند علامه فيض كاشاني است ـ آنرا در يادداشتهاي خود ضبط كرده است، و قطع ناگهاني و ناقص ماندن برخي تأليفات وي مانند تفسير قرآن و شرح اصول كافي از (محدث كليني) در حدود سال (1044 هـ / 1634 م) مؤيد اين ادعاست.

فوت ملاصدرا در بصره واقع شد ولي بنابر سنت شيعيان او را به شهر نجف (در عراق) ـ كه آرامگاه امام علي(عليه السلام) جانشين و پسر عمو و داماد پيامبر(صلي الله عليه وآله) و پيشواي نخستين شيعيان است ـ بردند و بنابر گفته نوه او ـ علامه علم الهدي ـ او را در طرف چپ (؟) صحن حرم امام علي(عليه السلام) دفن كردند

نکات

[1]. سفرنامه شواليه تاورنيه (ص 81 فارسي).

[2]. تأليف اين كتاب زمان زيادي برده و بخش آخر آن در اواخر زندگيش پايان يافته است.

0000000000000000000

اساتيد فرزندان وشاگردان

اساتيد

ملاصدرا در تمام علوم زمان خود استاد بود، اگرچه جز به فلسفه خود اهميت چنداني نمي داد. همانگونه كه گفتيم، وي بسبب امكانات مالي و معنوي خانوادگي و پدري خود از كودكي بهترين استادان را داشت.

ملاصدرا در قزوين به درس دو استاد بزرگ خود شيخ بهاءالدين و ميرداماد راه يافت و همزمان با انتقال پايتخت در سال (1006 هـ / 1596م) به اصفهان، همراه دو استاد خود شيخ بهاءالدين عاملي و ميرداماد، به آن شهر رفت و در آنجا ضمن تكميل تحصيلات عاليه خود بويژه در فلسفه به تحقيق عميق در مسائل فلسفه معاصر خود پرداخت و بسبب استعداد و فكر قوي و اطلاعات گسترده در علوم عقلي و منطق و عرفان به اصول و مباني خاص خود رسيد و نهال حكمت متعاليه كه نام مكتب ويژه اوست، اندك اندك پا گرفت و سر بر افراشت.

بيشترين بهره علمي ملاصدرا از همين دو استاد بوده است كه نام برديم و جا دارد كه اين دو دانشمند بي نظير را بشناسيم و اندكي با آنها آشنا شويم.

1. شيخ بهاءالدين عاملي

شيخ بهاء (953 ـ 1030 هـ) اگرچه اولين استاد ملاصدرا نيست ولي بنظر مي رسد كه مهمترين استاد وي در ساختار شخصيتي او بوده و بيشترين تأثير را در بنيان شخصيت روحي و اخلاقي و علمي وي گذاشته است.

وي فرزند يكي از فقهاي لبناني بنام شيخ حسين فرزند شيخ عبدالصمد عاملي بود، شهر جبل عامل يكي از شهرهاي شمالي و شيعه نشين سوريه است كه آنزمان زير سلطه حكومت جبار عثماني بود و بسياري از فقها و علماي شيعه از جور و قتل آنان گريخته و به ايران صفوي پناه مي آوردند. شيخ بهاءالدين در سن هفت (يا سيزده) سالگي بود كه همراه پدرش به ايران آمد. پدرش به منصب شيخ الاسلامي شهر هرات در خراسان ـ كه منصبي عالي و روحاني بود ـ منصوب شد و بهاءالدين در ايران به تحصيل دانشهاي زمان خود پرداخت و بزودي در صف يكي از دانشمندان معروف قرار گرفت.

دانش گسترده او از فقه و تفسير و حديث و ادب گرفته تا رياضيات و مهندسي و نجوم و مانند اينها، و داستانهايي كه از شگفتيهاي زندگي او روايت مي كنند از او يك شخصيت اساطيري و افسانه اي ساخته كه در هزار سال تاريخ علم پس از اسلام سابقه نداشته و او را مي توان به فيثاغورس يا هرمس تاريخ علم يونان همانند دانست.

2. ميرداماد

مير محمدباقر حسيني معروف به ميرداماد يكي از بزرگترين دانشمندان زمان خود در فلسفه مشائي و اشراقي و عرفان و نيز در فقه و حقوق اسلامي و استاد بزرگ اين علوم بود. پدر وي نيز يكي از فقها و اصلاً از استرآباد (گرگان كنوني) بود كه جواني را در حوزه خراسان به تحصيل پرداخته و بعدها مفتخر به دامادي دانشمند معروف لبناني بنام شيخ علي كَرَكي مشهور به محقق دوم و مشاور اعظم سلطان صفوي، گرديده و بمناسبت اين افتخار نام «داماد» بر روي او مانده است.

برخي تاريخ تولد او را سال 969 هـ (1562 م) دانسته اند ولي براي آن، مدرك مطمئني بدست نيامده است. وي نيز در خراسان متولد و دوران نوجواني را در مشهد (مركز استان خراسان) گذراند[1] و بسبب نبوغ خود، زود به مراتب عالي علمي رسيده و پس از ورود ـ براي تكميل تحصيلات ـ به قزوين (پايتخت آن دوره سلطان صفوي)، بزودي شهرت يافته و خود به منصب استادي رسيده است.

ملاصدرا كه در كودكي ـ باحتمال قوي ـ همراه پدر به قزوين رفته بود با ورود ميرداماد به درس او شتافت و دوره عالي فلسفه و حديث و علوم ديگر را نزد وي طي كرد.

ميرداماد در سال 1006 هـ (1596 م) با انتقال پايتخت صفويه از قزوين به اصفهان، حوزه درس خود را به اصفهان منتقل كرد و ملاصدرا طي سالهاي اقامت خود در اصفهان كمال بهره را از درس او برد و رابطه علمي او با اين استاد توانا هرگز قطع نشد. ميرداماد در سال 1041 هـ (1631 م) در سفر به عراق بيمار شد و همانجا در گذشت.

براي ملاصدرا گاهي از استاد ديگري بنام ميرفندرسكي نام برده اند. نام وي مير ابوالقاسم استرابادي معروف به فندرسكي است كه مدتي همزمان با ميرداماد در اصفهان مي زيسته و بخش عمده اي از عمر خود را در هندوستان و در ميان جوكيان و زرتشتيان گذرانده و چيزهايي آموخته بوده است.

مدرك معتبري براي رابطه استادي وي با ملاصدرا ـ علي رغم شهرت آن ـ يافت نشده است و مكتبي كه از او باقي مانده و شاگردان او ـ مانند ملا رجبعلي تبريزي ـ رواج دادند كاملاً برخلاف مكتب ملاصدرا است.

فرزندان و شاگردان

تاريخ ازدواج ملاصدرا روشن نيست و باحتمال قوي در حدود نزديك به چهل سالگي وي اتفاق افتاده و نخستين فرزند او متولد سال 1019 هـ (1609 ميلادي) است. وي پنج فرزند داشته، سه دختر و دو پسر، باين ترتيب:

1. ام كلثوم متولد سال 1019 هـ (1609م);

2. ابراهيم متولد سال 1021 (1611م);

3. زبيده متولد سال 1024 (1614م);

4. نظام الدين احمد متولد سال 1031 (1621م);

5. معصومه متولد سال  1033 (1623م).

الف: پسران

ميرزا ابراهيم كه نام رسمي او «شرف الدين ابوعلي ابراهيم بن محمد» است در سال 1021 (1611م) ـ و گفته ميشود در شيراز ـ متولد شده است. وي يكي از دانشمندان زمان خود بوده و فيلسوف و فقيه و متكلم و مفسر شمرده ميشده و از علوم ديگر مانند رياضيات نيز بهره داشته است.

وي كتابي بنام عروة الوثقي در تفسير قرآن و شرحي بر كتاب روضه فقيه مشهور لبناني «شهيد» نوشته و چند كتاب ديگر در فلسفه نيز به وي نسبت داده اند.

پسر ديگر او بنام احمد در سال 1031 هـ (1621م) در كاشان متولد و در سال 1074 (1664م) در شيراز دار فاني را وداع كرده است. وي نيز فيلسوف و اديب و شاعر بوده و چند كتاب به وي نسبت داده شده است.

ب: دختران

بزرگترين فرزند ملاصدرا دختر او بنام ام كلثوم است كه دانشمند و شاعر و زني اهل عبادت و زهد بوده و بهمسري ملا عبدالرزاق لاهيجي (شاگرد معروف ملاصدرا) درآمده است.

دختر دوم ملاصدرا زبيده نام داشته و همسر فيض كاشاني (شاگرد ديگر ملاصدرا) شده و فرزندان برومندي را بدنيا آورده است و او نيز معروف به دانش و شعر و ادبيات است. دختر سوم ملاصدرا بنام معصومه در سال 1033 هـ (1623م) در شيراز بدنيا آمده و او نيز معروف به داشتن معلومات و تسلط بر شعر و ادب است. اين دختر ملاصدرا نيز نصيب يكي ديگر از شاگردان ملاصدرا بنام قوام الدين محمد نيريزي شد. برخي شخص ديگري را بنام ملاعبدالمحسن كاشاني را شوهر او دانسته اند كه او نيز شاگرد ملاصدرا بوده است.

شاگردان

با وجود زمان طولاني كه ملاصدرا فلسفه، تفسير، حديث و درس مي گفته، از جمله پنج (يا ده) سال آخر زندگيش در شيراز (1040 تا 1045 يا 1050) و بيش از بيست سال در اواسط عمر خود در قم (از حدود 1020 تا 1040) و شايد چند سال پيش از آن در شيراز يا اصفهان، اما تاريخ از شاگردان او جز از چند نفر نام نبرده است.

مسلماً در ميان شاگردان حوزه هاي درس او فلاسفه و دانشمنداني بزرگ برخاسته اند، اما بسيار شگفت است كه شايد بسبب پيوند ضعيف زندگي آنها با زندگي ملاصدرا، نامي از آنها مشهور نشده يا اگر در زمان خود مشهور بوده اند به ما نرسيده است.

براي ملاصدرا تا ده نفر شاگرد معروف شناخته و ذكر شده است كه مشهورترين آنها دو نفر ـ يعني فيض كاشاني و فيّاض لاهيجي ـ ميباشند.

فيض كاشاني

نام وي محمدبن المرتضي و ملقّب به محسن ولي مشهور به فيض است. وي بيشتر به فقه و حديث و اخلاق و عرفان معروف شده است. پدر او يكي از علماي كاشان بود. فيض در بيست سالگي به اصفهان (پايتخت آن زمان ايران) و سپس شيراز رفت و علوم آن زمان را فرا گرفت و سپس به شهر قم آمد كه ملاصدرا در آنجا حوزه درس گسترده اي داشت، و با آشنايي با ملاصدرا حدود ده سال (تا زمان بازگشت ملاصدرا به شيراز) نزد وي درس خواند و به دامادي او مفتخر شد و حتي همراه او به شيراز رفت و دو سال ديگر هم در آنجا ماند ولي چون در آن زمان (نزديك به چهل سالگي خود) دانشمندي توانا و جامع علوم شده بود به شهر خود كاشان بازگشت و در آنجا حوزه درس برپا كرد.

وي در طول زندگي علاوه بر پرورش شاگردان بسيار، كتابهايي را در فقه و حديث و اخلاق و عرفان تأليف نموده است. روش او در علم اخلاق بگونه اي بود كه او را غزالي ثاني مي گفتند; اگرچه وي در ذوق عرفاني و عمق علمي خود بمراتب از ابوحامد غزالي طوسي برتر است.

وي شاعر بوده و ديوان شعري بفارسي از او باقي مانده كه داراي اشعار ـ و بيشتر غزليات ـ عرفاني و اخلاقي لطيفي است و نام او را در فهرست شعرا قرار داده است.

شاه صفوي (بنام شاه صفي) او را در اواخر عمرش براي امامت جمعه به اصفهان دعوت كرد ولي وي آن مقام را نپذيرفت و به شهر خود بازگشت. ولي اصرار پادشاه ديگر صفوي (شاه عباس دوم) او را به اصفهان كشانيد كه احتمالا سالهاي پس از 1052 هـ ميباشد.

فيض بيش از صد جلد كتاب تأليف كرده است. كتب معروف او عبارتند از: مفاتيح در فقه، الوافي در حديث، الصافي و نيز الاصفي در تفسير قرآن مجيد، عين اليقين و نيز اصول المعارف در فلسفه و عرفان، المحجة البيضاء در اخلاق، كه تماماً بزبان عربي است و هر يك در جاي خود اهميت بسزايي دارد.

وي داراي شش فرزند بوده كه فرزند او بنام محمد علم الهدي دانشمندي مشهور و داراي تأليفات است. وفات فيض در سال 1091 هـ (گويا در سن 84 سالگي) بوده است و همين بر سنگ قبر او نوشته شده است.

فيّاض لاهيجي

نام وي عبدالرزاق فرزند علي لاهيجي ملقب به فيّاض است. فياض بيشتر به فلسفه و كلام مشهور است و يكي از شاعران تواناي زمان خود بوده است.

وي بخشي از زندگي خود را در شهر مشهد (مركز استان خراسان) بتحصيل گذراند و سپس در حدود سال 1030 (يا كمي بعد از آن) به قم آمد و در آنجا با درس ملاصدرا آشنا و يكي از شاگردان وفادار او شده و پيش از بازگشت ملاصدرا به شيراز، به دامادي او مفتخر گرديد (احتمالا حدود سال 1035).

فياض برخلاف دوست خود فيض كاشاني همراه ملاصدرا به شيراز نرفت. احتمالا ملاصدرا او را بجانشيني در منصب استادي در قم باقي گذاشته و از وي خواسته كه كار او را در قم دنبال كند.

فياض فيلسوف تواناست كه گاهي در قالب متكلمي از پيروان خواجه نصيرالدين طوسي (مؤلف تجريد الكلام) فرو مي رود. داراي ذوق شاعرانه و ادبي و يكي از شعراي تواناي آن دوره است و ديواني دارد كه داراي دوازده هزار بيت متنوع است شامل قصيده و غزل و رباعي.

وي يكي از شخصيتهاي مشهور و گرامي نزد شاه و رجال دوران صفوي بوده و با مردم نيز معاشرت و الفت بسيار داشته است ولي در واقع مردي زاهد و گوشه گير و پاك و بي اعتنا به دنيا مي زيسته است و معاصران او درباره اش اينگونه قضاوت كرده اند.[2]

لاهيجي تأليفاتي در فلسفه و كلام دارد كه معروفترين آنها: شوارق الالهام در شرح تجريد الكلام ـ گوهر مراد در علم كلام بزبان ساده ـ شرح كتاب هياكل النور سهروردي ـ حاشيه بر شرح اشارات و چند كتاب و رساله ديگر است و ديوان شعر او نيز در دست است.

وي حداقل داراي سه پسر بوده كه هر سه از دانشمندان زمان خود شده اند. نام پسر ارشد او ملاحسن لاهيجي است كه در قم جانشين پدر خود شده و بر مسند استادي نشسته است. عمر او را هفتاد سال نوشته اند و درگذشت او را سال 1072 ه… ذكر كرده اند. وي در شهر قم درگذشته و در همانجا مدفون شده است.

ملاحسين تنكابني

يكي ديگر از شاگردان مشهور ملاصدرا ملاحسين تنكابني يا گيلاني است. تنكابن يكي از شهرهاي استان مازندران در شمال ايران و در ساحل درياست[3]، از اين شهر فلاسفه و دانشمندان مشهوري برخاسته است.

در زندگي او ابهام فراوان وجود دارد ولي آنچه كه مسلم است مهارت او در مكتب ملاصدرا بوده و بتدريس فلسفه و عرفان اشتغال داشته است. مرگ يا شهادت او بصورت غم انگيزي واقع شده است. او در سفر حج و زيارت كعبه (در شهر مكه در حجاز عربستان)، در حالتي عرفاني، خانه كعبه را بطور عاشقانه اي در آغوش گرفته و رخ بر آن مي سائيده ولي مردم عوام گمان مي كنند كه به حريم كعبه توهين مي كند، از اينرو او را بشدت مي زنند. وي بر اثر ناراحتي آن حادثه در شهر مكه از دنيا مي رود.

از وي چند كتاب در فلسفه باقي مانده است. و مرگ او در سال 1105 هـ (1695م) واقع شده است.

حكيم آقاجاني

حكيم ملامحمد آقاجاني، را نيز يكي از شاگردان ملاصدرا نام برده اند. زندگي او نيز بسيار مبهم است، شهرت او بيشتر با شرحي است كه در سال (1071 هـ / 1661م) به كتاب دشوار و مهم ميرداماد (استاد ملاصدرا) نوشته است.

نکات

[1]. تاريخ عالم آراي عباسي، ج1، ص146. تذكرة خلاصة الأشعار، تقي الدين حسيني كاشاني، احوال ميرداماد.

[2]. تذكره نصرآبادي، ج1، ص 226.

[3]. در غرب به درياي مازندران Caspian (يا درياي قزوين) مي گويند.

00000000000000000

آثار و كارهاي ملاصدرا

 ملاصدرا يكي از فلاسفه پركار است. وي با آنكه مدتي را كه در حال انزوا و عبادت بود، دست به تأليف نزد و پس از آن نيز همواره به تدريس و تربيت دانشجويان فلسفه، كه از سراسر ايران به گرد او مي آمدند، پرداخت، ولي در تمام فرصتهاي ممكن، چه در سفر و چه در حضر، از نوشتن كتاب و رساله هايي كوچك و بزرگ درباره فلسفه، در قالبهاي مختلف كوتاهي نكرد و بهمين سبب مجموعه اي متنوع فلسفي و بسيار مفيد و استدلالي و با صورتها و هدفهاي گوناگون به وجود آورد.

برخي از كتب او كتاب درسي است و براي آموزش مقدماتي و يا تكميلي عميق فلسفه و عرفان از ديدگاه مكتب مخصوص او بنام «حكمت متعاليه» بسيار مناسب است. برخي ديگر  براي توضيح و اثبات نظريه هاي ويژه خود اوست. چند كتاب او را مي توان در اخلاق و آداب انساني دانست.

وي بخش مهمي از آثار خود را به تفسير قرآن اختصاص داده و اگر چه مرگ به او اجازه نداد كه تمام قرآن را شرح فلسفي و عرفاني بكند ولي تا آنجا كه توانست بنويسد، داراي ويژگيهايي است كه آن را در ميان تفاسير بينظير كرده است.

ملاصدرا كه خود يك «مُحدّث» (يعني متخصص در حديث و روايات منقول از پيامبر(صلي الله عليه وآله) و ائمه اهل بيت(عليهم السلام)) بود كار مهمي در حديث نيز دارد و آن شرح كتاب حديث معروف الكافي تأليف كُليني رازي است، كه وي بخش «اصول» آنرا شرح كرده و شرحش ـ شايد بسبب مرگ او ـ ناتمام مانده است. وي دو كتاب هم در منطق دارد بنام تنقيح المنطق و رساله تصور و تصديق.

كتب معروف او كه چاپ شده عبارتند از:

1. الحكمة المتعالية في الأسفار الأربعة العقلية

مباحث اين كتاب از بحث وجود و ماهيت آغاز و سپس به مبحث حركت و زمان و نيز ادراك و جوهر و عرض مي رسد و يك بخش آن اختصاص به اثبات خدا و صفات او دارد و سرانجام با بحث در نفس انسان و موضوع مرگ و معاد خاتمه مي يابد. ابتكاري كه انحصاراً در اين كتاب مهم و جالب بكار رفته آنستكه موضوعات كتاب در قالب چهار مرحله سير و سلوك روحي و معنوي عرفا دسته بندي شده كه هر مرحله را يك سفر فرض كرده است. بنابرين همانطور كه سير عارف در مرحله اول از خود و خلق بسوي خدا و در مرحله دوم و سوم از خدا به خدا (از ذات به صفات و افعال خدا) و در مرحله چهارم از جانب خدا بسوي مردم است، اين كتاب نيز از موجودات آغاز و به آخرت و خدا و مردمي كه محشور شده اند باز مي گردد. اصل كتاب در چهار جلد بزرگ (قطع رحلي) است كه در نه جلد (قطع وزيري) چاپ شده و چند نوبت به چاپ رسيده است.[1]

اين كتاب در واقع دائرة المعارفي فلسفي است و مجموعه اي از مسائل مهم فلسفه اسلامي همراه با آراء فلاسفه گذشته، از زمان فيثاغورس تا زمان ملاصدرا و پاسخ به آنها با استدلالهاي جديد و قوي است; بهمين سبب در دوره عالي فلسفه حوزه هاي علمي ديني تدريس مي شود.

تأليف اين كتاب بتدريج از حدود سال  1015 (1605م) آغاز و تا سالهاي بعد از 1040 (1630م) ادامه داشته و تقريباً بيست و پنج سال طول كشيده است.

2. تفسير قرآن

وي در طول عمر خود گهگاه و بمناسبتهايي به تفسير يكي از سوره هاي قرآن پرداخته و در دهه آخر عمر خود از اول قرآن آغاز كرده تا همه آنها را بصورت يك تفسير كامل در آورد ولي اجل مهلتش نداده است. نام سوره ها و ترتيب زماني و تقريبي تأليف آنها بدينگونه است:

1ـ سوره حديد، 2ـ آية الكرسي، 3ـ سوره سجده، 4ـ سوره زلزال، 5 ـ آيه نور، سوره يس، سوره طارق 6ـ سوره اعلي، 7ـ سوره واقعه، 8ـ سوره فاتحه، 9ـ سوره جمعه، 10ـ سوره بقره.

در كتابشناسي كتب ملاصدرا هر يك از اين كتب، اثري مستقل به حساب آمده ولي ما آنرا تحت عنوان واحد تفسير قرآن ذكر كرديم. وي دو كتاب ديگر درباره قرآن بنام «مفاتيح الغيب» و «اسرار الآيات» نوشته كه در حكم مقدمه تفسير و فلسفه تفسير قرآن محسوب مي شود.

3. شرح الهداية

اين كتاب شرحي است بر كتابي بنام هدايه كه بر سنت فلسفه مشائي نوشته شده و براي آشنايي مقدماتي دانشجوي فلسفه بكار مي رفته است ولي امروز تقريباً متروك است.

4. المبدأ و المعاد

نام ديگر آن نيز الحكمة المتعاليه بوده است و آنرا مي توان خلاصه نيمه دوم اسفار دانست. اين كتاب بدور از مباحثي كه بنظر ملاصدرا بكار محصل نمي آيد و زائد است، نوشته شده و همانگونه كه اعتقاد باطني ملاصدرا بوده (كه فلسفه عبارتست از شناخت آغاز و انجام جهان) نام آنرا آغاز و انجام گذاشته و بيشتر در مباحث خداشناسي و معادشناسي است و از كتب مهم ملاصدرا شمرده مي شود.

5. المظاهر الإلهية

كتابي بمانند مبدأ والمعاد ولي در حجم كوچكتر و نوعي كتاب دم دستي Handbook براي خواندن و آشنا شدن با فلسفه ملاصدرا است.

6. حدوث العالم

مسئله حدوث عالم از نظر فلسفي مسئله اي دشوار و مورد بحث بسياري از فلاسفه بوده و ملاصدرا در آن علاوه بر نقل آراء حكماي پيش از سقراط و پس از او و برخي فلاسفه مسلمان، نظريه قاطع خود را از راه تئوري حركت جوهري اثبات كرده است.

7. اكسير العارفين

همانطور كه از نام كتاب برمي آيد كتابي عرفاني و تربيتي است.

8. الحشر

موضوع اين كتاب نحوه حشر موجودات در روز قيامت است و در آن، براي اولين بار نظريه حشر حيوانات و اشياء را در روز قيامت بيان كرده است.

9. المشاعر

كتاب كوچكي است درباره وجود و موضوعات پيراموني آن، كه كتابي عميق و پرمايه است. اين كتاب بوسيله پرفسور هانري كربن به زبان فرانسه ترجمه شده و مقدمه اي بر آن نگاشته است. اخيرا به زبان انگليسي هم ترجمه شد.

10. الواردات القلبية

در اين كتاب مسائل مهم فلسفي بصورت مجمل آمده و بنظر مي رسد فهرستي از الهامات و اشراقات الهي بر قلب او بوده است كه در طول زندگي بدست آورده است.

11. ايقاظ النائمين

در عرفان نظري و عملي و علم توحيد نوشته شده و جنبه ارشادي و تربيتي دارد و خفتگان را بيدار مي كند.

12. المسائل القدسية

كتابچه اي است كه بيشتر به مباحث وجود در ذهن و معرفت شناسي پرداخته است. ملاصدرا در اينگونه مباحث معرفت شناسي را با وجودشناسي در هم مي آميزد.

13. عرشية

يا الحكمة العرشية، كتاب غيراستدلالي ديگري درباره مكتب ملاصدرا است كه در آن مانند كتاب المظاهر فهرستوار به اثبات مبدأ و معاد پرداخته است. اين كتاب بوسيله پرفسور جيمز وينستون موريس به انگليسي ترجمه شده و مقدمه اي مفيد بر آن نگاشته شده است.

14. الشواهد الربوبية

كتابي فلسفي بيشتر بشيوه اشراقي است و آراء و عقايد دوره هاي اوليه تفكرات او را در آن مي توان يافت.

15. شرح شفا

اين كتاب شرح قسمتي از مباحث الهيات كتاب شفاي ابن سيناست كه بصورت پاورقي (يا بزبان عربي «تعليقه») آمده و آراء خود را در آنجا بيان كرده است.

16. حاشيه بر شرح حكمة الاشراق

اين كتاب نيز «تعليقه» و شرح پاورقي بر كتاب حكمة الاشراق سهروردي و شرح قطب الدين شيرازي بر آن است و بسيار عميق و قابل استفاده مي باشد.

17. اتحاد عاقل و معقول

رساله اي است تكنگاري در شرح اثبات فلسفي نظريه دشواري كه پيش از او كسي آنرا اثبات و برهاني نكرده بود.

18. اجوبه المسائل

چند رساله است كه در آن ملاصدرا به سلسله سؤالاتي كه فلاسفه همزمان او از او كرده اند پاسخ فلسفي داده است. اين عنوان شامل دست كم سه رساله مي شود.

19. اتصاف الماهية بالوجود

اين رساله به مسئله وجود و نحوه ارتباط آن با ماهيات پرداخته و تكنگاري است.

20. التشخص

اين رساله، مسئله تشخّص و رابطه آنرا با وجود و اصالت آن روشن كرده و يكي از مباني خاص ملاصدرا است.

21. سريان نور الوجود

در اين رساله نحوه نزول يا سريان وجود از منبع حقيقي و اصلي بر موجودات (ماهيات) بيان شده است.

22. لمّية اختصاص المنطقة

رساله اي در منطق و بيان علت شكل خاص منطقه الافلاك است.

23. خلق الاعمال

در مسئله جبر و اختيار انسان است.

24. قضا و قدر

در شرح مسئله قضا و قدر است.

25. زاد المسافر

(شايد همان زاد السالك) در اثبات معاد و آخرت از راه فلسفه مي باشد.

26. شواهد الربوبيه

اين رساله ربطي به كتاب الشواهد الربوبية ندارد و فهرستي از تئوريها و آراء مخصوص اوست كه توانسته به آنها شكل فلسفي بدهد.

27. مزاج

درباره حقيقت مزاج در انسان و رابطه آن با بدن و روح است.

28. متشابهات القرآن

اين رساله درباره آياتي از قرآن است كه داراي معاني پنهاني و پيچيده است. اين رساله فصلي از كتاب مفاتيح الغيب شمرده مي شود.

29. اصالت جعل وجود

درباره وجود و اصالت آن در برابر ماهيات است.

30. الحشرية

در شرح پس از مرگ و حضور مردمان در روز قيامت و پاداش در بهشت و كيفر در جهنم است.

31. الالفاظ المفردة

فرهنگ كوچكي براي شرح كلمات قرآن است.

32. ردّ شبهات ابليس

هفت شبهه شيطان را بيان و پاسخ داده است.

33. سه اصل

اين كتاب تنها كتاب ملاصدرا بزبان فارسي است كه در آن ببهانه سه اصل اصلي اخلاقي، به موضوعات اخلاقي و تربيتي دانشمندان پرداخته و به فلاسفه همزمان خود پند داده است.

34. كسر اصنام الجاهلية

كه بمعناي در هم شكستن بتهاي دوران بربريت و جاهليت بشر است و مقصود او محكوم و مفتضح ساختن صوفيان بيتقواست.

35. التنقيح

كتابي است كه بطور فشرده به منطق صوري پرداخته و براي آموزش، كتاب مناسبي است.

36. التصور و التصديق

اين كتاب در مباحث فلسفه منطق و تحقيق درباره تصور و تصديق مي باشد.

37. ديوان شعر

از ملاصدرا اشعاري علمي و عرفاني باقي مانده كه بزبان فارسي است.

38. مجموعه يادداشتهاي علمي ـ ادبي

ملاصدرا در جواني چون بسيار پرمطالعه در كتب فلسفي و عرفاني بوده و از طرفي بسبب ذوق شاعري، به كتب اشعار شعراي مختلف علاقه و دسترسي داشته، از آغاز جواني او يادداشتهايي كوتاه از اشعار و جملات علما و عرفا و مطالب علمي باقي مانده است كه خود يك مجموعه گرانبهاست و با سير و گشت در آن مي توان به ظرائف طبع ملاصدرا واقف شد.

اين يادداشتها دو مجموعه جداگانه است و محتمل است مجموعه كوچك او در يكي از سفرهاي او فراهم شده باشد.

39. نامه و مكاتبات

از نامه هاي ملاصدرا بجز چند نامه كه بين او و استادش ميرداماد مبادله شده چيزي باقي نمانده است. اين نامه ها در جلد اول از كتاب سه جلدي زندگي، شخصيت و مكتب ملاصدرا بفارسي[2] (كه به انگليسي ترجمه شده) آمده است.

اگر عدد چهل را با دوازده جلد تفسير او ـ كه ما در بند (2) تحت عنوان تفاسير آورديم ـ و نيز كتابهاي مفاتيح الغيب و اسرار الآيات، محسوب كنيم تا اينجا بيش از پنجاه جلد اثر از او نام برده ايم (دقيقا 53 جلد)، اما آثار ديگري نيز به وي نسبت داده شد كه چون در كتب بزرگتر مورد بحث و گاهي انكار واقع شده از آنها ذكري نمي كنيم.

يكي از مسائلي كه درباره كتب ملاصدرا وجود دارد و گرد آن بحثهايي شده، زمان و محل تأليف كتابهاي اوست. بيشتر كتب ملاصدرا تاريخ تأليف ندارد و بايد براي يافتن زمان تأليف آن به شواهد و قرائن توسل كرد، و در كتابهاي مبدأ و معاد و حشر و تفاسير برخي از سوره هاي قرآن بطور ضمني به تاريخ تأليف آنها اشاره شده است.

مثلاً تاريخ تأليف كتاب مبدأ و معاد سال 1019 هـ .(1609م) است و تأليف تفسير آية الكرسي حدود سال 1023 هـ . (1613م)، تاريخ تأليف كسر الاصنام سال 1027هـ (1617م)، اكسير العارفين بسال 1031 هـ . (1621م)، رساله الحشر در سال 1032 هـ . (1622م) و رساله اتحاد عاقل و معقول حدود سال 1037 هـ . (1627م) و مفاتيح الغيب بسال 1029 هـ . (1619م) مي باشد و تاريخ بقيه كتب او را بايد بطور تقريبي بدست آورد.

براي شناخت مكان تأليف آنها، بايد توجه داشت كه ملاصدرا حدود سال 1040 هـ (1630م) از قم به شيراز رفته، و زودتر از سال 1015 هـ (1605م) از شيراز (يا جاي ديگر) به قم و اطراف آن آمده است. بنابرين تاريخ كتابهائي كه پيش از سال 1040 هـ نوشته شده عادتاً، در قم و اطراف آن بوده، مگر آنكه برخي از اين كتب و رساله ها را در سفرهاي طولاني خود نوشته باشد.

نکات:

[1]. آخرين و كاملترين چاپ آن همراه با تصحيح انتقادي بوسيله مؤسسه انتشارات بنياد حكمت اسلامي صدرا، تهران، ايران به چاپ رسيده است.

[2]. نوشته سيد محمّد خامنه اي.

000000000000000000000000000000

تحليل و نقد و بررسي زندگاني ملاصدرا

 شخصيت ملاصدرا ابعاد زيادي دارد و زندگي او يك زندگي پرماجراست. وي مانند فيلسوفان ديگر فقط يك متفكر و فيلسوف با يك زندگي متعارف نيست، او نه فقط يك متفكر و فيلسوف و مؤسس يك مكتب فلسفي، و داراي دانشهاي مرسوم زمان خود در رشته هاي رياضي و نجوم و پزشكي و علوم اسلامي مانند تفسير و حديث است و نه فقط يك استاد موفق فلسفه و يك نويسنده تواناي كتب فلسفي مفيد است، كه در بُعد ديگر و با نگاه ديگري، يك عاررف و عابد رياضتكش و داراي تواناييهاي فوق طبيعي است تا به آن اندازه كه خود وي باشاره مدعي شده است كه باراده خود مي توانسته روح خود را از بدن بدر آورده و بهمراه آن به مشاهده ماوراء طبيعت بشتابد.

معرفي ملاصدرا بعنوان يك فيلسوف براي او كم است حتي اگرچه عنوان عارف يا متخصص در عرفان نظري را هم بيفزائيم.

ملاصدرا يك كثير الاضلاع بود كه در هر بُعد خود دانشي از دانشهاي رائج زمان خود را با خود داشت. يك فيلسوف مشائي، يك متخصص فلسفه اشراقي، ماهر در علم كلام اسلامي، متبحر در عرفان نظري، مفسر توانا، حديث شناس كم نظير، استاد در ادب فارسي و عربي، رياضيدان، و آگاه از دانشهاي پزشكي قديم، نجوم، علوم طبيعي و حتي علوم معروف به علوم پنهاني (علوم خفيّه) بدون آنكه بتوان نام آنرا جادو و جنبل نهاد.

اينها همه را مي توان بحساب گسترده بودن دامنه معلومات او گذاشت، ولي ملاصدرا دو خصلت علمي ديگر نيز داشت كه در دانشمندان كمتر ديده مي شود: يكي عمق معلومات او بود، زيرا وي به دانستن، آموختن، تدريس و نوشتن بسنده نمي كرد بلكه عادت داشت كه مسائل فلسفي را تا آخرين نقطه ممكن آن بشكافد و به عمق آن فرو برود. از بركت همين ويژگي بود كه توانست تحول بزرگي در فلسفه بوجود بياورد.

خصلت علمي ديگر او اوج دانش فلسفي اوست، يعني با قدرت بال تحقيق مي كوشيد كه از سطح استدلالها و فهمهاي عادي فلاسفه بگذرد و مسائل دشوار فلسفي را با نگاهي كليتر و فراگيرتر بررسي كند، در نتيجه همين ويژگي، او توانست بينش فلسفه را در برخي مسائل بكلي بر هم بزند و ديدگاههاي جديدي را به فلسفه بيفزايد.

از اينجا به يكي ديگر از ويژگيهاي او مي رسيم و آن خلاقيت و نوآوري او در فلسفه است، نوآوريهاي او بسيار معروف است.

وي نيز مانند سهروردي (فيلسوف اشراقي ايراني قرن ششم هـ) و افلوطين، معتقد است كه كسي كه نتواند باراده خود روح را از جسم خود جدا سازد و توانايي كارهاي خارق العاده را نداشته باشد يك حكيم و فيلسوف واقعي نيست. هر دو استاد او ـ شيخ بهاءالدين و ميرداماد ـ نيز داراي قدرتهاي معنوي بودند.

ملاصدرا با آنكه از درس و معاشرت آنها بخوبي به مقامات بالاي معنوي رسيده بود، ولي معتقد بود كه انزواي او (در سنين 30 تا 35 سالگي) در روستاي نزديك قم (بنام كهك) و خلوت و عبادت و دلسوختگي و يأس او از مردم، همه و همه سبب گرديد كه دريچه اي تازه از حقيقت و جهان غيب بروي او باز شود.

وي اين مطالب را در مقدمه كتاب اسفار آورده است. انزواي همراه با حالت شكست رواني او سبب گرديد كه وي مردي داراي روحي قوي شود تا بتواند افلاطونوار حقايق فلسفه را نه فقط با استدلال بلكه به شهود خود درك كند. همين رياضتها سبب گرديد كه از آن جوان حساس و زودرنج، مردي مقاوم و باحوصله بسازد كه چون كوه در برابر حملات دانشمندان سطحي و يا حسود زمان خود مقاومت كند و رسالت خود را تا آخر عمر بخوبي انجام دهد.

انزواي او در روستاي كَهَك نقطه عطف مهمي در زندگي ملاصدرا بود و شتاب رشد روحي و علمي او را بسرعت افزايش داد و تصميم او را براي انتخاب راه زندگي، قطعي ساخت. از تاريخچه زندگي جواني و حتي نوجواني او برمي آيد كه از همان آغاز تحصيل، بهمان اندازه كه به فراگرفتن دانش اصرار داشته، به تهذيب و تربيت روحي خود هم علاقمند بوده و راه خود را مانند ديگر سالكان از پيش برگزيده بوده است ولي انزوا و رياضتهاي روحي او در روستاي كهك، او را قاطعتر و برنامه زندگي او را روشنتر ساخت.

براي ملاصدرا نه در فلسفه و نه در خُلقيات و روحيات نمي توان همانندي در فلاسفه غربي يافت و نشان داد. پرفسور هانري كُربن درباره او معتقد بود اگر بتوان ياكوب بوهمه و سوئدنبرگ را با هم جمع كرد و بر توماس آكويناس افزود ملاصدرا خواهد شد.

ولي بنظر من اين ستايش براي ملاصدرا بسيار كم است. تاريخچه زندگي و كارهاي او نشان مي دهد كه او را بايد شخصي مانند فيثاغورس يا دست كم افلاطون دانست. عمق فلسفه او نيز به همان سو گرايش داشته، بطوريكه هانري كربن و برخي ديگر او را نوفيثاغوري يا نوافلاطوني مي ناميدند.

از كمالات فوق عادي او كه بگذريم، او يك نمونه انسان واقعي است كه منش عالي و اخلاق و تهذيب نفس و دانش و بويژه فلسفه را يكجا و ببهترين صورت، جمع كرده است و علاوه بر مكتب فلسفي خود كه معروف است، مكتبي تربيتي را اداره مي كرده كه پس از وي مردان بزرگي را به جامعه تحويل داده است.

خصوصيات شخصيتي ملاصدرا را در چند بُعد مي توان بررسي كرد:

1. از لحاظ روانشناختي و اخلاق و روح تربيت شده ديني و وارستگي او.

2. از حيث دانش گسترده و داشتن تمام علوم زمان خود، بويژه فلسفه و عرفان.

3. از جهت موقعيت عالي اجتماعي وي، عليرغم دشمني افراد حسود و كم مايه يا مغرور.

4. از لحاظ نقش او در احياء و ترويج فلسفه و بالابردن موقعيت فلسفه درحال زوال در ايران و فلسفه اسلام.

5. از جهت پركاري و ارزش علمي و كيفي و كمّي تأليفات.

6. از لحاظ شجاعت علمي و نوآوري و دفاع از افكار خود.

7. از ديدگاه وابستگي مذهبي در ايمان ديني.

8. از لحاظ خلاقيت و روح خلاّق، قدرت استنباط مطالب ديگران، قدرت استدلال و شهود و اشراق در كنار هم.

http://www.mullasadra.org/new_site/persian/Mullasadra/zendegi.htm

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

محمد بن ابراهيم قوامي شيرازي ملقب به صدر المتالهين يا ملاصدرا در ظهر روز نهم جمادي الاولي سال 980 قمري ديده به جهان گشود.پدر او خواجه ابراهيم قوامي مردي پرهيزگار ديندار و دوستدار و حامي دانش و معرفت بود.در زمان حيات ملاصدرا, شيراز داراي حكومت مستقلي بود و حكمراني آن به برادر شاه واگذار گرديد كه ،‌ پدر ملاصدرا بعنوان معاون او و دومين شخصيت مهم آن منطقه به شمار مي رفت, و به نظر مي رسيد تنها موهبتي كه خداوند به او ارزاني نداشته است داشتن فرزند باشد. اما بالاخره خداوند درخواست ها و دعاهاي اين مرد پاك و زاهد را بي جواب نگذاشت و بهترين پسران را به او ارزاني كرد كه او را محمد ملقب به صدرالدين نام نهاد به آن اميد كه عالي ترين شخصيت مذهبي گردد. در دوران جواني, صدرالمتالهين جوان با شيخ بهايي آشنا گرديد كه سنگ بناي شخصيت علمي و اخلاقي ملاصدرا  توسط اين دانشمند جهانديده كم نظير بنا نهاده شد. و تكميل اين بناي معنوي را استاد ديگرش دانشمند سترگ و استاد علوم ديني و الهي و معارف حقيقي و اصول يقيني سيدامير محمد باقر بن شمس الدين مشهور به ميرداماد عهده دار گشت.

صدرالمتالهين حكيم خانه به دوشي بود كه به جرم آزادگي روح و فكر مجبور شد تا از پايتخت و پايتخت نشينان روي گرداند. وي در مقدمه كتاب اسفار دلايل بيزاري خود را از جاهلان فرزانه نماي زمان خود و عزلت و تصوف خويش را در كهك (روستايي دورافتاده در سي كيلومتري شهر مقدس قم) بيان داشته است.پس از بازگشت به شيراز شهرت صدراي شيرازي عالمگير شده بود و طالبان حكمت از نواحي و اطراف براي درك فيض به حضورش مي شتافتند. او خود در مقدمه اسفار مي گويد: �..... بتدريج آنچه در خود اندوخته بودم همچون آبشاري خروشان فرود آمد و چون دريايي پر موج در منظر جويندگان و پويندگان قرار گرفت.

 شرايط اجتماعي:

در زمان حيات ملاصدرا يعني در اواخر قرن دهم و شروع قرن يازدهم هجري كلام و فلسفه از علوم رايج و محبوب آن زمان به شمار مي رفتند. دليل عمده گسترش اين علم نسبت به ساير علوم آن زمان مانند فقه، ‌ادبيات عرب، ‌رياضي، ‌نجوم و طب و ديگر علوم و همچنين هنرهاي رايج آن زمان مانند خط، معماري و كتيبه را مي توان در شرايط اجتماعي آن دوران كه خود زاييده شرايط سياسي حاكم بر كشور بود جستجو نمود. عدم وابستگي و استقرار ومركزيت حكومت وقت امنيت و آزادي خاصي را حكمفرما ساخته بودكه شكوفا شدن استعداد ها و گسترش هنر و علم را در پي داشت.

 شخصيت فلسفي:

صدرالدين محمد در علوم متعارف زمان و بويژه در فلسفه اشراق و مكتب مشاء‌ و كلام و عرفان و تفسير قرآن مهارت يافت. او آثار فلسفي  متفكراني چون سقراط و فلاسفه هم عصر او، افلاطون، ‌ارسطو و شاگردانش و همچنين دانشمنداني چون ابن سينا و خواجه نصرالدين طوسي را دقيقا بررسي نمود و موارد ضعف آنها را باز شناخت و مسايل مبهم مكاتب را بخوبي دانست. او اگر چه از مكتب اشراق بهره ها برد ولي هرگز تسليم عقايد آنان نشد و گرچه شاگرد مكتب مشا گرديد ليكن هرگز مقيد به اين روش نشد. ملا صدرا پايه گذار حكمت متعاليه مي باشد كه حاوي ژرف ترين پاسخ ها به مسائل فلسفي است. ملاصدرا علاوه بر سالك و رهرو در عرفان بعنوان موفق ترين سالكين در فلسفه مي باشد كه با طي كردن مراحل مختلف گنجينه با ارزشي را براي ساخت قلعه اي از دانش كشف نمود كه با نور جاوداني حقيقت مي درخشد.

 شخصيت عرفاني:

من وقتي ديدم زمانه با من سر دشمني دارد و به پرورش اراذل و جهال مشغول است و روز به روز شعله هاي آتش جهالت و گمراهي برافروخته تر و بدحالي و نامردي فراگيرتر مي شود ناچار روي از فرزندان دنيا برتافتم و دامن از معركه بيرون كشيدم و از دنياي خمودي و جمود و ناسپاسي به گوشه اي پناه بردم و در انزواي گمنامي وشكسته حالي پنهان شدم. دل از آرزوها بريدم و همراه شكسته دلان بر اداي واجبات كمر بستم.

 با گمنامي و شكسته حالي به گوشه اي خزيدم. دل از آرزوها بريدم و با خاطري شكسته به اداي واجبات كمر بستم و كوتاهيهاي گذشته را در برابر خداي بزرگ به تلافي برخاستم. نه درسي گفتم و نه كتابي تاليف نمودم. زيرا اظهار نظر و تصرف در علوم و فنون و القاي درس و رفع اشكالات و شبهات و .... نيازمند تصفيه روح و انديشه و تهذيب خيال از نابساماني و اختلال، پايداري اوضاع و احوال و آسايش خاطر از كدورت و ملال است و با اين همه رنج و ملالي كه گوش مي شنود و چشم مي بيند چگونه چنين فراغتي ممكن است... ناچار از آميزش و همراهي با مردم دل كندم و از انس با آنان مايوس گشتم تا آنجا كه دشمني روزگار و فرزندان زمانه بر من سهل شد و نسبت به انكار و اقرارشان و عزت و اهانتشان بي اعتنا شدم. آنگاه روي فطرت به سوي سبب ساز حقيقي نموده، با تمام وجودم دربارگاه قدسش به تضرع و زاري برخاستم و مدتي طولاني بر اين حال گذرانده ام. سرانجام در اثر طول مجاهدت و كثرت رياضت نورالهي در درون جانم تابيدن گرفت و دلم از شعله شهود مشتعل گشت. انوار ملكوتي بر آن افاضه شد و اسرار نهاني جبروت بر وي گشود و در پي آن به اسراري دست يافتم كه در گذشته

نمي دانستم و رمزهايي برايم كشف شد كه به آن گونه از طريق برهان نيافته بودم و هر چه از اسرارالهي و حقايق ربوبي و وديعه هاي عرشي و رمز راز صمدي را با كمك عقل و برهان مي دانستم با شهود و عيان روشنتر يافتم. در اينجا بود كه عقلم آرام گرفت و استراحت يافت و نسيم انوار حق صبح و عصر و شب و روز  بر آن وزيد و آنچنان به حق نزديك شد كه همواره با او به مناجات نشست.

http://www2.irna.ir/occasion/1khordad85/index.htm

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

ملا صدرا متوفاى ۱۰۵۰ ق .

طلوع خورشید آغاز سفر اساتید ملاصدرا مراحل سیر و سلوک آواره کوى دوست در کنج غربت سفر عرشى معرفت عارفان خورشید جهان افروز آفتاب آمد دلیل آفتاب فروغ حکمت متعالیه آثار ماندگار خانه آفتاب غروب خورشید

سخن از پر فروغ ترین خورشید معرفت و حکمت است که عقلها را به شگفت آورد و اندیشه تحقیق را در شکوه تفکر متحیر ساخت و بلنداى همتش سروهاى سرفراز را سر آمد و چینش زیباى کلامش عقده ها از عقاید برداشت . صراحت در بیان و مرامش دلق رنگ و ریا از چهره ها برگرفت و چماقهاى توهم و تهمت با سندان پولادین اراده و استقامتش در هم شکست .

بزرگمرد حکمت برین و تک سوار افقهاى بیکران یقین ، صدرنشین مسند عرفان و آموزگار نخستین حکمت متعالیه که نامش فروغ بخش حلقه حکیمان است و یادش چشم اندازى از (خاک ) تا (خدا) و همراهى با مرامش زورقى از نبوغ مى خواهد تا با قطب نماى وحى و بادبان اراده و ناخدایى قلبى پر از عشق در یم هستى گام نهد و سفرهاى چهارگانه از مبدا تا معاد را یکى پس از دیگرى در نوردد و کلیدهاى زمردین غیب و شهود را در فرازین قله حکمت به چنگ آرد.

طلوع خورشید

بنا به نقلى در ظهر روز نهم جمادى الاولى سال ۹۸۰ ق (۱) مژده تولد فرزندى را به میرزا ابراهیم بن یحیى قوامى شیرازى دادند و او که سالهاى دراز انتظار چنین روزى را داشت و بارها نذر و نیاز کرده بود از فرط خوشحالى سراسیمه خود را به منزل رسانید و بر طبق عهدى که نموده بود نام مبارک (محمد) را براى فرزندش برگزید و تا زمانى که خود زنده بود روزانه یک سکه به شکرانه این لطف الهى در راه خدا انفاق مى نمود.

میرزا ابراهیم از کارگزاران ولایت فارس یا بازرگانى سرشناس و امین در بازار بود. وى با انتخاب معلمان و اساتید خوب و مجرب در تربیت یگانه فرزندش کوشید و در آموزش علوم متعارف زمان کوتاهى نکرد تا آنکه در ۱۶ سالگى او را به کار تجارت به بصره فرستاد و محمد در مدت سه ماهى که آنجا بود به زیارت عتبات نیز مشرف شد و با شنیدن خبر مرگ پدر به شیراز برگشت و مدتى مشغول رسیدگى به امور داراییهاى پدر شد اما در همه این مدت دل در گرو تحصیل داشت تا سرانجام با سپردن مغازه و املاک پدر به دایى خود که مردى درستکار بود براى ادامه تحصیل راهى اصفهان شد. (۲)

همان گونه که روال عادى حوزه هاى علمیه آن زمان بوده است به احتمال قوى صدرا علاوه بر فقه و اصول و دیگر علوم اسلامى متعارف ، علوم دیگرى چون ریاضیات و نجوم و طب و هیئت و … بخصوص منطق و فلسفه را در شیراز آغاز نموده و به مرحله اى رسانده که مجبور شده است براى تکمیل رشته هاى مورد علاقه خود به مسافرت و حضور در محضر اساتید مشهور نواحى دیگر اقدام نماید.

آغاز سفر

کسانى که به زندگى صدرالمتاءلهین پرداخته اند مقصد او را از شیراز به اصفهان نوشته اند اما به احتمال زیاد باید با ورود شاه عباس به شیراز در سال ۹۹۸ که قاعدتا شیخ بهایى نیز همراه او بوده است صدرالمتاءلهین جوان با شیخ بهایى آشنا شده و بهمراه آنان یا مدتى پس از آنان به پایتخت که در آن تاریخ قزوین بوده ، آمده باشد. در این مورد نسخه دست نویس ملاصدرا از روى نسخه اصلى کتاب حدیقه هلالیه شیخ بهایى که شرح دعاى چهل و سوم صحیفه سجادیه است راهگشاست . زیرا در پایان نسخه و پس از اتمام کتاب نوشته است : (عبده الراجى صدرالدین محمد شیرازى محروسه قزوین شهر ذى الحجه سنه الف و خمس من الهجره النبویه .) معلوم مى شود که ملاصدرا در تاریخ ۱۰۰۵ و شاید قبل از آن در قزوین مشغول تحصیل بوده و تا حدى با استادش آشنایى داشته که از روى کتابهاى او نسخه بردارى مى نموده است . بنابراین مى توان گفت یک سال پس از این تاریخ و با انتقال پایتخت از قزوین به اصفهان صدرالمتاءلهین نیز راهى اصفهان شده باشد.

اساتید ملاصدرا

در عصر صدرالمتاءلهین اصفهان ـ و پس از آن قزوین ـ پایتخت و مرکز علمى ایران بود و اکثر اساتید بزرگ در این شهرها اقامت داشتند و جاذبه ویژه اى براى دانش دوستان داشت .

صدرالمتاءلهین ابتدا در محضر درس شیخ الاسلام شهر بهاءالحق والدین محمد بن عبد الصمد عاملى ـ معروف به شیخ بهائى ـ که در علوم نقلى مورد اعتماد و دانشمند زمان و برناى عصر خویش بود حاضر شد و سنگ بناى شخصیت علمى و اخلاقى ملاصدرا توسط این دانشمند جهاندیده کم نظیر و علامه رهرو ذیفنون عصر بنا نهاده شد و تکمیل این بناى معنوى را استاد دیگرش دانشمند سترگ و استاد علوم دینى و الهى و معارف حقیقى و اصول یقینى سید بزرگوار و پاک نهاد حکیم الهى و فقیه ربانى امیر محمد باقر بن شمس الدین مشهور به ـ میرداماد ـ عهده دار گشت . این نوجوان خوش استعداد و پر شور حدیث و درایه و رجال و فقه و اصول را از شیخ بهائى و فلسفه و کلام و عرفان و دیگر علوم ذوقى را از محضر میرداماد آموخت و علوم طبیعى و ریاضى و نجوم و هیئت را نیز از محضر این دو استاد و احتمالا نزد حکیم ابوالقاسم میر فندرسکى عارف زاهد و ریاضى دان بنام عصر فرا گرفت .

مراحل سیر و سلوک

صدرالدین محمد بتدریج در علوم متعارف زمان و بویژه در فلسفه اشراق و مکتب مشاء و کلام و عرفان و تفسیر قرآن مهارت یافت . روشهاى گذشتگان را دقیقا بررسى نمود و موارد ضعف آنها را باز شناخت و مسائل مبهم مکاتب را بخوبى دانست . او اگر چه از مکتب اشراق بهره ها برد ولى هرگز تسلیم عقاید آنان نشد و گرچه شاگرد مکتب مشاء گردید لیکن هرگز مقید به این روش نشد.

علامه محمدرضا مظفر این بخش از زندگى صدرالمتاءلهین را اولین دوره زندگانى فکرى و سلوک روحانى او مى شمرد که در درس و بحث و تتبع آثار فلاسفه و سیر در افکار فلسفى و کلامى سپرى نموده و نشانى از ذوق عرفانى و ابتکارات فلسفى در او مشهود نبوده است . صدرالمتاءلهین خود در مقدمه اسفار مى گوید: (من تمام نیرو و توان خود را در گذشته و از آغاز دوره جوانى صرف در فلسفه الهى نمودم تا حدى که به قدر امکان به آن دسترسى یافتم و در اثر سعى زیاد بخش شایان توجهى از آن نصیبم شد و در آن وادى به آثار حکیمان قبل از اسلام و پس از آن زیاد مراجعه کردم و از نتایج اندیشه هاى آنان بهره ها بردم و از ابتکارات فکرى و اسرار نهفته آنان سود فراوان یافتم و چکیده کتب و رسائل فلسفى یونان و دیگر معلمان بزرگ را به خاطر سپرده ، از هر بابى چکیده آن را اختیار نمودم … و در این مدت صدفهاى پر از مروارید گرانبهاى حکمت و معرفت را از دریاى حکمت به چنگ آوردم .)(۳)

البته در آخر همین مقدمه و در مقدمه تفسیر سوره واقعه این دوره یا حداقل بخشى از آن را براى خود نوعى وقفه مى شمرد، نه سیر، و غفلت محسوب مى نماید نه ذکر و فکر. و آن را از باب حسنات الابرار سیئات المقربین جزء ضایعات عمر خود مى داند و مى گوید: (من به دلیل اینکه مقدارى از عمر خود را در بررسى آثار فیلسوف نمایان و جدل و مناظره اهل کلام و دقتهاى علمى و تواناییهاى منطقى و شیوه هاى بیانى آنان ضایع نموده و بر باد دادم همواره به درگاه خدا استغفار مى نمایم . زیرا که در آخر کار و در اثر تابش نور ایمان و تاءیید و دستگیرى خداى منان بر من روشن شد که پاى استدلالیان چوبین و قیاسهاى منطقى آنان عقیم و راه آنان در معرفت حق غیر مستقیم است .(۴) آنگاه چشم باز نمودم و به حال خود نگریستم و دیدم گرچه در شناخت ذات بارى تعالى و تنزیه او از صفات ضعف و نقص و حدوث و نیز در معرفت به معاد و حشر روح انسانى به اندوخته هایى دست یافتم اما از معرفت حقیقى و شهود حق که جز با ذوق الهى و دریافت قلبى حاصل نمى شود دستم خالى است .)(۵)

فرزانه اندیشمند حضرت آیه الله جوادى آملى پس از این دوره چهار دوره دیگر را در زندگى موسس حکمت متعالیه تصویر مى نماید و این مجموعه را مراحل تحول روحى و جوهرى او مى شمارد(۶) که اگر آن دوره اول را مقدمه سفر اول سالکان عارف به شمار آریم دقیقا سیر زندگانى عقلى حکیم شیراز با مراحل چهارگانه سلوک و اسفار اربعه عارفان منطبق خواهد بود.

آواره کوى دوست

ملاصدرا از دانشمندان کم نظیرى بود که از همراهى با صاحبان قدرت و زندگى با اهل دنیا و دنیاپرستان و تعریف و تمجید شاهان صفوى بیزار بود و عظمت روحى که در او وجود داشت به او اجازه سر فرود آوردن در برابر مقامات پست دنیایى را نمى داد. و البته دنیا طلبان نیز چنین مزاحمى را نمى توانستند تحمل کنند و او را از حسادت و توهین و تهمت خود در امان نمى گذاشتند. صدرالمتاءلهین پس از طى مراحل علمى در اصفهان و احتمالا آغاز حسادتها و مخالفتها به زادگاه خود باز مى گردد تا شاید در حمایت خانواده و خویشان خود بتواند در امان باشد.

تاریخ بازگشت صدرالمتاءلهین به شیراز همچون کوچ قبلى و بعدى او از این شهر معلوم نیست . همچنانکه از مدت اقامت و فعالیتهاى علمى و اجتماعى او در این مرحله اطلاعى نداریم و احتمالا در همین سالها که باید بین سالهاى ۱۰۱۰ تا ۱۰۲۰ باشد الله وردى خان فرمانرواى شجاع و آگاه و دلسوز فارس تصمیم مى گیرد تا مدرسه اى مخصوص به نام ملاصدرا را بنا کند و آن مدرسه را پایگاه علوم عقلى در منطقه قرار دهد. اما اجل او را مهلت نمى دهد و در سال ۱۰۲۱ قبل از اتمام مدرسه به قتل مى رسد و مقارن همین احوال ملاصدرا نیز در اثر ناسازگارى علماى شیراز و شروع آزار و اذیت و اهانت او ناگزیر به ترک شیراز و بازگشت به اصفهان مى شود و یا به گفته آیه الله سید ابوالحسن قزوینى از همان جا به نواحى قم عزیمت مى نماید. ایشان در شرح حال ملاصدرا مى نویسد:

(… پس از مراجعت به شیراز چنانچه عادت دیرینه ابناى عصر قدیم و حدیث همین است محسود بعضى از مدعیان علم قرار گرفت و به قدرى مورد تعدى و ایذاء و اهانت آنان قرار گرفت که در نتیجه از شیراز خارج و در نواحى قم در یکى از قرا منزل گزید و به ریاضات شرعیه از اداى نوافل و مستحبات اعمال و صیام روز و قیام در شب ، اوقات خود را صرف مى نمود.)(۷)

صدرالمتاءلهین حکیم خانه به دوشى بود که به جرم آزادگى روح و فکر مجبور شد تا از پایتخت و پایتخت نشینان روى گرداند و به زندگى در روستایى دور افتاده و خالى از امکانات رفاهى ـ که آن روز و دربارگاه صفویان براى دانشمندان منظور شده بود ـ بسنده نماید و خود را براى (انقطاع الى الله ) آماده سازد. او خود در توجیه انتخاب این راه مى گوید: (من وقتى دیدم زمانه با من سر دشمنى دارد و به پرورش اراذل و جهال مشغول است و روز به روز شعله هاى آتش جهالت و گمراهى بر افروخته تر و بد حالى و نامردمى فراگیرتر مى شود ناچار روى از فرزندان دنیا برتافتم و دامن از معرکه بیرون کشیدم و از دنیاى خمودى و جمود و ناسپاسى به گوشه اى پناه بردم و در انزواى گمنامى و شکسته حالى پنهان شدم . دل از آرزوها بریدم و همراه شکسته دلان بر اداى واجبات کمر بستم .)(۸)

این مرحله از زندگى رادمرد حکمت و شهود سرآغاز چشم پوشى از مظاهر دنیوى و جاه و جلال مجازى و دل بریدن از دنى او دنیاپرستان و رو به سوى جمال و جلال حق نمودن است که همواره با مشقتهاى فراوان و نیروى عزم و اراده اى آهنین تنها براى افرادى انگشت شمار حاصل مى گردد; که در اصطلاح سالکان سیر از خلق به سوى حق نام دارد.

در کنج غربت

دوره سوم زندگى صدرالمتاءلهین مرحله دوم انقلاب روحى او و حرکت از وحدت به وحدت و سفر از حق به سوى حق با یارى حق است . این مرحله طولانى ترین منازل در سفرهاى چهارگانه سیر و سلوک است و صدرالدین شیرازى براى این مرحله که دوران سخت ریاضتهاى جسمانى و مجاهدتهاى نفسانى و عبادت و طى مقامات کشف و شهود است محلى به نام کهک (در سى کیلومترى جنوب شرقى شهر مقدس قم ) را بر مى گزیند و یا در اثر توفیق جبرى و به عنوان تبعید از مرکز علمى و فرهنگى رسمى (اصفهان ) بر او تحمیل مى شود و در هر صورت فارغ از قیل و قال و جاه و رفاه شهر و شهرنشینى در جوار لطف کریمه اهل بیت علیهم السلام و حرم آنان پناه مى گیرد تا ضمن بهره گیرى از دریاى علوم آل محمد صلى الله علیه و آله از گزند فتنه ها در امان باشد. چرا که از امام صادق علیه السلام نقل شده است : (به هنگام فراگیر شدن فتنه ها به قم و اطراف آن پناه ببرید.)(۹)

سال ورود و مدت اقامت ملاصدرا در کهک همانند ورود و اقامتش در اصفهان بخوبى روشن نیست . از تطبیق و انطباق بعضى یادداشتها مى توان نتیجه گرفت که بین سالهاى ۱۰۲۵ تا ۱۰۳۹ در کهک بوده است و البته از شیوه زندگى او در آن قریه نیز اطلاعى نداریم جز مطالبى که از نوشته هاى خود او مى توان استفاده نمود. در مقدمه اسفار رنجنامه خود را چنین ادامه مى دهد:

(با گمنامى و شکسته حالى به کوشه اى خزیدم . دل از آرزوها بریدم و با خاطرى شکسته به اداى واجبات کمر بستم و کوتاهیهاى گذشته را در برابر خداى بزرگ به تلافى برخاستم . نه درسى گفتم و نه کتابى تاءلیف نمودم . زیرا اظهار نظر و تصرف در علوم و فنون و القاى درس و رفع اشکالات و شبهات و … نیازمند تصفیه روح و اندیشه و تهذیب خیال از نابسامانى و اختلال ، پایدارى اوضاع و احوال و آسایش خاطر از کدورت و ملال است و با این همه رنج و ملالى که گوش مى شنود و چشم مى بیند چگونه چنین فراغتى ممکن است … ناچار از آمیزش و همراهى با مردم دل کندم و از انس با آنان ماءیوس گشتم تا آنجا که دشمنى روزگار و فرزندان زمانه بر من سهل شد و نسبت به انکار و اقرارشان و عزت و اهانتشان بى اعتنا شدم . آنگاه روى فطرت به سوى سبب ساز حقیقى نموده ، با تمام وجودم در بارگاه قدسش به تضرع و زارى برخاستم و مدتى طولانى بر این حال گذراندم .)(۱۰)

صدرالمتاءلهین در طى نامه اى از کهک نیز به استادش میرداماد وضع روحى خود را چنین ترسیم مى کند:

(و اما احوال فقیر بر حسب معیشت روزگار و اوضاع دنیا به موجبى است که اگر خالى از صعوبتى و شدتى نیست … اما بحمدالله که ایمان به سلامت است و در اشراقات علمیه و افاضات قدسیه و واردات الهیه … خللى واقع نگشته … از حرمان ملازمت کثیر السعاده بى نهایت متحسر و محزون است . روى طالع سیاه که قریب هفت هشت سال است که از ملازمت استاد الاماجد و رئیس الاعاظم محروم مانده ام و به هیچ روى ملازمت آن مفخر اهل دانش و بینش میسر نمى شود … به واسطه کثرت وحشت از صحبت مردم وقت و ملازمت خلوات و مداومت بر افکار و اذکار بسى از معانى لطیفه و مسائل شریفه مکشوف خاطر علیل و ذهن کلیل گشته ….)(۱۱)

سفر عرشى

مرحله سوى سلوک روحانى صدرالمتاءلهین شیرازى سفر از حق به سوى خلق است براى مشاهده آثار خداى سبحان در مظاهر جمال و جلال و مطالعه آیات الهى در طبیعت و انسان و آفاق و انفس که در اثر طى مراحل گذشته نصیب سالک مى شود. انسان در پایان این سیر به مقام (خلافت اله ى ) نایل مى شود و در اصطلاح فلاسفه (جهانى مى شود بنشسته در گوشه اى ).

شور و ابتهاج ملاصدرا در این مرحله مانند همه آنها که به این مقام رسیده اند در خور وصف نیست . او پس از سالها خون دل خوردن توانسته است دریچه اى به عالم قدس بگشاید و حقایق علمى را که از راه تفکر و استدلال به دست آورده بود از راه مکاشفات نورى مشاهده نماید. در مقدمه اسفار پس از یادآورى دوران زحمت و رنج و مصیبتهاى جانکاه ، این مرحله را دوران آرامش و استراحت خود مى شمرد و مى گوید:

(سرانجام در اثر طول مجاهدت و کثرت ریاضت نورالهى در درون جانم تابیدن گرفت و دلم از شعله شهود مشتعل گشت . انوار ملکوتى بر آن افاضه شد و اسرار نهانى جبروت بر وى گشود و در پى آن به اسرارى دست یافتم که در گذشته نمى دانستم و رمزهایى برایم کشف شد که به آن گونه از طریق برهان نیافته بودم و هر چه از اسرار الهى و حقایق ربوبى و ودیعه هاى عرشى و رمز و راز صمدى را با کمک عقل و برهان مى دانستم با شهود و عیان روشنتر یافتم . در اینجا بود که عقلم آرام گرفت و استراحت یافت و نسیم انوار حق صبح و عصر و شب و روز بر آن وزید و آنچنان به حق نزدیک شد که همواره با او به مناجات نشست .)(۱۲)

معرفت عارفان

یکى از خاطرات بسیار آموزنده و شیرین و درخور تاءمل از ایام اقامت ملاصدرا در کهک نکته اى است که مرحوم شیخ عباس قمى (۱۳) ذکر کرده و حضرت استاد حسن زاده آملى آن را این گونه مستند نموده است که : (در یک نسخه خطى اسفار که به خط حاج ملامحمد طهرانى و محشى به تعلیقات ملاعلى نورى و ذوالعینین و بسیارى از حواشى خود ملاصدرا است و در اختیار راقم است در حاشیه این افاضه ـ در بحث اتحاد عاقل به معقول ـ نوشته است :

(تاریخ هذه الافاضه کان ضحوه یوم الجمعه سابع جمادى الاول سبع و ثلاثین و الف من الهجره و قد مضى من عمر المولف ثمان و خمسون سنه قمریه .) (تاریخ این افاضه ، صبح روز جمعه ، هفتم جمادى الاول ۱۰۳۷ بود و ۵۸ سال قمرى از عمر مولف سپرى گشته بود.) و در ذیل همین حاشیه ، حاشیه دیگرى مرحوم میرزا على اکبر حکمى یزدى در حاشیه اسفارش از جناب صدرالمتاءلهین به عنوان (منه ) دارد که :

(کنت حین تسویدى هذا المقام بکهک من قرى قم …)

این قسمت کتاب را در هنگام اقامتم در کهک قم نوشتم و روز جمعه براى زیارت قبر دختر موسى بن جعفر (س ) به قم آمدم و از او مدد و کمک خواستم . سپس این مطلب به یارى خدا برایم کشف شد.(۱۴)

خورشید جهان افروز

دوره پایانى سفرهاى چهارگانه ، سفر از خلق به سوى خلق به همراهى حق و براى رساندن پیام الهى از طریق تدریس و تاءلیف و تهذیب نفوس است تا با هدایت و ارشاد خود تشنگان هدایت را با آب گواراى حیات الهى سیراب نماید.

این دوره از زندگى صدرالمتاءلهین همان بازگشت مجدد ایشان از روستاى کهک به شیراز و حوزه بحث و تدریس و تصنیف و تاءلیف است .

شهرت صدراى شیرازى عالمگیر شده بود و طالبان حکمت از نواحى و اطراف براى درک فیض به حضورش مى شتافتند. او خود در مقدمه اسفار مى گوید: (… بتدریج آنچه در خود اندوخته بودم همچون آبشارى خروشان فرود آمد و چون دریایى پر موج در منظر جویندگان و پویندگان قرار گرفت . از آب خوشگوار آن وادى ، فهم و ادراک سرسبز شد و از جریان زلال آن نهرهاى اندیشه جارى گشت … پس رحمت الهى اقتضا نمود که معانى منکشف از عالم اسرار و انوار و فائض از مقام نورالانوار بیش از این در پرده استتار نماند. و از سوى خدا ملهم شدم تا جرعه اى از افاضات ربانى را به تشنگان وادى طلب بچشانم و دل جویندگان انوار حقیقت را منور سازم تا جرعه نوشان را حیات ابدى و طالبان هدایت را روشنى قلب گردد.)(۱۵)

بعضى از تراجم نویسان علت بازگشت به شیراز را به امر شاه صفوى دانسته اند ولى اکثر آنان نوشته اند که امامقلى خان حاکم شیراز صدرالمتاءلهین دعوت نمود تا به وطن خود برگردد و در مدرسه اى که پدرش به خاطر ملاصدرا بنا کرده به تعلیم و تدریس و تربیت طلاب بپردازد.

در شاءن و مقام این مرکز مهم علمى و سطح فرهنگى حوزه شیراز و همت پایه گذاران مدرسه همین بس که تدریس علوم عقلى یکى از مقررات الزامى آن مدرسه بوده است .

در هر صورت از نامه اى که حکیم الهى در سالهاى اول بازگشت به شیراز براى استادش میرداماد نوشته پیدا است که از این هجرت راضى نبوده و به یاد دوران خوش تنهایى و عزلت حسرت مى خورد. و براى از دست دادنش متاءسف بوده است . در بخشى از نامه چنین آورده است :

(قبل از ایام جدایى هرگز این شداید دست نداده بود و به صحبت جاهلان و ناقصان این بلاد گرفتار نشده بود. از طول مکث در اینجا ملول گشته ام و از صحبت معلولان این شهر معلول گشته و از کثرت عیال و پیوستگان و نامرادیهاى دور و زمان و عدم مساعدت چرخ و دوران و بى توجهى ارکان دولت این جهان و بى التفاتى اعیان این عهد و قران بغایت محزون و پریشان گشته … در مقام توحد و تفرد مى بودم و پاى در دامن غناى از خلق و تعزز کشیده داشتم و در خلوت تحصیل ملکات مى کردم و از مشاهده مکروهات از روى حزم و دوراندیشى هراسان و گریزان بودم .)(۱۶)

آفتاب آمد دلیل آفتاب

استعداد فوق العاده و روح حساس و زهد و عبادت و انس به خدا صدرالمتاءلهین را زبانزد خاص و عام کرد و توجه همگان را به او جلب نمود. او از آغاز جوانى بى اعتنا به دنیا و مقامات دنیوى و شوون مادى بود و به قدر ذره اى هم به فکر جلب رضایت خاطر مردم نبود. او داراى معنویتى عمیق و روحى بلند بود که از نزدیکى به پادشاهان و امرا و ریاست بر عوام ننگ داشت و در آن عصر که نوع مصنفان و مولفان ، کتاب و رساله خود را به اسم پادشاه وقت یا حتى یکى از وزرا و رجال نامى مى نوشتند و گاهى کتاب را به آنان هدیه مى کردند، در نوشته هاى ملاصدرا نشانى از این گونه امور نیست و با تعداد فراوان کتابهایى که دارد در هیچ یک از آنان اسمى از کسى نبرده است . او بواقع علم را با عمل تواءم نمود و حکمت را در رفتار و کردار خود متجلى ساخت . محمد بن ابراهیم شیرازى در همان ایام جوانى از سوى استاد خود میرداماد به صدرالدین و صدرا ملقب شد و شاید اولین ستایش را نیز از همین استاد خود در قالب شعر شنید که :

صدرا جاهت گرفته باج از گردون

اقرار به بندگیت کرد افلاطون

بر مسند تحقیق نیامد چون تو

یکسر ز گریبان طبیعت بیرون

از فرزانگان معاصر، فیلسوف عظیم الشاءن حضرت آیه الله سید ابوالحسن قزوینى نیز مى گوید: (در فن فلسفه الهى و تحقق مسائل غامضه علم مافوق الطبیعه و استقامت فهم و حسن سلیقه ، عدیل است و به اعتقاد حقیر در الهیات و فن معرفه النفس بر شیخ الرئیس راجح و مقدم است و در حسن تعبیر و سلاست کلام و جزالت منطق و تقریر کسى به پایه او نرسیده ، در علم فقه صاحب نظر و تحقیق است و در علم رجال وحید و فرید عصر بوده و در فن ریاضى از هندسه و هیئت ماهر بوده و بزرگترین فضیلت او تطبیق قواع عرفان و طریقه عرفاست .)(۱۷)

علامه طباطبایى مفسر و فیلسوف بزرگ معاصر نیز درمورد مجدد فلسفه اسلامى در قرن ۱۱ مى گوید: ( صدراالدین محمد بن ابراهیم شیرارى …. پس از فراغت از تحصیل …. .

سالها در کنج عزلت سرگرم مجاهدات و ریاضات و تصفیه نفس شده توانست پس از سالها خون دل خوردن دریچه اى به عالم قدس باز کرده ، حقایق علمى را که از راه تفکر و استدلال به دست آورده بود از راه مکاشفات نورى مشاهده نمایند .(۱۸) وى اولین فیلسوفى است که مسائل فلسفه را ـ پس از آنکه فیلسوفى است که مسائل فلسفه را ـ پس از آنکه قرنها در اسلام سیر کرده بود ـ از حالت پراکندگى در آورده ،مانند مسائل ریاضى روى هم چید. و از این روى اولا امکان تازه اى به فلسفه داده شده تا صدها مساله فلسفى که در فلسفه قابل طرح نبوده مطرح و حل شود و ثانیا یک سلسله از مسائل عرفانى که تا آن زمان طورى وراء طور عقل و معلوماتى بالاتر از درک تفکرى شمرده مى شدند ـ به آسانى موردبحث و نظر قرار گیرند و ثالثا ذخایر زیادى از ظواهر دینى وبیانات عمیق فلسفى پیشوایان اهل بیت که قرنها صفت معماى لا ینحل را داشتند و غالبا از متشابهات شمرده مى شدند حل و روشن شود و به این ترتیب ظواهر دین و عرفان و فلسفه آشتى کامل پذیرفته و در یک مسیر افتادند.)(۱۹)

مرحوم مطهرى ، شهید حکمت و جهاد مى گوید: ( صدرا در آنچه علم اعلى …. یا حکمت الهى خوانده مى شود …. تمام فلاسفه پیشین را تحت الشعاع قرار داد . اصول و مبانى اولیه این فن را تغییر داد و آن را بر اصولى خلل ناپذیر استوار کرد . حکیم الهى و فیلسوف ربانى بى نظیر که حکمت الهى را وارد مرحله جدیدى کرد . )(۲۰) و امام حکیمان و عارفان بنیانگذار انقلاب اسلامى از موسس حکمت متعالیه چنین یاد مى کند: ( محمد بن ابراهیم شیرازى … اول کسى است که مبدا و معاد را بر یک اصل بزرگ خلل ناپذیر بنا نهاد و اثبات معاد جسمانى با برهانى عقلى کرد و خلله اى شیخ الرئیس را در علم الهدى روشن کرد و شریعت مطهره و حکمت الهى را با هم ائتلاف داد با بررسى کامل دیدیم هر کس درباره او چیزى گفته از قصور خود و نرسیدن به مطالب بلند پایه اوست … این فیلسوف بزرگ اسلامى و حکیم عظیم الهى … افق شرق را به نور حکمت قرآن روشن کرد …)(۲۱)و در کتاب چهل حدیث از ملاصدرا با صفاتى چون : محقق فلاسفه فیلسوف محققین . فخر طایفه حقه اعظم الفلاسفه على الاطلاق نام مى برد .

فروغ حکمت متعالیه

روزى که سفینه النجاه اسلام ناب محمدى در ساحل خشک و سوزان جاهلیت متعصب قرشى و سلطنت ظلمانى اموى به گل نشست فلسفه از پاى افتاده و شرک آمیز یونانى و حکمت کلیسایى اسکندرانى در شام و مصر و بغداد شکفتن آغاز کرد و دستمایه تعزیه گردانان میدان مبارزه با (ثقلین ) شد . اما در مدتى اندک دانشمندان وارسته اسلامى و خصوصا تربیت شدگان مکتب تشیع باتکیه بر فرهنگ عمیق و اصیل (قرآن وعترت ) و بى اعتنا به اغراض سیاسى . نهضت ترجمه ، با اصطلاحات فلسفى آشنا شده و از (شیوه منطقى ) ارسطو و (مکاشفه ) نو افلاطونى در مناقشات علمى ـ سیاسى و فهم معارف قرآن بهره ها گرفته ، حتى خود در این مکاتب استاد شده و به نوآورى پرداختند و نقادى عمیق مباحث را با معیار معارف قرآن به عهده گرفتند . فارابى و بو على سینا متد ارسطویى را درقالب جدید آن ـ حکمت مشاء ـ پى ریختند و شهاب الدین سهروردى نیز عنصر سلوک و اشراق را اساس فلسفه خود قرار داد و با ادغام بدیع عناصر گوناگون فلسفى از برآیند آنها فلسفه (اشراق ) را بنا نهاد و مقارن این دو مکتب فلسفى یک مکتب علمى دیگر نیز که از عقاید دینى با روش برهانى دفاع مى نمودپا به پاى فلسفه پیش رفت . این جریان همان (علم کلام ) بود که همواره زمینه مناسبى براى طرح مسائل جدید در فلسفه ورشد و نقد آن ایجاد نمود . عرفان نیز به عنوان راهى براى دریافت حقیقت دین و شیوه خاصى از معرفت الهى و وصول به کمال معنوى در پى آن بود که جنبه اصیل و پر مغز و نغز شریعت اسلامى را به دست آرد اما با تمام تلاشى که دانشمندان و حکیمان داشتند نتوانسته بودند این چهار رود خروشان را به هم پیوند دهند و به یک سو هدایت کنند .

در چنین زمینه فرهنگى که از سویى بسیار غنى و پرمایه بود از سوى دیگر به رکود و کسادى و نازائى گرفتار دشه بود، زیرا غلبه نهضت ضد عقلى که همزمان با غرب و شاید در اثر ارتباط دولت صفوى با اروپا بر حوزه هاى علوم اسلامى سایه افکنده بود و نهایتا منجر به ظهور ( فلسفه تجربى ) و حسن گرایى ( ظاهر بینى ) در غرب و قدرت و تقویت (ظاهریه ) و پیدایش (اخباریگرى ) و جمود بر ظواهر شرعى در شرق و به ویژه در نبض پرتپش آن (تشیع )شده بود هر یک از رودهاى خروشان و پر برکت حکمت و معرفت را از تکاپو و حرکت آفرینى باز داشته و یا بکلى خشکانیده بود، آرى در چنین فضاى گرفته اى خورشید جهان افروز ( حکمت متعالیه ) در آسمان فکر اسلامى ایران طلوع کرد و افق شرق را به نور حکمت روشن کرد .

حکمت متعالیه از یک نظر به منزله چهار راهى است که چهار مکتب مهم یعنى حکمت مشائى ارسطویى و سینایى وحکمت اشراقى سهروردى و عرفان نظرى محیى الدین ومعانى و مفاهیم کلامى (اسلامى ) با هم تلاقى کرده و مانند چهار نهر سر به هم آورده رودخانه اى خروشان به وجود آورده اند و از نظر دیگر به منزله یک ساختمان عظیمى است که چهار عنصر مختلف را پس از یک سلسله فعل و انفعالات به هم ربط داده و به آنها شکل و هیئت و واقعیت نوینى بخشیده که با ماهیت قبلى هر یک از عناصر متغایر است .(۲۲) (اختلاف سابقه دار مشاء و اشراق … و همچنین بسیارى از موارد اختلاف نظر فلسفه و عرفان به وسیله صدر المتالهین حل شد و چهره بسیارى از حقایق اسلامى روشن گشت …)(۲۳)

پس از رنسانس و خود باختگى مسلمین در قرون اخیر در حدى بوده و هست که اجازه نمى دهد آهنگ حیاتبخش حکمت متعالیه و صداى گوشخراش شکستن استخوانهاى پوسیده فلسفه ارسطویى و نو افلاطونى (اسکولاستیک ) در زیر چرخ عظیم و تندر حکمت متعالیه صدرایى به گوش غریبان و غربزدگان قدیم و جدید برسد و تحول بزرگ فلسفى را که آن حکیم الهى و فیلسوف ربانى ایجاد نمود دریابند. اما بدون شک با ظهور صدر المتالهین فعالیت فکرى در ایران عصر صفوى به اوج خود رسید و اندیشه هاى او تمامى حیات فکرى وعقلى چهار قرن گذشته را در انحصار در آورد و امروز نیز مکتب او به همان سرزندگى دوران تقریر و تحریر است .

آثار ماندگار

صدر المتالهین از نویسندگان خوش قلم و پرکار در فلسفه اسلامى است و آثار قلمى او لطیف و در کمال فصاحت و بلاغت است و به تعبیر یکى از اساتید صاحبنظر، در گذشته تاریخ فرهنگى شیعه دو نفر در حسن تعبیر و شیوایى قلم بى نظیر بوده اند وشاید در آینده هم نظیرى نداشته باشند، شهید ثانى زین الدین جبل عاملى که در فقه قلم شیرین و جذاب و روانى دارد و صدرالمتالهین شیرازى که فلسفه را با بیانى روان و قلمى شیوا تقریر نموده است .

تالیفات حکیم شیرازى که بیش از چهل عنوان کتاب و هر یک در نوع خود شاهکارى بى نظیر یا کم نظیر مى باشد به جز رساله سه اصل در علم اخلاق و چند نامه جملگى به زبان عربى ( زبان رسمى مراکز علمى آن عصر) نوشته شده و داراى نثرى روشن و فصیح و مسجع و براى آموزش فلسفه و عرفان بسیار آسان وسهل است . در میان آثار فلسفى او بخشى خصلت عرفانى بارزترى دارند و بعضى داراى لحن برهانى و استدلالى تر هستند، هر چند که از تمامى آنها بوى عرفان به مشام مى رسد .

از ویژگیهاى بسیار مهم نوشته هاى ملاصدرا که از دستاوردهاى انحصارى خود اوست تطبیق بین مفاهیم و بیانات شرع و براهین فلسفى است به نحوى که در هیچ مساله فلسفى تا استشهاد بر ایات قرآن و آثار معصومین ننماید نظر قاطع خود را ابراز نمى دارد . او همواره درکتابهایش افتخار مى کند که هیچ کس را ندیده که همچون خود او اسرار قرآن کریم و سنت معصومین را فهمیده بادش . تمام نوشته هاى فلسفى او پر از آیات قرآن و روایات است و تمام تفاسیرش سرشار از برداشتهاى عرفانى و عقلى است و او در این تطبیق یگانه پیشتاز است و در این روش نظیرى ندارد . البته پس از او شاکرد بى نظیرش فیض کاشانى این شیوه را از استاد آموخته و آن را گسترده و زیبا به کاربرده است .

نوشته هاى صدرالمتالهین در مجموع از ویژگیهایى چون جامعیت ، داورى مصلحانه بین آزاء مختلفا، استفاده از عقل و ذوق و وحى در حل مبهمات ، احاطه بر آراء گذشتگان ، و در آخر سهل و ممتنع نویسى بر خوردار است .

به تعبیر علامه حسن زاده آملى کتاب اسفار اربعه ام الکتاب مولفات ملاصدراست که در اواخر دوره اقامتش در کهک شروع به تالیف آن نموده و از نظر دامنه و کسترش مطالب بى گمان بر شفاى بو على سینا و فتوحات مکیه ابن عربى مقدم است .(این کتاب به یک معنا نقطه اتصال و حلقه جامعه دایره المعارف مشائى ابن سینا و اقیانوس اسرار باطنى ابن عربى است و به تعبیر دیگر، هم اوج هزار سال تفکر و تامل دانشمندان و حکماى اسلامى است و هم شالوده بناى عقلانى تازه و اصیلى است که از متن معارف اسلامى سرچشمه گرفته است .)(۲۴)

صدر المتالهین در این کتاب بزرگ با صراحت تمام رابطه حکمت و دین و عقل و وحى را بیان مى دارد که : (حاشاالشریعه الحقه الالهیه البیضاء ان تکون احکامها مصادمه للمعارف الیقینه الضروریه و تبا لفسلفه تکون قوانینها غیر مطابقه للکتاب و السنه .)(۲۵) حاشا که احکام و مقررات بر حق و تابناک شرعى با معارف بدیهى و یقینى عقلانى ، ناهماهنگ باشدو نابود باد فلسفه و حکمتى که قواعد و یافته هایش مطابق با کتاب الهى و سنت نبوى نباشد.

صدر المتالهین در درک ظاهر وفهم اسرار قرآن و حدى تبحرى ویژه داشت و گر چه در اکثر کتب فلسفى خود به قرآن و حدیث تمسک نموده و گاهى نیز به شرح آیات و احادیث پرداخته اما کتابهایى نیز به تفسر آیات و احادیث اختصاص داده و سورهاى سجده ، یس ، واقعه ، حدید، جمعه ، طارق ، اعلى ، زلزال و سوره بقره تا آیه ۶۵ و آیه الکرسى و آیه نور و … را تفسیر نموده که از تفاسیر ارزشمند فلسفى به شمار مى ایند و تا کنن چندین بار چاپ شده است .

شرح اصول کافى مرحوم آخوند نیز اولین شرحى است که بر کتاب بى نظیر اصول کافى پس از حدود شش قرن نوشه شده و سنت شرح نویسى بر روایات عمیق اعتقادى را باب نموده و بدون شک یکى ازمهمترین متون اعتقادى شیعى دوره صفوى است که در هماهنگى بین حکمت و عرفان و وحى یکى از بهترین و بلکه اولین کلید است و مولف کتاب روضات الجنات در مورد این کتاب مى گوید:

(و عندى انه ارفع شرح کتب على احادیث اهل البیت و ارجحها فائده و اجلها قدرا. )(۲۶)

صدرالمتالهین در سیر نوشتارى خود ابتدا حکیمى عقلانى است که شرح هدآیه را مى نویسد و شفاى بو على را حاشیه مى زند و پس از طى مراحل سلوک و معرف عارفى متکى بر وحى است که با قدرت الهى و هدایت نبوى چهارگانه را طى مى کند واسفار اربعه مى نویسد و در آخر کار تمام هم خود را بر فهم و درک و تبیین قرآن و روایات اهل بیت ـ متمرکز مى نماید و آخر کار نیر در یکا دستش قلم تفسیر سوره بقره و در دست دیگرش برگه هاى شرح کتبا الحجه اصول کافى است که به دیدار محبوب مى شتابد .

خانه آفتاب

صدر المتالهین داماد میرزا ضیاء الدین محمد بن محمود الرازى مشهور به ضیاد العرفا پدر زن شاه مرتضى والد فیض کاشانى است . و بدین ترتیب باید گفت فیض پیش از آشنائى علمى با صدرالمتالهین با او ارتباط خویشاوندى داشته و دختر ملاصدرا، دختر خاله فیض بوده است .

فرزندان صدرالمتالهین که هر یک از علوم اسلامى بره اى وافى برده و از نامداران جهان اسلام محسوب مى شوند جلوه دیگرى از روح الهى آن فیلسوف وارسته مى باشد که در نظام خانواده تجلى یافته است .

۱ ـ اولین فرزند این خانواده ام کلثوم در سال ۱۰۱۹ به دنیا آمد و دانش وبینش و علم و فلسفه را از پدر آموخت و درسال ۱۰۳۴ به عقد ملاعبدالرزاق لاهیجى (فیاض ) در آمد . او همچنان در محضر همسرش به تحصیل ادامه داد تا در اکثر علوم متعارف سرآمد همگنان شد به نحوى که در مجالس دانشمندان شرکت مى نمود و با آنان به مباحثه مى پرداخت .(۲۷)

۲ ـ محمد ابراهیم ، ابو على حکیمى اندیشمند و عارفى سالک و محدثى والامقام است که در سال ۱۰۲۱ به دنیا آمد و در محضر پدر به تحصیل پرداخت . کتابهاى متعدد نگاشت و کتابى نیز به عروه الوثقى در تفسیر آیه الکرسى به زبان فارسى نوشت ولى آنچنانکه از بعضى نوشته هایش پیداست و عده اى از تراجم نویسان تصریح نموده اند در اوخر عمر بشدت از فلسفه رویگردان شد و بر فلاسفه تاخت .(۲۸)

۳ ـ زبیده خاتون متولد ۱۰۲۴، سومین فرزند صدرالمتالهین ، عالمى ادیب و فاضل و حافظ قرآن ، همسر دانشمند بزرگ میرزا معین الدین فسائى و مادر ادیب میرزا کمال الدین فسائى (میرزا کمالا) داماد مجلسى اول است . و حدیث و تفسیر قرآن را از پدر و خواهر بزرگ خود آموخت و در ادبیات استادفرزند خود بود .(۲۹)

۴ ـ زینب سومى دختر صدرالمتالهین است که عالمى فاضل و متکلى اندیشمند و فیلسوفى عارف و عابد و زاهد و از ستارگان درخشان فصاحت و بلاغت و ادب بود . در محضر پدر و برادراش بهره ها برد و پس از ازدواج با جناب فیض کاشانى تحصیل خود را در محضر همسرش به کمال رساند . سال تولد زینب در کتب تراجم نیامده ولى تاریخ وفاتش را ۱۰۹۷ نوشته اند .(۳۰)

۵ ـ دومین پسر صدرالمتالهین نظام الدین احمد دانشمندى ادیب و حکیمى مناله و شاعرى عارف است که در سال ۱۰۳۱ در شهر کاشان به دنیا آمد و در رجب ۱۰۷۴ وفات یافت . وى کتابى به نام مضمار دانش به زبان فارسى دارد .(۳۱)

۶ ـ آخرین فرزند صدرالمتالهین معصومه خاتون همسر علامه بزرگ میرزا قوام الدین نیریزى از شاگردان به نام صدرالمتالهین و حاشیه نویس کتاب اسفار است . او در تاریخ ۱۰۳۳ به دنیا آمد و ۱۰۹۳ وفات یافت . بانویى دانشمند و ادب دوست ، حدیث شناس و عابد و زاهد و حافظ قرآن کریم بود که در محضر پدر و سپس خواهرانش زبیده و ام کلثوم علوم و معارف روز را فرا گرفت .(۳۲)

غروب خورشید

حکیم وارسته در طول عمر ۷۱ ساله اش هفت بار با پاى پیاده به حج مشرف شده و گل تن را با طواف کعبه دل صفا بخشیده و در آخر نیز سر بر این راه نهاد و به هنگام آغاز سفر هفتم یا در بازگشت از آن سفر به سال ۱۰۵۰ ه’ ق در شهر بصره تن رنجور را وداع نمود و در جوار حق قرار گرفت . و در همانجا به خاک سپرده شدو اگر چه امروز اثرى از قبر او نیست اما عطر دلنشین حکمت متعالیه از مرکب نوشته هایش همواره مشام جان را مى نوازد .

پاورقی

__________________________

۱ ـ ملاصدرا، هانرى کرین ، ترجمه ذبیح الله منصورى ، ص ۹٫

۲ ـ ملا صدرا، ص ۲۸٫

سال تولد محمد قوامى شیرازى به استناد نوشته اى از خود او که در سال ۱۰۳۷ در حاشیه یکى از مباحث مهم کتاب اسفار و کتاب مشاعر نوشته است و سن خود را ۵۸ سال خوانده در سال ۹۷۹ یا اوائل ۹۸۰ ذکر شده است اما از کیفیت تربیت و اساتید و مدارس و رشد دوره جوانى او منابع قابل اعتمادى به دست نیامد و جز داستانى که خلاصه آن در بالا ذکر شد اطلاعى نداریم ولى با توجه به ویژگیهاى فرهنگى و سیاسى آن روز ناحیه فارس و آرامشى که در دوره حکمرانى میرزا محمد خدابنده (برادر شاه اسماعیل دوم و پدر شاه عباس بزرگ ) و طرفدارى او از دانشمندان بر منطقه حاکم بود و بویژه موقعیت خواجه ابراهیم قوامى که در دستگاه حکومتى و در میان مردم احترام و اعتبار داشت باید گفت دوران کودکى و نوجوانى صدرا با تربیت و رشد علمى خوب یا ممتازى همراه بوده است .

۳ ـ اسفار، ج ۱، ص ۴٫

۴ ـ همان ، ص ۱۱٫

۵ ـ تفسیر سوره واقعه (مقدمه ).

۶ ـ شرح اسفار، ج ۶، بخش اول ، مقدمه ، ص ۴۹ ـ ۴۸٫

۷ ـ یادنامه ملاصدرا، نشر دانشگاه تهران ، ص ۲٫

۸ ـ اسفار، ج ۱، ص ۶٫

۹ ـ بحارالانوار، علامه محمدباقر مجلسى ، ج ۶۰، ص ۲۱۶٫

۱۰ ـ اسفار، ج ۱، ص ۶ و ۷٫

۱۱ ـ مجله فرهنگ ایران زمین ، ج ۱۳، ص ۸۴ ـ ۱۰۰٫

۱۲ ـ همان ، ص ۸٫

۱۳ ـ سفینه البحار، ج ۲، ص ۱۷ (ماده صدر).

۱۴ ـ اتحاد عاقل به معقول ، ص ۱۰۷، ۱۰۹٫

۱۵ ـ اسفار، ج ۱، ص ۸٫

۱۶ ـ مجله فرهنگى ایران زمین ، ج ۱۳، ص ۸۴ ـ ۱۰۰٫

۱۷ ـ یاد نامه ملاصدرا ،ص ۲ .

۱۸ ـ همان ، ص ۱۵ .

۱۹ ـ شیعه در اسلام ، نشر بنیاد علمى و فکرى علامه ، ص ۶۲ .

۲۰ ـ خدمات متقابل اسلام و ایران ، ص ۵۸۶ .

۲۱ ـ کشف الاسرار، ص ۳۶ ـ ۵۳ .

۲۲ ـ خدمات متقابل اسلام و ایران ، ص ۵۸۷ . ـ۲۳ مجموعه آثار شهید مطهرى ، ج ۱۳ ،ص ۲۴۹، ۲۵۲ .

۲۴ ـ تاریخ فلسفه در اسلام ، انتشارات سمت ، ج ۱، ص ۴۶۹ .

۲۵ ـ اسفار، ج ۸، ص ۳۰۳ .

۲۶ ـ روضات الجنات ، ج ۴، ص ۱۲۰ .

۲۷ ـ مستدرک اعیان الشیعه ، ج ۲، ص ۴۳ .

۲۸ ـ مقدمه معادن الحکمه ، چاپ انتشارات کتابخانه آیه الله مرعشى ، ص ۱۵ .

۲۹ ـ اعیان الشیعه ، ج ۳ ،ص ۸۳ (مستدرک )

۳۰ ـ همان .

۳۱ ـ مقدمه معادن الحکمه ، ص ۱۵ .

۳۲ ـ اعیان الشیعه همان .

http://mandegar.tarikhema.ir/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D9%84%D8%A7-%D8%B5%D8%AF%D8%B1%D8%A7

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

مکتب ملاصدرا

پيشگفتار

براساس روايات ديني و تاريخ اديان هيچگاه بشر بدون پيامبر نبوده و همواره دين، يا فرهنگ باقيمانده از پيامبران، براي مردم هر زمان برنامه زندگي بوده است. يكي از آموزه هاي مهم پيامبران، درس «انديشيدن» بود; انديشيدن درباره جهان و ارتباط انسان با آن و با پديده هاي شگفت آن. پيامبران، هم به انديشه بشر شكل مي دادند و هم درس اخلاق و قانون در روابط اجتماعي را به آنها مي آموختند.

فلسفه يا ـ درستتر بگوييم ـ حكمت نتيجه درسهاي انبياء بود كه قرنها در دست روحانيون قديم پارس ـ كه به آنها مغ مي گفتند ـ و برخي مناطق شرق و خاورميانه، ترقي و رشد بسيار كرد و امروز به آن حكمت مشرقي يا اشراقي نام مي دهند.

بسبب فتوحات كورش و پادشاهان ديگر ايراني در حدود 5 قرن پيش از مسيح، اين فلسفه رواج بسيار يافت و از راه تركيه و سوريه كنوني به ايونيان و آتن و نقاط ديگر نفوذ كرد و كساني مانند طالس و فيثاغورس كه به ايران سفر كرده بودند آن را به نواحي غرب دنياي آنروز بردند و بعدها نيز با وجود ارسطو ـ كه مكتب ديگري بنام مشائين را تأسيس كرد و گويا سعي بر برهم زدن آن داشت ـ اين مكتب قرنها در رم و مصر و سوريه و نواحي ديگر باقي ماند تا در قرن دوم هجري (قرن 8 مسيحي) بدست مسلمين رسيد.

با آشنايي مسلمين با فلسفه اشراقي و مشائي يوناني و ترجمه كتابهاي آنان به عربي، فلسفه جهش و رشد چشمگيري پيدا كرد و هنوز يك قرن نگذشته بود كه فيلسوفان بزرگ ايراني ـ يعني فارابي و ابن سينا ـ آنرا به اوج خود رساندند. در قرون بعد نيز اين رشد بيسابقه ادامه داشت و فيلسوف اشراقي معروف بنام سهروردي (578 ـ 549 هـ / 1191 ـ 1153 م) و فيلسوف ديگر مشائي بنام نصيرالدين طوسي (672 ـ 597 هـ / 1201 ـ 1185م) از چهره هاي معروف اين دوره هاي سير فلسفه در ايران و اسلام مي باشند.

سبب اين رشد فوق العاده، وجود معارف و فرهنگي خاص و عقلي بود كه اسلام و قرآن و حديث پيامبر(صلي الله عليه وآله)به مسلمين داده بود و در آن، انديشه فلسفي از جمله شناخت خدا به نازك انديشي بسيار رسيده بود و همين سبب شد كه حتي پيش از ترجمه و آشنايي مسلمين با فلسفه، خود آنها مسائل و مكاتب فلسفي (بنام علم كلام) بسازند و مسائل مشكل فلسفي را طرح و بحث نمايند.

اين ويژگي قرآن و حديث بعدها ـ يعني در زمان عرفاي صوفي مسلمان و فيلسوف ما ملاصدرا و اساتيدش ـ باز خود را نشان داد و سبب گرديد كه دو مكتب مهم در تاريخ انديشه و فلسفه بوجود آيد: يكي مكتب تصوف و ديگري مكتب حكمت متعاليه (Transcendent Philosophy)، كه بوسيله ملاصدرا بوجود آمد.

بتعبير برخي از مورخان، فلسفه اي كه از ايران به غرب سفر كرده بود دوباره از طريق ترجمه مسلمين به ايران بازگشت و در دامن فلاسفه ايراني به رشد و بالندگي پرداخت.

جريان تاريخي ـ سياسي ـ مذهبي ديگري بنام «باطني» نيز در اراضي و كشورهاي مسلمين از قرن دوم هجري تا قرن هفتم ـ يعني زمان مغول ـ دوام داشت كه از لحاط مذهبي، مسلمان شيعي و از لحاظ علمي، فيلسوف و يا حكيم بودند و از فلسفه (و گاهي عرفان يا حكمت اشراقي) براي مقابله سياسي ـ فرهنگي با خلفاي بغداد استفاده مي كردند.

نمونه كارهاي آنها يك دائرة المعارف فلسفي ـ علمي بنام رسائل اخوان الصفا است و فلاسفه مهم شيعي مذهب با اين جريان رابطه داشتند و طبعاً به تكامل فلسفه كمك مي كردند.

اين جريان علمي ـ سياسي در قرن چهارم هـ (قرن دهم مسيحي) به اسپانيا (اندلس) كه داراي يك حكومت مسلمان مستقل از بغداد شده بود، راه يافت و در واقع به آنجا پناه برد و توانست كه با آزادي تمام رشد كند و فلاسفه و عرفا، و كتب معروف، و كتابخانه اي بزرگ، و مدارس و حوزه هاي علميه در آنجا بوجود آورد.

بخشي از اين سرمايه كلان علمي و فلسفي پس از فتح مسيحيان بدست اروپائيان افتاد و بيشتر كتابها به كتابخانه هاي مهم دربارها يا پاپ ها يا مدارس آن زمان اروپا رفت و به لاتين ترجمه شد و سبب نهضت عظيم علمي در زمينه هاي حقوق، فلسفه، منطق، رياضيات، فيزيك، شيمي، نجوم، پزشكي و حتي ادبيات، موسيقي، معماري و هنر گرديد و رنسانس را بوجود آورد.

باز گرديم به سير فلسفه در داخل ايران. در ايران فلسفه جاي امني يافته بود، اگر چه معمولاً در همه جاي كشورهاي اسلامي حتي ايران از طرف فقهاي غيرشيعي به فلسفه حمله مي شد و غزالي معروفترين آنهاست كه مكتبي ضد فلسفي از خود باقي گذاشت، ولي به حملات او خيلي زود پاسخ داده شد; هم علماي باطنيه كه هدف اصلي اين حملات غزالي بودند و هم فلاسفه، بويژه فلاسفه شيعه، زيرا با تفسير درست خود از قرآن و از متون اسلامي معتقد بودند كه فلسفه و تعقل يك فرزند از قرآن و حديث و مورد قبول اسلام است و بهيچوجه با اصول اعتقادي اسلام و آيات قرآن مخالفتي ندارد.

بهمين سبب هر يك از شهرهاي معروف ايران مانند خراسان، ري، اصفهان، شيراز و ديگر شهرها بنوبت محور و مركز رشد و بالندگي فلسفه شدند; از جمله مثلاً دويست سال پيش از ملاصدرا، شهر شيراز مركز فلسفه و محل تجمع فلاسفه مهم بود و در زمان خود وي، اصفهان اين مركزيت را يافت و بعد از وي به تهران (ري)، قم و مشهد (طوس در خراسان) منتقل گرديد.

0000000000000000000

زمينه ها

پيش از شروع به آشنايي با مكتب ملاصدرا، لازم است نگاهي به زمينه و سابقه تاريخي فلسفه اسلامي در ايران و ديگر مكاتب فلسفي بيندازيم.

امروز نزد محققين ثابت شده است كه يونان منشأ فلسفه نبوده و فلسفه نخست از مشرق ـ بويژه از ايران ـ به نواحي آسياي صغير، سواحل مديترانه، يونان، ايليا، سوريه و لبنان رفته است. تا پيش از ارسطو، يك زنجيره از اين فلسفه شكل يافته بود كه نام آنرا فلسفه اشراقي گذاشته اند و گاه بنامهاي فيثاغوري، افلاطوني و مانند اينها، و شايد گنوستيك و اورفه ئيسم، ناميده مي شده است.

ارسطو بدلايلي مباني آنها را نپذيرفت و در نتيجه فلسفه مشائي هم در كنار آن بوجود آمد. پس از ارسطو گرچه مكتب او (فلسفه مشائي) رو به فراموشي رفت ولي بكلي نابود نشد. كتابهاي آن فلاسفه و شاگردانشان و آثار فلوطين و شاگردانش سالها در مراكز علمي خاورميانه دست بدست مي گشت تا آنكه مسلمين بابتكار يكي از خلفاي عباسي (قرن هفتم ميلادي) آن كتابها را به زبان عربي ترجمه كردند.

فارابي (258 ـ 339 هـ / 870 ـ 950 م) فيلسوف ايراني،[1] نخستين كسي است كه با توجه به كتب پراكنده ترجمه شده در فلسفه اشراقي و مشائي و علوم ديگر، آنرا نظم فلسفي داد و از اينرو بنام «معلم دوم»[2] ناميده شد و كتابها و تفسيرهايي را درباره مسائل فلسفي كه تا آنروز وجود داشت، نوشت.

پس از او فيلسوفاني ديگر هم به روي كار آمدند ولي هيچيك به توانايي ابن سينا (370 ـ 428 هـ / 980 ـ 1037 م) نبودند. ابن سينا يك نابغه بود و نبوغ او سبب شد كه در جواني توانست برپايه اصول محدود ارسطو، فلسفه اي را بوجود بياورد كه از لحاظ عمق بينش و توحيدي بودن، و كثرت مسائل بمراتب بر كتب ترجمه شده ارسطو برتري يابد و توانست مكتب مشائي ارسطوئي را به اوج برساند.[3] وي در اوائل كار به فلسفه اشراقي توجهي نداشت. در دوره اي كه ابن سينا زندگي مي كرد اوضاع سياسي كشور پهناور اسلامي بسيار مشوش بود.

با ظهور خلافت عباسيه و سركوب قساوتمندانه شيعه و بخصوص شكنجه و قتل رهبران آنها، نهضتي زيرزميني بنام باطنيه ظاهر شد. اين جنبش داراي ايدئولوژي قوي مأخوذ از قرآن و حديث پيامبر و اهل بيت بود. اين فرقه ضمن آشنايي كامل با مكاتب مشائي و اشراقي عملاً به آيين تصوف معتقد بودند و عقائدي فيثاغوري و هرمسي داشتند. روش تبليغ آنان بوسيله فلسفه و استدلالهاي منطقي بود. اين دسته را مي توان حافظ نسل فلسفه در ميان مسلمين دانست و نمونه كارهاي تبليغي آنان رساله هايي بنام «رسائل اخوان الصفا» است كه يك دوره ساده و فشرده فلسفه و علوم ديگر است. نام اخوان الصفا پوششي براي حزب و رهبران آن بود.

حكومت طرفدار خلفا در ايران و عراق (در آن زمان سلسله تركان سلاجقه با وزارت خواجه نظام الملك) بشدت با اين جريان بظاهر فلسفي و عرفاني و در واقع شيعي ضد خلافت مقابله مي كرد و از جمله يكي تأسيس مدارسي بصورت حوزه علميه در خراسان و بغداد بنام «نظاميه» بود كه دانشمندان و بيشتر متكلماني را كه مخالف شيعه بودند براي مقابله با تبليغات باطنيه استخدام مي كرد و بكار مي گرفت.

مشهورترين اين متكلمين، ابوحامد غزّالي است (450 ـ 504 هـ / 1059 ـ 1111 م) كه در خراسان (شهر نيشابور) متولد و در مدرسه نظاميه معروف آنجا به تدريس و تربيت مبلغ و تبليغ عليه شيعه مشغول بود و سپس به بغداد آمد و در آنجا با شدت تمام مكتبي در برابر باطنيه بوجود آورد.

وي ابتدا كتابي در خلاصه مطالب فلسفه مشائي نوشت و سپس در كتاب ديگري تناقضات آن را كه مدعي بود، گنجانيد. اين كتاب و كتابهاي ديگر او بسرعت بوسيله حكومت در سراسر قلمرو حكومت (كه از افغانستان كنوني تا سواحل مديترانه بود) پخش شد. همين تلاشها بود كه فلسفه را قرنها در ميان جامعه اكثريت (غيرشيعي) منجمد ساخت; اگرچه شيعه بدون اعتنا به آن روش، به تدريس و تأليف و تبليغ فلسفه و عرفان مي پرداخت و حوزه هاي شيعي رسماً بتدريس و تأليف فلسفه مشائي و اشراقي و تصوف مشغول بودند.

متكلم معروف ديگري كه كار غزالي را بصورتي عميقتر و با استدلالهاي فلسفي ادامه داد و شهرت بسياري بدست آورد فخر رازي (543 ـ 605 هـ / 1149 ـ 1209م) است. او شرحي بر كتاب معروف ابن سينا (بنام الاشارات) نوشت كه در واقع انكار و ردّ آن بود.

در اين قرن دو فيلسوف بزرگ شيعي و دو ستاره درخشان فلسفه در ايران ظاهر شدند: يكي سهروردي[4] شهاب الدين يحيي (549 ـ 587 هـ / 1153 ـ 1191 م) كه احياگر فلسفه اشراقي باستاني ايران بود و رسماً درباره مكتب اشراقي كتاب نوشت و بنام «شيخ اشراق» معروف شده است. برخي ثابت كرده اند كه وي از فرقه باطنيه بوده و در واقع بدلايل سياسي و بظاهر بسبب تكفير فقهاي مخالف و غيرشيعي در سوريه بوسيله حكومت ايوبي به شهادت رسيد، ولي مكتب او هنوز باقي است.

فيلسوف ديگري كه با فاصله اي اندك از فخر رازي و سهروردي قدم به عرصه فلسفه گذاشت و در برابر متكلمين سنّي از فلسفه بدفاع جانانه پرداخت و او را مي توان احياگر فلسفه پس از حملات غزالي و فخر رازي و بنيانگذار مشكل ترين علم كلام دانست خواجه نصيرالدين طوسي است. وي در تمام علوم زمان خود در حد كمال بود و كارهاي او در نجوم و رياضيات مشهور است.

چهره ديگري كه بيشتر در غرب و بوسيله ترجمه كتب عربي ـ اسلامي اندلس بزبان لاتين معروف شده و در دوره اسكولاستيك در ميان مسيحيان شهرتي يافت، ابن رشد اندلسي (فيلسوف مسلمان اسپانيايي) (520 ـ 595 هـ / 1126 ـ 1198م) است. يكي از كارهاي مشهور او ردّ كتاب غزالي (تهافت الفلاسفة) است كه نام آنرا (تهافت التهافت) (يعني تناقضات كتاب غزالي) گذاشته است.

پس از طوسي فلاسفه و متكلمين مسلمان بسياري ـ عمدتاً در ايران ـ برخاستند كه هيچيك باهميت ملاصدرا نمي باشند. برخي از شاگردان طوسي (از جمله قطب الدين شيرازي )در شيراز حوزه وسيعي از فلسفه مشائي، اشراق، كلام و عرفان ايجاد كردند كه بنام مكتب شيراز ناميده شد و سالها دوام داشت و در آن متكلمين و فلاسفه معروفي ظاهر شدند.

ملاصدرا گرچه در كودكي از شيراز خارج شده بود ولي بشدت تحت تأثير مكتب شيراز قرار داشت و همانگونه كه خواهيم گفت، او سنتزي از همه آن مكاتب و نتيجه و ثمره همه آن فلاسفه است.

در كنار سير تكاملي فلسفه در ايران و اسلام دو مكتب و مسير عمده ديگر نيز بودند: يكي تصوّف (عرفان اسلامي) كه برگرفته از جهان بيني قرآني بود و با فلسفه اشراق ايران باستان و فلسفه افلوطيني نيز آميخته شده و همراه با زهد و رياضت و اخلاق عملي بود و پس از محيي الدين ابن عربي اندلسي (اهل اسپانياي جنوبي) ابعاد علمي و نظري بسيار يافت و بصورت دانش مستقلي درآمد و مكتب نيرومند و مستقلي در برابر فلسفه مشائي شد. زندگي برخي از پيروان اين مكتب، هر خواننده را به ياد ديوژن، فيثاغورس، زنون و افلوطين مي اندازد.

مكتب ديگر، علم كلام اسلامي است كه ابتدا در ميان اصحاب پيامبر(صلي الله عليه وآله)و جانشين او امام علي(عليه السلام) رواج يافت و مجموعه اي از تفاسيري بود كه ايندو رهبر در پاسخ به مردم اظهار داشته بودند. مبلّغ معروف اين مكتب شخصي بنام حسن بصري بود. در زمان او يكي از شاگردانش بنام «واصل» از او جدا شد و مكتب اعتزال يا معتزله را تأسيس كرد و شاگرد او بنام «اشعري» نيز مكتبي بر ضد او بوجود آورد كه بنام اشاعره معروف شده است.

معتزله بعدها از فلسفه يوناني ترجمه شده به عربي استفاده كرده و از آراء آنان بهره مي بردند. ولي طولي نكشيد كه بسبب فشار دولتها و غلبه كلام اشعري، از بين رفتند.

از آن پس، علم كلام با دو شاخه كلام شيعي (اهل بيت) كه سابقه بيشتري داشت و كلام اشعري كه خلفا گاهي بشدت از آن حمايت مي كردند ادامه يافت. تا آنكه نصيرالدين طوسي آنرا در قالب فلسفه درآورد و ملاصدرا نيز در ساختن مكتب خود، با همين مكتب كلام سروكار داشت.

نکات

[1]. پدرش اصلا ايراني و سردار يكي از حاكمان تركستان بود كه از خراسان به فاراب رفته بود و فارابي در آنجا متولد شد.

[2]. مسلمين به ارسطو نام معلم اول دادند.

[3]. كل مسائل فلسفه مشائي پيش از ترجمه بدست مسلمين را دويست مسئله دانسته اند و حال آنكه در فلسفه اسلامي به بيش از هفتصد مسئله رسيد و مسائلي پيچيده مطرح شد كه در يونان نبود.

[4].  سهرورد يكي از شهرهاي ايران در آذربايجان است، بهمين نام شخص ديگري معاصر وي هست كه از صوفيه مي باشد.

00000000000000000000

منابع مكتب ملاصدرا

مكتب ملاصدرا، مكتب مستقلي است كه داراي نظامي خاص و مخصوص بخود است. وي دستگاهي فلسفي ساخته است كه فراگير همه مسائل فلسفي است، بطوريكه مي توان ادعا كرد كه مي تواند با اصول خود، حتي مسائل فرعي را كه بعدها در فلسفه پديدار مي شود، بخوبي حل كند و مي دانيم كه بجز مكتب باستاني اشراقي و مكتب مشائي و عرفان، مكتبي مستقل غير از مكتب حكمت متعاليه در شرق و غرب بوجود نيامده است كه داراي اين جامعيت و قدرت پاسخگويي باشد.[1]

بايد اين حقيقت را پذيرفت كه استقلال هر مكتب بان معنا نيست كه مطالب تمام مكتبهاي گذشته را بكناري گذاشته باشد، زيرا مسلّم است كه هر مكتب فلسفي نيازمند به داده هايي از انديشه گذشتگان است تا همچون اجزاء و مصالح بناي جديد فلسفي، از همه آنها استفاده كند و بدور از تركيب و انسجام آن اجزاء و مكاتب، به آنها تركيب و انسجام جديدي بدهد و شكل آنرا بگونه اي مؤثر دگرگون سازد.

روح خلاق ملاصدرا و قدرت و جامعيت علمي او به او اين امكان را داد كه نظامي مستقل از همه مكاتب فلسفي و عرفاني و كلامي پديد آورد و درعين حال از مزايا و جهات مثبت همه آنها بهره ببرد.

از نظر شكل ظاهري، مكتب ملاصدرا به مكتب مشائي شباهت دارد، مي توان گفت كه جسم فلسفه او مشائي است اگرچه روح آن اشراقي مي باشد و درعين حال عمده مسائل علم كلام اسلامي را نيز بشكل مسائل فلسفي در آن مي توان يافت. حكمت متعاليه ملاصدرا بيك اعتبار جامع و رابط بين مكاتب گوناگون فلسفه و عرفان و كلام و... است ولي از نگاهي ديگر اين مكتب رقيب و نقطه مقابل همه آن مكاتب ميباشد.

مطلب مهم ديگري كه بايد در اينجا بيان شود، اعتقاد شديد و منطقي او به قرآن و حديث است، كه نه فقط در حلّ برخي از مسائل از روح قرآن الهام مي گيرد و يا با استفاده از حديث و سنّت پيامبر(صلي الله عليه وآله) و اهل بيت(عليهم السلام) به ابعاد مسئله فلسفي و كلامي خود گسترش مي دهد بلكه در برخي از مسائل، اصل آيات قرآني را بعنوان مؤيد استدلال خود و شايد براي اثبات عقلانيّت قرآن مي آورد.

قرآن برخلاف كتب آسماني ديگر، در خداشناسي و جهان شناسي و انسان شناسي، آيات و مطالبي عميق و بحث انگيز دارد كه از همان روزهاي اول رواج اسلام ـ بدون آنكه از فلسفه يوناني و شرقي خبر باشد ـ توانست مباحث مهم فلسفي مانند علم خدا، معني اراده، ساير صفات خداوند و نيز موضوع سرنوشت، قضا و قدر، جبر و تفويض، موضوع حيات بعد از مرگ و معاد و قيامت را در عرصه تفكر درآورد و همچنين اشاراتي به نحوه آفرينش مادي جهان، تولد مادّه اصلي و نيز پايان جهان و نابودي ماده و اصولاً كيهان شناسي دارد.

درست است كه همين آيات و تفاسير آن بوسيله پيامبر(صلي الله عليه وآله) و علي و اهل بيت(عليهم السلام)، كلام شيعي و سپس علم كلام مشهور را بوجود آورد ولي آنرا نبايد به همين مقدار دريافتِ متكلمين محدود كرد، زيرا دروازه معارف و علوم در قرآن همواره و براي همه باز بوده و براي ملاصدرا نيز يك منبع و الهامبخش بود و او كه عقايد متكلمين را ببازي مي گرفت، به آيات قرآن و تفاسير اهل بيت بچشم عظمت و احترام مي نگريست و به آنها تكيه مي كرد و از آن الهام مي گرفت.[2]

مطلب ديگر، بهره مند بودن اوست از شهود، بمعناي ارتباط با غيب و كشف حقايق، كه اساتيد برجسته حكمت اشراقي همه از آن برخوردار بودند. وي در برخي از كتب خود يادآور شده است كه او نخست حقيقت هر مسئله فلسفي و عقلي را با شهود آن ادراك ميكند و سپس آنرا با ادله عقلي و فلسفي اثبات مينمايد.

وي مدعي است كه او تنها فيلسوفي است كه توانسته است مسائلي را كه حكماي اشراقي با كشف و شهود بدست آورده و آنرا بصورت يك نظريه اثبات نشده ارائه مي كردند، كاملاً بشكل براهين منطقي و فلسفه پسند درآورد كه حتي كساني كه به ادراك شهودي اعتقاد ندارند در برابر آن تسليم شوند. همانگونه كه بعد از اين خواهيم گفت، بسياري از نظرات و آراء مشهور او را پيش از او حكماي اشراقي بيان كرده بودند ولي اثبات فلسفي همراه آن نبود.

ملاصدرا همانطور كه از مكتبهاي مشائي، اشراقي، كلامي و صوفي استفاده كرده، مي توان او را نسبت به سران اين مكتبها نيز وامدار دانست. از قرآن و پيامبر(صلي الله عليه وآله) و امام علي و اهل بيت(عليهم السلام) كه بگذريم، وي به محيي الدين، ابن سينا، ارسطو، افلوطين، سهروردي، طوسي، صدرالدين، غياث الدين دشتكي، دواني و حكماي پيش از سقراط ـ مخصوصاً فيثاغورس و انباذقلس ـ توجه و اعتقاد دارد. وي حتي غزالي را در بخش اخلاق و فخر رازي را در موشكافي مسائل كلامي و فلسفي مي پسندد، اگرچه آنان را فيلسوف نمي داند و مطالب فلسفي آنانرا در بسياري از موارد رد مي كند ولي در بخشهاي ديگري كه با آنها موافقت دارد نه فقط از ستايش آنان كوتاهي نميكند بلكه بعنوان پذيرش و تأييد آن عين عبارات طولاني آنها را در كتاب خود مي آورد، گوئي گفتار خود اوست.

يكي از منابع فلسفه ملاصدرا تاريخ فلسفه پيش از سقراط است كه عمدتاً از حكماي اشراقي و تا حدودي بسيار تابع حكمت شرقي و فلسفه باستاني ايران بودند.

بطور كلي، منابع ملاصدرا نه مانند مكتب مشائي تنها عقل است ـ تا نسبت به منابعي ديگر همچون وحي و الهام بي اعتنا باشد ـ و نه تنها الهام و اشراق، كه مانند عرفا و متصوفه عقل را عاجز از درك حقايق بداند. وي حتي به وحي، بعنوان مهمترين و معتبرترين و مطمئن ترين منابع نگاه مي كند و همانگونه كه ديديم، وي قرآن و حديث را بسيار مهم مي داند.

وي يكي از فلاسفه استثنائي است كه براي اين منابع درجه بندي قائل شده است. نخستين پايه وصول به حقيقت بنظر او عقل است ولي آنرا قادر به حل امور دقيق ماوراء طبيعت نميداند; بنابرين يك فيلسوف و حكيم بايستي در نيمه راه متوقف نشود و خود را از شهود و استفاده از وحي پيامبران نيز محروم نسازد.

وي مي گويد كه عقل انسان وحي را تأييد مي كند و وحي، عقل را تكميل مينمايد. كسي كه دين دارد و تابع وحي شده است بايد عقل را بپذيرد و كسي كه پيرو عقل است بايد وحي را قبول و تصديق كند. شهود و اشراق را ميتوان با برهان اثبات كرد و تجربه هاي شخصي را كليت بخشيد، همانطور كه احكام ناپيداي طبيعت را مي توان با رياضيات اثبات كرد.

درهرحال بايد اعتراف كرد كه قدرت عقل محدود است ولي شهود و عشق مرز ندارد و با آن مي توان به حقايق رسيد. وسعت ميدان ديدگاهها و تعدد منابع تفكر او دست اين فيلسوف را براي وسعت بخشيدن به دامنه فلسفه باز كرد و باعث شد كه در فلسفه او تنگ نظريهاي برخي مكاتب وجود نداشته باشد.

نکات

[1]. در ميان فلاسفه دوران جديد، گفته مي شود كه هگل توانسته است مكتبي مستقل و دستگاه گونه ارائه كند، ولي متأسفانه اين دستگاه هگلي در درون خود داراي تناقضهايي است كه نظم آنرا بر هم مي زند و نمي توان آنرا نظامي كامل فلسفي دانست.

[2]. مثلاً وي براي كشف نظريه معروف و مهم خود «حركت جوهري» از يكي از آيات قرآن الهام گرفته است: «وتَري الجبال تحسبها جامدة وهي... تَمُرّ مرّ السحاب» و همچنين جابجا از آيات ديگر.

000000000000000000

روش

از آنچه تا كنون درباره مكتب ملاصدرا گفتيم، روش كار (يا متدولوژي) فلسفي ملاصدرا بدست مي آيد. او در كتاب اسفار تقريباً در هر مسئله، نخست طرح مشائي آن را به ميان مي كشد و آنرا در چارچوب اصول متناسب با مسئله آن مكتب (مكتب مشائي) مطرح مي سازد و عقايد مختلف قديم و جديد را نقل و سپس رد يا اصلاح يا تأييد و تكميل مي كند و يا دلايل جديد و كاملي ارائه ميدهد.[1]

وي در جايي كه لازم باشد مؤيدهايي از تصوف و بويژه از محيي الدين ابن عربي و نيز از افلوطين (كه وي نيز مانند ديگر فلاسفه مسلمان پيش از خود، او را گاهي با ارسطو اشتباه مي كند، زيرا تا همين اواخر كتاب تاسوعات «انه ئاد» افلوطين را از ارسطو مي دانستند) مي آورد.

ملاصدرا در همه مسائل عمده فلسفه به قرآن نظر دارد و از بركات آن استفاده مي كند تا بجايي كه برخي گمان برده اند كه او براي مسائل فلسفي با آيات قرآني استدلال ميكند; گرچه اين گمان باطلي است ولي همانگونه كه پيش از اين گفتيم، درعين حال قرآن براي ملاصدرا همواره الهام بخش بوده است و از اينرو از اين راه به حقايقي مي رسيده كه ديگران به آن دسترسي نداشته اند.

مهمترين ويژگي ملاصدرا كه حتي در ميان فلاسفه اشراقي نيز ديده نمي شود ـ يا كمتر ديده مي شود ـ تكيه او بر شهود و كشف و ادراك حقايق جهان و حل مسائل دشوار فلسفه از راه رياضت و عبادت و ارتباط با جهان ماوراء ماده و حس است كه خود، آنرا حس حقيقي مي داند، بدون آنكه به آن بسنده كند و فتوا گونه براي ديگران بيان نمايد، بلكه روش او پوشاندن لباس استدلال و برخورداري از اصطلاحات رائج فلسفه مشائي بر حقايقي است كه با شهود بر او كشف شده و در زير لباس استدلال منطقي پنهان گشته است. وي خود به اين روش منحصر خود در مقدمه كتاب اسفار اشاره كرده است.

همانگونه كه ديديم وي حتي مطالب حكماي گذشته ما قبل و ما بعد سقراط را نيز كه جنبه شهودي داشت و استدلالي نشده بود تماماً بشكل رائج فلسفه (يا فلسفه مشائي) درآورد و براي آنها دلايل و استدلالهاي فلسفي ارائه داد.

ملاصدرا مايل است كه مكتب خود را ـ بجاي فلسفه ـ حكمت بنامد، و ميدانيم كه وي نام مكتب خود را «حكمت متعاليه»[2] گذاشته است; زيرا اولاً سابقه تاريخي حكمت بسيار عميقتر است و گمان ميرود كه اين كلمه همان است كه در قديم آنرا سوفيا (Sophia) مي خوانده اند. ثانياً در قديم حكمت، حوزه وسيعي داشت كه تمام علوم طبيعي و رياضي را دربرمي گرفت و حكيم كسي بود كه جامع تمام علوم بوده و جهان بيني وسيعتري از دانشمندان امروزي داشته باشد. ثالثاً در قرآن و حديث، همواره از حكمت ستايش شده (و نامي از فلسفه در آن نيست).

نكته ظريفي كه در اينجا وجود دارد اينستكه از حكمت ـ نه فلسفه و نه عرفان ـ مي توان پلي ساخت كه آندو بيگانه را با هم آشنائي دهد و دو مكتب بكلي متفاوت را به هم نزديك سازد. حكمت، كلمه رمزي است كه ملاصدرا توانست از آن براي برخورداري از دو مكتب فلسفي و عرفاني موجود در برابر خود بهره ببرد و آندو را با هم آشتي دهد.

مشائين پذيرفته بودند كه حكمت يا سير فلسفي، در واقع، يك «صيرورت» است: (صيرورة الإنسان عالماً عقلياً مضاهياً للعالم الحسي ...) و اين صيرورت بوسيله رشد عقل هيولاني به عقل بالملكه و سپس به عقل بالفعل و عقل مستفاد و اتصال با مبدأ علم (و شايد همان پرومته يونان قديم) كه ارسطو به آن عقل فعال ميگفت، پايان مي يافت و انسان، حكيم مي شد.

عرفا و صوفيه نيز معتقد بودند كه معرفت يا وصول به درجه حكمت عبارتست از شناخت جهان و گذار از جهان حسي و مادي (كه به آن سير آفاق و توحيد افعالي مي گفتند) و ورود در شناخت خود انساني (يا سير في النفس) و سير در عمق غير مادي جهان، يعني جهان مثالي و عقلي يا سير در توحيد صفاتي و مشاهده جمال ازلي و حقيقت ابدي كه از آن، معمولاً به سفرهاي چهارگانه معنوي و روحاني تعبير مي شود; سفري كه مرحله اول آن حركت از موجودات و مخلوقات بسوي واقعيت محض (حق)، و مرحله دوم سير بسوي حق همراه و بياري خود حق، و سفر سوم سير و سفر در درون حق و وصول به تمام حقايق وجودي، و سفر چهارم بازگشت به مخلوقات و موجودات با نگاهي نو و گامي تازه است.

حكمت با هر دو تفسير از معرفت و شناخت واقعي فرا مادي جهان سازگار است، از اينرو ملاصدرا روشي ابداع كرد كه هم فلسفه و هم عرفان در آن فعال بودند و به حل مسائل شناختي عالم مي پرداختند. از اينجاست كه مي توان به عمق و حكمت نامگذاري مكتب فلسفي ملاصدرا به «حكمت متعاليه» ـ يا فلسفه برتر ـ پي برد و تصادفي نبود كه وي نام كتاب مهم و بزرگ خود را «حكمت متعاليه در اسفار اربعه» گذاشت. برتري مكتب او در همين روش زيركانه اي بود كه به آساني توانست بين دو مكتب ضد و مخالف ـ يعني فلسفه مشائي و اشراق (و تصوف) ـ آشتي دهد و آندو را به وحدت و در واقع به تعالي برساند، او اين برتري را با كلمه «متعاليه» نشان مي داد.

 نکات

[1]. اين روش را بيشتر براي سردرگم نشدن دانشجويان در مسئله بكار ميبرد.

 

[2]. اين لفظ در آثار عرفاني ابن سينا و قيصري شارح مشهور فصوص ابن عربي وديگران بصورت صفت بكار رفته بود ولي ملاصدرا آنرا رسميت داد و نام كتاب بزرگ و مهم خود قرار داد.

000000000000000000000

ساختار حكمت متعاليه

در نظام كامل مكتب ملاصدرا همه بخشها و فصلهاي مهم فلسفه را مي توان يافت، كه برويهم يك نظام (سيستم) منسجم فلسفي را تشكيل مي دهند. وجودشناسي (انتولوژي) و مباحث ماوراءالطبيعه بيش از همه است و بترتيب مباحث الهيات (تئولوژي)، نفس شناسي، معادشناسي، شناخت شناسي، اخلاق، زيبايي شناسي[1] و منطق در آن غلبه و اكثريت دارند.

اين فصول، اگرچه بهم آميخته هستند ولي همانگونه كه شرط يك نظام (سيستم) فلسفي كامل است، همه مباحث آن بشكل منطقي بهم پيوسته اند و بترتيب از مباحث وجودشناسي بعنوان پايه براي اثبات ديگر مطالب و موضوعات استفاده مي شود.

مباحث شناخت شناسي ملاصدرا بصورت پراكنده در مباحث ديگر آمده است و آنرا مي توان در مباحث وجود ذهني، أعراض و كيفيات نفساني، اتحاد عالم و معلوم و عاقل و معقول يافت و آنها را بهم تركيب كرد. فلسفه اخلاق و فلسفه سياسي او نيز پراكنده است. با وجود آنكه وي دو كتاب مستقل در منطق صوري دارد ولي مباحث منطقي فراواني مي توان در لابلاي مباحث فلسفي او يافت كه مجموعه آن كتاب ارزشمندي در منطق و فلسفه منطق خواهد شد.

ملاصدرا براساس يك سنت اسلامي «خودت را بشناس تا خدا را بشناسي» به شناخت نفس اهميت بسيار مي دهد و تقريباً در بيشتر كتب او از نفس بحث شده ولي در اسفار اربعه تقريباً يك چهارم كتاب به مباحث نفس و پايان سير وجودي او تا قيامت و بهشت و جهنم اختصاص دارد، علاوه بر مباحثي كه بمناسبتهايي در لابلاي مباحث ديگر آمده است. بهمين ترتيب معادشناسي و حيات پس از مرگ انسان و ديگر موجودات يكي از فصول مهم فلسفه ملاصدراست كه تحت عنوان نفس شناسي و معادشناسي به آن پرداخته است.

نکات

[1]. جالب است كه در فلسفه ملاصدرا مباحث عشق و زيبائي شناسي جزء مباحث الهيات دسته بندي شده است.

http://www.mullasadra.org/new_site/persian/Mullasadra/Maktab.htm

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

روز بزرگداشت ملاصدرا

اشارات :: خرداد 1386، شماره 97

چراغ بی زوال

محبوبه زارع

دانشمند، چراغ بی زوالی است که بودنش، افروختن است و فقدانش، جهت بخشی.

اسلام، مهد پرورش دانش است و آیین بلوغ دانشمند.

از میان آنان که متصدی ابلاغ حقیقت در زمینند، نام ملاصدرا، بر صحیفه معنا می درخشد. وقتی دقیق بنگری، روشنگری و حق طلبی این مرد اندیشمند را به وضوح درخواهی یافت.

ملاصدرا؛ مرد عرفان و فلسفه

نهم جمادی الاولی سال 980 بود که محمد، دیده به جهان گشود تا روزگاری، شکوه صدر المتألهین را رقم زند.

شاید که نه، بی تردید، آشنایی او در جوانی اش با شیخ بهایی بود که سنگ بنای شخصیت علمی و اخلاقی اش را بنیان نهاد، تا استادش، سید امیرشمس الدین (میرداماد)، بلوغ بی نهایت را واضح تر برایش به تصویر کشاند. او، بهترین و زیباترین آیین شاگردی را ادا کرد، تا روزگاری، در صدر استادی جهانی از حکمت، قرار گیرد.

عرفان و فلسفه، او را به وادی ای سوق می داد که خود می گوید: «وقتی دیدم زمانه با من سر جنگ دارد و به پرورش اراذل و جُهال مشغول است و روز به روز، شعله های آتش گمراهی برافروخته تر و نامردمی فراگیرتر می شود، ناچار روی از فرزندان دنیا برتافتم و دامن از معرکه بیرون کشیدم».

حکمت متعالی

هفتاد و یک سال تنفس در زمین، او را از علم و عشق سرشارتر کرد و هفت بار، با پای پیاده، وی را به طواف کعبه کشانید.

آغاز سفر هفتم بود که با تنی رنجور، در شهر بصره، پیش از رسیدن به کعبه، به طواف حق نائل آمد.

گرچه از او دوریم، اما شمیم دل انگیز و رایحه تجلی بخش حکمت متعالی اش، همواره در جان اسلام و در گستره سرزمین های حقیقت جو، جریان دارد.

بزرگداشت او، نه کار زمین است و نه در ظرفیت اهل خاک می گنجد. شکوهش همواره در آسمان، لایزال باد و دسترسی ما به افق اندیشه اش میسّر!

با کاروان فلسفه

مصطفی پورنجاتی

کاروان فلسفه اسلامی، از فارابی و ابن سینا آغاز شد، به سهروردی رسید و ابن عربی را در خود دید. از منزل ها، یک به یک عبور کرد و با نام میرداماد و شیخ بهایی، رویارو شد، اما این کاروان پُر مسئله، با توشه هایی از سفرهای دور و دراز عقلی، همچنان به سوی آسمان های دیگر راه می گشود.

به این کودک نگاه می کنم. در هوایی گیج از عطر نارنج های شیراز، روی ایوان حیاط نشسته و قرآن قرائت می کند. باغچه آب پاشی شده، بی تابی می کند تا این نوباوه، تاجِ حکمت اسلامی را از دستِ روزگار بگیرد و بر سر بگذارد.

تعارض ها و تناقض ها، گره های ناگشودنی، آرام آرام در پهنه ذهن صدرالدین قد می کشد. پس صدرالدین آهنگ اصفهان می کند؛ سرزمین معرفت و پایتخت دانش های زمانه صفوی در مهد ایران.

بدرود، ای سرزمین پدری، ای شیراز! یاد باد آن منظره های شاد و رنگارنگ، اما اینک منم و جاده های ناهموار اندیشه که بدان ها سلام می کنم.

صدرالدین؛ نگین حکمت ایران

کسی چه می دانست که باید صدرالدین، در ایستگاهی از زمان، چهارراه فلسفه مشاء و اشراق و کلام و عرفان را به هم پیوند بزند و نامش را نگین تاریخ فکر ایرانیان مسلمان کند.

این محمد، پسر ابراهیم است که در لباس شاگردی، پیش شیخ بهایی زانوی ادب می زند، دانش های نقلی را فرا می گیرد، پس آن گاه نشان اجتهاد بر سینه می نشاند.

این جوان شیرازی است که اکنون از گوهرافشانی کلام میرداماد، جان خویشتن را از حکمت و دانش های عقلی سیراب و سیراب تر و عطشناک تر می سازد.

اما دریغ! کجایند آن دریادلان و صحرااندیشان، آن ابْرپروازان که راه عرفانی او را برتابند و در خود گیرند؟! ملاصدرای ایرانی، در تنگنای حصارهای ظاهراندیشان زمانه اش چه کند؟ به کدام روی خوش، دل خوش کند؟ پس رخت به سرایی دیگر می کشد تا پله های عروج معنایی را به سوی عرش خدا بپیماید، از دنیا چشم بپوشد و با مظاهرش وداع گوید.

اسفار اربعه

روستای کهک، دیوار به دیوار و گُل به گُل، هنوز طنین نام صدراست. نیایش های شبانه روزی او، خلوت و زهد او، از آن آبادی، از دالان تاریخ، به گوش جان می رسد. انگار تقدیر این بود که ملال شهود و کشف های باطنی، اینجا به صدرا پیش کش شود:

رموزی بر من کشف شد که با برهان و دلیل، امکان پذیر نبود، بلکه آنچه پیش از آن با برهان عقلی آموختم، با پر و بال بیشتر، از شاهراه شهود و بالعیان، رؤیت کردم.

حالا، دوباره شهر اجدادی، آب رکن آباد و گلگشت مصلا، برای ورود دیگرباره مردِ عرفان و فلسفه، مردِ «حکمت متعالیه»، بزرگ مردِ «اسفار اربعه» تن می شوید؛ که صدر المتألهین هرجا که رود، شیرازی است.

و کرسی های درس و نقد و آزاداندیشی به سوی کوی دانستن، با دست های او، با قلم و زبان او، بنا می شود و این آتشفشان، این آبشار، نور و گرما جاری می کند.

اندیشه صدرا، تا هر جای دنیا که رود، ـ تا هر گوشه خلوت و بی صدا ـ در خانه سکوت اندیشمندان نفوذ می کند. ملاصدرا همیشه ایرانی است.

فیلسوفی که بوی تازگی می دهد

حسین امیری

از شهر کوچ کن ملاصدرا! خرقه تنهایی، بر تنت شایسته است. کوچ کن از شهری که عالمانش، اسلام را به اندازه درک خود کوچک می دانند و از مدرسه ای که در آن فیلسوف خوب، فیلسوف مرده است.

بوی تازگی می دهی، خود را در میان عطر تازه گل ها جا بزن و با قافله نسیم، به جایی برو که عطر گل ها را بدان جا تبعید کرده اند.

شیرازی آسمان نشین

عشق را بر صندوقچه دل نگه دار و ایمان را در اندرونی افکار بکرت. پسر اندیشه پارسی، شیرازی آسمان نشین! از تو بوی بهاری به مشام خورد که بر کوچه باغ ایمان می دمید و پله هایی را دیدم از تقوا و نور که تو بر پله آخرش پا می گذاشتی و دستت را بر شاخه هایی از طوبای محبت، گره کرده بودی.

من، درجات ایمان تو را فهمیدم؛ وقتی از کوچه حدیث سلمان و ابوذر می گذشتم و در مدینه فکر و سنّت محمد صلی الله علیه و آله ، جای پای تو را می جستم.

فرزند اندیشه های نورانی

زندانی کویر دنیا، فرزند اندیشه های نورانی آفتاب! خسته از غربت تبعید مباش که ما همه در فراق معبود خویش، در تبعیدیم. خسته از جور کج فهمان دین مباش که کویر غیبت، چشمه های دل بشر را خشکانده است. تو می دانی و فقط تو می دانی غیبت خورشید، چه بر سر جوانه ها می آورد، اما تو جوانه نیستی؛ تو نخل سربلندی که ریشه در اعماق حقیقت دارد و از کوثر ولایت آب می خورد.

فلسفه، از تو جان تازه گرفت

علی خالقی

این خاک، هنوز بوی تو را دارد. برخیز که صبح، سرمست از ندای تو، برخاسته است. «لمعات» تو، شراب طهور هستی است. مگر می توان از قلم لاهوتی تو، نشئه ملکوت را ندید؛ که آفتابی است در بلاتکلیفی ستارگان ظلمت زده؟!

فلسفه، جان تازه گرفت، وقتی تو بر آن دمیدی. اشراق کلام تو، آن قدر طلوعی خجسته داشت که نیازی به هیچ روشنایی نبود. ای چله نشین کتاب ها و واژه ها و ای هم صدا با آوای هستی!

به کدام رمز هستی چشم دوختی که این چنین بی خود شده، درها را در پی جوابش می کوبی؟

با اسفار اربعه

شرح تو را برای شهود عالم، باید به تفسیر نشست؛ وقتی که حجره های گم شده فلسفه، نام تو را فریاد می کنند. قلم بردار؛ که قلم به دستان، هنوز حیران «شوارق» کلام تواند. چگونه نمی توان از تو انتظار این همه را داشت؛ که راه تو نبود، مگر «صراط المستقیم».

آن گونه که تو بر گونه بهار بوسه دادی، عجیب نیست اگر حکمت، چون پرنده ای، در لابه لای کلامت یخ بسته است. تو، قدم زنان، باغ معارف را درخواهی نوردید، در حالی که اسفار اربعه را عصای راهت کرده ای؛ ای آفتاب رقصان حکمت!

یاد تو، جاری است

کوچه های اصفهان، لهجه شیرازی ات را که در حجره های اهل علم طنین می انداخت، از یاد نبرده اند. تو، بهاری بودی که کوچه باغ های شهر را آذین بستی؛ بی آنکه بر طبل غرور بنوازی. جای جای این خاک که بر قدم های تو آشنا شده، هویت خود را با نام تو بیان می کند که از شیراز و اصفهان و کهک و هر که از تو یادگاری دارد، نام تو را بر شناسنامه خویش حک کرده است. کتاب ها، در خلسه روحانی ات غرق اند.

http://www.hawzah.net/hawzah/Magazines/MagArt.aspx?MagazineNumberID=4900&id=41157

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

تفسیر ملاصدرا

مجموعه ای از تفاسیر برخی سوره های قرآن به عربی از ملاصدرا * (متوفی 1050). وی این تفاسیر را به صورت رساله های پراکنده و در مدتی کمتر از بیست سال نوشت .

تفاسیر ملاصدرا به ترتیب سوره های قرآن تنظیم و در یک جلد، به کوشش شیخ احمد شیرازی به نام تفسیر ملاصدرا چاپ سنگی شد (تهران 1322؛ آقابزرگ طهرانی ، ج 4، ص 278). سه بار نیز این رساله ها در هفت مجلد به نام التفسیرالکبیر و تفسیر القرآن الکریم به چاپ رسیده است (چاپ اول : قم 1361ـ 1364 ش ، چاپ دوم : قم 1411/ 1366 ش ، چاپ سوم : قم 1379ـ 1380 ش ).

ملاصدرا قصد داشت تفسیری کامل و جامع بنویسد، ولی موفق نشد. وی در حدود 1040، کتاب مفاتیح الغیب لفتح خزائن العلوم المُبْرَأَة عن الشک و الریب را نوشت تا مقدمه ای بر تفسیر جامع او باشد (آقابزرگ طهرانی ، ج 4، ص 278ـ279؛ صدرالدین شیرازی ، اسرارالا´یات ، ص 367، پانویس 1).

رساله های تفسیری ملاصدرا، عبارت اند از: 1) تفسیر آیة الکرسی (تاریخ اتمام آن : 1030، در قم ). 2) تفسیر سورة نور (تاریخ نگارش : 1030). نسخة خطی این اثر به خط خود او موجود است (صدرالدین شیرازی ، تفسیرالقرآن الکریم ، ج 4، ص 427، مقدمة خواجوی ، ص 7؛ همو، تفسیر سورة جمعه ، مقدمة خواجوی ، ص 6؛ آقابزرگ طهرانی ، ج 4، ص 331، 334).

3) تفسیر سورة طارِق (تاریخ نگارش : 1030). نسخة خطی این اثر در کتابخانة یکی از نوادگان دختری ملاصدرا، در کاشان ، موجود است . این تفسیر به طور جداگانه در تهران چاپ سنگی شده است . 4) تفسیر سورة اعلی ، شامل «هفت تسبیح » (هفت بخش )، که ملاصدرا در آن از تفسیر فخررازی مطالب بسیاری نقل کرده است . این اثر در 1305 در پایان کتاب کشف الفوائد علامه حلّی چاپ سنگی شد. 5) تفسیر سورة زلزال ، که در آن به حرکت ذاتی و جوهری زمین اشاره کرده است (صدرالدین شیرازی ، تفسیر سوره های طارق ... ، مقدمة خواجوی ، ص 3ـ 5؛ همو، تفسیر سورة جمعه ، همانجا؛ همو؛ تفسیرالقرآن الکریم ، ج 7، ص 359، 361ـ407، ج 4، مقدمة خواجوی ، ص 7؛ آقابزرگ طهرانی ، ج 4، ص 336). 6) تفسیر سورة یس (تاریخ نگارش : 1030). 7) تفسیر سورة واقعه ، که در آن از حشر و معاد و معرفت بندگان در آخرت و مراتب آنان در سعادت و شقاوت سخن گفته است . این اثر در 1322 چاپ سنگی شد (صدرالدین شیرازی ، تفسیر سورة واقعه ، مقدمة خواجوی ، ص 3؛ همو، تفسیر سورة جمعه ، همانجا؛ آقابزرگ طهرانی ، ج 4، ص 334؛ نیز رجوع کنید به صدرالدین شیرازی ، تفسیرالقرآن الکریم ، ج 7، مقدمه ، ص 9ـ10). 8) تفسیر سورة حدید ، که در بخشهای متعددی از آن با عنوان «مکاشفه »، نکاتی حِکْمی و عرفانی در بارة آیات قرآن آمده است . 9) تفسیر سورة جمعه ، که همچون تفسیر سورة واقعه مطالب عرفانی و ذوقی بیشتری ، نسبت به دیگر آثار او، دارد. نسخة خطی این اثر به خط مؤلف در کتابخانة یکی از نوادگان دختری ملاصدرا، در کاشان ، موجود است (صدرالدین شیرازی ، تفسیر سورة جمعه ، همانجا؛ همو، تفسیر القرآن الکریم ، ج 4، مقدمة خواجوی ، ص 7، نیز رجوع کنید به ج 6، ص 140ـ327، ج 7، ص 135ـ 305). 10) تفسیر سورة سجده . 11) تفسیر سورة فاتحه . 12) تفسیر سورة بقره تا آیة 66 . نسخة خطی این اثر به خط مؤلف در کتابخانة مسجد اعظم قم موجود است . این اثر همراه با آیة الکرسی و سورة فاتحه در 1302 چاپ سنگی شد (آقابزرگ طهرانی ، ج ، ص 331، 337، 340؛ صدرالدین شیرازی ، تفسیر سورة جمعه ، همانجا؛ همو، تفسیر القرآن الکریم ، ج 1، مقدمه بیدارفر، ص 94).

برخی از سوره های مجموعة تفاسیر ملاصدرا به فارسی ترجمه شده است ، از جمله تفسیر سوره های واقعه و جمعه و «طارق ، اعلی و زلزال » و نور را محمد خواجوی در چهار مجلد چاپ کرده است (تهران 1363 ش ).

به ملاصدرا چند رساله در تفسیر سوره های ضُحی '، طلاق و کافرون نسبت داده اند (صدرالدین شیرازی ، تفسیر القرآن الکریم ، ج 1، مقدمة بیدارفر، ص 118؛ آقابزرگ طهرانی ، ج 4، ص 336ـ 338).

ملاصدرا در بارة تفسیر قرآن آثار دیگری هم دارد که آنها را پس از تفاسیر مذکور نوشته است . این آثار بترتیب عبارت اند از: 1) مفاتیح الغیب ، که پس از رسایل تفسیری ، سیزدهمین اثر ملاصدرا در بارة تفسیر قرآن است . وی در این کتاب به شرح اصول و مبانی تفسیر خود پرداخته و کوشیده است که از تفسیر قرآن به منزلة کلیدی (مفتاح ) برای پاسخگویی به مسائل هستی بهره گیرد (صدرالدین شیرازی ، مفاتیح الغیب ، مقدمة خواجوی ، ص نح ، س ). وی در این اثر مباحث فلسفی و عرفانی را همراه با برخی آرا و تعبیرات بزرگانی چون غزالی و فخررازی و ابن عربی آورده است (همان مقدمه ، ص س ). نسخة خطی این کتاب ، به قلم علم الهدی '، فرزند فیض و نوادة دختری ملاصدرا، که از روی متن دست نویس ملاصدرا کتابت شده ، در قم و نجف موجود است (همان ، ص ف ، فا؛ آقابزرگ طهرانی ، ج 21، ص 305). این کتاب در 1363ش ، به تصحیح محمد خواجوی و همراه با تعلیقات ملاعلی نوری ، در تهران چاپ شد. ترجمة این کتاب در همان سال ، با مقدمة مفصّل علی عابدی شاهرودی ، به چاپ رسید (صدرالدین شیرازی ، مفاتیح الغیب ، مقدمة خواجوی ، ص فا، فب ).

2) متشابه القرآن ، که رساله ای کوچک در شش فصل در بارة معنای متشابه است (آقابزرگ طهرانی ، ج 19، ص 62). نسخة خطی این رساله در تهران در مجموعة سیدمحمد مشکاة و در کتابخانة سیدنصراللّه تقوی اخوی موجود است (همانجا). این اثر در مجموعه ای با عنوان رسائل فلسفی ، به تصحیح سیدجلال الدین آشتیانی ، انتشار یافته است (صدرالدین شیرازی ، تفسیر القرآن الکریم ، ج 1، مقدمة بیدارفر، ص 102ـ103).

3) اسرارالا´یات و انوارالبینات ، که منتخبی از آیات قرآن است و سه «طرف » (فصل )، در بارة علم ربوبی و افعال خدای تعالی و معاد، دارد که در ضمن آنها لطایف حکمی و عرفانی را با قرآن تطبیق داده و حدود 1200 بار به آیات قرآن استشهاد کرده است (همو، تفسیر سورة جمعه ، همانجا؛ همو، اسرارالا´یات ، مقدمة خواجوی ، ص شانزده ). نسخة خطی این کتاب به قلم مؤلف در کتابخانة عبدالحسین تهرانی در کربلا موجود است (آقابزرگ طهرانی ، ج 2، ص 39). این اثر بارها چاپ شده است ، از جمله در 1319 در تهران با تعلیقات آخوند ملاعلی نوری (همانجا؛ صدرالدین شیرازی ، تفسیرالقرآن الکریم ، ج 1، مقدمة بیدارفر، ص 92، 109). محمد خواجوی این کتاب را ترجمه و چاپ کرده است (تهران 1363 ش ).

ملاصدرا رسایل تفسیری خود را در فواصل زمانی گوناگون نوشته است ؛ ازینرو، در شیوة کار او اختلافاتی وجود دارد. برخی از آنها مختصرترند و او در آنها از شیوة مفسران چندان دور نشده است ؛ مثلاً، در تفسیر سورة بقره ، به تبعیت از مجمع البیان ، بخش ادبی را از بقیة مطالب ، که آنها را «معنی » نامیده ، جدا کرده است . برخی دیگر از تفاسیر او مفصّل و به شیوة تفاسیر ذوقی عرفانی اند، بخصوص رساله هایی که در اواخر عمرش نوشته است (صدرالدین شیرازی ، تفسیرالقرآن الکریم ، ج 3، ص 450ـ466).

ملاصدرا عالم را سه گونه (دنیا، آخرت و عالم الاهیت ) می دانسته و عقیده داشته است که الفاظ قرآن نیز گاهی بر پدیدارهای آشکار و محسوس (دنیا)، گاهی بر سرّ (حقیقت و باطن آخرت ) و گاهی بر سرِّ سرّ (باطنِ باطن یا عالم الاهیت ) دلالت دارند ( رجوع کنید به همو، مفاتیح الغیب ، ص 58). به همین علت ، او از کسانی که تفسیر قرآن را فقط محدود به بحثهای لغوی و ادبی و قرائت و نقلِ روایت می دانند، انتقاد کرده و آنان را «اهل القول و العبارة » یا پرستندگان و بندگان مذاهب و آرا و خواهندگان نفس و هوا خوانده است ( رجوع کنید به همان ، ص 30؛ همو، تفسیر القرآن الکریم ، ج 7، ص 184).

ملاصدرا در تفسیر ابتدا به سراغ تفاسیر و عقاید پیروان هریک از فرقه ها، حتی آنهایی که با مذاق او سازگار نبوده اند، رفته و به این ترتیب ، به شیوة اغلب مفسران به بحثهای صرفی و نحوی و بلاغی و روایی و اختلاف قرائت و اقوال صحابه و تابعین پرداخته و گاه آنها را نقد کرده است . وی در این موارد، از تفاسیر مشهور، مانند تفسیر نیشابوری ، بیضاوی ، ثعالبی ، علی بن ابراهیم قمی و خصوصاً کشاف زمخشری و مجمع البیان بهره گرفته است ( رجوع کنید به صدرالدین شیرازی ، تفسیر القرآن الکریم ، جاهای متعدد).

ملاصدرا در موارد بسیار، برای تفسیر آیات ، از دیگر آیات استفاده کرده ؛ مثلاً، در تفسیر سورة حمد، که مجموعاً هفت آیه دارد، بیش از صد بار به آیات دیگر استناد کرده است (طاهری ، ص 58).

در مرحلة دوم تفسیر قرآن ، ملاصدرا مطالبی از خود یا کسانی که آنها را «اهل الکشف و الاشاره » یا «اهل اللّه » نامیده ، آورده است . این مطالب مشتمل بر لطایف عرفانی و حکمی اند. در این مرحله ، او از سخنان خواجه عبداللّه انصاری ، بایزید بسطامی ، جُنَید بغدادی ، سهل تُستَری و خصوصاً از غزالی ، ابن عربی و شارحان آثار ابن عربی ، مانند صدرالدین قونیوی و قیصری ، استفاده کرده و آرای آنان را با لحنی ستایش آمیز نقل نموده ( رجوع کنید به صدرالدین شیرازی ، تفسیر القرآن الکریم ، ج 1، ص 30، 104ـ110، 157ـ 158، 327، 372ـ 375، ج 2، ص 285ـ287، 366ـ367، ج 4، ص 314، 318ـ321؛ طاهری ، ص 59) و از اشعار عرفانی مولوی و عطار و سنایی ، که آنها را از حکیمان شمرده ، نیز بهره گرفته است ( رجوع کنید به صدرالدین شیرازی ، تفسیرالقرآن الکریم ، ج 3، ص 225، 352، ج 4، ص 16، 32، 175، 259، 405، ج 6، ص 23ـ24، 33، 89، ج 7، ص 285). ملاصدرا برخی اشعار فارسی خود را نیز در ضمن تفاسیرش آورده است ( رجوع کنید به همان ، ج 4، ص 408، ج 6، ص 9ـ10، 34).

او به آرا و آثار فیلسوفان اسلامی و پیش از اسلام نیز توجه کرده و آنان را ستوده است . وی از رسالة نیروزیة ابوعلی سینا، که او را استاد فیلسوفان مسلمان خوانده ، مطالب فراوانی در تفسیر حروف مقطّعه نقل کرده ( رجوع کنید به همان ، ج 1، ص 215ـ221، ج 6، ص 15ـ17) و از کتاب اثولوجیا ، منسوب به ارسطو، مطالبی در بارة نشئه های سه گاه انسان نقل نموده و آن را با قرآن تطبیق داده است ( رجوع کنید به همان ، ج 3، ص 106ـ107). ملاصدرا ارسطو را نیز ستوده چندانکه از پیامبراکرم نقل کرده که در حق او فرموده اند که او پیامبری از پیامبران بود و قوم وی قدرش را نشناختند ( رجوع کنید به همان ، ج 3، ص 105ـ106). وی آیة 122 سورة انعام را با نظریة فُرفوریوس ، که او را پیشوای مشائیان و بزرگترین شاگرد ارسطو معرفی کرده ، تطبیق داده است ( رجوع کنید به همان ، ج 7، ص 224ـ 225). به نظر ملاصدرا، حکیمان یونانیِ پیش از افلاطون مصداق آیة «... رِجالٌ صَدَقوُا ما عاهَدُوا اللّهَ عَلَیْهِ...» (احزاب : 23) بودند و با روانهای پاک و دلهای طاهر به معراج رفتند. او حکیمان را اهل بیت حکمت دانسته ــ همانگونه که امامان ، اهل بیت نبوت و ولایت اند ــ و بر ایشان درود فرستاده است (همان ، ج 7، ص 418).

ملاصدرا، در ضمن تفاسیرش ، بسیاری از عقاید فلسفی و عرفانی خود را مطرح کرده و، با استناد به آیات قرآن ، بر صحت آنها استدلال نموده است . این عقاید عبارت اند از:

 

1) وجود مراتب در شناخت حقیقت مطلق ، یعنی هر موجودی متناسب با مرتبة وجودی خود بخشی از حقیقت را می شناسد و حتی بت پرستان نیز گوشه هایی از حقیقت را دریافته اند و بنابراین ، از یک نظر خداپرستند، زیرا بتها را به عنوان خدا می پرستند (همان ، ج 2، ص 112، 317).

2) اصالت و وحدت وجود، بدین معنا که در هستی هیچ چیز جز ذات حق و افعال او، که صورت نامها و مظاهر صفات او هستند، وجود ندارد (همو، اسرارالا´یات ، ص 24).

3) توحید خاصی ، بدین معنا که خداوند «بسیط الحقیقه » است و هر وجود و هر کمال وجودی برای او حاصل است و از طریق او به ماسوی ' فیضان می یابد و او باید تمام وجود باشد و تمام او وجود باشد (همو، تفسیر القرآن الکریم ، ج 1، ص 62).

4) حرکت جوهری ، بدین معنا که همة جوهرهای مادّی ، اعم از آسمانی و زمینی ، ذاتاً در سیلان اند و قابلیت دگرگونی در ذات آنهاست و همواره نو می شوند (همان ، ج 1، ص 112، ج 2، ص 11، 268؛ همو، مفاتیح الغیب ، ص 364).

5) قوس صعود و نزول مقام انسان . غایت و مقصود اصلی از خلقتِ همة آفریدگان ، انسان حقیقی است و مبدأ و معاد یا آغاز و انجام انسان خداست . توجه و عنایت حق نیز، از اول امر تا پایان جهان ، به او بوده است (همو، تفسیرالقرآن الکریم ، ج 1، ص 102).

6) تطابق عالم صورت و معنی . خدا در عالم صورت هر چه آفریده در عالم معنی نیز همان را آفریده است و در عالم معنی نیز هر چه هست در عالم حق (غیب الغیوب ) وجود دارد؛ بنابراین ، هر چه در این جهان هست ، مثال و قالبی است برای آنچه در جهان آخرت وجود دارد و آنچه در عالم آخرت وجود دارد، مثالی است برای حقایق و اعیان ثابته * که مظاهر اَسمای خداوندند (همان ، ج 4، ص 166).

7) نفس «جسمانیة الحدوث و روحانیة البقا» است . پدیدآمدن نفس به سبب استعداد بدن برای تحول به مرتبة روحانی و بقای نفس به سبب ملکات نفسانیِ راسخ در آن است (همو، اسرارالا´یات ، ص 142ـ143).

8) همة انسانها با بدن محشور نمی شوند، کسانی که در دانش به کمال رسیده اند، هنگام برانگیخته شدن در محضر حق موجوداتی کاملاً غیرجسمانی و جدا از مادّه و در سلک فرشتگان اند (همو، تفسیر القرآن الکریم ، ج 6، ص 74).

9) دائمی نبودن عذاب دوزخ . ملاصدرا دلایل معتقدان به دائمی نبودن دوزخ ، مانند ابن عربی و صدرالدین قونیوی و دیگر شارحان فصوص ، را بتفصیل و به گونه ای تأییدکننده نقل نموده و از فتوحات و فصوص و شرح قیصری بر فصوص مطالب بسیاری آورده و حدیثی از رسول اکرم و سخنی از ابن مسعود در تأیید آن ذکر کرده ، ولی پاسخ مخالفانِ آنان را تنها در دو سه سطر نقل نموده است (همان ، ج 1، ص 365ـ377). البته ملاصدرا در پاره ای از آثار خود عقیده ای بر خلاف این نظریه اظهار داشته است (برای نمونه رجوع کنید به همان ، ج 9، 353).

10) خروج از تکلیف . به نوشتة ملاصدرا، کسانی که مغلوب احوال عرفانی می شوند (مجذوبان ) تکلیفی ندارند و به مقتضای حال خود عمل می کنند (همو، مفاتیح الغیب ، ص 486).

11) دعوت به استقلال فکری و پیروی از دلیل . ملاصدرا عظمت افراد را ملاک درستی آرای ایشان ندانسته و کسانی را که به عنوان پیشوایان دین ، معتقدات خود را بر پایة تقلید از دیگران نهاده اند و کسانی را که عقاید دینی را با استناد به معجزه و سخنان دیگران ثابت می کنند، نکوهش کرده است (همو، تفسیر القرآن الکریم ، ج 2، ص 62، 295، ج 3، ص 376ـ 378، ج 5، ص 13). به عقیدة وی ، کمال و عبودیت در آزادگی فکری است (همان ، ج 2، ص 124).

منابع : آقابزرگ طهرانی ؛ محمدبن ابراهیم صدرالدین شیرازی ، اسرارالا´یات ، ترجمه و تعلیق محمد خواجوی ، تهران 1363 ش ؛ همو، تفسیر القرآن الکریم ، چاپ محمد خواجوی ، قم 1379ـ1380 ش ؛ همو، تفسیر سورة جمعه ، ترجمه و تصحیح و تعلیق محمد خواجوی ، تهران 1363 ش ؛ همو، تفسیر سورة واقعه ، ترجمه و تعلیق محمد خواجوی ، تهران 1363 ش ؛ همو، تفسیر سوره های طارق و اعلی و زلزال ، ترجمه و تعلیق محمد خواجوی ، تهران 1363 ش ؛ همو، مفاتیح الغیب ، با تعلیقات علی نوری ، چاپ محمد خواجوی ، تهران 1363 ش ؛ صدرالدین طاهری ، «گزارشی از تفاسیر صدرالمتألهین بر قرآن کریم »، خردنامة صدرا ، ش 1 (اردیبهشت 1374).

/ اکبر ثبوت /

تصاویر این مدخل:

برگی از تفسیر ملاصدرا (بخشی از سوره بقره) به خط مولف منبع: کتابخانه مسجد اعظم،قم

حقوق اين پایگاه اطلاع رسانی متعلق به بنياد دايرة المعارف اسلامي مي باشد. استفاده از تمام يا قسمتي از آن، فقط با ذکر منبع مجاز است.

http://www.encyclopaediaislamica.com/madkhal2.php?sid=3722

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

مهدى موعود از ديدگاه ملاصدرا

عبدالرسول هاديان شيرازى

اشاره: بحث درباره موعود آخرالزمان مسأله اى است كه از دير باز مورد توجه انديشمندان و متفكران دينى بوده است. و هر كس بسته به ذوق و استعداد خود به گوشه يا گوشه هايى از زواياى مختلف آن توجه كرده است. در اين نوشتار به بررسى ديدگاه عالم ربانى و حكيم الهى محمد بن ابراهيم، صدرالدين شيرازى (معروف به صدرالمتألهين و ملاصدرا) مى پردازيم.

1. زمين هيچ گاه از حجت الهى خالى نيست

ملاصدرا معتقد است، بر پيامبر واجب است كه براى بعد از خود جانشينانى قرار دهد، و بايد به گونه اى درباره آنها تصريح كند كه جايى براى شك و طعن باقى نماند، زيرا وجود مادى آنها براى هميشه باقى نيست، بناچار بايد آشكارا به وجود امامى تصريح كند كه امت بدان اقتدا نمايد1. همچنين بايد دانست كه زمين هيچ گاه از حجت الهى خالى نيست، و با رفتن هر كدام، نوبت ديگرى مى رسد. ايشان براى اين مدعا به اين آيه استشهاد مى كنند:

و لقد أرسلنا نوحاً و إبراهيم و جعلنا فى ذريتهما النبوة و الكتاب فمنهم مهتد و كثير منهم فاسقون ثمّ قفّينا على آثارهم برسلنا، و قفّينا بعيسى بن مريم و آتيناه الإنجيل...2

 ما نوح و ابراهيم را فرستاديم، و در فرزندان آنها نبوت و كتاب را قرار داديم، پس از آن بعضى از آنها هدايت يافتند و بسياى از آنها فاسق شدند. سپس به دنبال آنها رسولان ديگر خود را فرستاديم، پس از آن عيسى بن مريم را مبعوث كرديم و به او انجيل عطا كرديم.

بيان ملاصدرا در ذيل اين آيه چنين است:

اين آيه دليل بر اين است كه زمان از كسى كه قيام كند و حجت خدا بر خلقش باشد، خالى نيست، اين سنت الهى از زمان نوح و آدم و آل ابراهيم تا زمان پيامبر ما جارى بوده و سنت الهى تبديل نمى شود. با تمام شدن نبوت آن ولايتى كه باطن نبوت است، تا روز قيامت باقى است. پس بناچار بعد از سپرى شدن زمان رسالت، لازم است ولى و سرپرستى باشد كه با كشف شهودى و بدون يادگيرى از خلق، خدا را عبادت كند، و نزد او منبع تمام دانشهاى دانشمندان و مجتهدان موجود است، و در امر دين و دنياى مردم رياست دارد، و از جانب خدا، مردم را به فطرتشان دعوت مى كند، چه مردم اطاعت كنند چه نكنند، و يإ؛؛ لاپ پ دعوت او را اجابت كنند يا او را انكار نمايند، و فرقى نمى كند آن ولى ظاهر باشد و ديگران او را ببينند، ويا همچون بسيارى از ائمه طاهرين از ديده ها پوشيده و پنهان باشد.3

 شاهد اين مطلب فرمايش على، عليه السلام، به كميل است كه پس از بيان فضيلت علم و ارزش علما مى فرمايد:

أللّهم بلى! لا تخلواالأرض من قائم للّه بحجّة، ظاهراً و مشهوراً، أو مستتراً مغموراً لئلّا تبطل حجج اللّه و بيناته، كم ذا و أين أولئك؟ أولئك واللّه الأقلون عدداً، الأعظمون خطراً، بهم يحفظاللّه حجته و بيناته حتى يودعوها نظرائهم، و يزرعوها فى قلوب أشباههم. هجم بهم العلم على حقيقةالبصيرة و باشروا روح اليقين، و استلانوا ما استوعره المترفون، و أنسوا بما استوحش منه الجاهلون، صحبواالدنيا بأبدانف أرواحها معلّقة بالمحل الأعلى؛ أولئك خلفاءاللّه فى أرضه، والدعاة إلى دينه. آه! آه! شوقاً إلى رؤيتهم.

بار خدايا! آرى، زمين از قيام كننده براى خدا به وسيله حجت و دليل، خالى نمى ماند، يا آشكار و مشهور است، يا پنهان و مجهول، تا اينكه حجتها و دليلهاى خدا از بين نرود. اينها چند نفرند؟ و كجا هستند؟

سوگند به خدا كه اينها از نظر شمارش اندك هستند و از نظر منزلت و بزرگى، بسيار بزرگوار و بلند مرتبه اند. به وسيله اينها حجت و دليلهاى روشن خدا حفظ مى شود تا آن را به همانند آنها بسپارند، و آن را در قلبهاى همانند آنها كشت نمايند.

علم و دانش با بصيرت حقيقى به اينها روى آورده، و روح يقين را به كار بسته اند. آنچه را كه اشخاص خوش گذران سخت مى گيرند، اينها آسان مى گيرند. و به آنچه كه افراد نادان از آن وحشت دارند، انس گرفته اند به وسيله بدنهايى كه ارواح آن به جاى بسيار بلندى آويخته، در دنيا زندگى مى كنند. اينها جانشينان خدا در زمينش هستند كه به سوى دين او دعوت مى كنند. آه! آه! چه بسيار مشتاق ديدار آنها هستيم.4

 صدرالمتألهين پس از بيان على، عليه السلام، نتايجى به شرح زير مى گيرند:

اول: عالفم حقيقى ولايت و رياست در دين دارد.

دوم: سلسله عرفان به خدا و ولايت مطلقه هيچگاه قطع نمى شود.

سوم: آبادى جهان و انسانها و ساير حيوانات و همه موجودات به خاطر وجود آن عالم ربانى است.

چهارم: آن حجت الهى واجب نيست ظاهر باشد و چه بسا پنهان باشد.

پنجم: اولياى خاص الهى، با الهام از خداوند، علوم و معارف را كسب مى كنند.

ششم: با اين اوصاف شرافت حكمت الهى و منزلت صاحبان روشن مى شود كه چگونه على، عليه السلام، مشتاق لقاى آنهاست.5

2. شرايط امامت و تعيين مصداق

امامف منصوب از جانب خدا بايد از گناهان پاك باشد، و بايد داراى اوصاف كماليه اى همچون علم، قدرت، شجاعت، كرم، زهد، مروت، و فصاحت در حد اعجاز باشد كه اجتماع همه آنها در يك نفر كمياب باشد و با آن شايسته خلافت در زمين و سپس آسمان شود.

همچنين امام بايد از نقصها و عيبهاى نفسانى كه با خلافت جمع نمى شود، همچون كفر، جهل، سفاهت، تندخويى، كبر و نفاق و از امراض بدنى پاك باشد.

صدرالمتألهين پس از بيان اين اوصاف مى گويد:

پس از رسول خدا، صلّى اللّه عليه وآله، هيچ كس جز على بن أبى طالب - برادر و پسر عموى پيامبر - داراى چنين فضايل و كمالاتى نبود.

و براى اثبات اين مدعا، سه دليل ذكر مى كند:

دليل اول، كلام خدا كه مى فرمايد:

لا ينال عهدى الظالمين.6

 عهد من به ظالمان نمى رسد.

دليل دوم، آيه شريفه:

إنّما وليكم اللّه و رسوله و الّذين يقيمون الصلاة و يؤتون الزكاة و هم راكعون.7

 تنها ولى شما خدا و رسول او، و كسانى هستند كه نماز را بر پا مى دارند و در حال ركوع زكات مى پردازند.

دليل سوم، تصريح به ولايت على، عليه السلام، در حجةالوداع، و احاديث ديگرى كه از پيامبر رسيده است.8

 سپس مى گويد:

بعد از على، عليه السلام، اولاد معصومش كه اين صفات در آنها جمع است، شايستگى ولايت دارند تا برسد به صاحب اين زمان، حضرت مهدى، عجّل اللّه تعالى فرجه، كه به قسط و عدل قيام مى كند، زيرا بوسيله او زمين از عدل و قسط پر مى شود، پس از آنكه از ظلم و جور پر شده است.

پس وجود آن حضرت ثمره عالم و كمال آن است و با از بين رفتن او همه چيز زايل مى شود. زيرا ثابت شده كه وجود انسان كامل علت غايى اين عالم است. و اين مباحث از راه تتبع در آثار و اخبار به دست مى آيد، نه از طريق مباحث كلامى و استدلال.9

 همچنين در شرح اصول كافى، پس از ذكر رواياتى كه دلالت دارد كه ائمه دوازده نفرند، در جمع بندى مى گويد:

تمام اين روايات سندشان از طريق اهل سنت ذكر شده و در كتب صحاح آنها، همه آنها ثابت است.

و در ذيل روايت ديگرى درباره حضرت مهدى، از شارح »مشكوة« نقل مى كند كه:

اين احاديث و امثال آن، دليل روشنى است بر اين كه خلافت مختص به قريش است و براى غير آنها جايز نيست، و پيامبر اكرم، صلّى اللّه عليه وآله، نيز فرموده اين حكم تا آخر روزگار است، و كسى كه در عقلش آفتى نباشد، و جلو چشمان بصيرتش حجابى نباشد، مى داند كه اين روايات متواتر و صحيح دلالت دارد كه جانشينان پيامبر دوازده نفرند كه همه از قريش هستند، و دين الهى و اسلام را تا قيامت بپا مى دارند، و جز ائمه شيعه اماميه كسى چنين صفاتى ندارد.10

3. فضيلت اهل بيت، عليهم السلام

اعتقاد ملاصدرا اين است كه انسانها از لحاظ درجه روحى و در شدت و ضعف با هم متفاوتند.11 بالاترين مرتبه كمال روحى روح انبياست، و در ميان پيامبران نيز شريف ترين روح، روح خاتم آنهاست، سپس روح اولياى الهى و اهل پيامبر كه سلسله آنها تا زمان حضرت مهدى ادامه دارد12.

 اولياى الهى و علماى بعد از پيامبر تا قيام مهدى، و حتى كسانى كه قبل از پيامبر بوده اند از راه باطنى، از روح پيامبر، صلّى اللّه عليه وآله، بهره مى جويند.13

 همچنين در دست اين بزرگواران كتاب جفر و جامعه به وديعه گذاشته شده و تا ظهور حضرت مهدى، عجّل اللّه تعالى فرجه، از هر امامى به امام ديگر مى رسد، و هر چه حلال و حرام خداست و هر چه انسان بدان محتاج است، در آن وجود دارد.14

4. ايمان به حضرت مهدى، عليه السلام، ايمان به غيبت است

بر اساس بسيارى از روايات آخرين سلسله امامت به حضرت مهدى، عجّل اللّه تعالى فرجه، مى رسد بر همين اساس ايشان تصريح مى كند كه علماى اماميه اتفاق نظر دارند كه امام زمان ما، همان مهدى است كه ظهورش در آخرالزمان وعده داده شده است. و بنا بر15 بعضى روايات كه از اصحاب ما رسيده است، مراد به »الذين يؤمنون بالغيب« زمان غيبت و زمان قيام16 آن حضرت است كه قرآن و روايات از آن خبر داده است.17

5. ويژگى هاى حضرت مهدى، عليه السلام، در هنگام ظهور

از مطالبى كه بيان شد، روشن مى شود كه كارهايى كه در زمان ظهور حضرت مهدى، عليه السلام، تحقق مى يابد كاملاً با خواسته هاى پيامبر اسلام منطبق است، زيرا بين اين دو، به وسيله امرى باطنى ارتباط وجود دارد، و به همين جهت اهداف وحى و نبوت، در زمان ظهور آن حضرت تحقق مى يابد، و شعاع خورشيد حقيقت همه جا را فرا مى گيرد. در آن روز نور دين و توحيد الهى ظهور پيدا مى كند و ظلمتهاى شرك ابليسى غروب مى كند، باطل بكلى رخت بر مى بندد، زيرا بعد از آنكه زمين از ظلم و جور پر شده است، خداوند به وسيله او زمين را از قسط و عدل پر مى كند.18

 از ويژگيهاى زمان ظهور اين است كه اختلاف بين اهل ظاهر برطرف مى شود، و اجتهاد و كلام از بين مى رود و احكام مختلف در يك مسأله تبديل به يك حكم مى شود، و آن هم همان حكمى است كه در علم خداى سبحان است، و همچون زمان رسول خدا مذهبها به يك مذهب تبديل مى شود، چون اين مطابق علم الهى است.

بنابراين، اگر اجماع فقها در يك فتوا مخالف كشف صحيح باشد، حجّت نيست، هر چند كه مطابق صراحت روايات باشد. بر اساس اين مبنا، اگر كسى از راه كشف صحيح به حكمى از احكام الهى پى برد؛ و در انجام اعمال، با اجماع فتاوى اهل ظاهر مخالفت كند، در اين مخالفت ملامتى نيست و از شريعت خارج نشده است، چون از راه باطن كلام پيامبر و باطن كتاب و سنت را به دست آورده است.19

6. صدرالمتألهين و مسأله رجعت

در رواياتى از اهل بيت، عليهم السلام، آمده است كه خداوند گروهى از مردگان را به همان صورتى كه بوده اند، به اين دنيا برمى گرداند.اين واقعه نسبت به كسانى است كه در مراتب بالايى از ايمان و يا در نهايت فساد باشند، و در زمان قيام حضرت مهدى، عجّل اللّه تعالى فرجه، اتفاق مى افتد. اين همان معناى »رجعت« است، و از دير باز مورد اختلاف علماى دين بوده است.

نظر صدرالمتأالهين اين است كه با توجه به روايات زياد و صحيحى كه از امامان و بزرگان از اهل بيت رسيده است، مذهب رجعت حق است و هنگام ظهور قائم آل محمد تحقق مى يابد. در اين باره مانع عقلى هم وجود ندارد، چون شبيه به آن در زنده شدن مردگان با اذن خداوند و به دست پيامبرانى همچون حضرت عيسى و شمعون اتفاق افتاده است.20

 7. اهل سنت و مسأله امامت و مهدويت

صدرالمتألهين با ذكر دو نظريه از اهل سنت درباره امامت و حضرت مهدى، هر دو را رد مى كند.

درباره امامت، با تعجب مى گويد:

اينها امام را به پادشاهان دنيوى و قدرتمندان حمل كرده اند، چه عالم باشند، چه جاهل، چه عادل باشند، چه فاسق.

سپس بر آنها خرده مى گيرد كه با توجه به اينكه در روايات آمده است:

من مات و لم يعرف إمام زمانه، مات ميتةالجاهلية

كسى كه بميرد و امام زمانش را نشناسد به مرگ جاهلى مرده است.

حال براى شناخت اين امام جاهل و فاسق چه ثمره اى وجود دارد كه اگر كسى بميرد و آن را نشناسد به مرگ جاهليت مرده است؟21

 اما درباره حضرت مهدى، عجّل اللّه تعالى فرجه، نيز آنها وجود آن حضرت و بقايش را تا اين زمان بعيد مى شمارند.

ايشان در جواب مى گويد:

اين استبعاد در نهايت سقوط است، زيرا دلايل طبى و نجومى محال بودن بقاى انسان بعد از 120 سال را درست نمى داند، و همچنين ما مواردى از گذشتگان را سراغ داريم كه عمرهاى طولانى داشته اند؛ مثل آدم و نوح و امثال آن دو و همچنين دجّال لعين كه عمرش از زمان رسول خدا تا وقت خروج مهدى ادامه دارد.22

 با توجه به مطالبى كه بيان شد، اعتقاد مرحوم صدرالمتألهين به مهدى موعود، عليه السلام، و ظهور آن حضرت و همچنين مسأله رجعت، بر پايه آيات الهى و روايات معصومين، بنا نهاده شده و با عقل سليم نيز هماهنگ است. همچنانكه در بعضى مباحث، براى اثبات مدعاى خود از برهان عقلى استفاده كرده است.

پى نوشتها:

1. صدرالدين الشيرازى، محمد بن ابراهيم، تفسير القرآن الكريم، قم، انتشارات بيدار، الطبعة الثانية، 1415، ج4، ص220.

2. سوره حديد (57 آيات 26 و 27.

3. تفسير القرآن الكريم، ج6، ص298.

4.نهج البلاغه (صبحى صالح كلمات قصار 147.

5. تفسير القرآن الكريم، ج6، ص299 - 300 و شرح الاصول الكافى، ص460.

6. سوره بقره (2 آيه 124.

7. سوره مائده (5 آيه 55.

9. همان، ص221.

10. شرح الاصول الكافى، ص461.

11. تفسير القرآن الكريم، ج5، ص52.

12. همان، ص53.

13. همان، ج7، صص171 - 172.

14. صدرالدين شيرازى، محمد، مفاتيح الغيب، ص37، مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى، چاپ اول 1363 عربى.

15. تفسير القرآن الكريم، ج6، ص301.

16. سوره بقره (2 آيه 3.

17. تفسير القرآن الكريم، ج1، ص268.

18. همان، ج6، ص50.

19. مفاتيح الغيب، ص487.

20. تفسير القرآن الكريم، ج5، صص92 - 91.

21. همان، ج6، ص302.

22. همان، ص301.

http://mouood.org/content/view/770/3/

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

مقالات ديگر

http://daneshnameh.roshd.ir/mavara/mavara-index.php?page=%D9%85%D9%84%D8%A7%D8%B5%D8%AF%D8%B1%D8%A7&SSOReturnPage=Check&Rand=0

.................

http://alaam.tahoor.com/docs/6e60d6011574.php

....................

http://243.blogfa.com/post-27.aspx

.........................

http://www.lakzaee.com/index.php?option=com_content&task=view&id=716&Itemid=26