جهان پهلوان غلامرضا تختي

تهيه وتنظيم درمؤسسه فرهنگي هدي

توسط حجّة الاسلام حاج سيدمحمدباقري پور

http://mfhoda.net

سايت هدي بلاگ

http://hodablog.net

سايت هدي بوك

http://hodabook.ir

وقتي همسر و فرزند محترم جهان پهلوان غلامرضا تختي خدمت امام رسيدند. امام دست محبتشان را به سر فرزند آن مرحوم کشيده و صورت او را بوسيدند و به او فرمودند: پسرم سعي کن هميشه پهلوان باشي نه قهرمان. سپس چون موقع ناهار بود امام آن ها را به ناهار دعوت کرد. خاطره از حجت الاسلام علي دواني

http://www.khorasannews.com/News.aspx?type=1&year=1390&month=3&day=12&id=734206

 

 

سه ساعت و نیم التهاب تا انتشار مرگ تختی

 

 

ساعت 2 بعدازظهر روز 18دی ماه، تیتر درشت روزنامه کیهان و اطلاعاتمردم ایران را غافلگیری کرد. کیهان در شماره 7333 خود تیتر زد: «غلامرضا تختی خود را کشت!» تیتر اول شماره 12480 اطلاعات هم این بود: « پیش از ظهر امروز تختی خودکشی کرد» این ها اولین خبر از مرگ تختی بود که منتشرشد.

 

پیکر تختی ساعت 30/10 در هتل آتلانتیک پیدا شد و تا ساعت 2 بعدازظهر که روزنامه اطلاعات و کیهان روی کیوسک برود، هیچ خبری از او را در رادیو و تلویزیون منتشرنشد.

 

دوستان تختی و برادر او اولین کسانی بودند که از مرگ او با خبر شدند و آنها هم فدراسیون کشتی را مطلع کردند.

 

با اینکه روزنامه های اطلاعات و کیهان مرگ تختی را خبر اول خود کرده بودند و نزدیک به سه صفحه به زندگی نامه تختی، مصاحبه های نزدیکان او و عکس های قهرمانی و مرگ او اختصاص داده بودند، رادیو  تلویزیون اهمیت چندانی به پخش این خبر ندادند.

 

تلویزیون برنامه ویژه ای برای مرگ تختی نداشت اما شبکه ملی، در اخبار ورزشی و سراسری این خبر را پخش کرد و عکس ها و تصاویری از کشتی ها و قهرمانی های تختی را به تصویر کشید. شاه و فرح نیز در اخبار این شبکه مرگ تختی را به مردم و خانواده او تسلیت گفتند.

 

تلویزیون تنها روز اول مرگ تختی، خبری از او پخش کرد و در برنامه های روزهای بعد، دیگر نامی از او نبرد. اما رادیو حتی یک خبر هم از مرگ تختی نداشت. عطاء بهمنش نویسنده و گزارشگر کشتی که در زمان مرگ تختی، اخبار ورزشی رادیو را گزارش می کرد، می گوید: «آن موقع دکتر آزمون رییس خبرگزاری پارس و رادیو بود. بعدها شد رییس اوقاف و معاون نخست وزیر. آزمون دستور داده بود خبر مرگ تختی از رادیو گفته نشود. من خبر را نوشتم. بردم که بخوانم، گفتند، نمی شود. گفتم از روزنامه ها عقب می افتیم. گفتند ما به روزنامه ها کاری نداریم. تلویزیون خبرش را داد. قطبی رییس تلویزیون مستقل بود. اما آزمون اینطور نبود. نمی دانم به جایی وابسته بود یا نه. اما اجازه نداد که خبر تختی پخش شود. در رادیو حتی قب از انقلاب هم نمی گذاشتند اسم تختی را بیاوریم.  رده بندی مدال آورهای المپیک و جهان را هم که می خواندیم می گفتند اسم تختی را نیار. ممکن نبود، رده بندی را گفت و اسم تختی را نیاورد، ما می گفتیم. نمی گویم تهدید می کردند، اما تذکر می دادند.»

 

کیهان و اطلاعات روزهای 18 و 19 دی ماه مرگ تختی را به طور مفصل گزارش کردند؛ اما روز 20 دی ماه آنها تنها یک مطلب از تختی داشتند و از روز 21 به بعد دیگر تختی در روزنامه های رسمی هم فراموش شد.

 

کیهان روز هجدهم کنار تیتر درشت «غلامرضا تختی خود را کشت!» عکس بزرگی از تختی چاپ کرده بود. در این عکس تختی با دو بنده روی تشک کشتی نشسته بود و چند نفر او را باد می زدند. کیهان در این شماره خود وصیت نامه تختی، دست خط او، عکس ها، مصاحبه ها، پیام های تسلیت و ... را چاپ کرد.

 

بیژن روئین پور خبرنگار که سال 1346 در کیهان ورزشی قلم  می زد، می گوید: «من آن موقع ششم دبیرستان بودم در کیهان ورزشی هم کار می کردم. بعد از ظهر در منیریه در مدرسه رهنما درس می خواندم. وقتی تعطیل شدیم، روی کیوسک تیترهای کیهان و اطلاعات شوکه ام کرد. کیهان را خریدم و رفتم مؤسسه. همه ناراحت بودند. رفتم پیش مهدی در سردبیر، با تختی خیلی رفیق بود. داشت گریه می کرد. تختی معروفترین ورزشکار ایران بود. درست است نامجو روزنه برداری اولین طلای ایران را گرفته بود، اما مردم تختی را بیشتردوست داشتند. غیر از روزنامه های داخلی، خبرگزاری های خارجی هم خبر مرگ تختی را مخابره کردند.»

 

کیهان در شماره بعد خود نیز، تیتر اصلی صفحه اول را به تختی اختصاص داده بود. «یادداشت های تختی از تصمیم ... تا مرگ» کیهان روز سه شنبه در صفحه اول خود مطالبی از اختلافات خانوادگی تختی، صحبت های مادرزن او، خواهر و یادداشت های خود غلامرضا چاپ کرد. عکس پسرتختی همراه با همسرش نیز از عکس های مهم این صفحه کیهان بود. در زیر نویس این عکس نوشته شده بود: «تنها پسر تختی در آغوش مادر غمزده اش. چه بهت زده نگاه م یکند در دنیای کودکانه اش چیزی را احساس می کند که نمی داند.»

 

در پایین صفحه نیز عکس بزرگی از تشییع پیکر تختی در انبوه مردم با زیرنویس: «سفر بی بازگشت تختی آغاز شد. بدرقه کنندگانش بسیار بودند. اما این بار بی امید و ماتمزده و ... چاپ شده بود. در صفحه 14 این شماره نیز دست نوشته های خود تختی دیده می شود اما روز چهارشنبه تنها یک مطلب با تیتر «تختی درباره تختی سخن می گوید»، درباره زندگی او چاپ شده بود. روزنامه اطلاعات رقیب کیهان نیز تنها سه رو از تختی نوشت.

 

اطلاعات روز 18 دی ماه صفحه اول و 17 خود را به مرگ تختی اختصاص داد. مطالبی از زندگی و افتخارات او، وصیت نامه، وعکس از اتاق تختی در هتل آتلانتیک.

 

 

اطلاعات روز بعد هم درشت تیتر زد: «تختی دو ماه و نیم قبل تصمیم به خودکشی گرفت.»

 

عکس بزرگ صفحه اول اطلاعات هم عکسی از در غسالخانه بود. این عکس نشان می داد که از گلو تا شکم تختی بخیه خورده و مرده شور در حال شستن اوست.

 

اطلاعات، مطالبی نیز از تشییع جنازه تختی و هجوم مردم  و شکستن در غسالخانه، عکس های جوانی تختی  سندی درباره خودکشی تختی چاپ کرده بود اطلاعات هم مثل کیهان روز چهارشنبه تنها یک یادداشت از دکتر محمد شاهکار درباره راز خودکشی یک قهرمان داشت.

 

یک دست نوشته تکان دهند

 

کاش در ترکیه مرده بودم

«کاش در ترکیه می مردم. همان موقع که تصادف کردم... امروز شنبه شانزدهم دی ماه است. ساعت 23/13 را نشان می دهد از خانه قهر کرده ام  آماده ام به هتل. تا ساعت 12 شب درصدد بودم که خودم را از بن ببرم. حالا ساعت 12 شب است. هنوز تصمیم قطعی نگرفته ام. به بابک می اندیشم... به زندگی ام می اندیشم که پس از مرگم تباه می شود... بابک بی پار می شود... نمی دانم چه کنم... تا فردا صبر می کنم... بالاخره تصمیم نهایی خود را گرفته ام. ساعت 2 بعد از شهر است. احساس می کنم چند ساعت بیشتر به آخر عمرم  نمانده ... ساعت 3 بعدازظهر است، مرگ به طرف من می آید. او را در فاصله چند قدمی خود می بینم. از او استقبال می کنم. ساعت 5/3 است. بدنم می لرزد. پشتم تیر می کشد. مرگ چه سخت و وحشت انگیز است. چشم هایم سیاهی می رود. دیگر نمی توانم بنویسم. دست هایم خشکیده و می لرزد.»

 

این بخشی از دست نوشته های تختی است که روز 19 دی ماه 1346 در کیهان چاپ شده است.

http://www.tebyan.net/sports/specialreports/specialeditions/2004/1/8/22349.html

 

جهان پهلوان(درگذشت پهلوان غلامرضا تختی)

پدید آورنده : محمود سوری ، صفحه 53

 

اشاره

 

سی و هفت سال ازمرگ جانگداز و تکان دهنده جهان پهلوان، غلامرضا تختی، ورزشکار بزرگ، انسان والا، آزاد مرد سیاسی و شخصیت محبوب مردم ایران می گذرد. او که یکی از پرافتخارترین قهرمانان ایران و فاتح سکّوی رفیع کشتی جهان بود و نه تنها در ایران، که در تاریخ ورزش جهان نیز چهره ای ماندنی است. البته راز ماندگاری شگفت این انسان بزرگ را نباید تنها در برق نشان های قهرمانی اش جست؛ بلکه او با فضیلت های نیک اخلاقی اش، فرزند وفادار این ملت باقی ماند و همیشه نیز در قلب همگان جای دارد. روح بلندش شادو جایگاهش همیشه والا و والاتر باد.

زندگی نامه

 

غلامرضا تختی، ملقّب به جهان پهلوان، در پنجم شهریور 1309، در منطقه خانی آباد تهران به دنیا آمد. تختی، تحصیلات ابتدایی را در دبستان حکیم نظامی و دوره اول متوسطه را در دبیرستان منوچهری گذراند، اما آن را نیمه کاره رها کرد و نزد استاد ابراهیم نجار، به آموختن نجاری پرداخت و ظاهرا به راهنمایی او که ورزشکاری باستانی کار بود، به ورزش روی آورد و در سال های 1335 تا 1337 ه . ش، بازوبند پهلوانی ایران زمین را به بازوبست و پهلوانی صاحب زنگ و ضرب شناخته شد. تختی، ورزشکاری پهلوان صفت بود که مدال های طلا و نقره بسیاری از میادین جهانی و المپیکی به دست آورد. او نماد ورزش ایران بود که به جنگ رژیم خودکامه پهلوی رفت و سرانجام در هفدهم دی ماه 1346، در 37 سالگی به طرز مشکوکی، که بیشتر آن را توطئه رژیم می دانند، از دنیا رفت. پیکر او را در شهر ری به خاک سپردند. روحش شاد و یادش هماره گرامی باد.

ویژگی های فردی

 

جهان پهلوان، مرحوم غلامرضا تختی، به واقع پهلوان بود و روحیه جوانمردی پهلوانی در او موج می زد. ویژگی های فردی و شخصیتی تختی، ادب، فروتنی، حجب و حیا، پای بندی به آیین جوانمردی و سنت های پهلوانی، دستگیری از فرودستان و نیازمندان، نیکخواهی، حق شناسی، احترام به بزرگان و پیش کسوتان و ارزش های ملی ـ مذهبی جامعه، همراه با چهره دل نشین و لبخند زیبا و گرمش ـ که تقریبا هر کس که او را از نزدیک دیده، به آن اشاره کرده است ـ و قصه ها و افسانه هایی که از عزت نفس و بلندنظری و کمک های او به دیگران در میان مردم رواج یافته بود، از او چهره ای فوق العاده محبوب ساخته است. تختی، نماد ورزش ایران و از نسل پهلوانان اساطیری و ماندگار در تاریخ ایران است. مردی که واژه های زیبای پهلوانی، جوانمردی، گذشت، دین داری، مردانگی و فداکاری، به نام او گره خورده است. غلامرضا، قهرمانی است که در سایه پهلوانی، ماندگار شد.

احترام به مادر

 

جهان پهلوان تختی، مادرش را خیلی دوست می داشت و به او احترام می گذاشت و فرمانش را به گوش جان می سپرد و اطاعت می کرد. در سال 1328، تختی به مسجد سلیمان رفت و در شرکت نفت آنجا مشغول به کار شد. بعد از چندی، برای دیدار مادرش از شرکت نفت تقاضای مرخصی نمود، ولی مورد موافقت واقع نگشت. بدین ترتیب، جهان پهلوان که هنوز یک سال از خدمتش نمی گذشت، استعفا داد. متن استعفای او خواندنی است: «بسیار متأسفم از اینکه مقام ریاست کارگزینیِ اداره شرکت نفت مسجد سلیمان، با مرخصی یک ماه این جانب موافقت نفرموده اند. از نظر آنکه من برای مادر خودم ارزش فراوانی قائل هستم و او از من خواسته است که به دیدارش بروم، چاره ای جز اطاعت امر او نمی بینم و با مرخصی من نیز موافقت نشده است. خواهشمند است استعفای این جانب را بپذیرید. با نهایت احترام، غلامرضا تختی».

بیایید انسان باشیم

 

پس از مسابقات جهانی یوکوهامای ژاپن در سال 1961م، که تختی در آن مدال طلایِ جهان را به گردن آویخته بود، روزی از خیابانی می گذشت که متوجه شد پسری در گفت وگو با دوست خود، از او تعریف می کند و به کشتی گیر دیگری بد می گوید. جهان پهلوان به سوی آن دو رفت و به آن پسر گفت: «بیایید انسان باشیم. بیایید شما که امید و آرزو و چشم و چراغ این جامعه هستید، از حالا یاد بگیرید که با زشتی ها و کلمات رکیک آشنا نشوید. چراتا جایی که این همه گفته های خوب و دل نشین است، کلمات زشت و ناپسند را به زبان می آورید؟» و بدین ترتیب، به آن دو آموخت که انسانِ نیک بودن، از مدال های رنگارنگ جهانی پرارج تر است؛ چه اینکه دوران قهرمانی زودگذر است و آن چه باقی ماند، پهلوانی هاست.

پهلوانی در میدان قهرمانی

 

جهان پهلوان تختی همیشه می گفت: «هدف، قهرمان شدن نیست. هر کس با کم و بیش تمرین، می تواند قهرمان شود، اما فقط قهرمانی به گردن خود و ملتش مدال طلا می آویزد، که وجودش سرشار از جوانمردی و خدمت به هم نوع باشد». جهان پهلوان، کشتی گیری قدرتمند و چالاک بود. او با هوشمندی و موقع شناسی کشتی می گرفت، اما حتی روی تشک هم اصول جوانمردی را از یاد نمی برد و هیچ گاه دیده نشد که از ضعف حریف سوء استفاده کند. الکساندر مدوید، رقیب سرشناس روسیِ تختی، بر مزار تختی در حال گریه گفته است: «در طول مدتی که کشتی گرفته ام، شجاع تر، خوش خُلق تر و مهربان تر از تختی ندیده ام».

زلزله بویین زهر

 

پس از زلزله بویین زهرا در شهریور ماه 1341، مردم به نشانه اعتراض به بی کفایتی حکومت وقت در کمک رسانی به زلزله زدگان و نیز بی اعتماد به دولت، از جهان پهلوان خواستند کمک ها را جمع آوری کند و به زلزله زدگان برساند. تختی با جمعی از ورزشکاران، کمک های نقدی و جنسی مردم تهران را جمع کرد و به زلزله زدگان رساند. پس از آن، غوغایی به پا شد که در تاریخ مشارکت های مردمی ایران زمین، کم نظیر و یا بی مانند است. اوصافی که از استقبال مردم و بخشش های آنان به جهان پهلوان در آن روز آورده اند، به افسانه بیشتر شباهت دارد، و نشان از اعتماد شگرف مردم به این پهلوانِ خاکی خود است.

تختی و نماز

 

یکی از شاخصه های دین داری از صدر اسلام تاکنون، پاسداشت پایه و عمود دین، یعنی نماز است. تا الان، هیچ کس حتی به ظن و گمان نگفته است که تختی در نماز خواندن، کاهلی داشته است؛ بلکه در مقابل، دوستان او همیشه تأکید داشته اند که او، نماز را در محل تمرین یا مسجد نزدیک محل اقامه می کرده است. درباره تختی گفته اند که در روزهای تمرین، همیشه از دو لُنگ استفاده می کرد؛ یکی برای تمرین و یکی مخصوص نماز. او همیشه این لنگ مخصوصِ نماز را در رختکن و در جای معین قرار می داد و به محض اینکه تمرینش تمام می شد، نماز را شروع می کرد.

تختی؛ ارادتمند اهل بیت علیهم السلام

 

جهان پهلوان غلامرضا تختی، از مولایش حضرت علی علیه السلام درس اخلاق و فروتنی آموخت و در مکتب حسینی، همچون مسلمانی راسخ و استوار بر عقیده خویش باقی ماند. او همیشه قرآنی در جیب داشت و هیچ گاه از یاد خدا غافل نبود. تختی یک بار در پاسخ به اظهار محبت روحانی محل که بالای منبر از او تجلیل کرده بود، گفت: «من نه تنها به دلیل اینکه اسمم غلامرضاست، غلام حضرت امام رضا علیه السلام هستم؛ بلکه غلام همه ائمه اطهارم و از خدا می خواهم که تا پایان عمر، توفیق انجام فرایض مذهبی را داشته باشم و یک مسلمان واقعی باقی بمانم». او در آخرین مصاحبه اش، رمز موفقیت خود را، تأسی از ائمه اطهار دانسته و می گوید: «من از علی علیه السلام آموختم که در مقابل ناملایمات باید ایستادگی کرد و برای پیروزی باید تلاش نمود و با اتّکال به خدا به میدا رفت و پیروز شد و من چنین کردم و پیروز شدم». تختی همواره شب های جمعه برای زیارت حضرت عبدالعظیم علیه السلام می رفت و ارادت خاصی به ائمه اطهار، به ویژه حضرت ثامن الحجج امام رضا علیه السلام داشت.

آخرین زیارت

 

جهان پهلوان غلامرضا تختی، هر بار که عازم سفر ورزشی بود، به مشهد مقدّس می رفت و به ثامن الحجج علیه السلام متوسل می شد. یکی از خادمان حرم رضوی، درباره آخرین زیارت تختی می گوید: «شادروان تختی، در حالی که دو دستش را محکم به پنجره ضریح قفل کرده و صورتش را به ضریح چسبانده بود، به شدت گریه می کرد و با ناله می گفت: یا امام رضا، من غلامرضا، غلام تو هستم. هر چه دارم، از تو دارم. کمکم کن. درمانده شده ام. تا حالا آبروی مرا حفظ کرده ای، نگذار میان مردم بی آبرو شوم. به من روحیه و توان ده تا بتوانم همچنان در خدمت مردم باشم. تو خیلی چیزها به من داده ای. به کمکت احتیاج دارم، نا امیدم نکن، یا امام رضا».

شهید رجایی و تختی

 

شهید محمدعلی رجایی، در دی ماه سال 1359، در پیامی خطاب به خانواده جهان پهلوان غلامرضا تختی، اظهار داشت: «جهان پهلوان تختی، تنها مرد میدان ورزش نبود. او مرد میدان تقوا و فضیلت و مسلمانی بود. او الگوی جوانمردیِ اسلامی، در عالَم ورزش ایران و جهان بود. او افتخار دنیای ورزش، و نمونه کم نظیر یک ورزشکار مسلمان و یک مسلمان نمونه بود».

ادبیات تختی

 

در تاریخ معاصر ایران زمین، کمتر شخصیتی به شهرت و محبوبیت جهان پهلوان، غلامرضا تختی دست یافته است. مجموع شعرهایی که در رثا و تجلیل او سروده شده، و نوشته های درباره آن مرحوم، که گاه در چند اثر گردآوری شده، به حدی است که می توان اصطلاح «ادبیات تختی» را برای آن به کار برد. هنرمندان گوناگونی، او را موضوع داستان، نمایشنامه، فیلمنامه، طراحی، نقاشی، تندیسگری، و سرودهای حماسی، رزمی و سیاسی خود قرار داده اند. در سراسر ایران، شمار بسیاری خیابان، میدان و ورزشگاه به نام تختی است و چند تمبر یادبود نیز با تصویر او انتشار یافته است. «مسابقات کاپ آریامهر» پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران، به «مسابقات کشتی جام جهان پهلوان تختی» تغییر نام داد. براساس اعلام کمیته ملی المپیک، نام غلامرضا تختی، در کنار نام برترین ورزشکاران جهان در قرن بیستم جای گرفته است.

مرگ مشکوک

 

رژیم سفّاک پهلوی، که از فعالیت های سیاسی جهان پهلوان آگاهی پیدا کرده بود، برای به سلطه کشیدن تختی، ریاست فدراسیون کشتی کشور را به او پیشنهاد نمود، ولی او این پیشنهاد، و حتی پیشنهاد شهرداری تهران یا نمایندگی مجلس را رد کرد. در نهایت، رژیم پهلوی چون هیچ راهی برای نفوذ به تختی نیافته و نیز از محبوبیت روز افزون او هراس داشت، در توطئه ای مشکوک، او را به قتل رساند. هرچند در آن زمان، مرگ تختی را خودکشی اعلام کردند، ولی این توطئه رژیم، با آگاهی یافتن مردم از اصل ماجرا، نقش برآب گردید. پیکر پاک جهان پهلوان، با حضور خیل دوستداران و مشتاقان، در شهر ری به خاک سپره شد.

http://www.hawzah.net/fa/magart.html?MagazineID=0&MagazineNumberID=4628&MagazineArticleID=34332

 

 

 

تختي مردم

 

بامداد دوشنبه 18 دي ماه 1346

 

خبر كوتاه بود... جهان پهلوان تختي خودكشي كرد. جسدش در اتاق شماره 23 هتل آتلانتيك تهران پيدا شد...

 

روزنامه‌ها اين‌گونه نوشته‌اند:

 

«وقتي چند مامور كلانتري درب اتاق شماره 23 را به زور باز كردند و داخل شدند، جسد تختي روي تخت افتاده و شيشه قرص طرف ديگر بود. شير آب باز بود و وصيتنامه‌اي به خط جهان پهلوان روي ميز قرار داشت به اين شرح:

 

حضور مبارك آقاي دادستان،

 

اين ورقه وصيتنامه اينجانب است. تمنايي كه از جنابعالي دارم اين است كه اولا مهريه زنم هرچه هست بدهيد، بيشتر راضي نيستم. ثانيا از هيچ كس شكايت و گله و ناراحتي ندارم. خودم اين تصميم را گرفتم و احدي دركار من دخالت ندارد.

 

غلامرضا تختي

 

1۶/10/1346

 

ولي آيا مردم باور كردند؟ غلامرضا تختي كه 15 سال نامش با ورزش ايران عجين شده بود؛ ركورد مسابقه، ركورد مدال، ركورد مسافرت و مسابقه در خارج كشور و ...

 

غلامرضا تختي كه روزنامه‌ها كوچكترين خبر مربوط به او را به عنوان بزرگترين حادثه چاپ مي‌كردند، راننده‌هاي تاكسي به احترامش آهسته مي‌رفتند و پليس‌هاي راهنمايي برايش راه بازمي‌كردند.

 

تختي 36 سال قبل از آن در محله باغ چالي و گودي روبروي خاني‌آباد در خانواده‌اي تنگ دست چشم به جهان گشوده بود، از كودكي به تشويق پدرش به ورزش و كشتي روي آورد ضمن اين كه در جواني و لوله‌كشي شركت نفت و با كار بدني سخت امرار معاش نمود.

 

در زمان خدمت سربازي و در باشگاه ورزشي ارتش كم‌كم خود را در مسابقات كشتي نشان مي‌داد و به مسابقات قهرماني كشور راه مي‌يافت.

 

قهرماني در اين مسابقات او را روانه تيم ملي و بازي‌هاي بين‌المللي مي‌نمايد كه در نخستين حضور، مدال نقره مسابقات جهاني هلسينكي را تصاحب مي‌كند و سال بعد در 1952 در همان هلسينكي مدال نقره المپيك را مي‌برد. پس از مدال نقره بازي جهاني ورشو سرانجام در المپيك 1956 ملبورن سكوي اول را فتح كرده و مدال طلا مي‌گيرد. دو سال بعد مدال طلاي بازي‌هاي آسيايي توكيو را هم مي‌گيرد و بعد از آن 5 مدال طلا و نقره جهاني و المپيك ديگر در طي 4 سال نصيبش مي‌شود.

 

ظهر دوشنبه 18 دي ماه 1346

 

صداي آژير يك آمبولانس سياه رنگ در فضا مي‌پيچد تا آمبولانس روبروي پزشكي قانوني مي‌ايستد.

 

در سردخانه، پيكر جهان پهلوان منتظر است. باران، نم نم درختان پارك شهر را مي‌شست و در پياده‌رو خيابان كنار وزارت دادگستري، صداي هق هق گريه‌هاي غريبانه‌اي به گوش مي‌رسيد و اوج مي‌گرفت.

 

عده‌اي عصباني بودند و برخي عكس مي‌گرفتند. ماموران هم مراقب بودند. مي‌گويند كه آن‌ها مي‌خواستند تختي را بي‌سر و صدا ببرند. مي‌گويند «دستور» اين بود اما خواست مردم چيز ديگري بود. اينان مي‌خواستند جهان پهلوان‌شان را با شكوهي شايسته تختي به خاك بسپارند.

 

كشمكش بر سر همين اختلاف شروع شد و بالاخره ماموران اجازه دادند كه جنازه از محل پزشكي قانوني تا ميدان ارگ تشييع شود اما نه با تابوت بلكه با همان آمبولانس سياه.

 

آمبولانس آهسته و آرام به حركت درآمد و جمعيت را به غليان واداشت. جهان پهلوان تختي، قهرمان مردم به خانه ابدي مي‌رفت و باران گريه امان نمي‌داد و لعنت و نفرين.

 

مردم به ياد پهلوان بودند، ياد جوانمردي‌ها و صفا و صميميت‌اش. ياد روزهايي كه در بويين زهرا زلزله آمده بود و جهان پهلوان براي جمع‌آوري كمك به زلزله‌زدگان در راسته خيابان اسلامبول و نادري به راه مي‌افتاد. مثل يك سردار با حشمت. با نگاهش كه هميشه آرام بود و با آرزوهايي كه در دل داشت و بغضي كه در گلو.

 

و مردم دنبال پهلوانشان به راه مي‌افتادند، كسبه به پيشوازش مي‌آمدند، با يك دنيا از خودگذشتگي و با دخل‌هاي مغازه‌ها كه اصلا فكرش هم نمي‌كردند كه چقدر پول درونش هست.

 

آن‌ها دخل مغازه خود را در يك كيسه كه به دست جهان پهلوان بود، خالي مي‌كردند و دستش را مي‌فشردند و برمي‌گشتند به مغازه‌شان و غرور در همه دست‌ها و نگاه‌ها خانه كرده بود.

 

و حالا سال‌ها و ماه‌ها از آن روز گذشته بود. سال و ماه‌هاي تاريك و سياه كه جهان پهلوان را به مسلخ برد و حالا پيكرش داخل آن آمبولانس سياه رنگ به راه بي‌بازگشت مي‌رفت، به خانه ابدي‌اش در «ابن بابويه» و ...

 

و درميدان ارگ، ديگر جاي سوزن انداختن نبود، مردم هجوم آورده بودند و ماموران با آن ترس هميشگي بيش از آن رضايت ندادند كه مردم با جهان پهلوان‌شان ديدار آخر را داشته باشند.

 

آمبولانس جمعيت را شكافت و راه ابن بابويه را پيش گرفت و انگار كه از جلوي چشم‌ها گريخت. هنوز صداي هق هق گريه مي‌آمد و باران كه نم‌نم مي‌باريد.

 

دي ماه 1346

 

مردم، خودكشي جهان پهلوان را باور نمي‌كنند. مجالس مختلفي در سوگ تختي برگزار مي‌شود و در اغلب آن‌ها مرگ تختي را قتل توسط رژيم شاه مي‌خوانند. فخرالدين حجازي در مسجد ارشاديه قلهك مطالبي در مورد شهادت تختي بيان مي‌كند و اعلام مي‌دارد كه تختي توسط مزدوران رژيم شاه شهيد گشته است.

 

رحمت‌الله ياوري طلبه مدرسه بروجردي كرمانشاه در مجلس ختم تختي كه از طرف دانش‌آموزان دبيرستان محمدرضا شاه سابق كرمانشاه برگزار مي‌شود نيز به شهادت تختي به وسيله عمال شاه اشاره مي‌كند.

 

جمعه 22 دي ماه 1346

 

در يكي از مساجد تهران يكي ازروحانيون مبارز در روي منبر بعد از اشاره به اين كه انتحار از نظر اسلام و شرع و عرف پسنديده نيست، گفت: «تختي چون باتقوا و جوانمرد بود، خودكشي نكرده بلكه وي را كشته‌اند...» روحاني مزبور همان شب دستگير شد.

 

شنبه 23 دي ماه 1346

 

مراسم هفتمين روز جهان پهلوان تختي در آرامگاه ابن بابويه با حضور جمعيت انبوهي برگزار شد.

 

مردم شعار مي‌دهند: «دروغ شاخدار سال... خودكشي قهرمان»

 

دانشجويان دانشگاه‌هاي تهران، پلي تكنيك، ملي و صنعتي در مراسم فوق طور فعال شركت دارند و درحالي كه عكس‌هاي تختي را حمل مي‌كنند در صفوف مختلفي به طرف آرامگاه ابن بابويه روان هستند.

 

شعارهايي كه داده مي‌شود از اين قرار است:

 

«اي دشمن خاينين، اي تختي مبارز، مرگ بر دشمنانت، درود بر روانت، تختي قهرمان، دشمن خاينين بود، مرگ بر دشمنانش، درود بر روانش، اي عزيز فاطمه، تختي بود مهمان تو... جان ما قربان تو»

 

2۸ بهمن 1346

 

در مراسم چهلم جهان پهلوان تختي هزاران تن در آرامگاه ابن بابويه اجتماع كرده‌اند و شعار مي‌دهند:

 

«تختي شهيد گرديد... نهضت ادامه دارد

 

تا مرگ قاتلينش...نهضت ادامه دارد

 

دروغ ننگين سال... خودكشي قهرمان

 

ايرانيان بدانند... تختي شهيد گشته

 

آزادگان بدانند... تختي شهيد گشته»

 

يك روحاني به نام احمدي سخنان پرشوري ايراد مي‌كند و شهادت تختي را به عموم شركت‌كنندگان و ورزشكاران تسليت مي‌گويد و درباره نقش اسلام در مبارزه با ظلم و ظلمه صحبت مي‌نمايد و در بخشي از سخناش مي‌گويد:

 

«... اسلام يك دين انقلابي است و مسلمان بايد انقلابي باشد...»

 

پس از آن نماينده دانشجويان به سخنراني مي‌پردازد و براي شادي روح تختي يك دقيقه سكوت اعلام مي‌كند.

 

پس از پايان سخنراني‌وي، حاضرين دست به تظاهرات زده و از ابن‌بابويه به سوي تهران حركت مي‌نمايند.

 

شعارها كم كم رنگ سياسي و انقلابي مي‌گيرد:

 

«... ديكتاتور نابود است... استبداد محكوم است

 

مرگ بر اين ديكتاتور پوسيده

 

تختي شهيد گشته... تا مرگ قاتلينش از پا نمي‌نشينيم

 

تختي به تو سوگند كه ما راه توآييم

 

خميني بت شكن خدا نگهدار تو... بميرد بميرد دشمن خونخوار تو

 

خميني بت شكن ملت تو را مي‌خواهد

 

اسراييل نابود است... فلسطين پيروز است

 

ويت كنگ پيروز است... جانسون نابود است

 

مسير ما مجلس قلابيه... مسير ما مجلس قانون شكن

 

سلام بر خميني... درود بر مصدق»

 

تظاهركنندگان كه به سوي مجلس شوراي ملي پيش مي‌رفتند در ميدان شوش مورد حمله پليس ضدشورش قرار گرفته و زد و خورد وسيعي آغاز مي‌شود. با باتوم و قنداق تفنگ و سرنيزه  مردم بي‌دفاع مورد هجوم و ضرب و جرح واقع مي‌شوند و تعداد بسياري دستگير و تعدادي از دانشجويان نيز ضمن محروم شدن ازتحصيل روانه سربازخانه‌ها مي‌گردند.

 

دانشجويان دانشگاه تهران، پلي تكنيك و دانشكده بازرگاني به عنوان اعتراض به دستگيري دانشجويان دست به اعتصاب و تظاهرات مي‌زنند.

 

تظاهرات، دبيرستان‌هاي تهران را نيز دربر مي‌گيرد و دانشگاه تهران و دبيرستان‌هاي مهم مدت سه روز در محاصره پليس واقع مي‌شوند.

 

در شهرستان‌ها هم دانشجويان دانشگاه‌هاي اصفهان و تبريز و شيراز به پشتيباني از دانشجويان تهران به اعتصاب و تظاهرات دست مي‌زنند.

 

سال‌هاي پس از انقلاب:

 

هيچ سندي دال بر طرح، برنامه و يا قصد به قتل رساندن غلامرضا تختي از سوي ساواك و يا ديگر ماموران رژيم شاه از ميان خيل اسناد مكشوفه و محرمانه به دست نمي‌آيد و مجموعه تحقيقات از دوستان و آشنايان و ياران تختي، سرخوردگي و ياس جهان پهلوان را در ماه‌هاي پاياني عمرش بارز مي‌سازد، عدم موفقيت در مسابقات المپيك 1964 توكيو، بايكوتش در ميان ورزشكاران، عزلت گزيني در خانواده و ... برخي از اين نابهنجاري‌هاي رفتاري پيرامون زندگي تختي در 3-2 سال آخر زندگي وي در فيلم «تختي» ساخته بهروز افخمي كه تكميل پروژه ناتمام مرحوم علي حاتمي بود، منعكس شده است.

 

و هنوز اين سوالات بي‌پاسخ مانده است: آيا واقعا تختي خودكشي كرد؟ آيا به قتل رسيد؟ چرا روزهاي آخر عمرش را به دور از خانواده و به حالت قهر در هتل به سر مي‌برد؟ چرا؟ از دوستانش كناره گرفته بود و چرا رفقايش او را ترك كرده بودند؟ چرا ... چرا... چرا؟

 

اما مرحوم علي حاتمي در گفت‌و گويي با نگارنده درباره شخصيت جهان پهلوان تختي و قضاوت صحيح و مطلوب راجع به سرنوشتش چنين گفت:

 

«مطالعه و بررسي شخصيت‌هايي چون غلامرضا تختي در آغاز، كار آساني مي‌نمايد. چرا كه پژوهش در مورد افراد سرشناس معاصر حداقل مدارك و مستندات زنده و تازه‌اي را در دسترس پژوهشگر مي‌گذارد. اما شايد مورد تختي استثنايي و شگفت‌انگيز باشد. جهان پهلوان تختي در ذهن و باور توده‌ها نشانه قهرماني‌ها و پهلواني‌ها بوده. نشاني تختي در قلب مردم در همسايگي پورياي ولي بود و اين باور، اعتراضي بود در مقابل ضدقهرماني‌ها، فسادها و نامردمي‌ها ، مردم اعم از تحصيل كرده و عامي، سخت او را دوست مي‌دارند و اين دوست داشتن نزد مردم با هاله‌هايي از افسانه‌هاي زيبا پوشيده شده. شايد خود جهان پهلوان در آرزوي رسيدن به «تختي مردم» سوخت. اين بچه خجالتي خاني‌آباد به وسيله مردم آرام آرام جهت سكوي پهلواني هل داده شد. تختي بيشتر از «مردم» آموخت كه متواضع باشد، مردمي باشد، پهلوان باشد و در مقابل قهرمانان ساختگي، نمايندگي مردم را در ميادين كشوري و جهاني بر دوش كشد. مرگ تختي نيز داستان شگفتي است. اما آيا چيزي جز باور همگان مردم مي‌تواند صحت داشته باشد؟!»

http://smostaghaci.persianblog.ir/post/213

 

غلامرضا تختي در روز پنجم شهريور ماه 1309 در خانواده اي متوسط و مذهبي در محله خاني آباد تهران به دنيا آمد."رجب خان"- پدرتختي- غير از وي دو پسر و دو دختر ديگر نيز داشت که همه آنها از غلامرضا بزرگتر بودند."حاج قلي"، پدر بزرگ غلامرضا، فروشنده خواروبار و بنشن بود. از قول رجب خان، تعريف مي کنند که حاج قلي در دکانش بر روي تخت بلندي مي نشست و به همين سبب در ميان اهالي خاني آباد به حاج قلي تختي شهرت يافته بود. همين نام بعدها به خانواده هاي رجب خان منتقل شد و به " نام خانوادگي" تبديل شد.


رجب خان با پولي که از ماترک پدرش به دست آورده بود، در محل سابق انبار راه آهن زميني خريده و يک يخچال طبيعي احداث کرده بود و از همين راه مخارج زندگي خانوادگي پرجمعيت خود را تامين مي کرد.


نخستين واقعه اي که در کودکي غلامرضا روي داد و ضربه اي بزرگ و فراموش نشدني در روح او وارد کرد، آن بود که مرحوم پدرش براي تامين معاش خانواده ناچار شد خانه مسکوني خود را گرو بگذارد.


تختي سال ها بعد در آخرين مصاحبه خود با يادآوري اين ماجراي تلخ مي گويد:" يک روز طلبکاران به خانه ما آمدند و اثاثيه خانه و ساکنينش را به کوچه ريختند، ما مجبور شديم که دو شب را توي کوچه بخوابيم. شب سوم اثاثيه را برديم به خانه همسايه ها و دو اتاق اجاره کرديم. چندي بعد روزگار عرصه را بيشتر بر پدرم تنگ کرد تا اين که مجبور شد يخچال طبيعي اش را نيز بفروشد. اين حوادث تاثير فراواني در روحيه پدرم گذاشت و باعث اختلال روحي او در سال هاي آخر عمر شد."


در چنان شرايطي، غلامرضا تنها 9 سال به تحصيل پرداخت. وي خود مي گويد:" مدت 9 سال در دبستان و دبيرستان منوچهري که در همان خاني آباد قرار داشت، درس خواندم، ولي تنها خاطره اي که از دوران تحصيل به ياد دارم، اين است که هيچ وقت شاگرد اول نشدم، اما زندگي در ميان مردم و براي مردم درس هايي به من آموخت که فکر مي کنم هرگز نمي توانستم در معتبرترين دانشگاه ها کسب کنم.


زندگي همچنين به من آموخت که مردم را دوست بدارم و تا آن جا که در حد توانايي من است، به آنان کمک کنم، حال اين کمک از چه طريقي و از چه راهي باشد، مهم نيست. هر کس به قدر تواناييش..."


غلامرضا، ورزش را از نوجواني آغاز کرد. ورزش ابتدا براي او نوعي تفنن و سرگرمي بود. در همان اوان، خيال قهرمان شدن، مدتي او را به وسوسه انداخت اما از همان نوجواني که تازه به فکر باشگاه رفتن افتاده بود، اعتقاد داشت که ورزش براي تندرستي و سلامت جان و تن هر دو لازم است.


 

شادروان تختي در مصاحبه اي با اشاره به فقر و مشقت زمان نوجواني اش مي گويد" با آن که علاقه فراواني به ورزش داشتم، مجبور بودم که در جستجوي کاري برآيم. زندگي ، نان و آب ، لازم داشت. براي مدتي به خوزستان رفتم و در ازاي روزي هفت يا هشت تومان، کار کردم. دنيا در حال جنگ( جنگ جهاني دوم) بود، زندگي به سختي مي گذشت."


آشناي حقيقي تختي با ورزش و کشتي در باشگاه " پولاد" آغاز شد. وي که پيش از اين گودها و زورخانه هاي فراواني ديده بود و شيفته تواضع و افتادگي پهلواناني کشتي و ورزشي باستاني شده بود، براي نخستين بار درسال 1329 به باشگاه پولاد( واقع در خيابان شاهپور سابق) رفت و به دليل علاقه و استعداد وافري که نسبت به کشتي نشان داد مورد توجه مرحوم " حسين رضي زاده" مدير آن باشگاه قرار گرفت.


تختي، خود مي گويد:" رضي خان آدم خوبي بود، اگر کسي را نشان مي کرد و مي ديد که استعداد کشتي دارد، دست از سرش بر نمي داشت. در گرماي تابستان لخت مي شديم و هر روز از ساعت دو بعدازظهر تا چندين ساعت کشتي مي گرفتيم، از دوش آب گرم و حمام خبري نبود . کشتي گيران براي وزن کم کردن، به خزينه مي رفتند تشک هاي کشتي را با پنبه پر مي کردند، اما خاک و خاشاک آن، بيش از پنبه بود."

تختي که پس از بازگشت از خوزستان( مسجد سليمان) روانه خدمت سربازي شده بود، در سربازخانه با استفاده از فرصت ها و توجهات فراهم شده، به ويژه تشويق و حمايت دبير وقت فدراسيون کشتي که در دژبان ارتش فعاليت داشت، تمرينات کشتي خود را بار ديگر آغاز کرد. تختي خود در اين باره مي گويد:" وقتي در سال 1328 در مسابقه بزرگ ورزشي( کاپ فرانسه) شرکت کردم، در همان اولين ضربه فني شدم. اما تمرين هاي جدي و سختي که در پيش گرفتم، مرا ياري کرد تا حقيقت مبارزه را درک کنم، اگر چه شور پيروزي در سر داشتم، اما کار و کوشش را سرآغاز پيروزي مي دانستم."

به اين ترتيب تختي با تمرين و پشتکار مثال زدني رفته رفته خود را از ميان بازنده ها بيرون کشيد و سرانجام در سال 1330 در وزن ششم(79 کيلوگرم) به عضويت تيم ملي درآمد.


وي در نخستين دوره مسابقه هاي کشتي آزاد قهرمانان جهان( هلسينکي، 1951) با وجود آن که هنوز 21 سال داشت، نايب قهرمان جهان شد.

 

درخشش خيره کننده تختي در رقابت هاي کشتي هلسينکي که در نخستين حضوراو در مسابقه هاي قهرماني جهان در فاصله کمتر از دو سال از ورودش به ميادين ورزشي داخلي اتفاق افتاد، بيش از هر چيز نمايانگر ايمان و تلاش و اراده کم نظير تختي و همچنين استعداد و مهارت فوق العاده او در زمينه کشتي بود.


گفتني است در اولين دوره مسابقات قهرماني کشتي آزاد جهان که از لحاظ تاريخي ميدان معتبر و تعيين کننده اي براي کشتي ايران و جهان بود، تيم ملي کشتي آزاد ايران با ترکيب کامل و در هر هشت وزن آن زمان حضور پيدا کرد و با کسب دو نشان نقره( محمود ملاقاسمي و غلامرضا تختي) و دو نشان برنز، (عبدالله مجتبوي و مهدي يعقوبي) در نتيجه درخشان و غيرقابل تصور پس از تيم هاي ملي ترکيه و سوئد عنوان سوم جهان را به دست آورد.

مسابقات سال 1951 هلسينکي(فنلاند) براي تختي آغار راهي بود که طي 15 سال آينده با کسب ده ها پيروزي و فتح سکوهاي متعدد قهرماني در بزرگترين ميادين بين المللي کشتي ادامه يافت.


شادروان غلامرضا تختي در سال 1331 (1952) در نخستين حضور خود در رقابت هاي المپيک با کسب شش پيروزي و قبول يک شکست در برابر " ديويد جيما کوريدزه" از شوروي صاحب نشان نقره شد. وي در اين مسابقه ها توانست حيدر ظفر ترک را که سال پيش با غلبه بر تختي قهرمان جهان شده بود را شکست دهد.


تختي در دومين دوره مسابقات جهاني که در خرداد ماه 1333(1954) در توکيو برگزار شد، در وزن هفتم (87 کيلوگرم) به رقابت پرداخت که با وجود پيروزي هاي درخشان و شايستگي فراواني که از خود بروز داد با قبول يک شکست غيرمنتظره در برابر " وايکينگ پالم" سوئدي از راهيابي به فينال بازماند و در نهايت عنوان چهارمي اين وزن را به دست آورد.


تختي شش ماه بعد در يک ديدار دوستانه در سوئد،" پالم" را با ضربه فني شکست داد و باخت غافلگيرانه توکيو را به خوبي جبران کرد.

شادروان تختي همچنين در سال 1955 در جشنواره بين المللي ورشو موفق به کسب نشان نقره شد. اما سومين دوره مسابقه قهرماني جهان( استانبول،1957) تجربه تلخي براي مرحوم تختي بود. وي که در اين دوره از رقابت ها، براي اولين و آخرين بار در وزن فوق سنگين آن زمان(87+ کيلوگرم) کشتي مي گرفت، به دليل وزن بسيار کمتر نسبت به رقيبان با دو باخت حذف شد.


 

پهلوان ايران با وجود حذف شدن در استانبول آبرومندانه کشتي گرفت و نتايجي که به دست آورد با توجه به آن که با وزن 92 کيلوگرم به مصاف کشتي گيران فوق سنگين رفته بود، در مجموع غيرقابل قبول نبود.


به عنوان نمونه "ديتريش" آلمان و " ايوان ويخريستيوک" روس، حريفان اصلي تختي در اين رقابت ها 110 کيلوگرم وزن داشتند و علاوه بر آن در وزن خود نيز از تجربه خوبي برخوردار بودند.


در بازي هاي المپيک ملبورن( استراليا) که در آذرماه 1335 (1956) برگزار شد تختي يک بار ديگر در وزن هفتم (87 کيلوگرم) به مصاف رقبايي از شوروي، آمريکا، ژاپن آفريقاي جنوبي، کانادا و استراليا رفت و با شکست تمامي حريفان اولين نشان طلاي خود را به گردن آويخت.

اين براي نخستين بار بود که دو قهرمان از آمريکا و شوروي در يک سکوي معتبر جهاني پايين تر از حريف ايراني قرار مي گرفتند.

جهان پهلوان تختي در اسفندماه همان سال با غلبه به مرحوم حسين نوري به مقام پهلواني ايران دست يافت و صاحب بازوبند شد و در سال هاي 1336 و 1337 نيز اين عنوان را تکرار کرد.


جهان پهلوان تختي در سال 1958 در بازي هاي آسيايي توکيو و مسابقات قهرماني جهان در صوفيه به ترتيب نشان هاي طلا و نقره اين رقابت ها را به گردن آويخت و در مهرماه سال 1338(1959) در چهارمين دوره مسابقات کشتي آزاد قهرماني جهان که در تهران برگزار شد سومين عنوان قهرماني جهان خود را کسب کرد.


"
بوريس کولايف" از شوروي تنها کشتي گيري بود که با امتياز به تختي باخت و در 5 کشتي ديگر رقباي مجارستاني، لهستاني، فرانسوي، بلغار و ترک تختي با ضربه فني مغلوب پهلوان ايران شدند.


 

تيم ملي کشتي آزاد ايران که در رقابت هاي تهران با اکتفا به دو مدال طلاي غلامرضا تختي و امامعلي حبيبي با وجود برخوردي از امتياز ميزباني در حفظ عنوان سومي سال هاي قبل نيز ناموفق بود در هفدمين دوره بازي هاي المپيک( ايتاليا،1960) تا مکان پنجم رده بندي سقوط کرد. تختي کاپيتان تيم ملي و پرتجربه ترين کشتي گير ايران که در اين رقابت ها در وزن هفتم به ميدان رفته بود، پس از پيروزي در پنج ديدار با در مسابقه نهايي با قبول شکست در برابر "عصمت آتلي" از ترکيه به گردن آويز نقره دست يافت.


مسابقه هاي قهرماني جهان در يوکوهاماي ژاپن ميداني فراموش نشدني براي کشتي ايران بود. تيم ملي کشتي آزاد کشورمان پس از حضور در 8 دوره مسابقات المپيک و جام جهاني در رقابت هاي جهاني 1959 ژاپن، پرافتخارترين حضور خود در تاريخ کشتي را رقم زد و با دريافت پنج نشان طلا، يک نشان نقره، يک نشان برنز و يک عنوان پنجمي به مقام قهرماني کشتي آزاد جهان دست يافت.


جهان پهلوان تختي که در اين مسابقات در وزن 87 کيلوگرم به مصاف حريفان رفته بود با حضوري مقتدرانه آخرين مدال طلاي خود را به گردن آويخت.


کشتي گيران آزاد ايران در ششمين دوره رقابت هاي قهرماني جهان در توليد وي آمريکا (1962) نيز حضوري شايسته داشتند.


تيم ملي ايران اگر چه نتوانست مقام قهرماني خود را در اين مسابقات حفظ کند ولي کسب مقام سوم جهان نيز با توجه به کارشکني ها و ناداوري هايي که در حق تختي و ساير کشتي گيران ايران روا شد نتيجه قابل قبولي تلقي مي شود. جهان پهلوان تختي در اين مسابقات با حضور مقتدرانه در برابر " وان براند" آمريکايي، " مريود" روسي و " عصمت آتلي" که از قهرمانان صاحب نام وزن هفتم بودند از حيثيت کشتي ايران به خوبي دفاع کرد و در نهايت پس از تساوي با " مرويد" جوان تنها به دليل 200 گرم اضافه وزن نسبت به حريف از دريافت نشان طلا محروم شد و به گردن آويز نقره رضايت داد.

قهرمان ارزشمند ايران در شرايطي در اين ديدارها شرکت کرد که از بيماري خطرناکي رنج مي برد با اين حال عشق به ملت ايران او را به مصاف با بزرگترين قهرمانان جهان کشاند. شدت بيماري تختي به حدي بود که پس از ديدار فينال سريعا به نيويورک منتقل و روز بعد در بيمارستان بزرگ نيويورک تحت عمل جراحي قرار گرفت.


در فاصله سال هاي 1962 تا 1966، جهان پهلوان تختي با وجود سن بالا همچنان عضو تيم ملي ايران بود. اما تنها در بازي هاي المپيک 1964 توکيو شرکت کرد که در اين ديدار با بداقبالي از کسب چهارمين نشان المپيک خود بازماند و به عنوان چهارمي جهان اکتفا کرد. البته جانشينان تختي در مسابقات جهاني صوفيه(1963) و منچستر(1965) از دريافت حتي يک امتياز در وزن هفتم ناموفق بودند، اين امر در کنار عشق وافري که ملت ايران به جهان پهلوان داشتند، موجي از درخواست هاي مردمي و مطبوعاتي براي حضور مجدد تختي در رقابت هاي جهاني را برانگيخته بود. پهلوان 36 ساله ايران با وجود عدم آمادگي کافي و گذشتن از مرز بازنشستگي شرکت در مسابقه هاي جهاني 1966 (تيرماه 1345) توليدو را پذيرفت.
تختي در مسابقات انتخابي مسابقات جهاني 1966 از نظر نتايج فني و پيروزي با ضربه فني، بهترين چهره شناخته شده و به عنوان بهترين کشتي گير وزن هفتم ايران راهي آمريکا شده بود با اين حال کارشکني و برخوردهاي سويي که از سوي برخي افراد و مقامات نسبت به او روا مي شد روحيه او را تضعيف کرده بود.


 

جهان پهلوان تختي به هنگام عزيمت به آخرين سفر خود، در ميان خيل عظيم مردمي که براي بدرقه او و همراهانش آمده بودند در گفت و گو با خبرنگار" کيهان ورزشي" گفت: هيچ چيز نمي تواند مرا خوشحال کند، پول، مدال طلا، عشق و حتي عشق.


نسبت به اين مردمي که به فرودگاه آمده اند، احساس شرمندگي مي کنم. راستي چقدر محبت بدهکارم؟ من چرا بايد کشتي بگيرم؟ چرا بايد همراه تيم مسافرت کنم، تا سبب اين همه مراجعت باشم؟ اگر پاسخ به اين پرسش را مي دانستم من هم مي توانستم ادعا کنم چون ديگران هستم... وقتي کسي نداند چه عاملي سبب خوشحالي اش خواهد شد، يقينا نخواهد توانست بگويد چرا کشتي مي گيرد و چرا همراه تيم مسافرت مي کند "

تختي که بي اميد به مصاف تازه نفسي ها و جوانان جوياي نام رفته بود، متاسفانه با بدترين قرعه ممکن نيز مواجه شد به طوري که پس از پيروزي پنج بر صفر در مقابل حريفي از مجارستان به مصاف " الکساندر مدويد" و " احمد آئيک"( نفرات اول و دوم اين دوره از رقابت ها) رفت و با قبول شکست در برابر آنها براي هميشه با صحنه کشتي خداحافظي کرد.


سجايا و خصايص انساني والاي شادروان تختي


جهان پهلوان غلامرضا تختي پرافتخارترين چهره تاريخ ورزش قهرماني ايران و فاتح سکوهاي رفيع کشتي جهان، نه تنها در ايران که در تاريخ ورزش دنيا نيز چهره اي کاملاً شناخته شده است. با وجود گذشت حدود 4 دهه از آخرين حضور تختي در رقابت هاي المپيک ( توکيو،1964) و 35 سال از درگذشت جهان پهلوان، نام وي همچنان در زمره نام آورترين قهرمانان کشتي رقابت هاي المپيک مي درخشد.


با اين همه ترديدي نيست که راز محبوبيت و ماندگاري کم نظير شادروان غلامرضا تختي را نه در برق نشان هاي رنگارنگ ورزشي او که در خصايص و سجاياي اخلاقي و صفات بارز انساني اين فرزند وفادار مردم بايد جستجو کرد.


 

پس از تختي قهرمانان بسياري بودند که با کسب چند مدال جهاني و تقليد ازحرکت هاي مردمي تختي سوداي دستيابي به موقعيت بي بديل او در سرپروراندند و چند صباحي به مدد تبليغات و جنجال هاي مطبوعاتي رداي جهان پهلواني را بر تن کردند اما هيچگاه نتوانستند به خانه هاي روشن و پاک دل مردم راه پيدا کنند عشق و ارادت خالصانه توده هاي معتقد و مذهبي به اين " سلاله بي فخر و تبار برخاسته از تن درد و رنج و محروميت" خود آن چنان عميق و ريشه دار و آگاهانه است که حتي نيش گزنده آن" دروغ بزرگ " هم نتوانسته است، کوچکترين خللي در آن ايجاد کند.

"
او با مردم و چونان مردم زيست. در شادي شان گلخنده

http://www.olympicacademy.ir/takhti/bio.htm

 

 

جهان پهلوان تختي در روز پنجم شهريور ماه سال  1309  خورشيدي در خانواده اي متوسط در محله خاني آباد تهران متولد شد. پدرش به سبب اعتقادات مذهبي و ارادت به امام هشتم، نام غلامرضا را براي وي برگزيد. دو پسر و دو دختر ديگر از غلامرضا بزرگتر بودند.

  شادروان تختي به لحاظ مشکلات خانوادگي فقط  9  سال در دبستان و دبيرستان منوچهري خاني آباد درس خواند و در سال  1329  به سبب علاقه به کشتي و ورزش باستاني به باشگاه پولاد رفت.

 تختي در دوران زندگي ورزشي اش رکورد دار شرکت در المپيک ها و کسب بيشترين مدال از اين آوردگاه بود. در چهار دوره المپيک حضور داشت و حاصل آن يک طلا، دو نقره و يک عنوان چهارم بود که در کشي ايران اين امر اتفاق نادري است. جهان پهلوان علاوه بر قهرماني،به لحاظ منش و رفتار انساني و سجاياي اخلاقي پسنديده و جوانمردي و نوع دوستي شهره خاص و عام بوده است.او زندگي خود را وقف مردم کرده بود. شادروان تختي در ورزش باستاني و کشتي پهلواني نيز داراي تبحر و مهارت بود، چنان که سه بار پهلوان ايران شد و هر بار کشتي گيران نامداري را مغلوب کرد.

 

وي چهار ماه پس از بازگشت از آخرين سفر خود (توکیو،1966) در آبان ماه سال  1345  زندگي مشترک خود را با همسرش آغاز کرد؛ که حاصل آن تولد بابک در سال  1346  بود و سرانجام پس از   گذشت چهار ماه از تولد فرزندش خبر درگذشت جهان پهلوان همه را در اندوهي عظيم و بهتي شگفت انگيز فرو برد.

 

 

 

 افتخارات تختي:

 

 

 بازيهاي المپيک:

 52  هلسينکي: مدال نقره  (79  کيلو گرم)

 56  ملبورن: مدال طلا  (87  کيلو گرم)

 60  رم: مدال نقره  (87  کيلو گرم)

 64  توکيو: چهارم  (97  کيلو گرم)

 

 قهرماني جهان:

 51  هلسينکي: مدال نقره  (79  کيلو گرم)

 54  توکيو: نفر پنجم  (87  کيلو گرم)

 61  يوکوهاما: مدال طلا  (87  کيلو گرم)

 62  توليدو: مدال نقره  (97  کيلو گرم)

 

 بازيهاي آسيايي:

 58  توکيو: مدال طلا  (87  کيلو گرم)

 جمع مدالهاي غلامرضا تختي: 8  (4  طلا، 4  نقره)

 المپيک  3  - جهاني  4  - بازيهاي آسيايي  1

http://hayatname.blogfa.com/post-14.aspx

http://www2.irna.ir/occasion/17day84/index.htm

 

غلامرضا تختی

 

 

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد

رکورد مدال

غلامرضا تختی

غلامرضا تختی

شرکت‌کنندهٔ کشور Flag of Iran.svg ایران

کشتی آزاد مردان

بازی‌های المپیک

طلا        ۱۹۵۶ ملبورن       ۸۷ ک‌گ

نقره       ۱۹۶۰ رُم             ۸۷ ک‌گ

نقره       ۱۹۵۲ هلسینکی ۷۹ ک‌گ

مسابقات جهانی

طلا        ۱۹۶۱ یوکوهاما     ۸۷ ک‌گ

طلا        ۱۹۵۹ تهران         ۸۷ ک‌گ

نقره       ۱۹۶۲ تولیدو        ۹۷ ک‌گ

نقره       ۱۹۵۱ هلسینکی ۷۹ ک‌گ

بازی‌های آسیایی

طلا        ۱۹۵۸ توکیو         ۸۷ ک‌گ

 

غلامرضا تختی (۵ شهریور ۱۳۰۹ در تهران - ۱۷ دی ۱۳۴۶ در تهران) کشتی‌گیر ایرانی، و در فرهنگ ورزشی ایران، نماد پهلوانی و فروتنی است. تختی در المپیک ۱۹۵۶ ملبورن به همراه امام‌علی حبیبی نخستین مدال‌های طلای تاریخ ورزش ایران در بازی‌های المپیک را کسب کرد. او با یک مدال طلا و دو مدال نقرهٔ المپیک، دو طلا و دو نقرهٔ قهرمانی جهان و یک طلای بازی‌های آسیایی در فهرست برترین‌های قرن فیلا در جایگاه سیزدهم قرار دارد. او یکی از سه کشتی‌گیر ایرانی (در کنار امام‌علی حبیبی و عبدالله موحد) است که در تالار افتخارات فیلا قرار دارد.

 

مزار تختی در ابن بابویه شهر ری قرار دارد

 

زندگی

 

غلام‌رضا تختی در محله خانی‌آباد در جنوب تهران به دنیا آمد. از زندگی او جزئیات تاریخی زیادی در دست نیست. با تبدیل شدن او به یک «قهرمان ملی»، گاه داستان‌هایی درباره او نقل می‌شود که لزوماً صحت تاریخی ندارند. در ایران از تختی به عنوان «جهان پهلوان» یاد می‌شود. کتاب‌های زیادی در وصف او تألیف شده است، فیلمی سینمایی در مورد وی ساخته شده، حتی تندیسی از وی ساخته شده و در میدان تجریش در شهر تهران نصب شده است. به افتخار او هر ساله به بهترین کشتی‌گیران ایران «جایزه غلام‌رضا تختی» اهدا می‌شود. تختی در طول زندگی خود به کارهای عام المنفعه پرداخت و خدماتی را به محرومین کرد. وی احساس هم‌فکری با نهضت ملی و خصوصاً نهضت ملی‌شدن نفت در ایران داشت.

 

تبار

 

حاج قُلی، پدربزرگ غلامرضا تختی، در محلهٔ خانی‌آباد، فروشندهٔ خواربار بود. در دکانش بر روی تخت بلندی می‌نشست و به همین سبب در میان اهالی خانی‌آباد به «حاج قلی تختی» شهرت یافته بود. همین نام بعدها به نام خانوادگی آنها تبدیل شد. رجب خان، پدر غلامرضا تختی، تاجری ورشکسته بود که زود درگذشت و او را با تنگدستی یتیم گذاشت.

 

سال‌های نخستین

 

غلامرضا تختی در ۵ شهریور ۱۳۰۹ در محلهٔ خانی‌آباد در جنوب تهران به دنیا آمد. او دو برادر و دو خواهر داشت که همهٔ آنها از وی بزرگ‌تر بودند. وی تحصیلات ابتدایی را در دبستان حکیم نظامی تهران گذراند و پس از گذراندن اول متوسطه در دبیرستان منوچهری تهران ترک تحصیل کرد. تختی همراه کار، به ورزش زورخانه‌ای و کشتی نزد پهلوان سید علی می‌پرداخت. او در سال ۱۳۲۷ به خدمت سربازی رفت و در ۲۵ مهر همان سال در اداره راه‌آهن استخدام شد. وی سابقهٔ کار در شرکت نفت مسجد سلیمان را هم داشت.

 

جوانی

 

او در ۳۰ بهمن ۱۳۴۵ با شهلا توکلی ازدواج کرد. حاصل این ازدواج پسری به نام بابک بود که در ۱۱ شهریور ۱۳۴۶ به دنیا آمد.

 

مرگ و ابهام‌های آن

 

تختی در ۱۷ دی ۱۳۴۶ در اتاقش در هتل آتلانتیک تهران درگذشت. او دو روز قبل از مرگش یعنی ۱۶ دی، وصیت‌نامه اش را در دفترخانه اسناد رسمی شماره ۲۰۲ تحت شماره ۳۴۲۸ و با تعیین کاظم حسیبی به عنوان سرپرست فرزندش بابک (که تنها ۴ ماه داشت)؛ به ثبت رسانده بود.[۲] دربارهٔ دلایل مرگ او اختلاف نظرهای زیادی وجود دارد.

 

براساس اخبار منتشره در روزنامه‌های اطلاعات و کیهان ۱۸ دی غلامرضا تختی بخاطر اختلافات خانوادگی با همسرش شهلا توکلی و براثر خودکشی جان باخته‌است. از انگیزه‌های ممکن برای خودکشی، مواردی چون ناکامی‌هایش در مسابقات در پایان عمر ورزشی تختی نامبرده می‌شود. با این حال عده‌ای از دانشوران مرگ وی را مشکوک می‌دانند. این عقیده که ساواک او را به دلیل محبوبیت زیاد و عدم وفاداری به نظام وقت ایران به قتل رسانیده‌است، در بین مردم شیوع داشته‌است. غلامرضا تختی از سال ۱۳۴۲ بارها به ساواک احضار شد. اطرافیان شاه با ناکامی از نزدیک کردن او به دربار و حکومت، فشارها را افزایش دادند. تختی حتی در مواردی از ورود به ورزشگاه­ها منع می­شد. او پس از دوری دو ساله از رقابت­های ورزشی برای چهارمین بار در بازی های المپیک شرکت کرد و برای نخستین بار در این بازی­ها مدالی کسب نکرد. میرزایی با استناد به اسناد به جا مانده بیان می کند که ظاهرا حکومت میل داشت تختی بدون تمرین و آمادگی جسمی و روحی در میدان حاضر شود و با شکست خوردن، محبوبیت در میان مردم را از دست بدهد. از سوی دیگر مردم نیز خواهان شرکت او در مسابقه­های جهانی بودند.

در چنین شرایطی تختی سال ۱۳۴۵ نیز در بازی­های جهانی تولیدو شرکت کرد و بار دیگر دست خالی به ایران بازگشت. برخلاف تصور و انتظار طرفداران شاه، محبوبیت تختی پس از دو ناکامی او نه تنها کمتر نشد که افزایش نیز یافت.

 

جلال آل‌احمد دربارهٔ مرگ او چنین نوشت: «از آن همه جماعت هیچ کس، حتی برای یک لحظه، به احتمال خودکشی فکر نمی­‌کرد.» عده­ای معتقدند، تختی اگر خودکشی هم کرده باشد مسئولیت آن با حکومت شاه است که با فشارها و تنگناهایی که برایش به وجود آورد او را به این سمت سوق داد.

 

در پی انقلاب ۱۳۵۷ که بسیاری از اسناد ساواک به دست نیروی‌های انقلابی افتاد، هیچ مدرکی دال بر دست‌داشتن ساواک و یا کشتن وی یافت ‌نشد.

 

دوران ورزشی

 

تختی کشتی را از سال ۱۳۲۵ آغاز کرد. او در سال ۱۳۲۹ در ۲۰ سالگی به عضویت باشگاه پولاد در آمد و زیر نظر حبیب‌الله بلور کشتی آزاد را به طور قهرمانی آغاز کرد. و در همان سال نخستین قهرمانی کشور خود را کسب کرد. تختی در رقابتهای قهرمانی کشور طی سالهای ۱۳۲۹ تا ۱۳۳۸ هشت بار قهرمان کشور شد. او در سال ۱۹۵۱ در مسابقات قهرمانی جهان هلسینکی در دستهٔ ۷۹ کیلو به مدال نقره رسید، وی و سه هم‌تیمیش؛ محمود ملاقاسمی (نقرهٔ ۵۲ کیلو)، محمدمهدی یعقوبی (برنز ۵۷ کیلو) و عبدالله مجتبوی (برنز ۷۳ کیلو)، برندگان اولین مدال‌های بین‌المللی تاریخ کشتی ایران بودند. او سال بعد در المپیک هلسینکی مدال نقرهٔ خود را در ۲۲ سالگی تکرار کرد. چهار سال بعد در المپیک ۱۹۵۶ ملبورن در یک وزن بالاتر؛ ۸۷ کیلوگرم، بهتر ظاهر شد و به همراه امام‌علی حبیبی نخستین مدال‌های طلای تاریخ ورزش ایران در المپیک را کسب کردند. تختی در مسابقات قهرمانی جهان ۱۹۵۹ تهران، ۱۹۶۱ یوکوهاما و ۱۹۶۲ تولیدو به ترتیب به دو مدال طلا و یک مدال نقره رسید. در المپیک ۱۹۶۰ رم هم با ۵ پیروزی با ضربهٔ فنی و یک شکست با امتیاز از عصمت آتلی ترک مدال نقرهٔ وزن ۸۷ کیلو را گرفت. وی که کشتی را از میان‌وزن آغاز کرده بود با افزایش وزن خود به دسته‌های بالاتر رفته و از سال ۱۹۶۲ به دستهٔ ۹۷ کیلوگرم پا گذاشت، اما مشخص شد که رقابت در این وزن برای قهرمان پا به سن گذاشته دشوار است و او در المپیک ۱۹۶۴ توکیو با شکست از احمد آئیک ترک و مساوی با سعید مصطفائف بلغار به مقام چهارم قناعت کرد.

 

وایکینگ پالم سوئدی، عادل آتان ترک، بوریس کولایف روس، پت بلر آمریکایی، دیتریش آلمانی، ویچزیستیوک روس، عصمت آتلی ترک، حسن کنگور ترک، الکساندر مدوید بیلورس از شوروی و احمد آئیک ترک مهمترین رقیبان تختی در ۱۴ سال حضور وی در عرصه بین‌المللی بودند.

 

غلامرضا تختی همچنین سه بار قهرمان کشتی پهلوانی و پهلوان اول ایران شده بود.

 

مقام‌ها

    المپیک:

        Silver medal.svg ۱۹۵۲ هلسینکی (۷۹ کیلوگرم)

        Gold medal.svg ۱۹۵۶ ملبورن (۸۷ کیلوگرم)

        Silver medal.svg ۱۹۶۰ رم (۸۷ کیلوگرم)

    مسابقات جهانی:

        Silver medal.svg ۱۹۵۱ هلسینکی (۷۹ کیلوگرم)

        Gold medal.svg ۱۹۵۹ تهران (۸۷ کیلوگرم)

        Gold medal.svg ۱۹۶۱ یوکوهاما (۸۷ کیلوگرم)

        Silver medal.svg ۱۹۶۲ تولدو (۹۷ کیلوگرم)

    بازی‌های آسیایی:

        Gold medal.svg ۱۹۵۸ توکیو (۸۷ کیلوگرم)

    جمع مدالهای غلامرضا تختی: هشت، ۴ طلا، ۴ نقره

المپیک ۳ - جهانی ۴ - بازیهای آسیایی ۱

 

رکوردها

 

تختی اولین کشتی‌گیر ایرانی است که موفق شد در سه وزن مختلف صاحب مدال‌های جهانی و المپیک بشود: جهانی ۵۱ و المپیک ۵۲ (در ۷۹ کیلوگرم)، المپیک ۵۶، ۶۰، جهانی تهران و یوکوهاما (در ۸۷ کیلو) و جهانی ۶۲ تولیدو در ۹۷ کیلو.

تختی نخستین ورزشکار ایرانی بود که در سه المپیک مدال گرفت، دست‌آوردی که پس از او تنها محمد نصیری و هادی ساعی به دست آورده‌اند.

تختی با ۷ مدال در رقابت‌های المپیک و قهرمانی جهان رکورددار کسب بیشترین مدال جهانی در میان کشتی‌گیران ایرانی است.

تختی اولین ورزش‌کار ایرانی بود که در ۴ المپیک شرکت کرد. امیررضا خادم (از ۱۹۸۸ سئول تا ۲۰۰۰ سیدنی) تنها ورزشکار دیگر ایرانی‌ست که رکورد شرکت در ۴ المپیک را دارد.

 

گرایش‌های سیاسی و فعالیت‌های اجتماعی

 

غلامرضا تختی در در تابستان ۱۳۴۰ خورشیدی از طرفداران محمد مصدق و «جبهه ملی ایران» شد.

 

پس از کودتای ۲۸ مرداد، مدتی دچار غم‌زدگی ناشی از تحولات سیاسی و کنار گذاشته شدن محمد مصدق از مقام نخست وزیری شد و تلاش می‌کرد تا نامش در مجامع عمومی زیاد برده نشود.

 

در تاریخ ۱۰ شهریور ۱۳۴۱ زلزله مهیبی به قدرت ۷٫۲ ریشتر، به ویرانی کامل شهر بوئین زهرا و تمام روستاهای اطرافش انجامید. بر اثر زلزله بوئین زهرا در حدود بیست هزار نفر کشته و هزاران خانواده نیز بی‌خانمان شدند. به‌دنبال ناتوانی دولت وقت برای عملیات کمک و امداد، غلامرضا تختی یک کامیون در اختیار گرفت و با آن به محلات پرجمعیت تهران می‌رفت و با بلندگو شخصاً از مردم می‌خواست تا به زلزله‌زدگان کمک کنند. مردم نیز رخت، لباس و پول اهدایی خود را به تختی می‌سپردند. واکنش‌ها چنان باورنکردنی بود که بلافاصله موجی بزرگی از نیکوکاران به راه افتادند و ده‌ها کامیون به وی سپرده شد.

 

پس از وقایع ۱۵ خرداد ۱۳۴۲، وی به عنوان عضوی از شورای مرکزی جبهه ملی ایران برگزیده شد. این واقعه باعث شد تا از سوی ساواک به عنوان یک «ناراضی» شناخته شود. از این روی، دستگاه ورزشی بنا به تصمیم سازمان امنیت و اطلاعات کشور، از تمرین‌های تختی جلوگیری می‌کرد و به هر شکل می‌کوشید تا از حضور او در مجامع ورزشی بین‌المللی که با استقبال کنفدراسیون دانشجویان ایرانی روبرو می‌شد، جلوگیری کند.

 

هنگام درگذشت محمد مصدق در تاریخ ۱۴ اسفند ۱۳۴۵، غلامرضا تختی به تهدید مأموران نظامی و امنیتی مبنی بر خودداری از سفر به احمدآباد گوش فرا نداد و به افسران می‌گفت «دستگیرم کنید».

 

تختی پس از مرگ

 

تاکنون در مورد غلامرضا تختی، قصیده‌ها و کتاب‌های متعددی نوشته شده و فیلم‌های مستند و حتی سینمایی نیز از زندگی وی ساخته شده‌اند. از آن‌جمله می‌توان به این‌ها اشاره کرد.

 

خودکشی هواداران

 

با انتشار خبر مرگ غلامرضا تختی، هفت تن در شهرهای مختلف ایران خود را کشتند که از همه فجیع‌تر قصابی در کرمانشاه بود که خود را به قناره انداخت و یادداشت بزرگی بر شیشه مغازه‌اش گذاشت که «جهان بی جهان‌پهلوان ماندنی نیست».

 

مسابقات ورزشی

 

در اردیبهشت ۱۳۵۹ به منظور بزرگ‌داشت مسابقاتی برای یادبود وی بنانهاده‌شد که تاکنون به نام جام جهان‌پهلوان تختی ادامه داشته‌است. در اولین دوره این مسابقات قهرمانان زیادی از سرتاسر جهان حضور یافتند که از جمله آنها احمد آئیک، عصمت آتلی، الکساندر مدوید، پتکوف سیراکف، سعید مصطفی‌اف می‌توان نامبرد.[نیازمند منبع] این مسابقات که معمولاً در اواخر زمستان برگزار می‌شود، مهمترین تورنمنت بین‌المللی کشتی سالیانه در ایران است.

 

شعر

 

    قصیده جهان‌پهلوان سروده سیاوش کسرائی، شاعر نامدار ایرانی.

    قصیده بابکم سروده مهدی سهیلی (که خطاب «تختی» در مقام پدر به تنها فرزند خود «بابک» بود).

    خوان هشتم سروده مهدی اخوان ثالث، شاعر نامدار ایران.

 

کتاب

 

    درجست و جوی پدر نوشته بابک تختی (تنها فرزند غلامرضا تختی)

    حماسه جهان‌پهلوان نوشته محمدعلی سفری

 

    *ﭘﻬﻠﻮﺍﻥ ﺯﻧﺪﮔﻲ، ﭘﻬﻠﻮﺍﻥ ﺟﻬﺎﻥ نوشته:کیوان مرادیان،سید نصراله سجادی

 

فیلم سینمایی

فیلم مستند

منابع

    آل احمد، جلال. «چگونه باور کنم؟». پایگاه اطلاع رسانی ورزش پارس. بازبینی‌شده در ۱۱ شهریور ۱۳۸۷.

    افزودی، علیرضا. «یادمان جهان‌پهلوان: غلامرضا تختی». رادیو زمانه، ۱۷ دی ۱۳۸۵.

    بهنود، مسعود. «تختی و مرگش؛ بعد از چهل سال سوالی بی پاسخ». بی‌بی‌سی فارسی، ۷ ژانویه ۲۰۰۸. بازبینی‌شده در ۴ سپتامبر ۲۰۰۸.

    «جهان پهلوان غلامرضا تختی». فدراسیون کشتی ایران. بازبینی‌شده در ۱۱ شهریور ۱۳۸۷.

    «سال‌نگار زندگی جهان پهلوان غلامرضا تختی» (فارسی). پایگاه اطلاع رسانی ورزش پارس، ۱۲ آذر ۱۳۸۶. بازبینی‌شده در ۱۱ شهریور ۱۳۸۷.

    «سه ساعت و نیم التهاب تا انتشار مرگ تختی». وبگاه تیبان، پنج شنبه ۱۳۸۲/۱۰/۱۸. بازبینی‌شده در ۱۱ شهریور ۱۳۸۷.

    «عقاید و سخنان «بلور» درباره غلامرضا تختی». پایگاه اطلاع رسانی ورزش پارس. بازبینی‌شده در ۱۱ شهریور ۱۳۸۷.

    «همایش تهدیدها و پیشگیری از پیامدهای زلزله تهران». پایگاه ملی داده‌های علوم زمین کشور.

    «همایش تهدیدها و پیشگیری از پیامدهای زلزله تهران». پایگاه ملی داده‌های علوم زمین کشور.

http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%AA%D8%AE%D8%AA%DB%8C

 

" تختی" نام‌آشنایی که بر خلاف بسیاری ،در زمان حیات به شهرت و محبوبیت رسید؛ " قهرمانی " که در حافظه‌ی تاریخ ایران، "پهلوانی"اش بر قهرمانی"اش می‌چربد

 

پنجم شهریور ۱۳۸۹ ،هشتادمین سالروز تولد یک نام‌آشناست؛ نام‌آشنایی که بر خلاف بسیاری از" قهرمانان "  در زمان حیات به شهرت و محبوبیت رسید؛ "قهرمانی" که در حافظه‌ی تاریخ معاصر ایران، "پهلوانی"اش بر قهرمانی"اش می‌چربد ،مردی که ترجیح داد در کسوت کشتی گیری بماند و قهرمانیش را در بازاره مکاره سیاست حراج نکند ولی با پهلوانی به مدد مردم بیاید از او خاطره بسیار است و تنها روایتی چند است

 

شهریور ۱۳۰۹ کسی متولد شد که در کوچه و خیابان ایران نماد پهلوانی و تواضع و فروتنی‌ست، در جامعه‌ی ورزشی نماد قهرمانی و نام‌آوری،در میان مردم، دوست و همراه و قهرمان ملی، و در میان برخی ،حجتی بر تنگ‌نظری سیاسی؛ کسی که پس از ۴۳ سال هنوز پرده‌ی ابهام از ماجرای مرگش کنار نرفته است.

 

پنجم شهریور ۱۳۸۹ هشتادمین سالروز تولد تختی‌ست؛ "غلامرضا" نامی که به "جهان‌پهلوان" مشهور شد.  تختی‌ای که در خانی‌آباد تهران متولد شد و تحصیل را نیمه‌کاره رها کرد؛ تختی‌ای که کشتی ایران را بر بام جهان نشاند و بازوبند پهلوانی ایران را بر بازو بست.

 

یکی به تختی دست‌مریزاد گفت که یک‌تنه باران انسان‌دوستی اهل کوچه و بازار را بر برهوت زلزله‌زده‌ی بوئین‌زهرا سرازیر کرده

 

«شیخ حسین انصاریان» سخنران سرشناس در خاطره‌ای در مورد جهان پهلوان تختی، چنین گفت: چند سالی که در محله خانی آباد منبر می‌رفتم، وی همراه خانواده‌اش پای منبرم می‌آمدند. خود من نیز گاه گاهی به زورخانه می‌رفتم. بدین ترتیب به مرور زمان با هم آشنا شده بودیم.

 

«شیخ حسین انصاریان» می‌افزاید: عللی برای کشته شدن او ذکر می‌کنند. برای مثال روزی به بازار رفته بودم، از جلوی مغازه آقای شکوهی، پدر یکی از دوستان هم دوره‌ای مدرسه‌ام، رد می‌شدم. مرا صدا زد و خواست تا با هم چای بخوریم. ایشان سید بزرگواری بود و مغازۀ چای فروشی داشت. صحبت از تختی شد. او گفت که "زمانی وقتی تختی این جا بود، من به او گفتم پهلوان باید حواست خیلی جمع باشد. من می‌ترسم با دو سه برنامه‌ای که داری به مشکلی بر بخوری و خدای ناکرده کار دست خودت بدهی. یکی ارتباط با سید محمود طالقانی است، دیگری عضویت در جبهه ملی و بالاخره محبوبیتی که در بین مردم داری".

 

 انصاریان در ادامه خاطره خود افزود: مرحوم غلامرضا تختی در بین مردم خیلی عزیز و پرطرفدار بود. در زلزلۀ بویین زهرا، برای جمع آوری کمک‌های مردمی از طرف دولت چادرهایی برپا شده بود، اما مردم به آنها توجه چندانی نمی‌کردند. یک مرتبه آقای تختی وسط سبزه میدان بازار، بلند فریاد زد: "ای مردم، کمک کنید." با ندای آن رادمرد، سیل کمک‌های مردمی سرازیر و انبوهی از انواع و مایحتاج زلزله زدگان وسط میدان جمع شد.

 

 شیخ حسین در ادامه گفت: یک بار نیز در باشگاهی در نزدیکی پارک شهر، مجلسی برپا و شاهپور غلامرضا، برادر شاه، دعوت بوده است. وقتی وارد می‌شود، مردم توجهی نمی‌کنند و استقبالی از او به عمل نمی‌آورند. دقایقی بعد، غلامرضا تختی وارد می‌شود. مردم همه سرپا می‌ایستند و کف مرتبی برایش می‌زنند و با سر دادن شعارهایی ابراز احساسات می‌کنند. بدین ترتیب شاهپور غلامرضا خیلی کوچک می‌شود و پیش روی مردم احساس خواری و ذلت می‌کند.

 

 «شیخ حسین انصاریان» در پایان خاطرات خود گفت: در محلۀ خانی آباد در مجلس ختم او شرکت کردم. مراسم به آرامی برگزار شد، اما در مجلس شب هفت او که در ابن بابویه برگزار شد، از اقشار مختلف مردم،  شرکت داشتند، بخصوص انقلابیون و ملی‌گراها که در تضاد با حکومت بودند.

طنزپرداز نام او را پس از "مولا علی" و "پوریای ولی" ورد زبان "داش‌مشتی لوطی‌صفت" کرد و قصاب کرمانشاهی پس از مرگ تختی خود را به قناره آویخت که "جهان بی جهان‌پهلوان ماندنی نیست" . و شاعر نامی، هم در ستایشش، این‌گونه قصیده آغاز کرد که «جهان پهلوانا صفای تو باد، دل مهرورزان سرای تو باد».

 

یکی غلامرضا تختی را «دارنده‌ی همه‌ی مشخصات یک قهرمان مردم در جهان دو قطبی خواند» و دیگری از مردم‌دوستی و خوی پهلوانی و مردانگی و یتیم‌نوازی‌اش نوشت.

 

 یکی هم از مادردوستی او گفت و این‌که "جهان‌پهلوان" برای «دیدن مادر و در اعتراض به عدم موافقت با مرخصی» از کار در شرکت نفت مسجد سلیمان استعفا کرد.

 

پایانی مبهم

 

بعد از ظهر ۱۸ دی‌ماه ۱۳۴۶، روزنامه‌ی کیهان در شماره ۷۳۳۳ خود تیتر زد: «غلامرضا تختی خود را کشت!» . روزنامه‌ی رقیب، اطلاعات، هم در تیتر اول شماره ۱۲۴۸۰ خود نوشت: «پیش از ظهر امروز تختی خودکشی کرد».

 

یکی مرگ تختی را خودکشی خواند و اختلافات خانوادگی را حجتش. کیهان ۱۹ دی‌ماه ۱۳۴۶ دستخطی منتسب به او در ثانیه‌های آخر زندگی‌اش منتشر کرد؛ دستخطی که در اتاق ۲۳ هتل آتلانتیک در خیابان تخت جمشید (طالقانی) تهران نوشته شده بود و از "آرزوی مرگ در ترکیه" و "قهر از خانه" و "نگرانی از آینده‌ی فرزند" حکایت می‌کرد. این نوشته ظاهرا از لابه‌لای دست‌نوشته‌های تختی و از سوی دستگاه‌های امنیتی در اختیار روزنامه‌ها قرار گرفته بود. دیگری اما پرده از الفاظ سراسر مهر و محبت وصیتنامه برداشت که "جهان‌پهلوان" با آنها همسرش را نواخته و تک‌یادگارش، بابک، را به او سپرده بود.

 

یکی از استقبال کنفدراسیون دانشجویان ایرانی از مواضع تختی و نزدیکی به مصدق و عضویت در شورای مرکزی جبهه‌ی ملی نوشت و از حوادث ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ و بی‌اعتنائی تختی به اخطارهای حکومتی گفت و "ساواک" را عامل قتلش خواند. تنگ‌نظری‌های حکومت مستقر و نزدیکی هتل آتلانتیک به مقر ساواک را هم حجت آن دانست. هر چند در اسناد منتشرشده‌ی ساواک پس از پیروزی انقلاب ۱۳۵۷، هیچ ردپایی از این ادعا پیدا نشد.

 

دیگری حتا قدم فراتر نهاد و برنخاستن تختی به احترام ورود "شاهپور" غلامرضا (برادر محمدرضا پهلوی) به مجلسی را علت "حذف جهان‌پهلوان" خواند.

 

جلال آل احمد در سال ۱۳۴۷ در اشاره به مراسم سوگواری تختی نوشت: «از آن همه جماعت هیچ کس، حتا برای یک لحظه، به احتمال خودکشی فکر نمی‌کرد.» برخی هم گفتند و نوشتند که تختی اگر خودکشی هم کرده باشد، مسئولیت آن با حکومت شاه است که با فشارها و تگناهایی که برایش به وجود آورد او را به این سمت سوق داد.

 

 داریوش آشوری اما چند روز پس از درگذشت تختی در مقاله‌ای با عنوان «مردی که محکوم به شکست بود» نوشت: «تختی عالی‌ترین تجلی یا آخرین تپش چراغ سنت پهلوانی ما بود که با خودکشی به مردن این چراغ قطعیت و صراحت و معنا داد.»

 

در سال‌های پس از مرگ تختی نه علی حاتمی در فیلم ناتمام خود "جهان‌پهلوان" رد روشنی از این ماجرا به دست می‌دهد و نه بابک تختی در پی تحقیق در مورد مرگ پدرش می‌تواند یکی از گزینه‌های بالا را تأیید کند. شهلا توکلی، همسر تختی، هم نوری بر زوایای تاریک مرگ "جهان‌پهلوان" نیفکنده است.

 

تختي پس از اين كه در مسابقات جهاني 1951 و المپيك 1952 مدال نقره گرفته بود، در سال هاي 1956 در المپيك ملبورن و همچنين مسابقات جهاني 1959 تهران قهرمان شده بود و در حالي در المپيك 1960 رم دوم شد كه مردم چند سال شكست او را نديده بودند ولي با اين حال استقبال با شكوهي از او كردند.

 

تختي سال بعد در مسابقات جهاني 1961 يوكوماها بار ديگر قهرمان جهان شد. وي در مسابقات جهاني 1962 مدال نقره گرفت و در المپيك 1964 توكيو به رغم سن بالا (34 سالگي) و آمادگي كم، به خواست مردم به ميدان رفت و بدون توجه به شكست احتمالي با رقيبان جوان و نامدارش مانند الكساندر مدويد و احمد آئيك نبرد كرد و در نهايت در رده چهارم المپيك قرار گرفت.

 

تختي از لحاظ تعداد مدال جهاني و المپيك (7 مدال) و استمرار مدال آوري ( 11 سال) در تاريخ ورزش ايران ركورددار است.

 

به هر روی یک نکته قابل انکار نیست: ویژگی‌های پهلوانی شخصیت تختی در باور مردم ایران بر موفقیت‌های ورزشی و قهرمانی‌های او برتری دارند؛ چه کسانی که معتقد به "قتل" تختی هستند و چه آنان که مرگ او را "خودکشی" می‌دانند. نعمت میرزاده (نعمت آزرم) پس از مرگ "جهان‌پهلوان" سرود:

 

تو اندر سینه‌های گرم خواهی زیست

 

تو با انبوه پاک مردمان خوب‌قلب شهر، خواهی ماند

http://langrood.blogfa.com/post-195.aspx

 

همه چیز درباره جهان پهلوان تختی

 

    غلام‌رضا تختی در محله خانی‌آباد در جنوب تهران به دنيا آمد. از زندگی او جزئيات تاريخی زيادی در دست نيست. با تبديل شدن او به يک «قهرمان ملی»، گاها داستان‌هايی درباره او نقل می‌شود که لزوماً صحت تاريخی ندارند. در ايران از تختی به عنوان «جهان پهلوان» ياد می‌شود. کتاب‌های زيادی در وصف او تأليف شده است، فيلمی سینمایی در مورد وی ساخته شده، حتی تندیسی از وی ساخته شده و در ميدان تجريش در شهر تهران نصب شده است. به افتخار او هر ساله به بهترين کشتی‌گيران ايران «جايزه غلام‌رضا تختی» اهدا می‌شود. تختی در طول زندگی خود به کارهای عامل المنفعه پرداخت و خدماتی را به محرومين کرد. وی احساس هم‌فکری با نهضت ملی و خصوصاً نهضت ملی‌شدن نفت در ايران داشت.

 

    تبار

 

    حاج قُلی، پدربزرگ غلامرضا تختی، در محلهٔ خانی‌آباد، فروشندهٔ خوارُبار بود. در دکانش بر روی تخت بلندی می‌نشست و به همین سبب در میان اهالی خانی‌آباد به «حاج قلی تختی» شهرت یافته بود. همین نام بعدها به نام خانوادگی آنها تبدیل شد. رجب خان، پدر غلامرضا تختی، تاجری ورشکسته بود که زود درگذشت و او را با تنگدستی یتیم گذاشت.

 

    سال‌های نخستین

 

    غلامرضا تختی در ۵ شهریور ۱۳۰۹ در محلهٔ خانی‌آباد در جنوب تهران به دنیا آمد. او دو برادر و دو خواهر داشت که همهٔ آنها از وی بزرگ‌تر بودند. وی تحصیلات ابتدایی را در دبستان حکیم نظامی تهران گذراند و پس از گذراندن اول متوسطه در دبیرستان منوچهری تهران ترک تحصیل کرد. تختی همراه کار، به ورزش زورخانه‌ای و کشتی می‌پرداخت. او در سال ۱۳۲۷ به خدمت سربازی رفت و در ۲۵ مهر همان سال در اداره راه‌آهن استخدام شد. وی سابقهٔ کار در شرکت نفت مسجد سلیمان را هم داشت.

    جوانی

 

    او در ۳۰ بهمن ۱۳۴۵ با شهلا توکلی ازدواج کرد. حاصل این ازدواج پسری به نام بابک بود که در ۱۱ شهریور ۱۳۴۶ به‌ دنیا‌ آمد.

 

    مرگ و ابهام‌های آن

 

    تختی در ۱۷ دی ۱۳۴۶ در اتاقش در هتل آتلانتیک تهران درگذشت. او دو روز قبل از مرگش یعنی ۱۶ دی، وصیت‌نامه اش را در دفترخانه اسناد رسمی شماره ۲۰۲ تحت شماره ۳۴۲۸ و با تعیین کاظم حسیبی به عنوان سرپرست فرزندش بابک (که تنها ۴ ماه داشت)؛ به ثبت رسانده بود. دربارهٔ دلایل مرگ او اختلاف نظرهای زیادی وجود دارد.

    براساس اخبار منتشره در روزنامه‌های اطلاعات و کیهان ۱۸ دی غلامرضا تختی بخاطر اختلافات خانوادگی با همسرش شهلا توکلی و براثر خودکشی جان باخته‌است. برای دلایل خودکشی او مواردی چون شکست در ازدواج و ناکامی‌هایش در مسابقات در پایان عمر ورزشی تختی نامبرده می‌شود. با این حال عده‌ای از دانشوران مرگ وی را مشکوک می‌دانند. این عقيده که ساواک او را به دليل محبوبيت زياد و عدم وفاداری به نظام وقت ایران به قتل رسانیده‌است، همواره در بين مردم شیوع داشته‌است.

    جلال آل‌احمد دربارهٔ مرگ او چنین نوشت: «از آن همه جماعت هیچ کس، حتا برای یک لحظه، به احتمال خودکشی فکر نمی­کرد.»

    در پی انقلاب ۱۳۵۷ که بسیاری از اسناد ساواک به دست نیروی‌های انقلابی افتاد، هیچ مدرکی دال بر دست‌داشتن ساواک و یا کشتن وی یافته‌نشد.

    غلامرضا تختی، تا چند سال قبل از مرگش مورد مهر و محبت محمدرضاشاه پهلوی قرار داشت که به ورزش و ورزشکاران علاقه‌ی زیادی نشان می‌داد. اما نزدیکی او به شخصیت‌های وابسته به جبهه ملی و هواداران دکتر محمد مصدق و عضویت او در جبهه ملی، رفته رفته او را از نظام حاکم بر ایران دور کرد و سرانجام شرکت او در یک میتینگ جبهه ملی در میدان جلالیه تهران، او را مورد بی‌مهری کامل دستگاه قرار داد.

    از این رو، پس از مرگ تختی در اتاق هتلی به نام آتلانتیک - که علت آن خودکشی اعلام شد - این شایعه بر سر زبان‌ها افتاد که او به دست رژیم و دستگاه امنیتی آن کشته شده.

 

    رکوردها

 

        تختی اولین کشتی‌گیر ایرانی است که موفق شد در سه وزن مختلف صاحب مدال‌های جهانی و المپیک بشود: جهانی ۵۱ و المپیک ۵۲ (در ۷۹ کیلوگرم)، المپیک ۵۶، ۶۰، جهانی تهران و یوکوهاما (در ۸۷ کیلو) و جهانی ۶۲ تولیدو در ۹۷ کیلو.

        تختی نخستین ورزشکار ایرانی بود که در سه المپیک مدال گرفت، دست‌آوردی‌ که پس از او تنها محمد نصيری و هادی ساعی به دست آورده‌اند.

        تختی با ۷ مدال در رقابت‌های المپیک و قهرمانی جهان رکورددار کسب بیشترین مدال جهانی در میان کشتی‌گیران ایرانی‌ است.

        تختی اولین ورزش‌کار ایرانی بود که در ۴ المپیک شرکت کرد. امیررضا خادم (از ۱۹۸۸ سئول) تا ۲۰۰۰ سیدنی تنها ورزشکار دیگر ایرانی‌ست که رکورد شرکت در ۴ المپیک را دارد.

 

    گرایش‌های سیاسی و فعالیت‌های اجتماعی

 

    غلامرضا تختی در در تابستان ۱۳۴۰ خورشیدی از طرفداران محمد مصدق و «جبهه ملی ایران» شد.[۱][۹]

    پس از کودتای ۲۸ مرداد، مدتی دچار غم‌زدگی ناشی از تحولات سیاسی و کنار گذاشته شدن محمد مصدق از مقام نخست وزیری شد و تلاش می‌کرد تا نامش در مجامع عمومی زیاد برده نشود.

    در تاریخ ۱۰ شهریور ۱۳۴۱ زلزله مهیبی به قدرت ۷٫۲ ریشتر، به ویرانی کامل شهر بوئین زهرا و تمام روستاهای اطرافش انجامید. بر اثر زلزله بوئین زهرا در حدود بیست هزار نفر کشته و هزاران خانواده نیز بی‌خانمان شدند. به‌دنبال ناتوانی دولت وقت برای عملیات کمک و امداد، غلامرضا تختی یک کامیون در اختیار گرفت و با آن به محلات پرجمعیت تهران می‌رفت و با بلندگو شخصا از مردم می‌خواست تا به زلزله‌زدگان کمک کنند. مردم نیز رخت، لباس و پول اهدایی خود را به تختی می‌سپردند. واکنش‌ها چنان باورنکردنی بود که بلافاصله موجی بزرگی از نیکوکاران به راه افتادند و ده‌ها کامیون به وی سپرده شد.

    پس از وقایع ۱۵ خرداد ۱۳۴۲، وی به عنوان عضوی از شورای مرکزی جبهه ملی ایران برگزیده شد. این واقعه باعث شد تا از سوی ساواک به عنوان یک «ناراضی» شناخته شود. از این روی، دستگاه ورزشی بنا به تصمیم سازمان امنیت و اطلاعات کشور، از تمرین‌های تختی جلوگیری می‌کرد و به هر شکل می‌کوشید تا از حضور او در مجامع ورزشی بین‌المللی که با استقبال کنفدراسیون دانشجویان ایرانی روبرو می‌شد، جلوگیری کند.

    هنگام درگذشت محمد مصدق در تاریخ ۱۴ اسفند ۱۳۴۵، غلامرضا تختی به تهدید مأموران نظامی و امنیتی مبنی بر خودداری از سفر به احمدآباد گوش فرا نداد و به افسران می‌گفت «دستگیرم کنید».

 

    كسب 10 مدال جهاني و آسيايي گواه بر خستگي‌ناپذيري و پايمردي اين بزرگمرد كشتي ايران و جهان است كه او را به يكي از نوابغ و نوادر كشتي جهان مبدل كرده است.تختي علاوه بر موفقيت در عرصه كشتي داراي صفات عالي اخلاقي همچون مردمداري، ايمان به خدا و منش‌هاي پهلواني بود كه نام وي را براي هميشه در تاريخ و اذهان مردم ايران ثبت كرد.زندگي تختي روز شانزدهم دي ماه سال 1346 در هتل آتلانتيك تهران به طرز مشكوكي پايان يافت و روز هفدهم دي ماه بر دوش مردم در خاك در ابن‌بابويه خفت تا نامش در شهر باستاني و مذهبي ري براي هميشه زنده بماند

 

    جهان پهلوان تختي در روز پنجم شهريور ماه سال 1309 خورشيدي در خانواده اي متوسط در محله خاني آباد تهران متولد شد. پدرش به سبب اعتقادات مذهبي و ارادت به امام هشتم، نام غلامرضا را براي وي برگزيد. دو پسر و دو دختر ديگر از غلامرضا بزرگتر بودند.شادروان تختي به لحاظ مشکلات خانوادگي فقط 9 سال در دبستان و دبيرستان منوچهري خاني آباد درس خواند و در سال 1329 به سبب علاقه به کشتي و ورزش باستاني به باشگاه پولاد رفت.تختي در دوران زندگي ورزشي اش رکورد دار شرکت در المپيک ها و کسب بيشترين مدال از اين آوردگاه بود. در چهار دوره المپيک حضور داشت و حاصل آن يک طلا، دو نقره و يک عنوان چهارم بود که در کشي ايران اين امر اتفاق نادري است. جهان پهلوان علاوه بر قهرماني، به لحاظ منش و رفتار انساني و سجاياي اخلاقي پسنديده و جوانمردي و نوع دوستي شهره خاص و عام بوده است

 

    او زندگي خود را وقف مردم کرده بود. شادروان تختي در ورزش باستاني و کشتي پهلواني نيز داراي تبحر و مهارت بود، چنان که سه بار پهلوان ايران شد و هر بار کشتي گيران نامداري را مغلوب کرد.وي چهار ماه پس از بازگشت از آخرين سفر خود(توليدو،1966 ) در آبان ماه سال 1345 زندگي مشترک خود را با همسرش آغاز کرد؛ که حاصل آن تولد بابک در سال 1346 بود و سرانجام پس از گذشت چهار ماه از تولد فرزندش خبر درگذشت جهان پهلوان همه را در اندوهي عظيم و بهتي شگفت انگيز فرو برد

 

    افتخارات تختي

 

    بازيهاي المپيک

 

    هلسينکي: مدال نقره - 79 کيلو گرم

    ملبورن: مدال طلا - 87کيلو گرم

    رم: مدال نقره - 87 کيلو گرم

    توکيو: چهارم

 

    قهرماني جهان

 

    هلسينکي: مدال نقره - 79 کيلو گرم

    توکيو: نفر پنجم - 87 کيلو گرم

    يوکوهاما: مدال طلا - 87 کيلو گرم

    توليدو: مدال نقره - 97 کيلو گرم

 

    بازيهاي آسيايي

 

    توکيو: مدال طلا -87 کيلو گرم

    جمع مدالهاي غلامرضا تختي: 8 - 4 طلا، 4 نقره

    المپيک 3 - جهاني 4 - بازيهاي آسيايي 1

    تختي اولين کشتي گير ايراني است که موفق شد در سه وزن مختلف صاحب مدال هاي جهاني و المپيک بشود: جهاني 51 و المپيک 52 (در 79 کيلوگرم )، المپيک 56، 60، جهاني تهران و يوکوهاما ( در 87 کيلو ) و جهاني 62 توليدو در 97 کيلو

 

    مراسم سالروز جهان پهلوان تختي در شهرري برگزار مي‌شود

    شهردار منطقه 20 از تدارك و آمادگي گسترده اين منطقه براي برپايي مراسم سالروز جهان پهلوان تختي در جوار مقبره وي واقع در ابن‌بابويه شهرري خبر داد

 

    به ‌نقل از روابط عمومي شهرداري منطقه 20، مجتبي عبداللهي با اشاره به اينكه چهل و دومين سالگرد جهان پهلوان تختي مصادف با هفدهم دي ماه بر سر مزار وي برگزار مي‌شود، گفت: شهرداري اين منطقه وظيفه پشتيباني اين مراسم را بر عهده دارد و تدارك ويژه‌اي براي شركت‌كنندگان در اين مراسم ترتيب داده است. شهردار منطقه 20 با بيان اينكه تاريخ كشتي دنيا، پهلوان‌تر، انسان‌تر، نجيب‌تر، رئوف‌تر و حتي مظلوم‌تر از تختي هرگز به ياد ندارد، افزود: شهرداري براي اداي دين خود به اين ورزشكار نامي، علاوه بر بازسازي و محوطه‌سازي مقبره وي، زورخانه‌اي را به نام جهان پهلوان تختي در محله ابن‌بابويه احداث كرده است كه در حال حاضر پذيراي جمع كثيري از شهروندان اين منطقه در سطوح مختلف است

http://www.mypersianforum.com/showthread.php?t=111563

 

بازخوانی روایت درگذشت جهان پهلوان تختی

آن روز همهٔ جلدها پر بود از خرده خبرهای مربوط به تختی. اطلاعات، روی جلدش ماجرای مرگ را لحظه به لحظه با توصیف چگونگی آن شرح داده بود.

کد خبر: ۲۱۷۴۶۲

تاریخ انتشار: ۱۷ دي ۱۳۹۰ - ۰۹:۰۲

این بازخوانی قصه نشریات زمان فوت جهان پهلوان غلامرضا تختی است

 

 پیرزن، تنها گوشه‌ای از اتاق روی مبل نشسته. ضبط می‌خواند و پیرزن غرق در افکارش، تمام خاطرات کابوس‌بار سال اول ازدواج‌اش را مرور می‌کند. یاد آن روز لعنتی...

ساعت 12:30 ظهر بود که زنگ تلفن به صدا درآمد؛ «الو، سلام آقای تختی منزل هستند؟

- شما؟

 

من از روزنامه کیهان زنگ می‌زنم...

- نه خیر، مگر شما خبر نداشتید که او برای مسافرت به رامسر رفته است. این مکالمه درست یک ساعت پس از باز شدن در اتاق شماره23 هتل آتلانتیک بوده است.

کیهان در شماره 18دی 46 این عبارات را نقل کرده. آن لحظه شهلا هنوز ماجرای فوت شوهرش را نشنیده بود.

 

چند دقیقهٔ بعد دوباره زنگ تلفن به صدا در می‌آید و این بار بدترین خبر تمام سال‌های عمرش به او داده می‌شود. بابک را بغل می‌کند و با فرزند دو ماهه‌اش به پزشکی قانونی می‌رود.

شوهرش که سه روز قبل به حالت قهر خانه را ترک کرده بود، حالا بی‌جان روی سنگ سردخانهٔ پزشکی قانونی افتاده.

 

زندگی حالا 10 ساعتی است که برای غلامرضا به پایان رسیده و از حالا، همین حالا که شهلا بالای سر شوهرش اشک می‌ریزد، قصهٔ بی‌پایان دردهای او شروع می‌شود. قصهٔ سیاوش و سودابه. سیاوش از آتش گذشته و حالا زمان جشن سیاوشانه است!

 

پیرزن به یاد می‌آورد. از همان پزشکی قانونی نگاه‌های سنگین و پچ‌پچ‌ها شروع شد و خیلی زود همه او را مسبب اصلی معرفی کردند.

 

هنوز جنازهٔ غلامرضا دفن نشده بود که روزنامه‌ها شهلا را متهم ردیف یک معرفی کردند؛ «غلامرضا تختی خودکشی کرد».

این تیتر اصلی صفحه یک کیهان 18دی بود که همراه با 10 تیتر فرعی دیگر مربوط به مرگ جهان پهلوان روی جلد برده بود. «وصیت‌نامه تختی، نوشته‌های تختی پیش از مرگ، علت خودکشی مشکلات خانوادگی بوده است و...»

اطلاعات هم که در چاپ دوم روز 18دی 46 این خبر را با اشتباهی فاحش روی جلد برده بود نوشته بود: «خودکشی یک قهرمان! غلامرضا تختی به دلیل مشکلات خانوادگی پیش از ظهر امروز خودکشی کرد.»

 

کیهان ورزشی هم روی عکس تمام قد تختی تیتر زده بود: «دل «شیر» خون شده بود.» تیتری که برای اولین بار خبر مرگ پهلوان را منتشر کرده بود.

 

آن روز همهٔ جلدها پر بود از خرده خبرهای مربوط به تختی. اطلاعات، روی جلدش ماجرای مرگ را لحظه به لحظه با توصیف چگونگی آن شرح داده بود.

 

کیهان سه صفحهٔ کامل از روزنامه را به این اتفاق اختصاص داده بود. در یکی از صفحات داخلی، عکسی از عروسی شهلا و تختی چاپ شده بود که در شرحش چنین آمده بود: «یک شب در یک میهمانی اشرافی گوشه‌ای ایستاده بودم و باقی همه مشغول بزن و برقص بودند. در تمام آن جمع، تنها یک دختر که کنار من ایستاده بود مثل من بیگانه با این شلوغی بود و این شروع آشنایی ما با هم و ازدواجمان بود.» پیرزن این جمله و این عکس را در ذهن تداعی می‌کند و پس از لبخندی تلخ، دوباره به گریه می‌افتد.

 

اما این 19دی بود که روزنامه‌ها شهلا را با مطالب‌شان برای همیشه منزوی کردند: «یادداشت‌های تختی از تصمیم تا مرگ»، «اختلافات خانوادگی تختی چه بود؟» مادرزن تختی: «من دخالت نمی‌کردم.» خواهر تختی: «آن‌ها با هم اختلاف زیادی داشتند.» همهٔ این تیترها در کنار تیترهای ریزتر و کنار عکس آخرین دست نوشتهٔ تختی و عکس شهلا که بابک را در دست گرفته،‌مهر تأییدی بود که کیهان آن روز بر خبر خودکشی به عنوان علت مرگ غلامرضا می‌زد.

 

آخرین دست نوشتهٔ غلامرضا این بود: «خودکشی کاری سخت است... خداحافظ. حالا که این نامه را می‌نویسم می‌دانم که فردا دیگر زیر خاک هستم.» این تنها بخشی از دست‌نوشته‌های تختی در چهار ماه آخر زندگی بود که آن روز کیهان چاپ کرده بود: چهار ماه قبل: «شهلا رژیم گرفته و شیرش کم شده» سه ماه قبل «امروز باز با شهلا دعوا کردم». یک ماه قبل «شیر شهلا به دلیل رژیم قطع شده، نگران بابکم هستم.» دو روز قبل:... اگرچه بعدها بعضی‌ها سراغ این یادداشت‌ها را گرفتند ولی موفق به دیدن آن‌ها نشدند، به‌هر حال موج بدی علیه شهلا راه‌افتاده بود.

همهٔ دست نوشته‌هایی که کنار هم قرار گرفتن‌شان تنها یک معنی دارد: «من از دست زنم خودکشی کرده‌ام.» مادر و خواهر غلامرضا هم به شدت علیه شهلا موضع گرفته‌اند. شهلا هم آن روز شاید در یکی از معدود گفت‌وگوهایش گفته: «ما با هم اختلاف ‌داشتیم.» ولی نه او و نه هیچ‌کس دیگر باور نمی‌کردند که اختلاف‌ها بتواند روحیهٔ محکم تختی را شکسته باشد.

 

روی جلد اطلاعات هم آمده بود که تختی از دو ماه‌ونیم قبل به دلیل اختلاف با همسرش قصد خودکشی داشته است. در صفحات داخلی اطلاعات هم پر از اخبار مربوط به جدیدترین خبرهای مرگ تختی است. گزارش روز دفن و اظهار نظرها.

 

حتی هفته‌نامهٔ فردوسی هم در دو گزارش جدا به تحلیل علل خودکشی قهرمان پرداخته و در یکی از آن‌ها مشکلات را دلیل این تصمیم معرفی کرده است و در دیگری به ستایش این تصمیم و به وصف جاودانگی این مرگ پرداخته. بخش دیگری از مطبوعات کم‌کم شروع کردند به بحث دربارهٔ علت خودکشی و پیش کشیدن این سؤال که چنین اختلافاتی مگر می‌تواند عامل خودکشی باشد؟

صفحاتی که پر از عکس‌های خانوادگی تختی است. خاطرات و شعرها هم مطالب دیگر این هفته‌نامه برای پهلوان مرده بوده‌اند که همگی پس از تیتر: «هفته درد، هفته غم» آمده بودند.

چند روز بعد، کیهان تنها یک خبر کوتاه از مراسم شب هفت در صفحهٔ ورزشی کار کرده بود، درست مثل اطلاعات. اتفاقات و شعارهای مردم در مراسم شب هفت علیه رژیم حاکم، نوشتن دربارهٔ تختی را ممنوع کرد.

 

اتفاقی که شاید کمی از درد هجمهٔ خبرهایی که علیه‌اش در روزنامه‌ها نوشته می‌شد کم می‌کرد، اما همان نوشته‌های چند روز اول کافی بود که شهلا در صف اول متهمین برای مرگ قهرمان محبوب ملی باشد. اتهامی که شهلا را برای همیشه زیر سایهٔ سنگین بار گناه مرگ غلامرضا، از جمع گریزان کرد و به انزوا کشید.

 

این دردی است که او همهٔ این سال‌ها هر روز و هر روز با خود کشیده و هنوز به پایش اشک می‌ریزد...

http://www.tabnak.ir/fa/news/217462/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D8%B1%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D9%87%D9%84%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%AE%D8%AA%DB%8C

 

يادمان جهان پهلوان «غلامرضا تختي»

 

شايد شما هم اين لطيفه را شنيده باشيد که مي‌گويند: سالها پيش که هنوز مسابقۀ «بيست سؤالي» از راديو ايران پخش مي‌شد، يکي از آن به اصطلاح داش‌مشدي‌هاي لوطي‌صفت تهران را براي شرکت در اين مسابقه دعوت مي‌کنند.

 

حالا جنابش کجا مشغول مي‌شود که دير به محل راديو در «ميدان ارک» مي‌رسد. يعني درست در لحظه‌اي که زنگ شروع مسابقه را مي‌زنند وارد استوديو مي‌شود.

 

اول فکر مي‌کند که به سياق و سنت زورخانه‌ها به مناسبت ورود او «زنگ» را زده‌اند! دست روي سينه، کمي تواضع و چاکريم، کوچيکيم مي‌کند و مي‌نشيند روبروي مجري برنامه و دستيارش.

 

 مي‌گويند طرف نه برمي‌دارد و نه مي‌گذارد، همان سوال اول مي‌پرسد: «مرده؟»

 

از قضا مورد سوال مسابقه نام يکي از شخصيت‌هاي معروف و مذکر بوده. مجري متعجب و مبهوت از اين سوال سرضرب، جواب مي‌دهد: «بله، مرده»

 

جناب جاهل لبۀ کلاه مخملي‌اش را بالا مي‌زند و آهسته مي‌پرسد: «خيلي مرده؟» مجري کمي در خودش فکر مي‌کند و جواب مي‌دهد: «بله، ميشه گفت که خيلي مرده».

 

طرف بي‌معطلي مي‌گويد: «مولا علي‌ست؟» مجري جواب مي‌دهد: «نخير».

 

دوباره مي‌پرسد: «پورياي ولي‌ست؟» جواب مي‌دهد: «نخير، پورياي ولي نيست.»

 

جناب لوطي کمي پشت گوشش را مي‌خاراند و خيلي خودماني مي‌پرسد: «تختي يه؟» مجري جواب مي‌دهد: «نخير، تختي هم نيست.»

 

مرد با کلافگي مي‌پرسد: «طيب ه؟» مجري با حوصله جواب مي‌دهد: «نخير، طيب که اصلا نيست.»

 

نيش لوطي باز مي‌شود و با انگشت شست دست به سينۀ خود اشاره مي‌کند و مي‌پرسد: «منم؟»

 

مجري نگاهي به مردک مي‌اندازد و مي‌گويد« نخير، شما هم نيستيد. شد هفت سؤال».

 

مرد جاهل جواب نگاه آقاي مجري را مي‌دهد و با حالتي از شک مي‌پرسد: «نکنه مي‌خواي بگي تويي» مجري خودش را جمع و جور مي‌کند و جواب مي‌دهد: «نخير بنده هم نيستم»

 

در اين حين چشم جناب لوطي مي‌افتد به دستيار جوان مجري برنامه که گوشه‌اي نشسته و به اجراي مسابقه نظارت دارد. لنگۀ ابرويش را به طرف جوانک بالا مي‌کشد و از مجري مي‌پرسد: «اينه؟» مجري باز جواب مي‌دهد: «نخير، ايشون هم نيستند.»

 

چشم مرد مي‌افتد به اپراتور صدابرداري که پشت شيشۀ اتاق استوديو در بخش تکنيک مشغول است. مي‌پرسد: «اووونه؟» . . .

 

کوتاه کنم. قصدم تعريف لطيفه نيست. مي‌خواهم بگويم. زماني نه چندان دور و شايد حتي امروزه روز هم در نزد مردم کوچه و بازار، وقتي صحبت از جوانمردي و فتوت و مردانگي مي‌شد ترتيب چيدمان! آن، همان سه جواب اول مرد لوطي در آن مسابقه بود که در اين لطيفۀ قديمي خوانديد.

 

لوطي در اينجا شايد به نوعي سمبل مردم عام کوچه و خيابان است و طبقۀ خاصي از جامعه را نمايندگي مي‌کند.

 

در بارۀ «غلامرضا تختي» کم نگفته‌اند و بسيار شنيده‌ايد. نمي‌خواهم به کليشۀ معمول تکرار مکررات کنم و دوباره‌نويسي شرح حال و سابقه و فهرست مسابقات جهاني و مدال‌هاي طلا و نقره‌اي که او در آنجاها به‌دست آورد. اين شرح احوال را مي‌توانيد از جمله در جاهای دیگر بخوانيد.

 

 خاطره‌هايي از انساندوستي و رفاقت او با مردم را هم که گاهي پهلو به افسانه مي‌زند، مي شود در اينجا و آنجا خواند که اگر تمام آن را يک‌جا کنند، خود مجموعه‌اي غني و ويژه‌نامه‌اي ارزنده خواهد شد.

 

من راوي اما دوست‌تر ‌دارم اينجا ياد مهربان «تختي»، اين يار هميشه همراه و ياور هموارۀ مردم را به‌گونه‌اي ديگر عزيز و پاس بدارم.

 

«قصه است اين، قصه، آري قصۀ در دست

شعر نيست،

اين عيار مهر و کين و مرد و نامرد است

بي‌عيار و شعر محض خوب و خالي نيست،

هيچ، همچون پوچ، عالي نيست.

 

اين گليم تيره‌بختي‌هاست.

خيس خون داغ سهراب و سياوش‌ها

روکش تابوت «تختي»هاست.

اين گل آذين باغ جادو، نقش خواب‌آلود قالي نيست.

 

به حافظه که مراجعه کنيم مي‌بينم که در ايران و حداقل در اين نيم قرن اخير کسان زيادي نبوده‌اند که آنقدر بخت‌يار باشند تا در زمان حيات‌شان از آنها به گونه‌اي سزاوار و درخور قدرداني و تجليل به عمل آمده باشد.

 

غالبا و شايد به لحاظ همان روحيۀ شهيدپروري و نياز به قهرمان‌سازي که در بافت فرهنگي ما جا افتاده، بعد از مرگ و از دست شدن آدمها بوده که بيشترين ارج‌گذاري‌ و يادمان‌ها که اغلب همراه با دريغ و افسوس و حسي از حسرت نيز بوده و هست به نمايش گذاشته شده.

 

«تختي» اما شايد يکي از معدود و شايد اصلا تنها شخصيتي است که هم در زمان حيات، و هم بعد از وفات از احترام و جايگاهي شايسته و سزاوار در نزد مردم برخوردار بوده و هست.

 

از دست‌آوردهاي افتخار آفرين او در ورزش و مسابقات بين‌المللي و المپيک که بگذريم، حرکت او در جهت ياري‌رساني به زلزله‌زدگان «بوئين‌زهرا»، جمع‌آوري کمک‌هاي مردمي، و همدلي‌اش با «جهبۀ ملي» سازمان سياسي‌اي که به لحاظ گرايشات ملي ـ مهيني خود نزد مردم محترم شمرده مي‌شد، از «جهان‌پهلوان» چهر‌ه‌اي صميمي و درد آشنا که از محيط و بطن اجتماع برخاسته، ارائه مي‌داد.

 

در يک کلام «تختي» جز در رابطه‌اي کاري و مربوط به امور اداري سازمان ورزشي کشور، هرگز مورد بي‌حرمتي و توهين يا تحقير و بهتان واقع نشد. «تختي» به حق نورچشم مردم بود.

 

جايگاهي که او به عزت و احترام نزد مردم داشت را بعد از مرگش، شاعران و نويسندگان حفظ و ماندگار مي‌کنند. صاحبان قلم و ذوقي که با «تختي» نه به لحاظ ورزشکار بودنش هم‌سنخ و از يک صنف بودند، و نه از نظر ايدئولوژي و نگرش سياسي با او يک‌سويه و هم‌نظر.  نمونه‌اش «سياوش کسرائي» شاعر برجسته و از نامداران «حزب توده ايران» که ماندگارترين سروده را براي «جهان‌پهلوان تختي» که از اعضا و همدلان «جبهه ملي» بود، در زمان حيات او سرود.

 

همۀ آنچه که بعد از مرگ «جهان‌پهلوان» در رثا و ستايش او به کلام کتابت شده و به چاپ رسيده را اگر جمع کنيم، حتما که مجموعه‌اي قابل ملاحظه خواهد شد. چند تايي از اين‌همه که گفتيم اما بيشتر از بقيه در ياد و خاطره‌ها مانده و  هست.

 

بخش‌هايي هم از سروده‌هايي مثل آن قسمت از شعر «خوان هشتم» از «مهدي اخوان ثالث» که در آغاز اين مطلب آمده و در خطي از آن اشاره به نام «تختي» و روکش تابوت خيس از خون داغ او دارد، و يا اين قسمت از شعر بلند «م. آزرم» نيز از آن دست است:

 

. . . از اين پس راويان قصه‌هاي پهلواني ـ اين

بهين تاريخ‌هاي زندۀ هر قوم ـ نقالان،

تو را در قصه‌هاي خود براي نسل‌هاي بعد مي‌گويند.

 

تو اندر سينه‌هاي گرم خواهي زيست

تو با انبوه پاک مردمان خوب قلب شهر، خواهي ماند. . .

 

«مهدي سهيلي» که در ساختن شعر دستي راحت‌نويس و آماده داشت، در همان روزهاي اول انتشار خبر درگذشت «جهان‌پهلوان»، شعري بلند سرود که خطاب «تختي» در مقام پدر به تنها فرزند خود «بابک» بود.

 

پسرجان، «بابکم» اي کودک تنهاي تنهايم

اميدم، همدمم، اي تک‌چراغ تيره شب‌هايم

در اين ساعت که راه مرگ مي‌پويم

به حرفم گوش کن بابا، برايت قصه مي‌گويم:

به ميدان نبرد پهلوانان، تک‌سواري بود

به فرمان سلحشوري به هر کشور سفرها کرد

دلش مانند دريا بود

نهنگ بحر پيما بود

. . .

. . .

نشان مهر، تنديس شرف، گنج محبت بود

نگاهش برق عفت داشت

درون چهرۀ مردانه‌اش موج نجابت بود

. . .

. . .

ز تقوا و شرف، يک خرمن گل بود، گلشن بود

در اوج زورمندي نازنين مردي فروتن بود

. . .

. . .

پسر جان، پهلوان ما، يکي دردانه کودک داشت

درون خانه‌اش تک گوهري با نام «بابک» داشت

که عمرش بود

جانش بود

عشق جاودانش بود

به گاه ناتواني، بي‌کسي، تنها کس و تنها توانش بود

. . .

. . .

پسر جان بابکم، آن پهلوان شهر، من بودم

درون سينه‌ام يک آسمان، مهر و محبت بود

ز تنهايي به جان بودم

 

مرا بي‌همزباني کشت، دردم درد غربت بود

چه شب‌ها در غم تنهايي خود، گريه‌ها کردم

تو را در هاي هاي گريه‌هاي خود دعا کردم

 

پسر جان، بابکم، من در حصار اشک‌ها بودم

هميشه در دل شب، با خدا گرم دعا بودم

ترا تنها رها کردم

اميد من، نمي‌داني

گرفتار بلا بودم

گرفتار بلا بودم

. . .

. . .

پسر جان، بابکم، افسانۀ بابا به سر آمد

پس از من، نوبت افسانۀ عمر پسر آمد

اگر خاموش شد بابا، تو روشن باش

اگر پژمرده شد بابا، تو گلشن باش

بمان خرم، بمان خشنود

بدان، هنگام مردن، پيش چشم گريه‌آلودم

همه تصوير «بابک» بود

اميد جان، خداحافظ

عزيزم، بابکم، بدرود . . .

 

اين نمونۀ کوتاه شدۀ آن سرودۀ بلند از «مهدي سهيلي» بود. اما شايد ـ و يا به نظر من که راوي اين حکايت هستم ـ آنچه «سياوش کسرايي» با عنوان «جهان‌پهلوان» در ثنا و ارادت خود نسبت به «تختي» به قلم کشيد و در مجموعه اشعار «خون سياوش» منتشر کرد، يکي از آن‌ چند شعري است که به ياد و نام «تختي» سروده شده و در ضمن از بافت و ساخت و روحي شاعرانه و ارزنده نيز برخوردار است. اثر ماندگاري که با اين مطلع شروع مي‌شود:

 

جهان‌پهلوانا صفاي تو باد

دل مهرورزان سراي تو باد

 

و با اين بيت که رنگ و آهنگي از شاهنامه دارد تمام مي‌شود:

 

که مردي نه در تندي تيشه است

که در پاکي جان و انديشه است

http://parand.se/ra-yadmane-takhti.htm

 

صادق زیباکلام در روزنامه اعتماد نوشت:

 

سال هاي 41-40 بود؛ دوران مرحوم دکتر علي اميني، آزادي بالنسبه فضاي سياسي کشور و تحرکات بازار، دانشگاه و جبهه ملي. من پسربچه يي 12 ، 13 ساله بودم. سال اول دبيرستان رهنما در خيابان منيريه تهران. يک هفته يي مي شد که بين زنگ تفريح در حياط مدرسه مي آمديم جلوي ميله هاي ديوار مدرسه و پياده رو. به اصطلاح خودمان شلوغ مي کرديم و به نفع دکتر مصدق شعار مي داديم. چهار، پنج بار اين کار را کرده بوديم و اتفاقي نيفتاده بود. شير شده بوديم. و آن روز تعدادمان زيادتر شده بود.

 

اما يکباره آقاي بهرامي مديرمان به همراه آقاي محسني ناظم مان با عجله آمدند وسط حياط و چهار نفر از بچه ها را به دفتر احضار کردند. من هم جزء احضارشده ها بودم. لدي الورود به دفتر هر چهار نفرمان را قطار کردند و به نوبت آقاي بهرامي و سپس محسني شروع کردند به صورت هايمان کشيده زدن.

 

دو تا از بچه ها بزرگ تر بودند و چيزي نمي گفتند اما من و پرويز موسسي که کلاس اولي بوديم گريه مي کرديم و خواهش مي کرديم ما را ببخشند و ديگر شعار نمي دهيم. اما آقاي بهرامي گفت حالا بهتان نشان مي دهم، الساعه از کلانتري ماموران مي آيند و شما اراذل و اوباش را تحويل شان مي دهم تا بفهميد که دبيرستان رهنما جاي اين لات بازي ها نيست. با گفتن اين جملات گريه و عجز و لابه من و موسسي بيشتر مي شد.

 

با گريه التماس مي کرديم که «آقا توروخدا ببخشين، غلط کرديم، نفهميديم.» آقاي محسني هم به کمک آقاي بهرامي آمد و گفت اگر کلانتري هم شما را ول کند که محال است، اگر زندان نبرندتان که محال است، بايد پدرتان بيايد اينجا و پرونده هايتان را بزنيم زير بغل تان و کمترين مجازات شما آن است که از مدرسه اخراج هستيد. تصور اينکه پدرم بيايد دفتر مدرسه و بفهمد من چه کرده ام برايم از کلانتري به مراتب هولناک تر بود.

 

با مطرح شدن آمدن پدرم به مدرسه کارم ديگر از عجز و لابه و التماس گذشته بود. بي اختيار دست به دامان آقاي عقدايي دبير فقه مان شدم. فکر مي کنم تن صدا و عجز و لابه ام آنقدر سوزناک مي بود که آقاي عقدايي به فکر وساطت مي افتد. به مديرمان مي گويد عجالتاً به کلانتري اطلاع ندهيد که پرونده برايشان درست نشود.

 

اما آقاي بهرامي ول کن نبود و گفت من بايد از اين الواط سرمشقي بسازم براي بچه هاي ديگر که ديگر هوس اين... خوردن ها را نکنند. بعد به ما گفت مي دونيد اگر به اعليحضرت شاهنشاه، به پدر تاجدارمان اطلاع دهند که شما چه حرف هاي خائنانه زده ايد، چه بلايي سرتان مي آورند؟ مي دونيد پدران تان را هم خواهند برد به کلانتري، چون ما که به شما اين چرنديات را ياد نداديم و در خانه اين حرف هاي خائنانه را ياد داده اند.

 

يک ايراني باشرف و وطن پرست برايش اعليحضرت، خاک ايران و پرچم سه رنگ مان اول و آخر است و اصلاً بايد شرم کند که نام افراد خائن را ببرد. سخنان او را از فرط ترس و لرز درست نمي فهميدم. از شدت ترس يادم رفته بود که نام چه کساني را در حياط شعار داده بوديم. دکتر مصدق را يادم مي آمد اما از شدت ترس هيچ چيز ديگري يادم نمي آمد.

 

آقاي محسني با عصبانيت رو به ما کرد و گفت اصلاً شماها اين حرف هايي را که مي زديد، معني اش را مي فهميديد؟ خواستم بگويم نه، اما سيلي محکم آقاي محسني زبانم را بند آورد. خودش ادامه داد که مثلاً همين که داد مي زديد مثل اراذل و اوباش که «آقاي ايران کيه، غلامرضاي تختيه» اصلاً شما مي دونين تختي کيه؟ خجالت نمي کشيد مثل الواط ها اسم يک کشتي گير را داد مي زنين؟

 

ما در سکوت کامل بوديم و به سرنوشت نامعلوم مان فکر مي کرديم که يک مرتبه آقاي بهرامي با نواختن يکسري کشيده هاي جديد به ما گفت؛ چرا لال شده ايد...ها، چرا الان ديگه داد نمي زنين واسه يک کشتي گير لات؟ چرا حرف نمي زنين، اون لات چاله ميدوني حالا سياسي شده؟ اون خاک زيرپاي اعليحضرت هم نميشه، اون مرتيکه اصلاً سواد نداره. شما الدنگ ها مي دونين اون چند کلاس درس خونده؟ من بي اختيار گفتم نه آقا.

 

آقاي بهرامي کشيده ديگري زد به صورتم و گفت خب پدر... يک آدم بي سواد که اگر درس خوانده بود، اگر دکتر و مهندس بود لااقل آدم دلش نمي سوخت. تو... به همراه چند تا... بدتر از خودت آن وقت هوار مي کشين که «آقاي، آقاها کيه»، «هوار مي کشين که «يک بي سواد آقاي ايرانه».

 

با عصبانيت مثل شير مي غريد و به من مي گفت صداي گريه تو ببر و حرف بزن. چرا براي يک بي سواد شعار مي دادين. چرا مي گفتين يک بي سواد آقاي ايرانه؟ بعد يک مرتبه يقه مرا گرفت و در حالي که آن را محکم مي کشيد گفت اگر حرف نزني مي کشمت. خودم با دستاي خودم خفه ات مي کنم.

 

چرا به يک بي سواد مي گفتي آقاي ايران؟ آقاي ميرفخرايي که دبير هندسه مان بود هم آمده بود تو دفتر و دست هاي مديرمان را از گردن من دور کرد و گفت آقاي بهرامي خون تون را کثيف نکنيد. خب حرف بزن و جواب آقاي مدير را بده. محسني هم هوار کشيد اگر حرف نزني همين الان تلفن مي زنم افسر نگهبان کلانتري. گفتم آقا پدرم يک داستان از تختي براي عموم تعريف مي کرد و من هم مي شنيدم و از آن روز عاشق تختي شدم.

 

اما نتوانستم ادامه دهم و باز گريه ام گرفت. ميرفخرايي گفت چرا گريه مي کني؟ گفتم آقا تو را خدا به بابام نگين. آقاي ميرفخرايي تو را خدا به آقاي بهرامي بگين به بابام نگه. بهرامي گفت حرف نزن و قصه تختي را بگو. آقاي ميرفخرايي هم گفت قصه را بگو که چرا عاشق تختي شدي.

 

من از آقاي بهرامي خواهش مي کنم اين دفعه شماها را ببخشند و قول بدين هر کس خواست از اين به بعد شلوغ کنه شما فوري بياين دفتر به آقاي بهرامي يا محسني بگين. قبل از اينکه من چيزي بگويم آقاي بهرامي گفت اصلاً نميشه تا به کلانتري نفرستيمشون و باباهاشون نيان اينجا فايده نداره.

 

اما آقاي ميرفخرايي گفت حالا زيباکلام قصه تو بگو ببينم بابات راجع به تختي چي گفت. گفتم آقا، بابام مي گفت تختي وزن هفتم کشتي مي گيره و هميشه دو تا حريف قدر داره؛ يکي عصمت آتلي از ترکيه و دومي مدودوف از شوروي. در المپيک ملبورن تختي براي طلا رودرروي مدودوف قرار مي گيرد. بعد که کشتي تموم ميشه يوري شاهمرادوف سرمربي تيم ملي کشتي شوروي مياد و در حالي که تختي کنار تشک نشسته بود او را مي بوسد.

 

همه تعجب مي کنند چرا سرمربي تيم حريف مي آيد و کشتي گير رقيب را مي بوسد. از تختي مي پرسند چرا شاهمرادوف تو را بوسيد و بغل کرد. تختي هم مي گويد نمي دانم. و ايراني ها مي روند پيش شاهمرادوف و از او مي پرسند چه شد که شما بعد از کشتي آمدي و تختي را بوسيدي و او را در آغوش گرفتي؟

 

شاهمرادوف مي گويد براي اينکه تختي يک مرد واقعيه؛ يک جوانمرد واقعيه. کتف چپ مدودوف آسيب ديده بود و درد مي کرد. تختي هم اين را مي دانست و در تمام مدتي که با مدودوف سرشاخ بود حتي يک بار هم به سمت شانه چپ او نرفت و دست به شانه آسيب ديده او نزد. تختي شما قهرمان نيست، او پهلوان است.

 

به اينجا که رسيدم ديگر نتوانستم چيزي بگويم، فقط ديدم آقاي ميرفخرايي دستمال خاکستري رنگش را از جيبش درآورد و اشک هايش را پاک کرد و بعد هم بدون اينکه کلامي بگويد از دفتر بيرون رفت. آقاي بهرامي رفت سمت ميزش، قوطي سيگار نقره يي اش را درآورد و يک سيگار روشن کرد.

 

محسني آرام گفت اين دفعه که گذشت و آقاي بهرامي شما را بخشيدند. فقط يک بار ديگر من ببينم شماها از اين غلط ها مي کنين به خدا آقاي بهرامي هم ببخشند، من خودم پدرتان را درمي آورم. بعدها که بزرگ تر شدم فهميدم قهرماني خيلي عالي است.

 

گرفتن طلا، المپيک، جام جهاني، به اهتزاز درآمدن پرچم کشور و نواخته شدن سرود ملي و آن لحظه يي که مسوولان المپيک يا جام جهاني در حالي که قهرمان روي سکوي بالاي قهرماني ايستاده و طلا را بر گردنش مي آويزند، نهايت غرور و شکوه است.

 

همه اينها را رضازاده داشت. اما پهلواني چيز ديگري است. رضازاده بدون ترديد قهرمان بود و قهرمان است. اما تختي براي ما ها در سال 1340 فقط قهرمان نبود. قهرمان يعني گرفتن طلا، يعني بلند کردن وزنه يي که هيچ وزنه بردار ديگري نمي تواند آن را پرس کند، اما رضازاده توانست.

 

تختي براي ما پهلوان بود نه به واسطه آنکه به حکومت پشت کرد، در مقابل شاهپور غلامرضا در استاديوم محمدرضاشاه تعظيم نکرد و هزاران تماشاچي برايش کف زدند، نه. تختي به خاطر احترامش به دکتر مصدق و جبهه ملي، به خاطر عشقش به مرحوم آيت الله طالقاني و قرائت فاتحه بر سر مزار شهداي 30 تير و دکتر حسين فاطمي در برابر ديدگان جامعه، تختي نشد.

 

اتفاقاً تختي به خاطر همان دليلي تختي شد که ما در دنياي کوچک نوجواني مان از او ساخته بوديم. به خاطر اينکه آنقدر مرد بود که حاضر نشد از نقطه ضعف حريفش بهره برداري کند و برود به سمت کتف چپ مدودوف . اگرچه آن روز ترسيديم و کشيده هاي خيلي زيادي خورديم، اما اتفاقاً درست تشخيص داده بوديم و تختي آقاي آقاها بود. چون تختي مي خواست و اعتقاد داشت که بايد مردانه کشتي بگيرد.

 

اگر تختي آن شب به طرف کتف چپ مدودوف مي رفت و کارش را تمام مي کرد، هيچ کس در اردوگاه تيم ملي ايران نمي فهميد و آب هم از آب تکان نمي خورد. اما آن وقت تختي فقط قهرمان مي شد همچون حبيبي، همچون صنعتکاران، همچون دبير، همچون خادم، همچون سوخته سرايي و همچون رضازاده. اما پهلوان نمي شد. اتفاقاً ما بچه هاي آن روز در سال 1340 و در دبيرستان رهنماي خيابان منيريه درست فهميده بوديم؛ پهلواني يعني چگونه قهرمان شدن. يک قهرمان فقط مي خواهد قهرمان شود.

 

ممکن است يک قهرمان براي کسب مدال طلا و اول شدن خيلي کارها کند، يا دست کم چشمانش را روي خيلي از مسائل و واقعيت ها و حق و ناحق هاي جامعه اش ببندد. چنين ورزشکاري البته فقط قهرمان مي شود اما همچون تختي پهلوان نمي شود. تختي مي توانست حداقل وقتي شاهپور غلامرضا برادر شاه وارد استاديوم محمدرضا شاه مي شود از جايش برخيزد اما تختي، تختي بود. کرنش در برابر حکومت برايش افت داشت.

 

در عوض وقتي کنار مزار دکتر حسين فاطمي مي رفت با کت و شلوار به روي خاک زانو مي زد و لبانش را روي سنگ قبر وزير خارجه دکتر مصدق مي گذاشت. نه، تختي مرام داشت و اتفاقاً مردم هم اين را فهميده بودند و عاشقش بودند. به همين خاطر وقتي در سال 1339 در بوئين زهرا زلزله آمد و هزاران تن را از ميان برد و بخشي از منطقه با خاک يکسان شد، غلامرضا تختي به همراه چهار يار ديگر دکتر مصدق، حسين نايب حسيني، مهندس حصيبي، حسين شاه حسيني و حاج محمود مانيان از پيشکسوتان بازار، به تنهايي چندين برابر شير و خورشيد رژيم شاه به مردم بوئين زهرا و آوج کمک رساني کردند.

 

خيلي هاي ديگر هم مدال طلا برده و قهرمان بودند اما اين تختي بود که وقتي در کوچه ها و خيابان هاي تهران براي زلزله زدگان بوئين زهرا گل ريزان کرد، زلزله ديگري به راه انداخت. در ميان صدها هزار ساکنان پايتخت که هرچه در وسع شان بود براي هم ميهنان زلزله زده شان به تختي مي دادند، زن رختشويي بود که النگوي طلايش را درآورد و به تختي داد.

 

آقاي بهرامي فکر مي کرد که ما مسحور «قهرمان»ي تختي شده ايم؛ با غيظ از ما مي پرسيد؛«مگر هيچ کس ديگري در اين مملکت قهرمان نشده و مدال طلاي المپيک نياورده ؟» آنچه که آن روز نمي توانستم به او بگويم و در عالم نوجواني خودم هم به عقلم نمي رسيد،اما با همه وجود آن را حس مي کردم،اين بود که تختي فقط يک قهرمان نبود.مهم تر از قهرماني،او يک «مرد» بود؛يک پهلوان بود.

http://fararu.com/vdcb9gbf.rhbzfpiuur.html

 

 

 

 

جهان پهلوان غلامرضا تختی

  رستم از شاهنومه رفت:

آن روز تختی برای تماشای مسابقه تنیس بین احتشام زاده و حریف آمریکایی به دانشگاه تهران رفته بود که دانشجو ها دوره اش کردند بعد او را بردند پشت میکروفن که برایشان حرف بزند پهلوان مثل همیشه 2 دستش را به سینه گذاشت خم شد و چند بار تکرار کرد خجالتم ندهید بعد سرش آورد نزدیک میکروفن و صدایش در سالن پیچید که گفت یکی از آرزوهای من این است که به حج بروم چشم دانشجوها به دهان پهلوان بود و او با همان سرراستی و سادگی که شروع کرده بود ادامه داد اما هروقت به یاد این آرزوی براورده نشده می افتم و دلم می گیرد می آیم یک بار دور این دنشگاه می گردم آنوقت دلم تسلی می شود . من فکر می کنم برای رهایی مردم از فقر و بدبختی این دانشگاه برای خودش قبله ایست .تختی چند کلمه اش را که گفت از سکو آمد پایین . جوان ها برایش کف می زدند و صورتش را می بوسیدند.آنها این پهلوان پخته و جوان 33 ساله را دوست داشتند .کارهای او شبیه قصه هایی بود که مادر بزرگها و پدر بزرگهایشان هروز وقتی زیر کرسی گرم می شدند و حرف هایشان گل می انداخت تعریف می کردند.

خبر زلزله بویین زهرا که آمد تختی 2-3 نفر از دوستانش را جمع کرد یک وانت آورد و خودش هم یک سینی بزرگ گرفت دستش .با هم از سر خیابان عباس آباد راه افتادند سمت پایین و مردم بی حساب پول می ریختند .وقتی دسته آنها رسید به چهار راه جمهوری پیر زنی که رهگذر بود چادرش را برداشت و به تختی داد و گفت من فقط همین چادر را دارم که ببخشم به پسرم .اشکهای پهلوان که همیشه به پلک هایش نزدیک بود سرازیر شد و اسرار کرد که پیره زن چادرش را پس بگیرد مردم که دور آنها بودند هم گریه می کردند و خبر نگارها تند تند عکس می گرفتند و روز بعد روزنامه ها نوشتند پیر زنی بعد از 60 سال به خاطر تختی و کمک به زلزله زده ها کشف حجاب کرد .اما نرسیده به خبابان استانبول چند تا مامور جلوی وانت را گرفتند و از تختی خواستند که بساطش را هرچه زودتر جمع کند و برگردد.

 

آنها خوششان نمی آمد کسی اینطور باشد مهره مار داشته باشد وقتی سینما می رود مردم پشت درها جمع می شوند وقتی با ماشین پشت چهار راه می ایستد افسر راهنمایی چراغ را به خاطر او عوض می کندوقتی در خانه است پسر بچه های 12-13 ساله برای یک نظر دیدنش کشیک بکشند و وقتی شکست خورده است مردم باز او را قلم دوش کنند و در خیابانهای شهر بگردانند.

آن شب وقتی تختی از هواپیما در فرودگاه مهرآباد پیاده شد اولین چیزی که دید پلاکاردهای کوچک و بزرگی بود که روی همه آنها نوشته بودند برای آنکه تختی نگرید همه بخندیم پهلوان دستش را گرفت جلوی چشمهایش و گریست .گفت من که نتوانستم کاری برای شما بکنم...

قبل از آنکه دسته ورزشی برای المپیک توکیو راه بیفتد گفته بودند پرچم دار تیم تختی استاما در اردوی تدارکاتی تا جایی که از دستشان برمی آمد او را آزار دادند و به او کم محلی کردند تختی با 97 کیلوگرم وزن مجبور بود با سبک وزنها تمرین کند چون هم وزن هایش سراغ او نمی آمدند . وقتی یکی از کشتی گیرها پرسید آقا تختی امسال تمرینت کم نیست ؟ نگاه او کدر شد و گفت بگذار کم باشد بگذار بروم و ببازم تا بعضی ها راحت شوند.

دسته ورزشی که به مقصد رسید خبر نگارها چیزهای بی سابقه ای دیدند تختی تنها بود.روز افتتاح پرچم را از او گرفتند و در فواصل استراحت میان کشتی کسی هم صحبت او نمی شد.

17 دی ماه 46 وقتی روزنامه ها نوشتند : غلامرضا تختی خود را کشت مردم باورشان نشد .آنها مطمئا بودند که تختی را چیز خورش کردند حتی اسم سم را هم میدانستند باربی توریت .آنها می گفتند غلامرضا غلامرضا را کشت و عکس پهلوان را می گذاشتند روی طاقچه کنار قرآن و شمایل مولا.

http://alihitler.blogfa.com/post-97.aspx

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تصاویر ماندگار از اسطوره کشتی

غلامرضا تختی نامی ماندگار در عرصه ورزش است. با شنیدن نام تختی ناخود آگاه یاد جوانمردی و مردانگی خواهید افتاد.تصاویری از جهان پهلوان برای شما تهیه کرده ایم.

 

 

http://www.irdc.ir/news.asp?id=2823