روضه روزاول محرم مسلم بن عقيل اولين شهيد عشق

 

نويسنده: استاد مرتضي آقا تهراني

«مسلم» پسر «عقيل» پسر «ابوطالب» عليه السلام است. عقيل برادر امام علي عليه السلام و مسلم پسر عموي امام حسين عليه السلام است. مادر مسلم کنيز بود و «عليّه» نام داشت(1) و عقيل او را از شام خريده بود.

 

دعوت اهل کوفه از امام حسين عليه السلام

هنگامي که اهل کوفه نامههاي فراواني به امام ارسال داشتند، آن حضرت مسلم را فراخواند و به همراه وي «قيس بن مسهّر» و «عبدالرحمن بن عبدالله» و عدهاي از فرستادگان را سفير خود نمود. آن حضرت، مسلم را به چند چيز امر فرمود:

 

الف. تقواي الهي داشته باشد؛

ب. اسرار حکومت را پنهان بدارد؛

ج. به مردم لطف و مرحمت داشته باشد؛

د. اگر مردم را با هم متحد يافت، به سرعت امام را با خبر کند.

سپس امام نامههايي را به مردم کوفه به اين مضمون نوشتند:

اما بعد، به تحقيق برادر و پسرعمويم و مورد اعتماد از اهل بيتم، مسلم بن عقيل را به سوي شما فرستادهام، ايشان را امر کردهام تا که برايم بنويسد که آيا شما را با هم، همدل و همداستان مييابد. پس به جانم قسم، امام نيست مگر کسي که به حق قيام کند.(2)

 

حرکت مسلم از مکه

اواخر ماه مبارک رمضان بود که مسلم بن عقيل از مکه به مدينه منوره حرکت کرد. ايشان به مسجد النبي (صلي الله عليه و آله) رفت و در آنجا نماز گزارد. پس از آن با اهل و عيال خويش خداحافظي کرد. سپس از «قيس» دو راهنما اجاره کرد تا که راه را به او نشان دهند. در راه گرما و تشنگي آن دو را سخت آزار داد و آنها تاب نياوردند و در راه جان دادند.(3)

مسلم راه را ادامه داد تا به محلي رسيد که آنجا آب و آبادي بود. آن دو راهنما راه را به مسلم نشان دادند تا «بطن جنت» (4)رسيد.

آنجا با قيس نامهاي را از سختي راه و مشکلات براي امام ارسال داشتند. نامه مسلم اين گونه بود:

«اما بعد؛ من از مدينه خارج شدم، در حالي که دو راهنما را براي طي راه اجاره کرده بودم، راه را گم کرديم و به عطش افتاديم. چيزي نمانده بود که آنها جان بدهند تا اين که آخرالامر به آب رسيدم. تنها نجات ما در لحظات آخر، نفس ما بود. اين حادثه موجب شد که آينده کار را نيکو نبينيم.»

در پاسخ اين نامه، امام اين گونه نوشت:

« اما بعد؛ البته من خوف اين را دارم که آن گونه که تو (بد) پيش بيني ميکني، غير آن باشد که به تو تذکر دادهايم. همانگونه که تو را رهنمون شدهام، حرکت کن، والسلام.»

درسي که ميتوان گرفت: از اين ماجرا چند نکته به دست ميآيد:

1- از يطيّر به صرف برخورد با حوادث ناگوار در آينده بايد پرهيز کرد که آن، گوياي وظيفه انساني نيست؛

2- بايد در تشخيص وظيفه و انجام دادن کاري که امام آن را توصيه ميکند، تلاش کرد؛

3- بايد در انجام دادن رسالت الهي مقاومت و استقامت داشت.

مسلم به محل آب خير «طيّيء» رسيد. در آنجا قدري استراحت کرد. سپس حرکت کرد تا اين که به مردي رسيد که تيرش آهويي را نشانه رفته بود. وقتي به حيوان رسيد آن را کشت. مسلم با ديدن آن صحنه گفت: «دشمن ما کشته خواهد شد، اگر خدا بخواهد.»(5)

 

ورود مسلم به کوفه

مسلم به سمت کوفه اسب ميراند تا اين که در پنجم شوال وارد کوفه شد. (6) او به منزل «مختار بن ابي عبيد» وارد شد.(7) مختار شيعيان را دعوت کرد تا همه گرداگرد مسلم فراهم آيند. پس نامه حسين عليه السلام را که پاسخ به آنها بود خواند. آنها همه از شوق گريه کردند. در محضر او خطبا و سخنوران کوفي، چون « عابس شاکري»، «حبيب اسري» خطبه خواندند.

اين خبر به «نعمان بن بشير انصاري» که استاندار يزيد در کوفه بود رسيد. او از جاي برخاست و براي مردم خطبهاي ايراد کرد و آنها را تهديد کرد. پس از آن «عبدالله بن سعيد حضرمي» که با بني اميه هم قسم بود به اعتراض از جاي برخاست و جلسه را ترک کرد. او و «عمّاره بن عقبه» داستان لقمان را در نامهاي به يزيد نوشتند و تصريح کردند که حاکمي که گماشته است يا ضعيف است يا اين که خود را به ناتواني زده است.(8) پس از عبدالله، ساير جيرهخواران حکومتي از قبيل «عمارة بن وليد» و «عمر بن سعد بن ابي وقاص» نامههاي مشابهي براي يزيد فرستادند.(9)

علت ورود مسلم به منزل مختار اين بود که مختار از زعماي شيعه به شمار ميآمد و به امام حسين عليه السلام وفادار بود. علاوه بر اين، مختار داماد « لقمان بن بشير»- حاکم وقت کوفه - بود. بي ترديد تا زماني که مسلم در خانه مختار اين بود که مختار از زعماي شيعه به شمار ميآمد و به امام حسين عليه السلام وفادار بود. علاوه بر اين، مختار داماد «لقمان بن بشير» - حاکم وقت کوفه - بود. بي ترديد تا زماني که مسلم در خانه مختار بود لقمان بن بشير متعرض او نميشد. اين انتخاب مسلم گوياي درايت و احاطه او به موقعيتهاي اجتماعي است.(10)

 

بيعت با مسلم در کوفه

مردم پس از آگاهي از ورود مسلم، فوج فوج با نماينده امام بيعت کردند تا اين که نام بيعت کنندگان در دفتر مسلم از مرز هشتاد هزار نفر گذشت.(11)

درباره تعداد بيعت کنندگان با سفير امام قدري اختلاف وجود دارد که از آنها به شرح زير ياد ميکنيم:

1- تعداد بيعت کنندگان با مسلم را بالغ بر هجده هزار نفر نوشتهاند؛(12)

2- تعداد بيعت کنندگان بيست و پنج هزار نفر بوده است؛(13)

3- تعداد بيعت کنندگان بيست و هشت هزار نفر بوده است؛ (14)

4- تعداد بيعت کنندگان سي هزار نفر بوده است؛ (15)

5- تعداد بيعت کنندگان با مسلم را بالغ بر چهل هزار نفر بوده است. (16)

 

محورهاي بيعت مردم با مسلم

مردم با شوق فراوان بيعت خود با مسلم را بر چند اصل استوار ساختند:

1- دعوت مردم به کتاب خدا و سنت رسول او؛

2- پيکار با بي دادگران؛

3- دفاع از مستضعفان؛

4- رسيدگي به حال محرومان جامعه؛

5- تقسيم غنائم به طور مساوي در بين مسلمانان؛

6- ردّ مظالم (بازگرداندن حق مظلوم) به اهل آن؛

7- ياري اهلبيت عليه السلام؛

8- مسالمت با کساني که سر ستيز ندارند؛

9- پيکار با متجاوزان. (17)

درسي که ميتوان گرفت: بايد به اين اصول معقول و مقبول نگريست و اين که چگونه مردم به درستي راه حق را بازيافته بودند.

 

نامه مسلم به امام حسين عليه السلام

بيعت اکثر مردم، مسلم را مطمئن کرده بود که امام اگر به کوفه بازآيد، همه چيز از نو بنا خواهد شد. او در نامهاي به حضرت نوشت که هيجده هزار نفر از مردم کوفه بيعت کردهاند. از امام خواست که با شتاب به کوفه رهسپار شوند؛ چرا که مردم سخت مشتاق ديدار اويند.

مسلم نامه خود را ضميمه نامه اهل کوفه کرد و به «عابس بن ابي شبيب شاکري» سپرد تا به همراه «قيس بن مسهّر صيدواي» به خدمت امام برسانند. (18)

 

يزيد و کوفه

خبر ارسال نامه مسلم به يزيد رسيده بود. او به والي تازه براي کوفه ميانديشيد. «سرجون» (19) غلام وفادار پدرش (معاويه) را احضار کرد و او را از وضع کوفه، «نعمان بن بشير» و بيعت مردم آگاه ساخت و در مورد والي جديد کوفه از او نظر خواست.

سرجون گفت: «اگر پدرت معاويه اينک زنده ميشد نظر او را به کار ميبستي؟»

يزيد گفت: «آري». سرجون کينه يزيد به ابن زياد را ميدانست. فرمان معاويه را که قبل از مرگ براي عبيدالله نوشته و او را به حکومت کوفه نصب کرده بود بيرون آورد و به يزيد نشان داد. پس از آن بود که يزيد عبيدالله بن زياد را که والي بصره بود به ولايت کوفه نيز گماشت. اين فرمان به همراه نامهاي توسط «مسلم بن عمرو باهلي» براي عبيدالله بن زياد فرستاده شد. (20)

يزيد نامهاي براي عبيدالله نوشت: «افرادي که روزي مورد ستايشاند، روز ديگر به ننگ و نفرين دچار ميشوند، و چيزهاي ناپسند به صورت دل پسند در ميآيند و تو در مقام و منزلتي قرار داري که شايسته آن هستي، به قول شاعر عرب: تو بالا رفتي و از ابرها پيشي گرفتي و بر فراز آنها جاي گرفتي. براي تو جز مسند خورشيد جايگاهي نيست.»(21)

او در اين نامه به عبيدالله فرمان داد که در عزيمت به کوفه شتاب کند و پس از دستگيري، مسلم به عقيل را به قتل رساند يا تبعيد کند. (22)

درسي که ميتوان گرفت: گاه اهل خلاف در کنار يکديگر قرار ميگيرند تا که به اهداف باطل خود برسند. بر اهل ايمان و تقوا است که با وجود وجوه اشتراک فراوان، متحد شوند و سپاه کفر و شرک را به زانو درآورند.

 

پي نوشت :

1- الطبقات الکبري، ج 4، ص 29.

2-ترجمه برگرفته از متن ابصار العين، ص 79.

3-ابصارالعين، ص 79.

4- جنت، محل آبي بوده که به قبيله کلب متعلق بوده است. معجم البلدان، ج2، ص343.

5- تاريخ الامم و الملوک، ج 5، ص 355 .

6- مروج الذهب، ج3، ص 248.

7- تاريخ الامم و الملوک، ج 5، ص 355 .

8- ابصار العين، ص80 .

9- الارشاد، ج 2، ص41.

10- حياة الامام الحسين، ج 2، ص 345 .

11- اللهوف، ص16 .

12- الارشاد، ج2، ص41 .

13- نفس المهموم، ص58 .

14- حياة الامام الحسين، ج2، ص247 .

15-تاريخ ابي الفداء، ج1، ص200/ حياة الامام الحسين، ج2، ص 247 .

16-تاريخ ابي الفداء، ج1، ص200/ حياة الامام الحسين، ج2، ص 247/ مثير الاحزان، ص 11.

17- حياة الامام الحسين، ج2، ص 345 .

18- مثيرالاحزان، ص 32 .

19-«سرجون بن منصور» از نصاراي شام بود. معاويه براي اداره حکومت با او مشورت ميکرد. پدرش منصور از طرف «هرقل» قبل از فتح شام مسئوليت بيت المال را به عهده داشت. پسر سرجون نيز در دولت اموي داراي پست و مقام بود. پيش از اين عمر بن خطاب از استخدام مسيحيها در امور کشوري منع کرده بود، مگر اين که مسلمان شوند. مقتل الحسين مقرم، پاورقي، ص 148.

20-الکامل في التاريخ، ج2، ص 535/ سماوي، ابصار العين، ص80 .

21-اين عبارات گوياي کينه قبلي يزيد به عبيدالله بود که اينک به سبب ضرورتي که پيش آمده بود از او اين همه مدح و ثنا ميگفت.

22-مقتل الحسين مقرم، ص 148.

منبع: ياران شيداي حسين بن علي عليهماالسلام

سايت راسخون

 

روي دارالاماره

اَ لسَّلامُ عَلَيكَ يامُسلِمَ بنَ عقيلَ بنَ ابيطالب وَ أَشْهَدُ أَنَّكَ وَفَيْتَ بِعَهْدِ اللَّهِ وَ بَذَلْتَ نَفْسَكَ فِي نُصْرَةِ حُجَّةِ اللَّهِ وَ ابْنِ حُجَّتِهِ حَتَّى أَتَاكَ الْيَقِينُ أَشْهَدُ لَكَ بِالتَّسْلِيمِ وَ الْوَفَاءِ وَ النَّصِيحَةِ لِخَلَفِ النَّبِيِّ الْمُرْسَلِ وَ السِّبْطِ الْمُنْتَجَبِ

روي دارالاماره

ميشوم كشته بي وفائي

پاره قلب زهرا كجائي

مسلمت شد فدائي

كاش

نامه مسلم را

تونخواني اي آقا

سوي كوفه نيائي

ياسيدي ياسيدي ياسيدي ياثارالله

ياسيدي ياسيدي ياسيدي ياثارالله

ازبلنداي كوفه

ميدهم اي عزيزم سلامت

هستي من شده نذرنامت

هستم آقا غلامت

واي

هركه اينجا مهمان است

قسمتش سنگباران است

راس زينب سلامت

ياسيدي ياسيدي ياسيدي ياثارالله

امام حسين(ع) مسلم را به کوفه فرستاد. چهار، پنج روزي که مسلم در کوفه بود هيجده هزار نفر با مسلم بيعت کردند. مسجد کوفه مسجد بزرگي است وقتي مسلم نماز مي خواند تا دم در مسجد از جمعيت پر مي شد. يک شب عبيدالله اعلام کرد هر کس اطراف مسلم باشد و از مسلم طرفداري کند دستگيرش مي کنيم. مسلم بن عقيل نماز مغرب را خواند. بين نماز مغرب و عشاء پشت سرش را نگاه کرد، ديد يک نفر هم پشت سرش نيست. همه رفته بودند. تمام مردم شهر مضطرب هستند. در شهر پخش شده بود که طرفداران مسلم را دستگير مي کنند يکي شوهرش خانه نيست مي گفت: نکند شوهرم را گرفته باشند. يکي پسرش بيرون است.يکي برادرش نيست. مسلم کنار کوچه اي از استر پياده شد و سرش را به ديوار گذاشت. زني جلوي در نشسته بود. اسمش طوعه بود. او هم منتظر پسرش بود تا برگردد. ديد آقايي از استر پياده شد و سرش را به ديوار گذاشته است. گفت: آقاجان! چرا سرت را به ديوار خانه من گذاشتي؟ چرا به خانه ات نمي روي؟ دفعه سوم که زن سوال کرد، مسلم گفت: آب داري براي من بياوري؟ زن رفت آب آورد. مسلم باز همانجا ايستاد. آن زن گفت: آقاجان! چرا به خانه ات نمي روي؟ صدا زد: مادر من خانه ندارم. زن گفت: شما کي هستي؟ گفت: من مسلم بن عقيل هستم.

جان ختم المرسلين در کوفه جا دارد ندارد

بهتر از روح الامين در کوفه جا دارد ندارد

افسر جانباز حق در کوفه سرگردان و بي کس

نايب سلطان دين در کوفه جا دارد ندارد

مسلم بي خانمان در کوچه ها مي گردد امشب

يک جهان ايمان و دين در کوفه جا دارد ندارد

امتحان حق نگر ازآن مسلمان و مسلم

مسلم است اي مسلمين در کوفه جا دارد ندارد

مسلم آن شب را در خانه طوعه ماند. هنگام صبح پسر اين زن به دارالامارة خبر داد در خانه آنهاست. عبدالله بن عباس با هفتاد سوار آمد و خانه را محاصره کردند. يک وقت زن آمد داخل اتاق صدا زد: آقاجان! مسلم بن عقيل! خانه را محاصره کردند. مثل اينکه فهميده اند شما داخل خانه ما هستيد. مسلم بن عقيل از خانه بيرون آمد سوار اسبش شد. شمشير مي زند و مي کشد. دشمنان را روي زمين مي ريزد. اين بي انصافها دسته هاي ني را آتش زدند و از بالاي بام بر سرش ريختند. همه بگوييد: غريب مسلم! غريب مسلم!

بعد از پيکار عظيم مسلم را گرفتند. دست مسلم را به پشت سر بستند. او را به طرف دارالامارة آورند. وقتي عبيدالله رسيد شروع کرد به گريه کردن. عبيدالله گفت: چرا گريه مي کني؟ کسي که در اين کارها مي افتد بايد پيه کشته شدن هم به تنش بمالد. چرا گريه مي کني؟ صدا زد: عبيدالله! به خدا قسم اگر براي خودم . کشته شدن گريه کنم. گفت: پس براي چه گريه مي کني؟ گفت: دلم مي سوزد که نامه نوشته ام تا حسين(ع) به کوفه بيايد. مي ترسم امام حسين (ع) دست زن و بچه اش را بگيرد و به طرف شما مردم بي وفا بيايد.هنگامي که مي خواستند او را بکشند فرمود: عبيدالله! سه وصيت دارم. اول وصيتم اين است وقتي مرا کشيد بدنم را روي خاکها نگذاريد! مرا دفنم کنيد. وصيت دومم اين است که هفتصد درهم در کوفه قرض دارم، زره مرا بفروشيد و قرضهايم را ادا کنيد. يک وصيت ديگر هم دارم وآن اينکه دلم مي خواهد يک نامه بنويسيد که حسين(ع) نيايد. آي غريب حسين! حسين!...

 

صَلَّي اللهُ عَلَيْكم يا اهل بيت النبوه

يا الله به عظمت آقا مسلم بن عقيل درد هامان دواكن ، حاجتهامان رواكن ، گرفتاريهامان برطرف كن ، عاقبت امرمان ختم بخيركن ، خدمتگذاران به اسلام وانقلاب ياري كن ، امام زمانمان ازخطرات وبلاها حفظ كن ، مريضها - معلولين - مجروحين - جانبازان - ملتمسين - منظورين - لباس عافيت وصحت وسلامت بپوشان ، اموات - شهدا - امام شهدا - غريق رحمتت بفرما ، رَحِمَ اللهُ مَن قَرَءَ الفاتِحَةَ مَعَ الصَّلَوات

 

منبع : روضه مرحوم كافي

 

تشنه ام تشنه ولي آب گوارايم نيست

اَ لسَّلامُ عَلَيكَ يامُسلِمَ بنَ عقيلَ بنَ ابيطالب وَ أَشْهَدُ أَنَّكَ وَفَيْتَ بِعَهْدِ اللَّهِ وَ بَذَلْتَ نَفْسَكَ فِي نُصْرَةِ حُجَّةِ اللَّهِ وَ ابْنِ حُجَّتِهِ حَتَّى أَتَاكَ الْيَقِينُ أَشْهَدُ لَكَ بِالتَّسْلِيمِ وَ الْوَفَاءِ وَ النَّصِيحَةِ لِخَلَفِ النَّبِيِّ الْمُرْسَلِ وَ السِّبْطِ الْمُنْتَجَبِ

تشنه ام تشنه ولي آب گوارايم نيست

بين اين قوم کسي تشنه ي آقايم نيست

هيچ کس نيست که سرگرم تماشايم نيست

نفسم مانده و جاني به سر و پايم نيست

من که شرمنده ام اي تشنه به اندازه ي شهر

چشم بر راه توام بر سر ِ دروازه يِ شهر

يک نفر بودم و يک شهر مرا زخم زدند

يک تن امّا همه از رسم و وفا زخم زدند

بي کس ام ديده ولي در همه جا زخم زدند

سنگ آورده و از بام و هوا زخم زدند

زخم بر من زده و کرده تماشا کوفه

امتحان کرده نوک نيزه ي خود را کوفه

تيري آماده شد و با بدنم تمرين کرد

تيغه اي ساخته شد، روي تنم تمرين کرد

پنجه اي سرزده با پيروهنم تمرين کرد

سنگ انداز ببين با دهنم تمرين کرد

خواستم تا بپرم از بدنم بال افتاد

کارم آخر به تهِ گودي گودال افتاد

آنکه ديروز نظر بر نظرم مي انداخت

ديدي امروز چه خون بر جگرم مي انداخت

چوب آتش زده از دور و برم مي انداخت

شاخه ي شعله ور و نخل سرم مي انداخت

دست من بند زده، موي مرا ميسوزاند

دستگرمي سر ِگيسوي مرا ميسوزاند

واي اگر يک نفر اينجا تک و تنها گردد

آنقدر داغ ببيند که قدش تا گردد

بعد، از دشنه و سر نيزه محيّا گردد

آنقدر زخم زنندش که معمّا گردد

به سرم آمده و باز همان خواهد شد

رسم اين است و سرم سهم سنان خواهد شد

رسم اين است که اوّل پر او مي ريزند

بعد از او دور و بر پيکر او مي ريزند

بعد با خنجر خود بر سر او مي ريزند

بعد از آن هم به سر خواهر او مي ريزند

آخرش هم همه بر روي تنش مي کوبند

نعل تازه زده و بر بدنش مي کوبند

(حسن لطفي)

آوردنش تو دارالاماره،دست بسته،همه ي بدن خون آلود،لب پاره، دندونها شكسته، آب آوردن، يه بار، دوبار، سه بار، هربار خون لب ها ريخت، ديد نمي تونه بنوشه، گفت:مثل اينكه، بايد لب تشنه جون بدم، آيا كسي پيدا ميشه، از جانب من به اربابم، به آقام، به امامم پيام من رو برسونه، چون از در كه وارد شد، گفتند:به امير سلام كن، گفت: اين امير، امير شماست، امير من حسينه، جانم فداي اين مردي كه، خداوندگار حماسه است، بزرگترين پيش قراوله، من علميش رو برات بگم، رفقا نكته مهمه، انگار كه علم لدُن داره، انگار كه نيابت فقط، نيابت اينكه فقط بياد يه سفارتي داشته باشه، نيست،حرف هايي ميزنه، كه اين بوي دست داشتن، در عالم معنا رو داره، داشت از در مي اومد بيرون ديد طوعه، پيرزن داره گريه ميكنه، ميلرزه،گفت: آقا، فرمود ناراحت نباش، لقد اديت ما عليك من البر، اونچه به گردنت بوده كار خير، انجام دادي، حديث شناس ها مي دونن، يعني تو مقام شهيد داري، بالاترين مقام، يه شب كنيزي كرد، واي اگه يه عمر نوكري قبول نشه، يه شب كنيزي كرد، حكم داره صادر ميكنه مسلم، آيا  پيش بيني نمي كني اين دو روز ديگه عوض شه؟ آدميزاده، امشب با شماست، مثل زُبير، زُبير در قضاياي حضرت زهرا سلام الله عليها، دفاع ميكرد از علي، زُبير جزو حاميان اهلبيت بود، عاقبتش اونجور به شر شد، آقا مسلم پيش بيني نمي كني اين راهش كج بشه يه دو روز ديگه، عوض بشه؟ نه!مسلم انگار حكم داره از عالم بالا، انگار امام حسين عليه السلام برا مسلم همه چيز رو گفته، يا اينكه تو خونه اتفاقاتي افتاده اين خيالش راحت شده،گفت به طوعه:  وَأخذتِ نصيبك من شفاعة رسول الله ( صلى الله عليه وآله )، تو نصيبت رو از شفاعت پيغمبر گرفتي خيالت راحت باشه، پيغمبر قيامت دست تو رو ميگيره، بعد ديد تعجب كرد طوعه، براي اينكه آروم بشه، فقط اشاره كرد، گفت: من ديشب يه ذره خوابم برد، خواب عموم علي رو ديدم، به من فرمود: انت غداً معي تو فردا بامني، يعني طوعه، ديگه امشب مهمون نداري، من مهمون يه شبت بودم، امشب سر من دارالاماره است،

داد پناهم سحر  يك زن والا گهر

گشت نرفته سفر همسفر عشق تو

اين بدن رو آويزه قناره كردن(قُلاب گوشت،چنگك قصابي)، معلوم اون كه ميگه ديدم پاي مسلم تو دست بچه هاست، بعد از بازار قصاب ها بوده، چيكار كرده بود قصاب،...

 

صَلَّي اللهُ عَلَيْكم يا اهل بيت النبوه

يا الله به عظمت آقا مسلم بن عقيل درد هامان دواكن ، حاجتهامان رواكن ، گرفتاريهامان برطرف كن ، عاقبت امرمان ختم بخيركن ، خدمتگذاران به اسلام وانقلاب ياري كن ، امام زمانمان ازخطرات وبلاها حفظ كن ، مريضها - معلولين - مجروحين - جانبازان - ملتمسين - منظورين - لباس عافيت وصحت وسلامت بپوشان ، اموات - شهدا - امام شهدا - غريق رحمتت بفرما ، رَحِمَ اللهُ مَن قَرَءَ الفاتِحَةَ مَعَ الصَّلَوات

 

متن روضه شهادت مسلم بن عقيل- سعيد حداديان

 

تشنه ام تشنه ولي آب گوارايم نيست

اَ لسَّلامُ عَلَيكَ يامُسلِمَ بنَ عقيلَ بنَ ابيطالب وَ أَشْهَدُ أَنَّكَ وَفَيْتَ بِعَهْدِ اللَّهِ وَ بَذَلْتَ نَفْسَكَ فِي نُصْرَةِ حُجَّةِ اللَّهِ وَ ابْنِ حُجَّتِهِ حَتَّى أَتَاكَ الْيَقِينُ أَشْهَدُ لَكَ بِالتَّسْلِيمِ وَ الْوَفَاءِ وَ النَّصِيحَةِ لِخَلَفِ النَّبِيِّ الْمُرْسَلِ وَ السِّبْطِ الْمُنْتَجَبِ

حال ســفير بي کـس تــو رو بـــه راه نـــيست

جـــز مـــکــر از اهـــالي اينـــجا نــديــــده ام

ديــوار هــم سفير تــو را تــکــيه گـاه نيــست

آوارگــي مـــن بـــه تـــماشـــا کشـــيده اســت

در ايـــن ديار بهـــر غــريــبان پنــاه نـيــست

تـــرسم بود کـــه ســاقي تان را نــظر زنــنـد

چشـــــمي براي ديـــدن رخـــسار مــاه نيست

اين قدر گويمت که در اين شهر خون پرست

مـُثــــله نـــمودن تـــن کشـــته گـــناه نـيست

(محمد حسين رحيميان)

شب اول،ببين عزتُ،هر كجا مي خوان روضه ي حسين عليه السلام شروع كنن،با مسلم شروع مي كنن،دروازه ورود به محرم روضه ي اين آقاست،اولين شهيد اين هفتاد و دو نفر مسلم ِ،اين عزت نيست؟اين مزد نيست؟سلام خدا به اين آقا،خيلي نمي خوام شب اول اذيتت كنم،اما دلم راضي نمي شه از شب اول بگذرم،هي به خودم ميگم مراعات كن،صدا رو نيگه دار،ده شب مي خواي ناله بزني،بعد به خودم ميگم از كجا معلوم فردا شب بيام،از كجا معلوم امشب شب آخر محرمت نباشه،آقا جان بذار يه جوري گريه كنم،اگه امشب گفتند پاشو بساط خودتو جمع كن،خيلي اين غزل جانسوزه من كه امروز روضه رو مرور مي كردم،گفتم ديگه نمي خواي روضه بخوني،از بس كه اين غزل،مرثيه حرفشو قشنگ مي زنه،ببين  اين آقا چقدر غريب شده،خيلي سخته آقا غربت،اونم براي يه مرد،اونم تو يه شهر غريب

دل اين شهر براي نفسم تنگ شده

زبانحال مسلم با آقا و اربابشه،خيلي مسلم حسين رو دوشت داشت،خيلي به آقا ابي عبدالله علاقه داشته،بي خود نيست به اين درجه رسيده

دل اين شهر براي نفسم تنگ شده

شما هايي كه جلو ميشينيد،خيلي وظيفه تون سنگينه،نبايد همين جوري بشيني،من معتقدم تو روضه ابي عبدالله همه بايد  كمك كنند،يكي ناله بزنه،يكي گريه كنه،يكي زبون بگيره،يكي زمزمه كنه،بخدا قسم هركي كه رفته،هركي كه اين محرم دستش كوتاه شده،اين جمله جمله ي مشتركي بين همه ي رفته هاي زير خاك،وقتي مي بينيشون ،همه مي گن اي كاش ما يه بار ديگه بيايم يه حسين ديگه بگيم،اي كاش زنده بشيم يه محرم بيايم يه گوشه برا حسين گريه كنيم،اون وقت تو راحت از دست بدي جفا كردي،شب هاي ديگه مياي جلو بايد با همه ي وجودت ناله بزني.

دل اين شهر براي نفسم تنگ شده

جان من كوفه ميا كوفه دلش سنگ شده

خوب گشتم همه جا را خبري نيست نيا

همه شادند آخر دوباره خبر جنگ شده

آب و جارو شده اين شهر براي سر تو

آقا جان نمي دوني چه خبره تو اين كوفه،يكي داره شمشيرشو آماده مي كنه،يكي داره نيزشو تيز مي كنه،

آب و جارو شده اين شهر براي سر تو

كوچه هاشان همه پاكيزه و كم سنگ شده

هركي سنگ پيدا ميكنه،بيايد بريم كربلا،يكي داره مياد،حسين

همه جا صحبت از غارت اموال شماست

بخدا بيعتشان حقه و نيرنگ شده

چه بيعتي،هجده هزار نفر،شوخي نيست،بخدا امشب و شب هاي ديگه بياييد،فقط گريه نباشه،هجده هزار نفر بيان بيعت كنن،اون وقت برگردي بعد نماز مغرب،ببيني هيچكي نيست،يه مرد نبود اين آقا رو راه بده تو خونش،اين آقا خيلي مظلومه رفقا،برا مسلم مايه بذار،خيلي ها به ما مي گن،چرا شب اول مسلم مي خونيد؟براي اينكه اين آقا خيلي مظلومه،دو نفرند تو شهداي كربلا، كه تو زيارت نامه شون اومده،اشهد انك مظلوم،دو نفرند كه اشاره به مظلوميتشون شده،يكي مسلم،يك هم عباس،مي دوني چرا اين دو نفر مظلومانه شهيد شدند،چون اين دو نفر،چند نفر يكي جنگيدند، هر دونفر به آب هم رسيدند،آب نخوردند،هجده هزار نفر ميان بيعت كنند،يه مرتبه صحنه خالي بشه،آي رفيق يه جمله بگم وسط روضه،امر دارم وسط روضه ميگم،نگي خيلي حاشيه ميري،آي رفيق،آي جوون بيعت با اين آقا مال زمان مسلم نبود مال الان هم هست،الانم اگه مي خواي جزو سپا كوفه نباشي،بايد بدوني زير خيمه ي حسين بايد جات و نگه داري،يه كاري نكني بري جزو كوفي ها،برگشت پشت سرش رو نگاه كرد،غريبانه بلند شد،تو كوچه هاي كوفه،از اين كوچه به اون كوچه،هي دست رو دست مي زد،الهي دستم بشكنه،چرا نوشتم به حسين بيا،اينها چه مردمي هستند،هي از اين كوچه به اون كوچه،خسته شد پشت در يه خونه سر به ديوار گذاشت،پير زن در و باز كرد،ديد يه آقاي قد بلند،محاسن ،هيبت،كسي بود برا خودش مسلم،آقا چرا اينجا ايستادي،چيزي مي خواي اين وقت شب،مي خواي برات آب بيارم،از سر و وضعت پيداست آشفته اي،تشنه اي،يه مقدار آب براش آورد،گفت:مي تونم ازتون يه سئوالي بكنم،شما مگه تو اين شهر خونه نداريد،گفت نه من تو اين شهر غريبم،آخ غريب آقا،گفت:چرا غريبيد،اين وقت شب تو كوچه هاي كوفه چيكار مي كني،گفت:منو مي شناسي،گفت نه آقاجان،گفت: من سفير حسينم،من مسلم بن عقيلم،تا گفت من مسلمم،طوئه كه وجودش مملوء از محبت ابي عبدالله بود،دست و پاشو گم كرد،گفت:خوش اومدي آقا،جوونم فداي شما،عجب سعادتي در خونه ي منو زده،شما كجا خونه طوئه كجا؟دروباز كرد،گفت:آقا قدم رو چشماي من بذاريد،من خيلي به ارباب شما علاقه دارم،من از شيعيان شما هستم،مي توني امشب منزل من باشي،اومد وارد خونه طوئه شد،چي كار كرد اين زن كه تو تاريخ اسمش موند،چه پذيرايي از جناب مسلم كرد،ظاهراً وضع خونه ايش خوب بوده،بهترين اتاق و در اختيار مسلم گذاشت،بهترين پذيرايي رو از او كرد،اما  ديد اين آقا لب به غذا نمي زنه،هي غذا براش مي اورد،هي مي گفت:مياي لااقل زينب و نيار،چي مي گي؟لااقل مي آي،علي اصغر و نيار،اصلاً مي ديد اين آقا تو يه حال و هواي ديگه اي است،لااقل مي آي رقيه رو نيار،اي واي اي واي،خيلي طول نكشيد،تا فهميدن مسلم تو خونه ي طوئه است،ريختند دور وبر خونه ،خونه رو از چهار طرف،محاصره كردند،مي دونند،اومدن كي و ببرند،گرفتن شير كار سختيه،اونم شيري كه عموش علي است،تا ريختن در خونه،من خيلي سعي كردم نرم تو اين فضا،ولي يه طرف دلم مي گه شب اوله ديگه،شب اول از حضرت زهرا نگيم نمي شه،شب اول از مادرمون كمك نگيريم نمي شه، شب اول اونم اين همه بچه سيدا دور منبر،بچه سيدا يادشون نره فردا شال بندازن،تا طوئه فهميد اومدن دم در،به مسلم گفت:غصه نخوري، من خودم مي رم دم در،همچين كه اومد بره دم در اهل كنايه،مسلم گفت:كجا داري ميري؟ تو يه زني،اينها عقل ندارن،اينها مروت ندارن،شايد مي خواست بگه،يه زن رفت پشت در،براي همه عالم بسه،كسي حيا كنه،نه تا فهميد زهرا پشت دره،رفتم توي روضه بذار بگم،خودش تو نامه اي كه به معاويه لعنت الله عليه نوشت،گفت:تا فهميدم فاطمه پشت دره،برگشتم عقب ،گفتم :نه،من با زهرا كاري ندارم،اما ياد علي اوفتادم، شب اول چي دارم مي گم،اومدم پشت در چنان لگدي به در زدم،صداي شكستن استخانهاشو شنيدم،كجا مي ري طوئه،بذار من برم،رفت مسلم گفت: چنان بلايي سرشون بيارم،كه يادشون بيافته من برادر زاده ي علي ام،اومد،اگه عموم علي نتونست كاري كنه،دستش بسته بود،من كه دستام بسته نيست،اگه ايستاد جلوش چشماش فاطمه شو زدند،محكوم به صبر بود،من كه محكوم نيستم،دماري در بيارم،نمي دونيد چكار كرده،بريد تاريخ رو بخونيد،بريد بخونيد،كاري كرد مسلم،مي ريختن ده نفري دورش،مي گرفت پرت مي كرد،رو پشت بوم ها،اين جوري،كاري كرد،كه لشكر هرچي مي رفت جلو،لت و پار برمي گشت،نانجيب صداش بلند شد،گفت چه خبره؟مگه يه نفر اين قدر لشكر مي خواد،بريد كار مسلم رو بسازيد،يكي از اين كوفيا گفت:چي داري مي گي؟اين جمله ي تاريخه،گفت:فكر كردي ما به جنگ يكي از بقال هاي كوفه مي ريم،اين مسلمه اين سفير حسينه،اين نمي شه تنهايي باهاش،مبارزه كرد،زنها بالا پشت بام ها نيزه آتيش مي زدند،مي ريختند،هركي هرچي تونست انجام داد،مسلم رو نتونستند بگيرند،آخرشم اين آقا رو با نيرنگ،به دام انداختند،يه چاله اي درست كردند،روش و پوشوندند از ني،كشوندنش سمت چاله،انداختنش تو اين چاله، دستاشو بستند،ريسمان به گردنش انداختند،كشوندنش تو كوچه هاي كوفه،ديدن هي زير لب داره مي گه حسين،يه نشوني بدم،اول اوفتاد تو گودال،بعد سرش رو بريدند،اربابشم اول اوفتاد تو گودال،همه بگيد حسن.....اما يه فرقي داشت،مسلم با اربابش يه فرقي داشت،مسلم و از بالاي دارالاماره انداختند،پاهاشو بستند به اسب،تو خاكها و تو كوچه ها كشيدند،فقط اسبها پاهاشو كشيدند،اما حسين و اسب ها رو بدنش رفتند،همه بگيد حسين...

 

صَلَّي اللهُ عَلَيْكم يا اهل بيت النبوه

يا الله به عظمت آقا مسلم بن عقيل درد هامان دواكن ، حاجتهامان رواكن ، گرفتاريهامان برطرف كن ، عاقبت امرمان ختم بخيركن ، خدمتگذاران به اسلام وانقلاب ياري كن ، امام زمانمان ازخطرات وبلاها حفظ كن ، مريضها - معلولين - مجروحين - جانبازان - ملتمسين - منظورين - لباس عافيت وصحت وسلامت بپوشان ، اموات - شهدا - امام شهدا - غريق رحمتت بفرما ، رَحِمَ اللهُ مَن قَرَءَ الفاتِحَةَ مَعَ الصَّلَوات

 

متن روضه شهادت مسلم بن عقيل عليه السلام-ميرداماد

منبع: كتاب گودال سرخ

 

از اعتبار حُرمَتِ گفتارهايشان

اَ لسَّلامُ عَلَيكَ يامُسلِمَ بنَ عقيلَ بنَ ابيطالب وَ أَشْهَدُ أَنَّكَ وَفَيْتَ بِعَهْدِ اللَّهِ وَ بَذَلْتَ نَفْسَكَ فِي نُصْرَةِ حُجَّةِ اللَّهِ وَ ابْنِ حُجَّتِهِ حَتَّى أَتَاكَ الْيَقِينُ أَشْهَدُ لَكَ بِالتَّسْلِيمِ وَ الْوَفَاءِ وَ النَّصِيحَةِ لِخَلَفِ النَّبِيِّ الْمُرْسَلِ وَ السِّبْطِ الْمُنْتَجَبِ

از اعتبار حُرمَتِ گفتارهايشان

مغرب شکست بيعتِ بسيارهايشان

يک پيره زن فقط به سَفيرت پناه داد

ماندم چه شد تعارف و اصرارهايشان؟

کوفه مرا ز روي تو شرمنده کرده است

سر مي زنم ز غُصه به ديوارهايشان

جاي طناب، بر دهنم مشت مي زدند

اينجا همه عوض شده رفتارهايشان

محصول باغ ها همه خرج سپاه شد

از خار و سنگ پر شده انبارهايشان

خرما فروش يک شبه خنجر فروش شد

تغيير کرده کاسبي و کارهايشان

سکه شده فروختن چکمه هايشان

رونق گرفته دکه يِ نجارهايشان

بر روي ميخ جسم مرا پشت و رو زدند

لعنت به رسم کوفه و هنجارهايشان

اينجا سر ِ برادر ِتو شرط بسته اند

غوغا شده ميان کماندارهايشان

اينجا براي غارت خلخال و روسري

خُرجين خريده اند خريدارهايشان

(جواد پرچمي)

توي مجلس گشت مسلم، يه آشنا پيدا کنم، براش وصيت كنم،نگاه كرد،ديد قوم و خويشش عمر سعد وايستاده،ببين چقدر بده برا مسلم،يعني نزديك تر از عمر سعد پيدا نكرد،همه كثيف بودند،اين ديگه بدتر از همه،گفت:يه حرف سرّي دارم باهات،كشيدش كنار،گفت:من حرف سرّي گوش نمي دم،ابن زياد گفت:برو گوش بده ببين چي ميگه،صداش زد،اومد كناري،گفت:من600درهم از وقتي كه اومدم،قرض گرفتم،بعد از شهادت من اين زره رو بفروش،قرضم رو بده،جنازه ام رو تحويل بگير،دفن كن،سه تا وصيت كرد،رفت به ابن زياد گفت:ابن زياد گفت:باتو سرّي حرف زده،تو داري به من ميگي،ابن زياد اعتراف كرد،اينقدر كثيف بوده عمرسعد،خدا لعنتش كنه،رفت بالاي دارالاماره،سرش رو خواستند از گردن جدا كنند،يه نگاهي به سمت مدينه و مكه كرد،السلام عليك يا اباعبدالله،حسين جون برات نامه نوشتم بياي كوفه،اما نيا،وصيت كرد،وصيت سومش به عمر سعد لعنت الله عليه،اين بود،يه نامه بنويس بده به يكي بفرست برا حسين بن علي پسر عموم،نيا كوفه،اينها خيلي نامردند.

صبح شد يک طرف سرم افتاد

يک طرف نيز پيکرم افتاد

از روي پشت  بام افتادم

با عليک السلام افتادم

بدن من شکست خوشحالم

سر راهت نشست خوشحالم

بي سبب نيست اين که خوشحالم

زن و بچه نبود دنبالم

يعني ميگه:هرچي بود من جلو زن و بچه ام اذيت نشدم،اونهارو اسير نگرفتن،اما تو...

آي مردم سپاه بي نفرم

صبح خالي نبود دور و برم

حرفي از زخم با پرم نزنيد

اين همه سنگ بر سرم نزنيد

آي مردم گناه من عشق است

بهترين اشتباه من عشق است

آي مردم کم حيا بد نيست 

بي وفا ها کم وفا بد نيست

سنگ خوردم شکست کوزه ي من

غصه خوردم شکست روزه ي من

نفسم را سير کردم و بعد

وسط کوچه گير کردم و بعد

کو چه هايي که تنگ و باريکند

روز هم چون شبند تاريکند

بدي کوچه هاي تنگ اين است

مي شود هر طرف ره را بست

فقط منظورش به كوچه ي تنگ كوفه نبوده،برا زهرا هم اشاره داره

مثلاً کوچه اي که زهرا رفت

از تنش تازيانه بالا رفت

مثل اين مردمي که بي عارند

مثل اينها مدينه بسيارند

مثل اين ها مدينه هم بودند

دور بيت الحزينه هم بودند

تو نبودي مدينه را گفتي

قصه داغ سينه را گفتي

تو نگفتي خوشيم مادر بود 

مادرم دختر پيمبر بود

تو نگفتي صداش مي لرزيد

پدرم تا که کو چه ها را مي ديد

تو نگفتي كه لشگر آوردند 

مادرم را زير پا در آوردند

عوض اينكه روضه حسين و مسلم رو بخونم،رفتم مدينه

تو نگفتي هنوز غمگينم

فکر پرتاب دست سنگينم

تو نگفتي نگات پژمرده

مادرم بارها زمين خورده

حسين........،يكي گفت:مسلم رو آزاد مي كنن،يكي گفت:نه تبعيدش مي كنن،يكي گفت:صبر كن الان سر از بدنش جدا مي كنن،يه فرد شامي خونخوار قاتلشه،اومد تا ديد داره دعا ميخونه ،نذاشت تمام ذكرش تموم بشه،يه وقت سرش رو از بدن جدا كرد،به سرعت و با عجله و لرزون دويد،ابن زياد گفت:چرا اين طوري ميلرزي،گفت:وقتي خواستم،سر مسلم رو جدا كنم يه سيه چهره ي خشمگين،جلوم ديدم داره لب ميگزه،ترسيدم و فرار كردم،به همين هم اكتفا نكردن،پاهاي مسلم رو به ريسمان بستن،تو كوچه هاي كوفه ميگردوندن، حسين.....

 

صَلَّي اللهُ عَلَيْكم يا اهل بيت النبوه

يا الله به عظمت آقا مسلم بن عقيل درد هامان دواكن ، حاجتهامان رواكن ، گرفتاريهامان برطرف كن ، عاقبت امرمان ختم بخيركن ، خدمتگذاران به اسلام وانقلاب ياري كن ، امام زمانمان ازخطرات وبلاها حفظ كن ، مريضها - معلولين - مجروحين - جانبازان - ملتمسين - منظورين - لباس عافيت وصحت وسلامت بپوشان ، اموات - شهدا - امام شهدا - غريق رحمتت بفرما ، رَحِمَ اللهُ مَن قَرَءَ الفاتِحَةَ مَعَ الصَّلَوات

 

مسلم بن عقيل سفير شهادت1

نويسنده: محمد على حامدين

 

مسلم سربازى بود وفادار ،از سرداران فتوحات بزرگ ؛ فرماندهى توانا در معركه هاى كمرشكن و پيشوايى الهى كه در بحر تحولات سياسى براى احياى حركت انقلابى كوفه ، فرو مى رفت .

 

مادر و زادگاه

عقیل كارشناس منحصر به فردى (1) نسبت به امور زنان است ، امام علی علیه السلام كه میخواست براى خويش مناسبترين همسر را برگزيند تا آنكه فرزندان بزرگى پديد آورد كه زنده كننده نام پدر در ميدانهاى مجد و عظمت باشند.

در اين زمينه عقيل رقيبى نداشت . امام على - عليه السلام - براى انتخاب همسرى كه بزرگ زاده باشد با وثوق به راءى صائب و بصيرت تام برادر در امور زنان ،زمام اختيار را به او سپرد. عقيل هم در انتخاب تاريخى خود،سربلند از بوته امتحان خارج شد و همسرى را معرفى كرد كه عباس و برادرانش را به اسلام عرضه كرد و آنان را چونان شمشيران رسالت ،در اختيار حسين - عليه السلام - قرار داد. عقيل در انتخاب همسر براى خود از ميان زنان شرافتمند و زاده بيوتات صالح نيز موفق و پيروز بود؛ چون كه با تخصص منحصر به فرد خود، با نگاهى تيزبين به اعماق خاندان و شجره آنان نگريست ؛كارى كه هريك از بنى هاشم براى انتخاب همسر براى خود انجام مى دادند.

اينكه همسر عقيل ،آزاده بوده يا برده ،حجازى يا شامى ،يمنى يا عربى ،رومى يا فارسى ،قرشى يا نبطى بوده چندان اهميتى ندارد. آنچه كه مهم است شناخت خاستگاه و اصالت خاندان همسر مى باشد.

بديهى است كه نجابت اين زن نمونه - مادر مسلم - را آن شوهر بزرگوار و پدر عبقرى و اصل و نسب دار منعكس مى كند؛همچنانكه بزرگ منشى مادر را آن فرزند بديع و بزرگوار و زاده عقيده اسلامى تاءييد و تاءكيد مى كند.

اين فرزند ،ما را از كوتاهى و قصور مورخين درباره مادر ،بى نياز مى كند. با نگاهى به فرزند،مادر را به خوبى مى شناسيم چرا كه درخت را بايد ميوه اش شناخت مادر، زنى است از خانواده اى كريم با تربيتى پاكيزه روانى پاك كفو و عديلى خوب براى انجام تكليف و داشتن نطفه مطهر شايسته مسلم و برادرانش - شمشيرهاى ريحانه پيامبر اكرم - صلى الله عليه و اله - حسين (ع ) - زيبنده مجد و عظمت درباردارى شيردادن حضانت كفالت و تربيت .

اين كمترين آگاهى ما نسبت به بزرگى و كرامت زنى چون مادر مسلم است زمانى كه مورخين از ترس حكام زمان از نگارش شرح حال و معرفى مجد و كرامت مادران كسانى كه با حكومتهاى كافر و فاسد به ستيز برخاستند خوددارى كرده اند.

تحقيقات به سادگى نشان مى دهد كه مورخين تعمدا از ذكر مادران اين بزرگان روى تافته اند و درباره مادر مسلم بخل ورزيده اند و تنها به نص ذيل اكتفا كرده اند:

ابن قتيبه مى گويد: مادر مسلم بن عقيل زنى نبطى بود از آل فرزند (2)

دشوار است كه بدانيم وى همسر اول عقيل بوده است با دوم زيرا تفصيلى در اين باب وجود ندارد.

اما نبط از ساكنان قديمى عراق بوده اند كه وسعت دولت آنان به جزيرة العرب مى رسيد و حكومتى طولانى و پادشاهانى پى در پى داشتند پادشاهان آنها داراى نامهاى عربى بوده اند و نام خود را بر سكه ها ضرب مى كردند و قوانين و فرامين وضع مى نمودند.

اين نظرى كه ابن قتيبه نقل كرد بعدى ندارد و حقيقت يا قرينه اى عليه آن در دست نيست در حالى كه روايت ديگرى در اين باب ذكر شده است كه با تمام حقايق معارض است و ساده ترين قرينه اى آن را نفى مى كند.

اين روايت كه تحقيقا ساخته و پرداخته مى باشد از جعليات راويان بنى اميه چون مدائنى است كه داستانهاى بسيارى در تحريف اذهان مسلمانان دارد.

مدائنى در حكايات خود جنبش اموى را مدح كرده از حلم جود كرم فضيلت و برترى آنان برمردم دم مى زند! وى عدل انصاف بسط مساوات و محبت بنى اميه را مى ستايد! زيرا آنان را از نظر عقلى بر ديگران ممتاز مى شمارد مجموعه اين حكايات از وابستگى مدائنى و دوستانش به بنى اميه پرده بر مى دارد.

داستان جعلى مدائنى درباره همسر عقيل چنين است :

عقيل در اواخر عمر خود كه نابينا شده بود به كنيزى علاقه مند شد ليكن پولى براى خريدن وى در بساط نداشت از معاويه درخواست كرد كه آن كنيز را برايش بخرد معاويه هم با دست باز خواست عقيل را برآورده ساخت و آن كنيز را براى عقيل خريد و بدو بخشيد كنيز مسلم را براى عقيل به دنيا آورد پس از وفات عقيل مسلم كه به سن هجده سالگى رسيده بود زمين پدرى خود را به معاويه فروخت و پول آن را دريافت كرد.

امام حسين - عليه السلام - نامه اى به معاويه نگاشته اعلام كرد از اين معامله ناخرسند است معاويه بردبار و اهل كرم مجبور شد زمين را برگرداند و پول آن را نيز به مسلم و خانواده اش ببخشد امام حسين عليه السلام از اين عمل معاويه متعجب شده نامه اى در سپاس و امتنان از معاويه به وى نوشت و در آن گفت : اى آل ابى سفيان جز بر اساس كرامت و بخشش به كارى نمى پردازيد (3)

مى بينيد چگونه جاعل اين داستان ريحانه رسول خدا صلى الله عليه و آله را نسبت به اموال مسلمانان كه توسط معاويه سرقت شده است نرم و ملايم نشان مى دهد!

مى بينيد چگونه سلاله قد است را وسيله بزرگداشت جرثومه پستى و دانائت و دشمنان نبوت قرار مى دهد!

مى بينيد چگونه ستيز ميان آل محمد عظيم الشان با آل ابوسفيان را مسخ مى كند و امام را خاضع امتيازات دنيوى آنان قرار مى دهد تا آنجا كه پس از دريافت مالى از معاويه امام ساكت شده با او الفت يافته نامه اى به وى مى نگارد و از او سپاسگزارى مى كند و دزديهاى آل ابوسفيان را تاييد مى كند و پيوند خود را با مبادى آسمان فراموش مى كند.

حاشا! از اين ذات مقدس حسنى كه در حد درك و گمان اين فريبكاران امت باشد، كسانى كه گمراه ساختن مسلمانان وجهه همت آنان است .

اين داستان و حكايت مشابه آن در صدد رقيق كردن و بى اهميت جلوه دادن ماهيت ستيز آل محمد صلى الله عليه و آله و عموم بنى هاشم عليه بنى اميه است و مبارزات بنيادى بنى هاشم و خاندان عبدالمطلب را در طول تاريخ بى رنگ نشان مى دهد همچنانكه در اين داستان از وابستگى مالى عقيل به معاويه در امر ازدواج ياد مى كند دروغى كه دشمنان عليه عقيل پرداخته اند و ما در فصل گذشته آن را نقض كرديم .

اگر واقعا مادر مسلم كنيزى بود چنانكه داستان فوق حكايت مى كند - دشمنانش مانند ابن زياد و ديگر عناصر اموى از اين نقطه ضعف به گمان خودشان استفاده كرده و مسلم را طعن و جرح مى كردند آنان كه متحير بودند كه چگونه از جانب مادرش نقص بر او وارد كنند و ابن زياد مضطر شد كه او را متهم به شرب خمر در مدينه كند.

به هر حال مادر مسلم از ملكات فاظله بهره مند بود و دشمن را ياراى حمله به مسلم از اين طريق نبود و الا - حداقل - با لحن انكار درباره او مى گفتند: مسلم با كسى (معاويه ) در افتاده است كه مادرش را خريده و به همسرى پدرش در آورده است و اين سخن بالاترين نوع توهين و تحقير در منطق امويان و نحوه ارزشگذارى آنان محسوب مى گشت .

ازاين ملاحظات كه بگذريم بررسى علمى اين داستانهاارزش آنها را نزد علماى اهل سنت و شيعه از بين مى برد زيرا اين روايت مرسل و سند آن منقطع است و اعتبارى به روايات مدائنى نمى باشد و حتى اهل سنت در درستى روايات او شك مى كنند مثلا ابن عدى در الكامل وى را ضعيف مى شمارد (4) در حالى كه ياقوت تاكيد مى كند كه مدائنى از موالى بنى اميه بوده است (5).

همين ضعفها براى كاستن اعتبار اين داستان كافى است حتى اگر روايت را از تناقضات فاسد درونى خالى بدانيم .

از جهت ديگر اين روايت (داستان با واقعيت تاريخى عمر مسلم بن عقيل نيز مغايرت دارد عمر شريف ايشان دال بر كبر سن آن بزرگوار مى باشد در حالى كه اين داستان حضرت مسلم را در دوران معاويه تحت وصايت امام حسيت عليه السلام در دهه دوم زندگى خود نشان مى دهد در صورتى كه بعضى حوادث تاريخى خلاف اين صلى الله عليه و اله - بدانيم قرائن عبارتند از:

1 - واقدى تصريح مى كند كه : مسلم در فتوحات اسلامى - در ايام خلافت عمر بن خطاب - مانند فتح بهنسا شركت داشت (6)

2 - ابن شهر آشوب صريحا مى نويسد: مسلم در جنگ صفين در سطح فرماندهان ديگر در سپاه اميرالمومنين عليه السلام حضور داشت (7)

3 - امام حسين عليه السلام ريحانه رسول خدا صلى الله عليه و آله - مسلم را به عنوان نماينده شخصى خود براى رسيدگى به امور گوناگون كوفه يكى از شهرهاى بزرگ اسلامى و پيچيده ترين آنها انتخاب كرد.

اگر عمر مسلم آن گونه باشد كه روايت مدائنى نقل مى كند و داد و ستدى وى بدانسان باشد كه ذكر شد كسان ديگرى از بنى هشام بودند كه متكفل سمت نمايندگى امام گردند ليكن امام مسلم را به خاطر بزرگى و كفايت و آگاهى او در امور و تصرفات عاقلانه اش او را بر مى گزيند و اين مهم را بدو مى سپارد.

اين قرائن چهارگانه تصوير مردى انقلابى را ترسيم مى كند كه هنگام ورود به كوفه براى رهبرى حركات و تحولات سياسى فراگير حدود پنجاه سال ازعمر وى مى گذشته است .

حضور مسلم در ميان دلاوران فتح بهنسا در دوران عمر بن خطاب ما را بر آن مى دارد تا ولادت مبارك و تابناك آن بزرگوار را جز در زمان حيات سيد رسولان - صلى الله عليه و آله يا اواخر زنديگ آن حضرت ندانيم (50) و ما عميقا معتقديم كه تفاوت سنى ميان عمر امام حسين عليه السلام و پسر عمويش مسلم بيش از چند سال نبوده است اين قرب سنى است كه نوع تعلق آن دورا به يكديگر براى ماتفسير مى كند زيرا ميان آنها محبت خويشاوندى دوستى قديمى و مصاحبت گرمى موجود بوده است تا آنجا كه امام حسين عليه السلام به مسلم چونان يك مرد انقلابى تمام عيار اعتماد داشت و او را مردى جليل القدر فرزانه و خرد استوار مى دانست نه به عنوان جوان نوپاى كم تجربه اى كه رفتارش هنوز از دوره كودكى فاصله نگرفته است .

امام حسين عليه السلام به او چون مردى با فكرى عميق و تجاربى ريشه دار اهميت مى داد درباره او تعبيرى دارد كه ديگران از اين توصيف مرحوم مانده اند و درباره آنان امام چنين نگفته است روزى امام درباره مسلم چنين گفت : او برادرم ، پسر عمريم و فرد مورد اعتمادم از ميان خاندان من است (8)

اين بيان نشان دهنده هم نشينى درازمدت و دوستى قديمى و ريشه دار بودن برادرى اين دو مى باشد امام عليه السلام وى را موضع اسرار خود ميدانست و راى خود را با اعتماد كامل با او در ميان مى گذاشت و او را بزرگ مى شمرد.

آرى مسلم بن عقيل عليه السلام در ميان خاندان بزرگى به دنيا آمد و در ميان خانواده اى متولد شد كه بزرگ پيامبرى چون محمد صلى الله عليه و اله را به دنيا عرضه كرد همانها كه حضانت آن بزرگ مرد را تكفل كرده بودندو به استقبال نبوت راستين وى رفته بودند آنكه در آسمان احمد ناميده شده بود - همانها نيز مسلم را به جهانيان عرضه داشتند.

آرى مسلم در بهترين تيره قريش بنى هاشم والا رشد كرد و در يمان بنى هاشم كه نقش اساسى در بنياهاى نبوت با عظمت داشتند و دعوت اسلامى حفظ وحى و حراست از رسالت آسانگير بدانان واگذار شده بود بالنده گشت .

بنابر اين مسلم از فرزندان پاكان بزرگان و برگزيدگان از آل مصطفى صلى الله عليه و آله است كه خداوند آنان را مختص خود ساخته و برديگران اختيار كرد و فرمود: انذر عشيرتك الاقرين (9) نخست خويشان نزديك را (از خدا) بترسان

 

مرد پيكار و قهرمان پيروزيها

دليرى خارق العاده مسلم كه يكى از برجسته ترين ويژگيهاى شناخته شده اوست صرفا برخاسته از آموزشهاى نظامى و بدنى وى نبوده است اين ويژگى مانند صفات وى نتيجه تعلم در مدرسه اى است كه در آن از تمام آزمونهاى نظرى و علمى سرافراز بيرون آمد مدرسه اى كه ممتاز به داشتن معلمينى فوق العاده نيرومند و مسلط در زمينه هاى علم و عمل بود.

اين معلمين و اساتيد كه تعليم مسلم را برعهده گرفتند چه كسانى بودند؟!

آنان معلمان انسانيت و امت اسلامى هستند همانها كه سيد رسولان حكمت و علم خود را تنها در اختيار آنان گذاشت و آنان را بر ديگران برترى بخشيد؛ برادر پسر عم پيامبر و دو ريحانه وى امام حسن و حسين -عليهما السلام - در دنيا

وى در راه آموزش و فراگيرى از باب مدينه علم على - عليه السلام - وارث خاتم پيامبران - صلى الله عليه وآله - راه را بر همسالان خود تنگ كرد و آنان پيشى گرفت . از علم تقوا و يقين عم خود سيراب گشت و صفات حيدرى را از او الهام گرفت .

مسلم در صفاتى مانند:هيبت ،شمايل بردبارى ، صبر،بزرگى ،مناعت ،طبع و شهامت با بنى هاشم شريك بود. براى دريافتن آگاهى بيشتر،عرفان و علم بدون نقص ،مانند شعله اى سركش به هر سو مى رفت ،تا آنجا كه سخن يكى از معاصرين ايشان درباره وى صادق شد كه :آنان خاندانى هستند كه به عمق و قعر دانش رسيده اند و آن را بدون زوايد در خود جمع كرده اند .

و حديث پيامبر - صلى الله عليه وآله - بر قامت او راست آمد كه در سخنى با مردم فرمود:

لاتعلموهم و تعلموا منهم فانهم اعلم منكم

به اهل بيت من تعليم ندهيد و از آنان تعليم گيريد؛زيرا كه آنان از شما آگاهتر و داناتر مى باشند

آرى ،اين مدرسه مسلم است كه چون دانش آموزى در آن درس خواند و مانند استادى از آن خارج گشت ، پرعظمت ترين مدرسه اسلامى و انسانى كه درس شجاعت و استوارى در ميدانهاى نبرد و معانى مردانگى و قهرمانى را نيز مى آموخت .

مسلم بن عقيل طالب - رضوان الله تعالى عليهم - مردى بود دانا جنگجو و رهبرى از پرجراءت ترين مردم ،شجاعترين دلاوران بنى هاشم و يكى از قهرمانان برجسته و مبرز آل ابى طالب بود.مردى با عهدى راستين هنگام صلح و شمشيرى بران به هنگام جنگ - آنچنان كه شرايط ايجاب مى كرد - بود.

وى يكى از نيرومندترين و غيورترين پيكارگيرى بود. در صف مقدم از سابقون الاولون - كه از مدرسه اعتقاد و جهاد خارج شده بود.

كسانى چون بلاذرى در شاءن چنين مى گويند: مسلم بن عقيل از مردترين فرزندان عقيل و شجاعترين آنان بود(10)

البته اين برترى تنها در ميان اين خاندان مطرح گشته است ليكن ابن قتيبه دايره برترى را گسترش داده در سطح وسيعتر از محيط خانوادگى چنين سخن مى گويد:

وى از شجاعترين مردم بود(11)

به نظر مى رسد سخن بلاذرى ابن قتيبه را فريب نداده است و او در بيان ادعاى خود مبالغه نكرده است ؛ زيرا هر كدام از اين دو مورخ ، به قهرمانان مسلم از زاويه خاصى - آن قدر كه توجه داشته اند - نگاه كرده اند.

مورخ اول ، مسلم را در ميان ديگر دلاوران خاندان عقيل نگريسته است و او برتر ديده است ، در حالى كه مورخ دوم دلاورى مسلم را در ديگر ميادين نيز مورد بررسى قرار داده است ، چه ديگر مورخان اين قهرمانى ها را ثبت كرده باشند و چه در ثبت آنها سستى ورزيده باشند.

در اين جاست كه واقدى با اشاره به گوشه اى از حضور مسلم در يكى از فتوحات در مصر مى گويد : هنگامى كه مسلمانان - پس از محاصره طولانى - وارد شهر بهنسا (12) شدند ، مسلم بن عقيل نيز در ميان گروهى از هاشميين وارد شهر شد و اين رجزا را بر زبان داشت :

صنانى الهم مع حزنى الطويل

لفقد صاحبى مجد اثيل

فواثارا لجعفر مع على

ليوث الحرب آل بنى عقيل

ساقتل بالمهند كل قرم

عسى بالثاران يشفى الغليل (13)

غم و اندوه طولانى ، از دست دادن دوست و بزرگوار اصيل ، مرا رنجور و لاغر ساخت

من خواستار خون جعفر و على ، شيران جنگ از خاندان بنى عقيل هستم . با شمشير خود هر نيرومندى را خواهم كشت ، شايد با قصاص ، گرفتن ، عطش انتقام فرو بنشيند .

مسلم جوان دلاور ، فاتحانه همراه فاتحين وارد شهر مى شود و همان طور كه مى بينيم از دلتنگى و تحمل دشوارى خود سخن مى گويد ؛ زيرا محاصره شهر به درازا انجاميده است و او جزء محاصره كنندگان ، براى فتح شهر و ورود به آن لحظه شمارى مى كند تا آن را با سربلندى بازگشايد و سرود افتخار را بر بلنداى شهر بسرايد...

اين فتح در ايام خلافت عمر بن خطاب اتفاق افتاد...و آشكار مى گردد كه جعفر و على در ابيات فوق برادران مسلم هستند ، نه دو عموى او. اين دو از جمله بنى هاشم و شركت كننده در اين فتح مى باشد.

واقدى در اين موارد مى گويد : جعفر بن عقيل در فتح بهنسا حضور داشت . و از سرداران و اميران شجاع اين فتح بود و رجزى نيز در اين باره دارد .(14)

همچنين مسلم برادرى به نام على داشت است كه ظاهرا در فتح اين شهر حضور پيدا كرده است و اين دو از جمله مجروحان جنگ بوده اند.

اين حادثه ، روح حماسى مسلم را به جوش مى آورد و او را از جا مى كند تا انتقام بيت دوم آن را چنين مى كند :

فواثارات جعفر مع على

و ما ابدى جوابك يا عقيل (15)

من خواستار خون جعفر و على هستم و خواسته ات را اى عقيل برآورده خواهم ساخت .

به نظر مى رسد آن دو را مجروح ديده است نه كشته ؛ زيرا ديگر مورخان و محقيقن اتفاق نظر دارند كه : جعفر و على از شهداى كربلا ، و همراه ريحانه پيامبر اكرم - صلى الله عليه وآله بوده اند.

اگر سرزمين مصر شاهد يكى از جهادهاى مسلم بوده باشد او در جهادهاى

(16) ديگرى نير در جزيرة العرب بوده است . همچنان كه وى در سرزمين عراق ، بصره ،صفين ،نهروان و كوفه جهاد كرده است .

نكته قابل توجه در اين ميان آن است كه مسلم در صفين يكى از فرماندهان نظامى بوده و اميرالمؤمنين على - عليه السلام - بر او اعتماد ورزيد و فرماندهى لشكرى از ميمنه را بدو سپرده بود؛لشكرى كه بزرگانى چون :حسين و حسين دو سبط رسول خدا و عبدالله بن جعفر- چنانكه ابن شهرآشوب ثبت كرده است - را در خود داشت . طبيعى است كه انتخاب فرمانده براى چنين لشكرى به گزاف صور،نمى گيرد و سهل انگارى در آن راه ندارد بلكه اين انتخاب اعتراف كاملى است به توانايى و استوارى ابن عقيل در جنگ و دليل روشنى است بر صلاحيت مسلم براى اين لشكر كه به فرماندهى آن انتخاب شده است .

بياسى به سند خود دردالاعلام مى گويد:مسلم بن عقيل مانند شير چنان نيرومند بود كه مردى را با دست خود مى گرفت و او را به بالاى خانه پرت مى كرد.(17)

تنها اين بياسى نيست كه تحت تاثير شخصيت مسلم قرار گرفته او را مانند شير مى داند بلكه دشمنان كينه توزى نيز كه در ميدان كارزار و در روى او قرار گرفته اند از شجاعت و رشادت او دهشت زده شده محتاطانه رفتار مى كنند. و فرمانده آنان است كه بر ياران خود بانگ برمى دارد كه :

... او شيرى است صف شكن ،و شمشيرى برنده در دست قهرمانى شايسته از بهترين خاندان خلق (18)

دشمنانش اعتراف مى كنند كه وى :شيرى است صف شكن و عامه مورخين او را مانند شير مى دانند. بنابراين همه اينها مردانگى پرعظمت مسلم را تاءييد مى كنند.

زركلى درباره وى مى گويد: او از صاحبان نظر دانش و شجاعت بود(19)

و يكى از معاصرين وى در شعرى برنهايت قوت او چنين تصريح مى كند:

فتى كان احيى منت فتاة حيية

واقطع من ذى شفرتين صقيل

واشجع من ليث بخفان مصر

واجراء من ضار بغابة غيل (20)

او جوانمردى بود از دختر جوانى با حيا شرمگين تر و از شمشير دولبه تيزتر و برنده تر از شيران بيابانى شجاعتر و از درندگان بيشه ها پرجراءت تر بشمار مى رفت مسلم گذشته از آنكه از تهذيب والايى برخوردار بود و مملو از شور زندگى و برخوردهاى اجتماعى بود از متخلصين برجسته به اخلاق اسلامى و ادب آن بشمار مى رفت .

شاعر ،آرامش و حياى او را به شرم و حيا و آرامش دختر جوانى تشبيه مى كند. از سوى ديگر او را به شمشير تيز دولبه اى مانند مى كند كه با هر طرف خود فضا را مى شكافد و دشمن را به دو نيم مى كند... در حالى كه او از شير نيرومندتر و شجاعتر است .

در مورد مسلم دوست و دشمن به اتفاق او را به شير مانند مى كنند و از حيوانات مفترس و درنده بيشه ها پرچراءت تر مى شمارند؛درندگانى كه بيشه هاى پرخطر را بدون هراس در مى نوردند.

توصيف كننده هنگامى دست به چنين تشبيهى مى زند كه به قهرمانى مجسم در شخص مورد وصف يقين داشته باشد.

شاعر او را به عنوان يكى از نادرترين دلاوران ديده است كه به تنهايى دست به شمشير مى برد و به دشمنان طغيانگر تا بن دندان مسلح و به بيشه هاى پرخار و خس انسانى حمله مى كند.

مسلم بدون هراس از اين جنگل انسانى ،بر آن يورش مى برد و خود را در گرداب پرتلاطم آن تبديل به حماسه و شعرى مى كند كه از دهان شاعر مى تراود و شاعرى كه معاصر با اوست و در كوفه زير چكمه هاى حكومت امويان زندگى مى كند.

به هر حال سخن از پيشاهنگان نبوت و رسالت بسيار دراز است و اين مجال را فرصت آن نمى باشد. و در آن چه بسيار فضايل و مناقب وجود دارد كه زندگى ديگران به آنها وابسته است - اگر درست باشد كه براى ديگران از مناقب و فضايل نصيبى قائل باشيم .

 

مسلم و خانواده اش

على - عليه السلام - از عمق محبت پيامبر اكرم -صلى الله عليه و آله - نسبت به خاندان خود - و به تبع آن صحابه مخلصى كه دوستدار اين خاندان پاك بودند - و انگيزه هاى آن بيش از همه مردم آگاه بود. و از اين محبت استوار و متبلور در دل و جان سيد رسولان و پيوند قلبى محكم بيان شخص مقدسش با اين خاندان ، اطلاعى درست داشت .

عقيل - و فرزنداش مسلم - از جمله محبوبان حضرتش - صلى الله عليه و آله - بودند.اميرمؤ منان از مقام شايسته بزرگ خود نزد پيامبر اكرم به خوبى خبر داشت و به يقين مى دانست كه محبت پيامبر از روى هوس نمى باشد. لذا امام درصدد برآمد از محبت پنهان ، با سؤ الى از حضرت ختمى مرتبت ، پرده بردارد و از زبان كسى كه :لاينطق عن الهوى حق مطلب را بشنود.

ابن عباس خبر امت و دانشمند متعهد اين قوم در اين باره چنين نقل مى كند: على - عليه السلام - (با عبارتى كه محبت پيامبر را بر مى انگيخت ) پرسيد:يارسول الله ! تو عقيل را دوست دارى ؟)

حضرت - صلى الله عليه و آله - فرمود: آرى به خدا! به او دو محبت دارد؛ محبتى بخاطر خود او و محبتى به خاطر محبت ابواطالب به او... و فرزند عقيل در راه محبت فرزند تو به شهادت خواهد رسيد، و چشمان مؤمنان اشكبار خواهد گشت و ملائكة مقرب بر او درود و تحيت خواهند فرستاد.

سپس حبيب خدا محمد مصطفى - صلى الله عليه و آله - گريست تا آنكه اشكهايش بر سينه اش روان شد و بعد گفت : به خدا! از رنجى كه خاندانم پس از من خواهند برد، به خدا شكايت مى كنم (21)

پيامبر اكرم از تصور فجايع و رنجهايى كه به خاندان نبوت خواهد رسيد بسيار اندوهگين مى گشت و به خدا شكايت مى برد.

پيامبر ميان محبت گذشته و حال پلى مى زند و اين دو را به هم مى پيوندد و بر يكديگر اضافه مى كند و محبت خود را نسبت به عقيل بر محبت اختصاصى ابواطالب نسبت به فرزندش عقيل مى افزايد. پيامبر كه اين چنين محبت ابواطالب را درباره فرزندش عقيل رعايت مى كند، بايد تصور كرد كه به خود ابواطالب چقدر عشق مى ورزيده است .

به هر حال اين حديث و احاديث مانند آن از محبت پايدار و چند جانبه حضرت نسبت به عقيل خبر مى دهد و علل چند گانه اين محبت را بازگو مى كند.

اين حديث را منابع سنى نيز روايت مى كنند(22)، اما بريده و كوتاه شده ، مثل اينكه راوى ، باقى حديث را فراموش كرده است و يا به دلايل روشن نسبت به باقى آن تجاهل كرده است .

امام على - عليه السلام - معلم امت ، چونان معلمى براى مسلم ، در دانش آموز خود توانايى ها و قابليت هايى چون : توانايى اجتماعى ، همسردارى و لياقت همسرى دختر امام را درك مى كند كه ديگران از درك آنها عاجزند.امام كه براى دختران خود ارزش فراوانى قائل بود، و اين گوهران پاك و تربيت شده را تنها به همسرى مردى درمى آورد كه قدر آنان را بداند. لذا مسلم را كفو و همشاءن دختر خود درمى يابد، مسلم كه تنها هم و غمش حركت در جهت اهداف امت ائمه است ، دامادى شايسته براى امام است ، و رقيه را به همسرى برمى گزيند.(23)

اين همسر برگزيده ، عبدالله را به سالار شهيدان كربلا تقديم مى كند تا يكى از قهرمانان و نمونه هاى برجسته اين واقعه جهانى گردد.

البته گفته شده است كه مسلم پس از وفات رقيه ، مجددا داماد امام على - عليه السلام - گشته و رقيه صغرى (24)(يا ام كلثوم )(25) را به همسرى خود درآورده است .

همچنين مورخين در تعداد فرزندان مسلم اختلاف نظر پيدا كرده اند؛ گروهى پنج پسر و يك دختر، گروهى چهار پسر و يك دختر را - از رقه اولى يا خواهر او پس از وفات وى - حاصل اين وصلت ميمون و مبارك مى دانند. ليكن آنچه نزد ديگر مورخين مسلم است منقطع شدند مسلم مى باشد. آن بزگوار فرزندانى به جهان عرضه كرد كه خون پاكشان روغن چراغ تابان اسلام گشت و از كربلا به تمام دنيا پرتوافشانى كرد.

مسلم داراى ده يا يازده برادر بود كه جان خود را در راه قرآن ، عقيده و عترت ، نثار كردند، اين صاحبان فضيلت گروهى نيرومند را به گرد ريحانه رسول خد تشكيل داده ، پروانه وار به حفاظت از وجود مقدس امام حسين و اهل بيت پيامبر- صلى الله عليه و آله - پرداختند و در اين راه جان باختند.

از جمله اين برادران : جعفر، على ، عيسى ، عبدالرحمن ، سعيد، ابوسعيد، و ديگران مى باشند كه ميدانهاى نبرد و پيروزى ، شاهد تلاشهاى قهرمانانه و افتخار آفرين آنان بوده است . و آخرين ميدان درخشش اين شهابان ثاقب كربلا است . و ما در بررسى ديگرى پيرامون انصار امام حسين - عليه السلام - شرف اين ديدار را خواهيم داشت .

حاصل آن كه مسلم سربازى بود وفادار و از سرداران فتوحات بزرگ . فرماندهى توانا در معركه هاى دشوار و كمرشكن ، و پيشاهنگى الهى كه در در ميان تحولات سياسى براى احياى حركت و پويش انقلابى كوفه فرو مى رفت . او از اعضاى هياءت نبوت و خاندان رسالت بود كه براى پيكار با دشمنان حق برگزيده شده بود. او تجسم حق بود و مرتبط با اصول آسمانى .

 

ساختار پيچيده اجتماع كوفه (ماهيت وقايع سياسى آن )

معاويه آرزومند سركوب مردم كوفه بود، و انتظار برتى و تفوق بر آنان را مى كشيد... اهل كوفه نيز از معاويه بيزار بودند.

كوفه از ديگر شهرها كه داراى مردم و گروههاى نسبتا متجانسى بودند، از جهات دينى ، مذهبى و قومى متمايز بود؛ زيرا كوفه جامعه اى بود غير متجانس و داراى ساختار قومى پيچيده . اين پيچيدگى اختصاصى ، ويژگيهاى خاصى براى اين شهر به ارمغان آورده بود و از نظر تحرك ، در جازدن و پيشرفت و عقب افتادن موقعيت منحصر به فردى براى اين شهر فراهم ساخته بود.

اگر بخواهيم جامعه كوفه را درك كنيم ناچاريم اين ساخت غريب را كه در تاريخ كوفه تصرفات خاصى را موجب گشته است در نظر بگيريم ،در نظر داشتن اين مساءله به تحليل گران و پژوهشگران ، ديد و دركى عميق تر و به واقع نزديكتر عطا مى كند و آنان رادر فهم درست وقايع كمك مى كند.

لذا ما در اين فصل به مميزات و ويژگيهاى كوفه از قبيل : ساخت دينى ، افتراق مذهبى ، اختلاف قومى ، تنوع قبيله اى وتفاوت طبقاتى مى پردازيم . البته لازم است تذكر دهيم كه كوفه شهرى نوبنياد و داراى اجتماعى تازه شكل گرفته ، بوده است .

 

ساخت دينى

گروهها و طوايف دينى متعددى به شكل گسترده اى در كوفه سكونت اختيار كرده بودند. نحوه آمدن اين طوايف ، گوناگون بود؛ گروهى با اختيار آمده بودند و گروهى به اسارت بدين شهر آورده شده بودند، گروهى نيز سوداگرانه و به هدف تجارت ، زندگى در اين شهر را برگزيده بودند. و بالاءخره گروهى را عمر بن خطاب از مدينه و حجاز جابجا كرده در اين شهر اسكان داده بود. از جمله اين گروهها مى توان دسته هاى ذيل را نام برد:

1 -يهودخصوصا يهود مدينه و حجاز كه عمر آنان را از مدينه و حجاز به كوف آورده بود. با توجه به اين كه برنامه ريزى كوفه و تعيين آن به عنوان شهر در خلافت وى صورت گرفت ، اين جابجايى يهود طبعا صفات پست و خبث طينت اين قوم را به همراه داشت و اين جلاى وطن ، آنان را پند نداد.

2 -نصاراكه به دو فرقه نسطورى ويعقوبى تقسيم مى شدند و هر فرقه ، اسقف مخصوص به خود را در كوفه داشتند.

اينها مسيحيان تغلب ونجران بودند كه هنگام گسترش كوفه بدان وارد شدند و در محله اى ساكن شدند كه بعدا نام آنان را به خود گرفت يعنى محلة النجرانية . اين گروه آثار شومى از خود در ايام حكومت واليان منحرفى چون وليد بن عقبة - معروف به فاسق به نص قرآن كريم - كه از طرف عثمان بر كوفه امارت داشت ، بجا گذاشتند. وليد خود شراب مى نوشيد و آن را در اختيار مسيحيان قرار مى داد(26) و آنان را از گوشت خوك به فروانى بهره مند مى ساخت

وى يك تن از مسيحيان را براى اداره امور مسجد كوفه انتخاب كرده بود و يك نصرانى ديگر را براى مديريت زندان قرار داده بود؛تا آن جا كه ابوموسى اشعرى - كه پس از وليد به كوفه آمد- يك منشى نصرانى را! بدون كمترين منع شرعى يا شعور دينى نسبت به اين امر براى خود اختيار كرده بود با اين كه اولين شرط اداره امور اسلام آوردن افراد است و بعد به كار گماشتن آنان كه حتى عمر نيز از اين كار منع كرده بود (27) براى خود اختيار نموده بود.

3 -صابئين كه در كوفه سكونت كرده بودند و در اين شهر موقعيتى داشتند.

4 -مجوس و بعضى آيين ها كه همراه اسرا به كوفه وارد شده بودند مانند: آيين زرتشت مانويت ومزدكى گرى كه پيروان و جان نثارانى داشت و يارانى كه آنها را تاءييد كنند.

شكى نيست وجود اين فرقه و نحل در يك جامعه مسلمان بر تمام امور آن اثر مى گذارد، مخصوصا كه آن جامعه نياز به تعميق و جاانداختن اصول اعتقادى خود داشته باشد.

متاءسفانه تحقيقات و بررسى هاى تاريخى نشان مى دهد كه حكام خليفه وقت - عثمان - خود، وجود اين گروهها را تشويق مى كردند و آنان را به حال خود رها مى كردند تا كارهاى گوناگون را آزادانه انجام دهند. آرى اين كارها ابتدا توسط عمال عثمان انجام مى گرفت .

 

افتراق مذهبى

نظر به پايبند بودن به معيارهاى اعتقادى و در راستاى تجاوز به حريم نبوت و مخالفت با خاندان پيامبر اكرم - صلى الله عليه و آله - جامعه كوفه با تاءثير پذيرفتن از ديدگاههاى فكرى وصف بندى سياسى - كه كل جامعه مسلمانان را دچار اضطراب ساخته بود چه برسد به ساخت دينى با گرايشهاى منفى در كوفه - دچار انشعابات متعدد مذهبى شده بود. مهمترين اين نظرگاهها عبارت بودند از:

1 -خوارج كه نفرات آنان پس ازنهروان افزايش يافته بود. آنان كوفه را كه خود از آن برخاسته بودند مركز فعاليت قرار داده بودند و آمادگى داشتند - كه هرگاه كفه امويان مى چربيد - بازو، به بازوى باطل داده جنگ با اهل بيت رسول اكرم - صلى الله عليه و آله - و پيروان آنان را اختيار كنند و بدينسان رو در وى حق قرار گيرند.

لذا خوارج را دشمن ترين دشمنان بايد تلقى كرد كانوا:اشد على الرحمن عتياتجاوز و از حد گذشتن آنان نسبت به خداوند از همه افزون بود.

2 -ناصبيها كه فعاليت خود را بر اساس و محور دشمنى با امام على - عليه السلام و اهل بيت رسالت قرار داده بودند؛

3 -امويان گروه منسجمى كه قدرت آنان در خلافت معاويه افزايش يافته بود و فعاليت خود را از ميان عثمان دنبال مى كردند اين گروه در جهت تحكيم قدرت و زعامت بنى اميه - به تنهايى - حركت مى كردند.

4 -شيعيان كه پس از انتخاب كوفه به عنوان مركز خلافت توسط اميرمؤمنان امام على - عليه السلام - موقعيت درخشانى پيدا كردند؛ زيرا مردم عدالت لطف و مساوات را طى حكومت امام لمس كردند و شيعيان على - عليه السلام - پيوسته تعدادشان افزايش يافت . لذا شيعيان بيش از تمام گرايش هاى مذهبى ديگر در كوفه ، كه رنگ شيعى به خود گرفته بود هوادار داشتند و از مقام ممتاز و منحصر به فردى برخوردار بودند.

همين مساءله بعدها مشغله فكرى معاويه گشت . و در فكر تصفيه اين گروه بزرگ به انحاى مختلف فرورفت . وى براى از ميان برداشتن شيعيان به كارهاى متعددى دست زد از جمله : دستگيريهاى وسيع ، كشتارهاى فردى و دسته جمعى ، يورشهاى ناگهانى بر ساكنين آرام شهرها و سركوب آنان ، و بالاءخره تبعيد بيش از پنجاه هزار تن از شيعيان كوفه به خراسان (28) طى گسترده ترين تلاش براى تهى ساختن كوفه از دشمنان امويها و شكستن شوكت پيروان آل محمد - صلى الله عليه و آله -

5 - و تفكران ديگر با پيروان اندك و فعاليتهاى محدود. ليكن مؤثر و قابل ملاحظه در جامعه كوفه بود، مانند: جبريه ، قدريه ، مرجئه ، مفوضه ، افزون ، بر غلات كه در مورد حضرت على - عليه السلام - به غلو پرداختند تا آنكه حضرت به دست خود - پس از آنكه از پذيرش نصايح ، خوددارى كردند - آنان را از ميان برداشت .

به هر حال اين گرايشهاى قدرت طلب در كوفه - على رغم اختلافات نوعى خود و تفاوتهاى كمى و كيفى - تماما در يك چيز مشترك بودند و آن هم از بين بردن قوت و وحدت نظر و هماهنگى در موضعگيرى هاى سياسى در كوفه بود.

 

اختلافات قومى

كوفه به جهت موقعيت نظامى خود، مركز نيروهاى نظامى و لشكريان بود و به تبع آن محل اسكان همه اسراى جنگ بود. و با تكرار جنگها و درگيريها، تعداد اسرا افزايش مى يافت و بازار برده فروشان از برده انباشته مى گشت .

همچنين امويان از برخورد مقرر در شريعت سهل و آسان اسلامى با ديگران ، خوددارى مى كردند؛ مثلا اگر كسى از اسرا ايمان مى آورد و مسلمان مى گشت ، در موقعيتى پايين تر از يك عرب مسلمان قرار مى گرفت . دوره معاويه اوج اين نوع زورگويى ها مى باشد و شاهد خوبى بر گفتار ماست .

معاويه در اين نوع اجهافات تا آنجا پيش رفت كه مخالفتهاى قومى شديدى را برانگيخت ؛ مخالفتهايى در راستاى نابود كردن دين حنيف اسلام ؛ زيرا وى بر هر يك از كسانى كه مسلمان مى گشت ، جزيه وضع كرده بود.

اين سياست و مانند آن بود كه دوستداران و اتباع وى را بر آن داشته بود تا به او عنوان زيركى بدهند.

مهمترين گروههاى قومى موجود در كوفه عبارت بودند از:

1 -تركهاكه در كوفه داراى موقعيت و تشخص بودند.

2 -كردهاكه جزء جامعه كوفه قرار داشتند و صاحب تشخص نبودند.

3 -پارسيان نسبت اين قوم بر ديگر اقوام در حدى بود كه نقل شده است آنان بيش از نصف تمام ساكنين كوفه را تشكيل مى دادند. همين حجم بسيار جمعيت آنان بود كه زياد بن ابيه را بر آن داشت تا عده اى از آنان را در بصره و شام تقسيم كند.

4 -اهل روم پس از پارسيان بيشترين تعداد، از روميان بود.

5 -سريانيهاكه قبل از فتح عراق توسط مسلمانان ، از نصيبين ، جندى شاپور و حران بدين شهر آمده بودند.

همچنين در كوفه آشوريها ارامنه و اقليتهاى قومى ديگرى زيست مى كردند و هر قومى خلقيات ويژه خود را به همراه داشت و رسوم و آداب و معتقدات موروثى را با خود حمل مى كرد و برخى از صفات و رويه هاى منفى روانى و رفتارى مخصوص به خود را در فرهنگ قومى خويش جا داده بودند

تنوع قبيله اى

كوفه از آغاز برنامه ريزى براى سكونت ، شكل متمايزى به خود گرفته بود.

قبايل در اين شهر طبق برنامه و نقشه خاصى مستقر گشتند. اسكان قبايل طبق تقسيم هفتگانه شهر صورت گرفته بود؛ نخست شهر را به هفت حوزه تقسيم كرده و سپس يك هفتم از هر قبيله - يا بيشتر - را با هم پيمانان آن در يك حوزه جا داده بودند به ترتيب ذيل :

1 - قبيله كنانه و هم پيمانانش ازاحابيش و ديگران كه هواداران حكومت بودند.

2 - قبيله قضاعه ، غسان ، بجيله ، خثعم ، كندة ، حضرموت ، وازدى ها.

3 - قبيله : مذحج حمير، همدان و هم پيمانان آنان كه مخالف حكومت و با آن درگير بودند.

4 - قبيله : تميم ، رباب و هم پيمانان آنها.

5 - قبيله : اسد غطفان ، ضبيعة ، تغلب ، نمر و معارب .

6 - قبيله : اياد، عبد شمس ، و عك ، اهل هجر و حمراء

7 - قبيله : طى از يمن كه بخش هفتم شهر را به خود اختصاص داده بود اين تركيب قبيله اى داراى اثر ملموسى در انجام عمل سياسى و تنظيم آن داشت . مخصوصا اين قبايل در قبال حكومت محلى و مركزى ، ديدگاههاى متغاير و گاه متعارضى داشتند.

علاوه بر آن نفوذ حكمرانان بر شيوخ و رهبران قبايل در اين ميان نقش ‍ بسزايى داشت و گاه به شهادت تاريخ مى بينيم كه برخى از بزرگان و رهبران قبايل براى حل مشكل دنياى ناپايدار خود؛ به اسم دين و مسلمانى در خدمت حكام در مى آمدند و خود را به حكومت نزديك مى ساختند. 

تفاوت طبقاتى

ذيلا به مهمترين طبقات جامعه كوفه كه طى تاريخ ، در تاءثير بر اين شهر - بيش از طبقات ديگر اقاليم و شهرها - سهيم بودند اشاره مى كنيم :

1 - طبقه اشراف ، اعيان و صاحبان وجهه . اينان جز اندكى - با والى يا نيرويى كه احتمال داشت در مسابقه قدرت برنده گردد و بر كوفه حاكم شود، همدست بودند؛ مثلا كسانى مانند ابن اشعث و همپالكيهايش به امام حسين - عليه السلام - نامه مى نويسند؛ زيرا به گمان خود تغيير مورد نظر را حتمى مى دانند(29)

بيشتر اين افراد، رهبران و بزرگان عشاير و قبايل بودند و از قبيله خود نيرو مى گرفتند و به قدرت قبيله اى متكى بودند.

2 - طبقه كارمندان و خدمتگزاران كه در خدمت كاخ امير قرار داشتند مانند: نيروى پليس و افسران ، ماءموران جمع آورى ماليات ، سركردگان و ماءموران شهر و به هر حال مجموعه لشكرى و كشورى .

اين طبقه ، آمار افراد و محل زندگى آنان را در محلات مختلف شهر در اختيار داشتند، مراقب مردم بودند و در صورت لزوم ، مظنون را دستگير مى كردند.

اين طبقه ، براى خدمت به حكومت و حاكم به كار گرفته شده بودند و شب و روز بيدار و هوشيار بودند تا امنيت سلطان و سلطنت وى را تضمين كنند. اينان حركات و دم زدنهاى مردم را براى خوش خدمتى مى شمردند و كنترل مى كردند.

3 - طبقه زحمتكش و كاسبان خرده پا مانند: صاحبان شغل آزاد و حرفه هاى مستقل و دكانداران در بازار كه پيوسته از فساد ماءموران مختص به بازار در رنج بودند. لذا يك نفر از خودشان را به نمايندگى از ديگران نزد والى مى فرستادند تا شكايت آنان را برساند؛ براى مجاهد بزرگوارشهيد ميثم تمار اين موقعيت پيش آمد تا نمايندگى آنان را براى تحقق اين غرض ‍ به عهده بگيرند.

4 - بندگان و موالى ؛ طبقه زير دست وله شده اى كه بر اساس شيوه بنى اميه و روش معاويه پيوسته مورد تحقير و استثمار قرار داشتند.

5 - روزى خواران و صاحبان جيره و مواجب طبقه سپاهى و عامه لشكريان كه عطاياى بيت المال در اختيار آنان قرار مى گرفت ؛ زيرا آنان طبق دستورات و اوامر حكام براى جنگ و سركوب به حركت در مى آمدند و در اين كار كوچكترين تمرد و نافرمانى از خود نشان نمى دادند اگر چه به آنان دستور جنگ با مسلمانان و حلال دانستن محرمات را مى دادند يا آن كه آنان را با امر با كشتار فرزندان پيامبر - صلى الله عليه و آله - به جنگ آن حضرت مى فرستادند و رو در روى رسول اكرم - صلى الله عليه و آله - قرار مى دادند. گرسنگى ، مرگ و اباحه خانواده سپاهيان ، اهرمهايى بودند در دست حكام ، تا آنان را بهتر زير سلطه و تحت امر و فرمان خود نگاه دارند.

البته ، علاوه بر طبقات بالا، در اين شهر قضات ، شريعتمداران دنيادار و زرپرست مانند: طبقه مسرف و متنعم نيز بودند. اگر بتوان اين قشر را طبقه ناميد زيرا تعداد آنان كم بود - معروفترين اين گروه شريح قاضى است .

اينان فتواهاى خود را به ، ثمن بخس و درمهايى كم ارزش مى فروختند و مجوزهاى شرعى براى اعمال پليد آل ابى سفيان صادر مى كردند، اعمالى كه اسلام از آنها بيزار بود.

 

واقعيت پيچيده سياسى و ماهيت آن

كوفه از معدود شهرهايى بود كه آگاهى انقلابى آن از شور انقلابى ساده فراتر مى رفت و اهميت نقش خود را در كشاكش آن روز درك كرده بود. اين ادراك در ديگر شهرهاى آن زمان ضعيف بود و همين ويژگى كوفه بود كه دشمنان بيدارى و درك صحيح را، بر آن داشت تا با اتخاذ تدابيرى پست ، خود را از فعاليتهاى راديكالى كه خواسته هاى جاهلى با بنيادهاى اموى ، آنان را به خاطر انداخته بود، رهايى بخشند.

اين تدابير پنهان و آشكار در شكل شايعات ، گسترش شبهه ها و پخش ‍ عناصر منافق صفت براى ايجاد شك و ترديد هدفشان شق عصاى مردم كوفه و مردد ساختن آنان در انجام تكاليف خود بود. با توجه به اينكه شيعيان آن روز گروه اندكى را از هواداران امام على تشكيل مى دادند و همه كوفه يا نصف آن ، هنگام ورود امام - عليه السلام - بدان شهر ياشهادت ايشان پرواز به ملكوت اعلاء شيعه نبودند.

بتدريج جامعه كوفه خاصيت روحى ، امتياز معنوى و ارزش انقلابى خود را كه اساس وجود اين جامعه بود و ميدان تحرك فتوحات ، استراحتگاه لشكريان ، پايگاه استوار آنان ، و منبع كمك رسانى غذايى و تسليحاتى محسوب مى گشت ، از دست داد.

از ميان تمام شهرهاى مسلمان نشين ، تنها كوفه بود كه زير بار معاويه نرفت و حكام وى را نپذيرفت .

معاويه نيز با كشتارهاى پى در پى و شبيخون هاى ناگهانى بر اطراف كوفه ، نتوانست كينه خود را فرونشاند و همچنان كه در ميدان جنگ نتوانسته بود كوفيان را در هم بشكند، با نيرنگها و شيوه هاى منافقانه خود نيز از اين كار ماءيوس گشت تا آن كه كار به آتش بس و صلح معروف كشيد.

او كه آرزومند سركوب اهل كوفه و مترصد برترى و سلطه بر آنان بود و اسير عقده هاى روحى ناشى از موضعگيريهاى آنان گشته بود و اين عقده ها در روان وى متبلور شده بود - يعنى منطق غرور و كفر اين چنين است - هنگامى كه در مقابل كوفيان قرار گرفت اعلان كرد كه شرايط صلح را زير پا مى گذارد و هدف از جنگ با اهل كوفه اقامه فرايض نبوده است بلكه :

... تنها به اين دليل با شما به پيكار برخاستم كه بر شما امارت كنم . و خدا نيز اين خواسته را با وجود كراهت شما به من عطا كرد!

اين اظهارات ، عمق ناراحتى وى را از مردم كوفه نشان مى دهد و حقارت پنهان وى را نسبت به اميرالمؤمنين - عليه السلام - آشكار مى سازد. معاويه با اين فتح و اظهار ما فى الضمير خشمش فروكش نمى كند و آرام نمى گيرد، بلكه سنگدل ترين حكام را بر كوفه مى گمارد و به آنان دستور مى دهد با سياست شمشير و تازيانه ، از كوفيان انتقام بگيرند و آنان را سركوب كنند.

علاوه بر سياست صريح خشن فوق ، سياستهاى پنهان ديگرى در اين شهر استمرار دارد و آن بازى آشكار با خرد مردم عوام و ساده لوح است و گرايش ‍ آگاهانه و عامدانه در جهت تحليل محرمات و شكستن چهار چوبهاى اعتقادى و عملى . مثلا:

وليد شراب مى نوشيد و آنگاه امامت مردم را در مسجد كوفه به عهده مى گيرد، و در اثناى نماز استفراغ مى كند. يا نماز صبح را چهار ركعت مى خواند و بعد متوجه مردم گشته مى گويد: آيا مى خواهيد بيشتر برايتان بخوانم ؟!

و هنگامى كه گروهى از نمايندگان شهر و برگزيدگان كوفه براى نجات كرامت دين خود به نزد عثمان مى روند، او بخاطر محبت برادرانه نسبت به وليد! از اتخاذ موضع قاطع خوددارى مى كند.

و ياابوموسى اشعرى آراى مردم را به بازى مى گيرد و در گرفتن بيعت براى امام اميرالمؤمنين - كه امت با وى بيعت كرده اند - سستى مى ورزد و عدالت امام را مخدوش جلوه مى دهد و در حقانيت حضرت براى خلافت ، كوفيان ، را دچار شك و ترديد مى سازد.

و هنگامى كه اصحاب جمل بر امام خروج مى كنند، امام نصايح و اوامرى براى ابوموسى فرستاده ، خواستار اعزام نيرو مى گردد، ليكن اين قاضى دين فروش ، مردم كوفه را از يارى امام باز مى دارد و آنان را از اجابت خواسته امام منصرف مى كند!

باند و لشكر امويان همچنان درخت نفاق را در زمان امام على و امام حسن - عليهماالسلام - بارور مى سازد - در حالى كه محبت و ولاى على و خاندان نبوت نيز در اعماق جان اهل كوفه ريشه مى دواند.

و هنگامى كه قدرت منحصرا در دست معاويه قرار مى گيرد، عاجزتر از آن به نظر مى آيد كه كوفه را به طور عام ، و شيعه را خصوصا ببيند ليكن بين آنها در جهت تهى كردن شهر از شيعيان و گشودن راه براى محبت امويان گامى برندارد. لذا بيش از پنجاه هزارتن از شيعيان كوفه را به خراسان گسيل مى دارد به اميد آنكه شعله هاى سركشى شورش كوفه را خاموش كند. ليكن اخراج محبان و دوستان قلبى و اهل ولاى امام على - عليه السلام - از كوه ، و پراكنده ساختن آنان ، خاطر معاويه را آسوده نمى سازد و پس از آن دست هب تصفيه هاى فيزيكى مى زند و مردان برجسته حق و جهاد - مانند صحابى بزرگ ، حجربن عدى كندى و دوستانش - را به شهادت مى رساند.

امام مهمترين دست آورد سياست اموى در كوفه ايجاد خوف و ملكه هراس ‍ در مردم آن خطه از لشكريان شام بود. اين لشكر وحشى و جرار به نام اسلام ، مسلمانان را لگدمال مى كرد، به كرامت انسانى تجاوز كرده ، خونها ريخته و اموال را به يغما مى برد و كمترين بويى از اصول جنگ و پيكار و ميدان رزم - كه كوفه پيوسته در جنگهاى انقلابى و آزادى بخش خود به كار مى گرفت - نبرده بود.

كوفه دريافت كه توسط لشكرى مورد يورش قرار مى گيرد كه هيچ پيوندى با اخلاق نظامى و ارزشهاى پيكارى ندرد. اين همان راز ترس و وحشت از لشكريان شام است كه پيوسته سر سر اهالى ، سايه افكن بود.

معاويه در روزهاى آخر خلافت خود پس از ساليان دراز سركوب و ديكتاتورى ، كسانى مانند: ابن شعبه و ابن ابيه ، اميرى نرمخو و معروف به آسانگير را به كوفه گماشت ، تا شايد مردم آن ديار، آن سالهاى سياه ظلم و قتل و غارت و ناامنى را فراموش كنند و زمينه اى باشد براى آمدن خليفه جديد(يزيد) كه معاويه بر مسلمانان منت نهاده و او را جانشين خود ساخته بود!

على رغم اين كار، معاويه همواره از خطرات كوفه و اهل آن و چند نفر شيعه باقى مانده آن ، در انديشه بود و ديگران را برحذر مى داشت . او گوش به زنگ بود كه مبادا اين شعيان پاك باخته عموم كوفيان را با آن كه از ترس و اضطراب دست ساخته سياسيت اموى در رنج و تابع سياست خضوع گشته بودند تحرك كنند و آنان را به تمرد و عصيان وادار سازند و تبعيت بى چون و چرا را در برابر احكام و قوانين ويژه كوفه كه توسط معاويه و عمال وى طى ساليان گذشته وضع شده بود، به شورشى عليه اين قوانين ناحق تبديل كنند.

 

آغاز جنبش كوفه ماهيت عكس العمل امام (ع )

بيست سال تمام مسلمانان زير سلطه و مخالفين تحت مراقبتهاى دهشتناكى بسر بردند، كه تا آن روز در عرصه سياست سابقه نداشت ؛ اين سياست ارعاب و ترور را معاويه بدون كمترين مانعى از قدرت دينى و يا كنترلى از جانب قوه قضائى به وجود آورده بود.

وى تا بدانجا در ستمگرى پيش رفت كه برگزيدگان ديانت واشداء على الكفاررا به شهادت رساند.

اين ارعاب و وحشت فراگير، ديگران را بر آن داشت تا منتظر مرگ معاويه باشند و در موقعيتى ريحانه رسول خدا - صلى الله عليه و آله - به برخى از اين افراد گوش به زنگ گفته بود:هر يك از شما فرشى از فرشهاى خانه خود باشيد با صبر نماييد تا اين طاغوت به هلاكت برسد .

معاويه پس از دو دهه زورگويى و پژمردن روح و روان افراد، هلاك گشت . وى در اين مدت نسل برزگى را از عامه مسلمانان از پا درآورده بود. با هلاكت او امام نيز رهسپار مكه گشت و نامه هاى اهل كوفه - از خاصه و عامه - به طرف حضرت سرازير گشت .

اين موضوع ، فصل اول اين بخش را تشكيل مى دهد.

امام - عليه السلام - از پاسخ خوددارى كرد و به سوى كوفيان نرفت ليكن بايستى اين موقعيت دشوار و معضل پيش آمده را با دورانديشى حل كرد. اگر امام از رفتن به كوفه سرباز زند نوع عكس العملى وى چه بايد باشد؟ و چه پاسخى زيبنده اين مرحله حساس است ،فصل دوم را تشكيل مى دهد.

امافصل سوم در برگيرنده توقفى كوتاه ليكن ضرورى براى روشن كردن برخى جوانب تاريك مربوط به اثناى سفر سفير امام به كوفه مى باشد.

 

انبوه نامه هاى مصرانه

اقليت شيعه - كه آغازگران - نامه نوشتن بودند- ميدان تحرك را در اين زمينه گشودند و اكثريت اهل كوفه را بدين كار ترغيب كرده با روشن كردن آتش التهاب آنان ، مرحله خاصى را در سطح دعوت از امام توسط نامه ، آغاز كردند.

 

نخستين انجمن براى قيام

بدرستى كه معاويه هلاك گشت و حسين - عليه السلام - از بيعت با بنى اميه سرباز زده و به سوى مكه حركت كرده است و شما شيعيان او و شيعيان پدرش مى باشيد. اگر براستى مى دانيد كه او را يارى كرده با دشمن وى ستيز مى كنيد و فكر مى كنيد كه : ما جانهايمان را در راه دفاع از او فدا خواهيم كرد، به او نامه بنويسد و از تصميم خود حسين را آگاه سازيد. ليكن اگر از سستى و پراكندگى خود بيمناكيد، او را فريب ندهيد و جانش را به خطر نيندازيد... مخاطبين گفتند: نه ، بلكه با دشمن امام پيكار مى كنيم و جان خود را در راه او فدا خواهيم كرد... سليمان گفت : پس به امام نامه بنويسيد(30)

اين گوشه اى از اين انجمن و بخشى از بيانات سخنگوى آن ، استاد سخن ، مجاهد بزرگ سليمان بن صرد خزاعى است كه اين انجمن را در خانه اش ‍ در شهر كوفه تشكيل داد.

وى در راءس افراد انجمن قرار داشت كه از شيعيان برجسته و محبان اهل بيت نبوت بودند و از شمشير جلادان معاويه ، مغيره و زياد بن ابيه - طى تصفيه هاى فيزيكى مخالفين امويان - جان بدر برده بودند.

افراد انجمن ، هواداران نبوت محلى در اهل بيت عصمت بودند. و از باقى ماندگان عمليات اخراج شيعيان كوفه به خراسان به دستور معاويه و به دست عامل وى در كوفه زياد بن ابيه ، به شمار مى رفتند.

سخنگوى انجمن از هلاكت معاويه خبر داد كه پيش از آن به زور سرنيزه و شمشير براى فرزندان خود يزيد به نام خليفه رسول الله !بيعت گرفته بود و نيز ديگر اعضاى انجمن را از امتناع امام حسين - عليه السلام - از بيعت با يزيد با خبر نمود - همچنان كه در زمان معاويه و زير سرنيزه و شمشير از بيعت امتناع كرده بود. و اضافه مى كند كه امام مدينه را به قصد مكه ترك كرده است . و با اين كه حركت خود از رد بيعت با يزيد، مخالفت با وى و آغاز مقاومت آشتى ناپذيرى خبر مى دهد.

سليمان با گزارش رويدادها، افراد انجمن را در برابر واقعيت امر قرار مى دهد. او مى داند كه آنان با سبط و ريحانه رسول خدا پيوند استوارى دارند و از برگزيدگان پيرو اهل بيت نبوت مى باشند. او به ياد دارد كه همين ها بودند كه از امام خواستند تا با معاويه ، جنگى سرنوشت ساز و دشمن شكن آغاز كنند. ليكن امام از دست نيافتن به نتايج مطلوب اين جنگ - به فرض شروع آن - آنان را خبر مى داد. و از آنان مى خواست ، تا مرگ اين طاغوت ستمگر صبر پيشه كنند.

اگر چه معاويه پيمان شكن است و عهدنامه ها را زير پا مى گذارد ليكن امام ، ميثاق و پيمان خود را در هر صورت محترم مى شمارد لذا به ياران خود - اعضاى امروزى انجمن - دستور مى دهد تا مترصد فرصت مناسبى باشند. و بدينسان بود كه مسلمانان نزديك بيست سال حكومت جور و ستم را زير چكمه هاى معاويه تجربه كردند. و انحراف آشكار سياستهاى وى را از اسلام راستين ديدند.

طى اين ساليان دراز امام در برابر اين سياست استبدادى و سركوبگرانه و تلخى هاى آن ، دردمندانه سكوت كرده بود و استخوان در گلو و زهر در كام ، حوادث را نظاره مى كرد. پاسخ امام به اين سياستها، صبر جميل و سكوت خردمندانه بود.

سليمان بن صرد از حضور امام در مكه پرده برمى دارد، همتهاى آنان را بر مى انگيزد و عزمشان را استوار مى كند. وى از آنان مى خواهد از فرصت پيش آمده بهترين استفاده را بكنند و صريحا نظرات خود را بيان كرده و موضعى بدون ابهام اتخاذ كنند.

آنان باقى مانده پيروان و شيعيان اهل بيت نبوت هستند و بيشتر كوفيان كه تلخى حكومت اموى را چشيده اند در كنار اين نخبگان قرار دارند. و هرگونه تغييرات جديدى را تاءييد مى كنند.

مضافا آن كه گروه نخبه از شيعيان تا اين زمان از در دوستى با حاكم كوفه و عامل حكومت مركزى شام درنيامده اند و مترصد فرصتى هستند تا از دست او نجات پيدا كنند. با توجه با اين مسائل است كه انجمن فوق تصميم مى گيرد با امام در مكه مكاتبه كند و هياءت نمايندگى به نزد آن حضرت بفرستد. در اينجا متن كامل نامه نوشته شده را نقل مى كنيم :

بسم الله الرحمن الرحيم ، به حسين بن على - عليه السلام - از: سليمان بن صرد، مسيب بن نجبة ، رفافة بن شداد، حبيب بن مظاهر و ديگر شيعيان از مؤمنان و مسلمانان اهل كوفه ... سلام بر تو بدرستى كه ما خداوند يكتا را به داشتن تو سپاس مى گذاريم .

اما بعد: سپاس خدا را دشمن تو و پدرت - از قبل را در هم شكست - ستمگر عناد پيشه و سياهكار ظالمى كه براى حكومت بر امت شتاب كرده ، شر را پيشه خود ساخت . او امر امت را به قهر گرفته ، دارايى او را غصب كرد و بدون رضايت مسلمانان بر آنان حكومت كرد. پس از قبضه كردن قدرت ، نيكان امت را به قتل رساند و بدكاران را بر جاى گذاشت و اموال الهى را بازيچه دست جباران و ثروتمند قوم ساخت . از رحمت خداوند دور باشد چنانكه قوم ثمود دور گشتند...

ما را امامى نيست ، پس به سمت ما بيا، شايد خداوند به وسيله تو ما را بر حق ، گردآورد. اما نعمان بن بشير در دارالاماره كوفه بسر مى برد و ما نه در نماز جمعه با او شركت مى كنيم و نه در نماز عيد و اگر خبردار شويم كه به سمت ما روآورده اى ، او را از شهر بيرون كرده ، به شام گسيل مى داريم - ان شاءالله تعالى ...

سلام ، رحمت و بركات خداوند بر تو اى فرزند رسول خدا و بر پدرت باد ولاحول و لاقوة الا بالله العلى العظيم (31)

با پايان گرفتن دستور كار نخستين انجمن آغاز جنبش ، تحركات عموم مردم كوفه آغاز گشت ؛ زيرا نامه هاى شيعيان ، پى در پى به مكه سرازير گشت و كوفيان به تبع آنان نامه نگارى را با امام شروع كردند...

اقليت شيعه در اين ميان نقش پيشاهنگ قافله و طلايه دار لشكر را ايفا كرد و ميدان تحرك سياسى را گشوده ، با برانگيختن اكثريت اهل كوفه ، در آتش ‍ التهاب آنان دميدند و مرحله خاصى را در مكاتبه و امضاى نامه ، آغاز كردند.

 

افزايش نامه ها

خصوصيات شخصى يزيد بن معاويه ، عامل مؤثر و فعالى بود در برانگيختن مردم عليه وى ؛ زيرا او بدنام و بى اعتبار بود و همين مردم را بر آن مى داشت تا او را به شديدترين وجهى خوار دارند و تحقير كنند و بدون كمترين ترس يا ترديدى ، جراءت كرده ، خواستار خلع وى گردند.

و به تعبير طبرى :اهل عراق بر يزيد شوريدند؛ زيرا مى دانستند او آدم بى لياقتى است و توان سرپرستى امور را ندارد و خودش محتاج به سرپرستى مى باشد و به دست گرفتن حكومت پس از پدرش ، تنها تحت زورگويى و طغيانگرى او بوده است و به كمك همين اهرمهاى فشار است كه زمام امت را به دست گرفته ، بر آنان فرمان مى راند و اين كار به معنى مسخره گرفتن خلافت و بازيچه انگاشتن شريعت است .

روشن ترين گواه ، خريد افراد و به دست آوردن دلهاى آنان براى استوار كردن پايه هاى حكومت اموى با زر و سيمهايى است كه در آستانه انتخاب يزيد، به عنوان ولى عهد معاويه ، به اين و آن پرداخت گرديد و به ضرب دينار و درهم براى وى بيعت گرفته شد (32) معاويه تمام نيرنگ و فريب هاى خود را به كار برد تا براى يزيد بيعت بگيرد و او را پس از مرگ خود بر منبر خلافت بنشاند. وى دروغ و تقلب را تا آنجا پيش برد كه در محضر اهل مدينه و در برابر صحابه و در حضور امام حسين - عليه السلام - از بلوغ عقلى و كمال خرد يزيد سخن گفت !

اين ياوه گويى ، امام را برانگيخت و حضرت نقاب دروغ و نعل وارونه زدن را از چهره و سخنان معاويه كنار زد. و سخنان مسخره و تقلب آشكار او را به حاضرين نشان داد. امام روبه حاضرين كرده ، حقيقت را بيان كرد و در سخنانى برنده و طولانى معاويه را مخاطب قرار داده ، حقايق را عيان ساخت . در اينجا ما بخشى از اين بيانات را نقل مى كنيم :

... تريد اءن توهم الناس فى يزيد، كانك تصف محجوبا، او تنعت غائبا، او تخبر عما كان مما احتويته بعلم خاص ، وقد دل يزيد من نفسه على موقع راءيه ... (33)

 

پايان كار در روز چهارشنبه

... مى خواهى مردم را درباره يزيد دچار توهم كنى ، گويا كسى را توصيف مى كنى كه از ديگران پوشيده است . يا اينكه صفات شخص غايبى را برمى شمارى ، يا آنكه از اطلاعات انحصارى خود درباره يزيد، ديگران را آگاه مى كنى ، در حالى كه خود يزيد گواه درجه عقلش است ...

آرى ، ولايت يزيد مانند خلافت پدرش ، مخالف طبيعت اشيا است و همين مساءله است كه اتفاق نظر مردم و اجماع ملى كوفه را براى خلع وى تفسير مى كند.

در اين هنگام يك موج خودجوش براى مكاتبه با امام به وجود آمده است و شهر كوفه را موجى فراگرفته از مردمى كه خود نامه مى نويسد، يا از ديگران مى خواهند برايشان اين كار را انجام مى دهند و سپس نامه را به سوى امام - عليه السلام - گسيل مى دارند.

شرايط به گونه اى است كه هم وغم هر كس آن است كه خود يا به تنهايى نامه نوشته و يا با ديگرى در نگارش نامه اى شريك گردد و يا حداقل پاى نامه اى را امضا كند و همگام ديگران گردد. اين نامه ها توسط پيك براى امام فرستاده مى شود.

نامه پراكنى در كوفه اختصاصى به جماعت شيعه آن ديار ندارد بلكه شامل عامه افراد همدل شيعه در كوفه مى گردد. حجم اين نامه ها را از زبان پيك دوم بشنويم :

پس از ارسال اولين نامه به دست عبدالله بن سبع همدانى و عبدالله بن وائل كه آنچنانكه روايت نقل مى كند - دهم شوال به مكه رسيدند، مجاهد بزرگ قيس بن مسهر صيداوى ، عبدالرحمن بن عبدالله ارحبى بو عمارة بن عبدالله سلولى ، دومين نامه شيعيان را به مكه بردند، ليكن آنان همراه خود، حدود پنجاه و سه نامه از طرف يك تن ، دو تن ، و چهار تن برده بودند...(34)

و در روايت ديگرى است كه :حدود يكصد و پنجاه نامه همراه خود بردند(35)

اين گزارش وسعت فعاليت كوفه را در سطح مكاتبه ، تنها طى دو روز نشان مى دهد و بعد از دو روز ديگر، هانى بن هانى سبيعى يو سعيد نب عبدالله حنفى با نامه ذيل به راه مى افتند:

بسم الله الرحمن الرحيم ... به تو حسين بن على ، از شيعيان وى و مسلمانان . اما بعد: به سوى ما شتاب كن . مردم انتظار تو را مى كشند و راءى آنان جز تو را نمى پذيرد .پس عجله كن عجله كن والسلام عليك (36)

ابن جوزى از نامه يا ديگر با مطالب ذيل ياد مى كند:

ما جانهاى خود را براى فداكارى در راه تو نگهداشته ايم و در نماز جماعت والى شهر، شركت نمى كنيم . پس به سوى ما روى بيار كه ما در گروهى متشكل از يكصد هزار تن منتظر تو هستيم . جور و ستم در ميان ما شايع شده و بر خلاف كتاب خدا و سنت پيامبر با ما رفتار كرده اند. اميدواريم كه خداوند به كمك تو ما بر گرد محور حق جمع كند به كمك تو ستم را از ما دور گرداند. بدرستى كه تو از يزيد و پدرش ، به خلافت سزاوارتر هستى ؛ يزيدى كه خلافت را غصب كرده است و شراب مى نوشد و با بوزينگان بازى مى كند و چنگ و طنبور مى نوازد و دين را بازيچه خود ساخته است (37)

خيزاب حماسى عامه مردم چنان تند است و خس و خاشاك را جارو مى كند كه افراد متردد و حتى غير محب و دوستدار خاندان پيامبر - صلى الله عليه و آله - به حركت درآمده ، به ريحانه رسول خدا نامه مى نويسند، بلكه جو حاكم برخاسته از انديشه هاى مردم و مشاعر آنان ، تنها يك راه را باز مى گذارد و تمام راههاى انحرافى را مى بندد.

اين سيل خروشان مردمى ، منافقين را نيز با خود از جا مى كند و آنان را همسو با اين حركت و جنبش مردمى قرار مى دهد.

مشهورترين منافقين كوفه از سستى بنياد حكومت جديد وكندى شمشير آن و ناپايدارى خلافت يزيد و شخصيت وى آگاهند، به امام نامه مى نويسند.

آنان نگران از دست رفتن فرصت هستند، لذا براى تثبيت موقعيت فرصت طلبانه خود در آينده ، همگام با شرايط موجود شده ، مكاتبه با امام را بهترين حركت در اين وضعيت مى دانند. به همين جهت كسانى مانند: شبث بن ربعى يربوعى ، حجار بن ابجر على ، يزيد بن حارث ، يزيد بن رويم ، عزرة بن قيس ، محمد بن عمير، عمروبن حجاج زبيدى و همپالكى هاى فرصت طلب آنان ، حساسيت مرحله پيش رو را در تغييرات قاطع بزرگى براى دنياى خود و دنياى مردم ، درك كرده به شتاب ، نظر خود را همراه با محرومين اعلام مى دارند. آنان نيز به امام نامه مى نويسند و از جمله آنچه كه نوشته اند مى توان فراز ذيل را نقل كرد:

اما بعد: نواهى سبز گشته و درختان به بار نشسته اند و چاهها پرآب شده اند. پس اگر خواهان اقدامى ، به سوى سپاهى سلاح برگرفته در راه يارى تو، روى آور والسلام عليك (38)

امام - عليه السلام - اين دنياپيشگان و همانندان آنها را مى شناسد لذا خود را بى نياز از پاسخگويى به چنين اظهاراتى مى بيند. در عين حال حضرت از شدت ظلم و ستمى كه عموم كوفه را از پا درآورده و فرزندان امت را تحت كابوس استبداد و زورگويى بنى اميه از رمق انداخته است ، بخوبى آگاه است .

محرومين كوفه از آن هراس دارند كه مبادا امام دعوت آنان را پاسخ نگويد و از اين دعوت پر از اصرار روى گرداند لذا لحن دعوت را تند كرده چنين احتجاج مى كنند:

سپس نامه هاى كوفيان به حضرت افزايش يافت و نمايندگان پى در پى آمده مى گفتند: اگر به سوى ما نيايى گناهكارى !(39)

اين لحن ، نشانه شدت رنجى است كه بينوايان از بنى اميه كشيده اند و آن را با گسترده ترين صورتى بازگو مى كنند؛ آنان شب و روز با منطق خواهش و استغاثه به امام نامه مى نويسند مثلا: در يك روز به امام ششصد نامه مى رسد(40) و طى سه هفته ، حدود دوازده هزار نامه توسط پيك ، نزد امام گرد مى آيد.(41)

حجم بى سابقه نامه نشان مى دهد كه خواهشهاى تلخ آنان در جهت اصرار بر نجات يافتن از سلطه امويان است ... كميت نامه ها از حد طبيعى معهود مكاتبه خارج است و در نوع خود بى نظير مى باشد.

در طى تاريخ ، اين نخستين بار است كه پست چنين آمار وسيعى از نامه هاى عاطفى را گزارش مى كند؛ نامه هايى برخاسته از سيل بنيان كنى ، براى رهايى و آزادى كه در آن مؤمنان ، منافقين ، افراد پشه صفت وزش جريانات سياسى ، شركت دارند.

منافقين و اشخاص همج الراعاع بر اساس ديدگاههاى مختلف و عقده هاى درونى ناشى از حوادث زيانبار سياسى گذشته ، در اين پويش همگانى شركت مى كنند.

نقل كرده اند كه آخرين نامه اى كه پس از دو ماه يا بيشتر از آغاز جنبش كوفه به امام رسيد بدين مضمون بود:

اى فرزند رسول خدا! براى آمدن شتاب كن ، كه تو را در كوفه يكصدهزار شمشير است ، پس ديگر درنگ و تاءخير مكن (42)

ليكن امام درنگ مى كند و تعجيل را روا نمى دارد.

 

موضع امام (ع )در قبال فشار پيك

امام را نيازى به تشويق يا تحريكى نبود تا به مسؤ وليت خود بپردازد. همچنانكه وى منتظر اشاره از كسى نبود تا به مهمات خود قيام كند؛ زيرا امام از همان روزى جنبش خود را آغاز كرد كه از بيعت نمودن ، خوددارى كرد و مدينه ؛ حرم جدش مصطفى - صلى الله عليه و آله - را مخفيانهخ به سوى مكه ترك كرد، تا در آن خطه بماند و با اين كار، خشم آسمانى را نشان دهد و منتظر بيدارى ديگر ملتها و تحرك شهرها باشد، و عكس العمل هاى امت مسلمان را بنگرد...

سبط پيامبر از اينكه كسى براى انجام رسالت رهبرى ، بر او پيشى گيرد ابا دارد، لذا بيش از ديگران امتناع خود را از بيعت ، اعلان كرده و مكه را اقامتگاه موقت خود قرار مى دهد.

اين حركت راز سرعت گرفتن به سوى مكه را نشان مى دهد. با اين كار امام خود را حجت بر تمام مسلمانان قرار داده ، را ه هر نوع عذرتراشى را برآنان مى بندد.

پس از اين حركت است كه عامه اهل كوفه و بخصوص شيعيان با اشتياق و حماسه ، نامه هاى پى در پى براى امام مى فرستند و امام با تاءمل درباره اين دعوت مى انديشد و در بحر تفكر مسائل مربوط به پيشنهاد كوفيان ، فرو مى رود.

بعضى از مورخين و مؤلفين گفته اند:امام به مجرد دريافت نامه هاى كوفيان ، به سوى آنان حركت كرد. اين اشتباه آشكارى است كه از مرور سريع آنان بر حوادث قيام حسينى ، برخاسته است و نتيجه چشم پوشى آنان از بعضى وقايع حساس اين نهضت مى باشد... (43)

حقيقت امر آن است كه امام در پاسخ دادن ، درنگ مى كند و اهل كوفه اين درنگ را از امام ، احساس كرده از او مى خواهند تا به جاى درنگ و صبر، به آنان پاسخ مثبت دهد و اين است راز انبوهى نامه ها و گسيل پى درپى پيك ها ولى :

با اين همه امام ، خوددارى مى كند و پاسخى نمى دهد(44)

و با اين حال ، امام درنگ كرده ، پاسخى نمى دهد(45)

وانگهى آمار بالاى نامه ها و تعداد زياد آنها مانع از پذيرش اين ادعا مى شود كه امام فورا دعوت اهل كوفه را اجابت كرده باشد؛ زيرا مدت زمانى كه اين نامه ها فرا مى گيرند با قبول سريع امام واجبات دعوت كوفيان سازگارى ندارد لذا بايستى اين خطاى واقع شده از طرف عده اى را، تصحيح كرد.

مضافا بر آن كه امام حسين - عليه السلام - بر اين نظر است كه گامى مقدماتى بردارد؛ امام براى دريافت واقع قضيه در راستاى كمك به محرومين بينوا كه پس از مرگ معاويه احساس آزادى موقت مى كنند، ونفس ‍ راحتى كشيده از تن دادن به حكومت والى جديد اموى خوددارى مى كنند، از طرف خود نماينده اى را بدان ديار گسيل مى دارد.اين مطلب را در فصل آينده بررسى خواهيم كرد.

ادامه دارد......

 

پي نوشت :

1- همانطور كه در فصل گذشته كه مخصوص به زندگى عقيل بود،ديديم .

2- معارف / ابن قتيبه ، ص 204 (ط دوم ، مصر 1969 م .)

3- ابن ابى الحديد معتزلى اين داستان را در خلال شرح نهج البلاغه خود نقل مى كند در: ج 11، ص 251 و 252 (ط دوم ، مصر)

4- لسان الميزان / ابن حجر ج 4، ص 253 مرحوم محقق علامه جليل القدر بحث كننده چيره دست عبدالرزاق المقرم - طاب ثراه -در كتاب خو؛ الشهيد مسلم بن عقيل در مناقشه روايت فوق دقت نطر كافى به كار برده است .

5- معجم الادباء ،ج 5، ص 309 (ط دوم ، مصر، 1928 م ).

6- فتوح الشام ، ج 2، ص 234 فتوح بهنسا الغراء / ابن المغر ص ‍ 135مجددا در همين فصل به اين مطلب اشاره خواهيم كرد.

7- المناقب ، ج 3، ص 168 الفتوح ،ج 3، ص 32 سفينة البحار، ج 1، ص 653.

8- اين نظر را مرحوم محقق مقرم - طاب ثراه - انتخاب كرده است .

9- تاريخ طبرى ، ج 4 ص 262 ارشاد/ مفيد، ص 204 و ديگران .

10- سوره شعراء آيه 214.

11- انساب الاشراف ج 2 ص 77 به تحقيق شيخ محمد باقر محمودى (بيروت ،1974 م )

12- الامامة و السيامة ،ج 2 ص 4 (ط مصر)

13- ياقوت حموى درباره اين شهر چنين مى نويسد : ((شهرى است در مصر، در صعيدانى ، در غروب رود نيل واقع شده . شهرى است آباد ، با در آمد و مداخل بسيار در آنجا زيارتگاهى است كه گفته مى شود مسيح و مادرش هفت سال در آن زيسته اند... گروهى از اهل علم را بدانجا نسبت مى دهند... رك : به معجم البلدان ، ج 1 ، ص 517 ( ط دار صادر ، بيروت ) )).

14- فتوح الهنسا الغراء / محمد بن المعز ، ص 135 (ط مصر ، 1324 ه‍ ق ) رك : به معجم البلدان ، ج 1 ، ص 517 (ط دار صادر ،بيروت ) .

15- فتوح الشام .

16- فتوح الشام ،ج 2 ،ص 234.

17- پيامبر بزرگ ما-صلى الله عليه وآله - فرمود:لكل امة سياحة و سياحة امتى الجهاد فى سبيل الله د هر امت و ملتى را سياحتى است امت من پيكار در راه خدا مى باشد.

18- الامام حسين (ع )/ سيد على جلال حسينى مصرى ج 2 ص 94

19- الفتوح / ابن اعثم ج 5 ،ص 94

20- الاعلام / رزكلى ج 7 ص 222.

21- مقتل الحسين (ع ) خوارزمى ج 1 ص 215.

22- امالى /صدوق ، ص 114، (ط نجف اشرف ، 1389 ه‍ ق ).

23- السيرة الحلبية ،ج 1، ص 304. مستدرك / حاكم ، ج 3 ص 576. تذكرة الخواص . ابن جوزى ، ص 22 (ط 1401 ه‍ ق ) نكت الهميان ، ص 200 و ذخائر العقبى / طبرى ، ص 222، كه حديث را خطاب به عقيل چنين نقل مى كند:من به تو دو محبت دارم : محبتى به عليت خويشاوندى تو به من ، و محبتى كه عمويم نسبت به تو داشت ، خبر دارم (عموى پيامبر ابواطالب است ).

24- معارف / ابن قتيبه ، ص 204، مقاتل الطالبين /ابوالفرج اصفهانى ، ص 94.

25- المحبر / ابن حبيب نسابه بصرى ، ص 56.

26- عمدة الطالب ، ص 32 (ط دوم ، 1961م .).

27- رك : انساب الاشراف ج 5 ص 32 - 35 (ط مصر)

28- رك : عيون الاخبار / ابن قتيبه دينورى ، ج 1 ص 43 (ط مصر)

29- تاريخ الشعوب الاسلاميه /كارل بروكلمان ، ج 1، ص 147 (ط سوم ، 1960، م )

30- ما در صفحات آينده اين افراد را ياد خواهيم كرد.

31- ارشاد، ص 202، تاريخ طبرى ، ج 4، ص 261 و ديگران .

32- تاريخ طبرى ، ج 4، ص 261 و 262. الارشاد، ص 203. الامامة و السياسة ، ج 2، ص 4. انساب الاشراف (با الفاظى ديگر). الكامل فى التاريخ ، ج 3، ص 266 و ديگران .

33- عقاد درباره يزيد مى گويد:نه از او صلاحى انتظار مى رفت و نه اصلاح كردن جامعه ، انتخاب وى به عنوان ولايت عهد، يك معامله آشكار بود كه هر شريكى در آن بهاى رضايت دادن و پشتيبانى علنى خود را از يزيد گرفت .

اين بها در مورد افراد فرق مى كرد به يكى مال دادند به ديگرى امارت و يا حتى از بعضى دلجويى كردند. و اگر آنان مانند اين بها را دريافت كرده بودند تا با بدتر از يزيد بيعت كنند برايشان اهميتى نداشت كه با يزيد بيعت كنند. اگر چه حدود و احكام دين معطل مى گشت و پايه هاى اخلاق ويران مى شد (ابوالشهداء، ص 114، ط دوم ، 1969،).

34- الامامة والسياسة ، ج 1، ص 160 و 161.

35- تاريخ طبرى ، ج 2، ص 262.

36- تذكرة الخواص ، / سبط ابن جوزى ، ص 220

37- تاريخ طبرى ، ج 2، ص 262.

38- تدكرة الخواص / سبط ابن جوزى ، ص 215،(ط بيروت )

39- تاريخ طبرى ، ج 4، ص 262. تذكرة الخواص ، ص 220.

40- تذكرة الخواص ، ص 216.

41- اعيان الشيعه / امين ، ج 4، ق 1، ص 159، ط اول ، دمشق 1356 ه‍ ق .

42- اعيان الشيعه / امين ، ج 4، ق 1 ص 159، ط اول دمشق 1356 ه‍ ق .

43- بحارالانوار/ علامه مجلسى ، ج 44، ص 334.

44- مثلا: شبلنجى مى گويد: امام پس از دريافت نخستين نامه ، فورا به دعوت اهل كوفه پاسخ مثبت داد.(رك : نورالابصار، ص 127، ط مصر، 1963 م )

45- بحارالانوار، ج 44 ص 334 (1358 ه‍ ق )

منبع:زندگانى سفير حسين عليه السلام مسلم بن عقيل عليه السلام

سايت راسخون

 

مسلم بن عقيل سفير شهادت2

نويسنده: محمد على حامدين

 

ارسال سفير از جانب امام (عليه السلام)

مسلم داراى اختيارات تام در امور دينى و دنيوى بود، با صلاحيتى گسترده و مسؤ ليتى چندگانه طبق اقتضاى شرايط اين مرحله و ماجرا.

فرزانگى و حكمت امام و ريحانه رسول خدا- صلى الله عليه و آله - در اين مرحله دشوار در اين نكته تجلى پيدا كرد كه براى حل مشكلات اين موقعيت ، خود شخصا به كوفه نرود و از پاسخ دادن نهايى به كوفيان اجتناب ورزد.بينش سياسى امام ، او را به تاءنى و آرامش و بدون شتاب و تندروى در گام نهادن در اين راه طولانى فرا خواند.

 

 

تصميم امام بر آن قرار مى گيرد تا يكى از مردان خود را به عنوان نماينده براى تحقق مقدماتى اهداف و خواسته هاى مظلومين ، به سوى آنان روانه سازد.

اما اين كه امام - عليه السلام - نماينده اى از خود كوفيان تعيين كند خلاف غرض و هدف مى باشد؛ زيرا اين دو موقعيت و شخصيت ، با يكديگر بسيار تفاوت خواهند داشت ؛ مخصوصا كه اهل كوفه رسولانى فضيلت دارد در جهاد و اعتماد و راست كردار فرستاده بودند و آنان نسبتا تصوير واضحى را از اهل كوفه و آمادگى آنان نشان مى دادند؛ جز آنكه نماينده شخص امام حسين - عليه السلام - اهليت انجام كارهاى مهمى را دارد كه غير او را يارى انجام آنها نيست ؛ مثلا برخى از كارهاى مربوط به جنبش و قيام ، تنها از يكى از افراد خاندان سبط رسول ساخته است مانند بيعت گرفتن از مردم براى امام و ديگر امور مربوط به نهضت كه نيازمند فردى است تحرك بخشنده ، با آگاهى كامل از مبانى و خواسته هاى امام - عليه السلام .

اين نوع آگاهى نسبت به ديد رهبر، كمتر در افرادى خارج از جو رهبر يا افراد غير خواص تحقق پيدا مى كند؛ زيرا نزديكان امام داراى ويژگيهايى هستند كه آنان را از افراد مخلص و مورد تاءييد ديگر نيز متمايز مى سازد.

 

ويژگيهاى نماينده عادى

پيش از پرداختن به شخص نماينده سبط رسول خدا - صلى الله عليه و آله - و قبل از آنكه ويژگيهاى والاى اين سفير فوق العاده و ويژه را درك كنيم ، لازم مى دانم مهمترين شرايط فرستادن يك نماينده معمولى و ويژگيهاى موجود در او را براى ايفاى كامل نقش خود بيان داريم .

ما اين نكته را براى احاطه به عظمت شخص سفير حسينى ، سودمند مى دانيم ملل ، اقوام و پادشاهان عرب و عجم ، برداشتن ويژگيهايى در نماينده عادى كه به سوى پادشاهان ، اقوام و شهرهاى ديگر، براى امور مهم نظامى و سياسى فرستاده مى شود؛ اتفاق نظر دارند؛ مثلا مى گويند:

نماينده و فرستاده ، نيازمند بردبارى و فروبردن خشم خود است ، تا آنجا كه بتواند دير به دست آمدن فرصت و موقعيت را تحمل كند و درمقام ركود امور، صبر پيشه سازد؛ چه بسا كه نماينده به پيش شخص سبك عقلى فرستاده مى شود و از او حرف ناهنجارى مى شنود، آتش خشم او را تباه مى سازد و او را از استيفاى حجت ها و ايفاى وظايف خود(و همه آنچه كه بخاطر آن به عنوان پيك آمده است ) باز دارد. در صورتى كه او با بردبارى و فرو بردن خشم خود به پيروزى و به دست آوردن مراد خود، تواناتر مى باشد.

فرستاده اگر اهل درنگ ، صبر و خرد سنجيده نباشد و اختياردار عقل خود نگردد، حزم راپيشه نسازد و در امور، به خرد خود مراجعه نكند و تنها آراى صائب و مورد تاءييد عقل را دنبال نكند، اين چنين فرستاده اى را عجله و پيچيدگى شرايط تنها به دو نتيجه مى رساند و او امكان انتخاب راه سومى را نخواهد داشت ؛ يا آن كه وى بخاطر عجله و تندى نقص غرض كرده ، آنان را كه او را فرستاده اند مغبون ساخته با سران كشور ميزبان خود هم آوا شده و سود آنان را مد نظر قرار مى دهد؛ و يا آنكه وظايف خود را انجام نداده ، بدون حصول به مقصود و حل مشكل - همانطور كه آمده باز خواهد گشت و موفق به انجام كارى نخواهد شد (1)

ديگرى نيز درباره كارهاى سياسى و نامه هاى ديپلماتيك مى گويد: در زمينه صلح و آتس بس و كارهاى مهم و گفتگوهاى سياسى از طرف خود، مردى را انتخاب كن كه داراى خصوصيات ذيل باشد:

فرزانه ، سخنور، آبديده ، سرد و گرم چشيده ، هوشيار، آماده استفاده از فرصت ، داراى راءى استوار و سخن قاطع ، زبانى توانا و قلبى آهنين ، زيرك در استفاده از تدبيرهاى ظريف و حساس ، پذيرنده دورانديشى و راءى صائب تو، و آنچه از وى در اين مورد خواسته باشى ، و آنچه درباره هوشيارى و تفكيك امور به او گفته باشى ؛ اگر خواستار جلب خوبى به سوى تو باشد، به بهترين شيوه از عهده كار برآيد و در هنگام دفع شرى از تو، اين كار را به خوبى انجام دهد.

براى سفارت مردى رابرگزين با فصاحتى آماده استفاده حاضر جواب ، خوش سيما، دست يابنده بر حجت ها، كه بافته هاى دشمنت را پنبه كند، و آنچه را كه دشمن خراب كرده است ، استوار سازد.

فرستاده تو بايستى از خانواده هاى محترم و دودمانى با همت والا باشد، زيرا چنين كسى ناگزير گام در راه بزرگان خاندان خود گذاشته ، ارزشهاى مقبول دودمان خود را حفظ خواهد كرد و خود را همطراز بزرگان خاندان خود قرار خواهد داد.

اگر كسى را با اين خصوصيات به دست آوردى ، او را از نزديكان خود قرار ده و هر چه را كه در انديشه ات مى شكفد - چه كوچك و چه بزرگ - با او در ميان بگذارد و در آراء و نظرات خرد وكلان خو با وى به مشورت بپرداز...(2).

اهميت مساءله انتخاب نماينده و پيك ، تا جايى مى رسد كه يكى از موضوعات شعر قرار گرفته و شعرا در قصايد متعددى به اهميت اين ويژگيها در عرصه سياست مى پردازند مثلا:

رسول و فرستاده ، محل اسرار و نظرات تو مى باشد، پس براى استوارى راءى خود امين ترين و ناصحترين فردى را كه به دست مى آورى انتخاب كن

كارها بر كودن ، دشوار مى گردد ليكن اگر شخص تيزهوشى به همان امور بپردازد آن كارها را شايسته تر به سامان خواهد رساند.

اگر فرستاده اى را بر مى گزينى در انتخاب وى مسامحه و ظاهربينى را روا مدار.

در انتخاب نام نيك و خوش منظرى رسول ، سخن پيامبر را براى تيمن و پيروزى در كارت ، مد نظر قرار ده .

رسولى را انتخاب كن كه يا پى گيريا با نفوذيا قدرت ريسك را داشته باشد و يا در كارهاى خود رستگار و پيروز گردد(3)

و شاعر ديگرى مى گويد:

اگر رسولى و پيكى را به جايى فرستادى ، وظايف او را مشخص كرده به اوبفهمان و آگاه و بينا كن .

از گفتن هيچ نكته و پندى به وى كوتاهى نكن ، اگر چه خردمند و فرزانه باشد

اگر از گفتن مساءله اى خوددارى كردى ، وى را بخاطر نداشتن علم غيب به اسرارت ملامت مكن (4)

شاعر، بيان جزئيات وظايف سفير را اساس كار مى داند، هرچند شاعر ديگرى با اين اصل مخالفت كرده مى گويد:

اذا كنت فى حاجة مرسلا فارسل حكيما ولاتوصه

اگر رسولى را به سفارت فرستادى ،فرزانه اى را بدين كار گسيل دار و ديگر كارها را به او سپرده به وى دستور نده .

فرستاده ات را خوب انتخاب كن ،چرا كه فرستاده ،نشانه خرد و درجه فرزانگى فرستنده است .

اگر اين فرستاده حكيم باشد ،رسالت خود را به بهترين وجه انجام مى دهد و كارهاى سست را استوار كرده ،درهاى بسته و قفل زده را با خرد خود مى گشايد.

و اگر فرستاده ات مغرور و فريب خورده باشد ،آنچه را كه به نفع خودش ‍ است عليه خود ،مبدل خواهد كرد(5)

و بالاءخره ابيات ذيل نيز تراويده ذهن شاعرى ديگر است :

من تو را به نمايندگى از جانب خودم ، پس از انديشه هاى مكرر انتخاب كردم بدان كه اگر خلاف دستورات من عمل كنى و در عين حال به مطلوب برسى و مقصود مرا برآورده سازى ، بخاطر اين كار تو را ستايش نخواهم كرد و اگر طبق دستورات من عملى كنى ، ليكن موانعى در برابر تو پيدا شوند و تو را از وصول به مطلوب باز دارند، عذرت را خواهم پذيرفت .

اگر فرستاده نظرات خود را مستقلا و بدون نظرخواهى از فرستنده خود به كار گيرد و با مافوق ، مخالفت كند، در حقيقت او دشمن است (6)

در بيت دوم از ابيات فوق ، بر اطاعت و رعايت دستورات ، آنچنان تاءكيد شده است كه اگر به فرض فرستاده از راه ديگرى - عاجز رعايت دستورات صادره ، موفق به انجام وظايف خود گردد و مقصود مافوق را برآورد، باز كارش قابل ستايش و تمجيد نيست ؛بلكه حتى بخاطر زيرپا نهادن دستورات مافوق ، توبيخ خواهد شد.

نمونه هاى بالا گوشه هايى بود از تجربيات ملتها و دستورات عقل و رسوم متعارف ، تعيين شده باشد، آن هنگام مى توان ويژگيهاى سفير شخصى سبط گرامى پيامبر اكرم - صلى الله عليه و آله - را تصور كرد. سفير امام نه به سوى سلطانى يا براى ماءموريتى محدود- كه به سوى ملتى محروم ، گرد آمده با انگيزه هاى متضاد، در شهرى كه پايتختى است در بردارنده انواع تناقضات و مشكلات ، اين سفير بايستى آيينه تمام نماى امام باشد، و تبلور انديشه آن حضرت ؛چرا كه مام اميرالمؤمنين على - عليه السلام - در اين مورد مى فرمايد:

رسولك ترجمان عقلك ، و كتابك ابلغ ما ينطق عنك (7)

سفير تو بازگو كننده خردت مى باشد و نامه ات گوياترين سخنورى است كه از تو سخن مى گويد.

 

تشخيص شايسته ترين مرد

انتخاب شخص مناسبى براى سفارت ، نه كارى است خرد يا مبتنى بر گرايشى سياسى و تاءملى زود گذر از طرف رهبر، بلكه تعيين فردى شايسته در اين شرايط دشوار، بيانگر كامل موضع امام در برابر بحران كوفه و استوارى حضرتش در پيگيرى خواست محرومين آن ديار است لذا قرعه به يكى از والاترين اقطاب خاندان ابواطالب و يكى از درخشنده ترين ستارگان بيت نبوت و رسالت ، اصابت مى كند و امام حسين - عليه السلام - پس از انباشته شدن نامه هاى اهل كوفه در برابر حضرتش با استعانت از پروردگارش و الهام گرفتن از عالم بالا، مسلم را بر مى گزيند:

در آن حال امام حسين - عليه السلام - برخاست ، و مابين ركن و مقام دو ركعت نماز بجا آورد، سپس در اينكار از خداوند خير و ميمنت طلبيده ، مسلم بن عقيل - قدس الله روحه - را نزد خود خواند، و او را از قضايا مطلع ساخته ، جواب نامه هاى اهل كوفه را نوشته ، همره وى گسيل داشت (8)

بنابراين ، گزينش مجاهد بزرگ مسلم بن عقيل به عنوان نماينده شخص ‍ امام و نايب خاص وى و سفير آن حضرت ، روشنگر سيرت و سياست امام حسين - عليه السلام - مى باشد. و اميتازات مخفى مسلم را در زمينه هاى روحى ، علمى پشتكار، شجاعت و باقى صلاحيت هاى مهم - كه جوانان بنى هاشم با آن نمو كرده اند - بخوبى آشكار مى كند.

نقش مسلم محدود نيست و او فرستاده اى معمولى ، مقيد در محدوده خاصى و يا نايبى دنيوى نمى باشد، بلكه مسؤ وليت وى در تمام امور دينى و دنيوى ، مطلق و تام است ؛با صلاحيت هاى گسترده و مسؤ وليت هاى چندگانه ، آن چنان كه شرايط اين مرحله و عمل ايجاب مى كند.

سفير حسين - عليه السلام - به دليل داشتن فضايل فقهى ، پرهيزكارى ، بيدارى ، ورع ، عزت ، عمل و ديگر مظاهر عظمت و اصول مجد و بزرگى ، از اختيارات تام در سفارت خود برخوردار است و اين اختيارات رهين صفات والاى وى است .

عجيب نيست كه مردى بار مسؤ وليت تعيين مسير آينده حركت را بكشد كه توانايى هاى مختلفى را داشته باشد و شايستگى كامل را براى نيابت سبط گرامى پيامبر اكرم در او جمع باشد او در حدى از لياقت و پشتكارى قرار دارد كه با اختيار تام و توانايى كم نظيرى جنبش كوفه را اداره كند؛زيرا اين مرد از واقعيت تلخ آگاه است و از نزديك ، شاهد آلام و رنجهاى ملتهاى مسلمان آن روز مى باشد.

وى پابپاى حوادث و رويدادها پيش مى رود و درهاى امت را لمس مى كند چهار چوب حركت و مسير سياسى آينده خود را به خوبى مى داند و در جهت حل مشكلات امت و چاره جويى معضلات آنان با امام همكار است و شيوه امام را براى حل اين مشكلات به كار بسته است .

با اين اوصاف است كه وى بازوى پسر عم خود و رايزن و مشاور وى محسوب مى گردد، و در مسائل مربوط به آينده نهضت ، مورد مشاوره قرار دارد، مظالم و مشكلات مسلمانان با وى در ميان گذاشته مى شود. رسالت و شايسته ترين مردمان براى نگهبانى از دين حنيف اسلام ، به دفاع از آرمانهاى اصيل اين دين برانگيزد.

اما اين كه چرا مسلم بدين كار مهم برگزيده مى شود نه شخص ديگرى از رادمردان بنى هاشم ، به شايستگى و گوى سبقت بردنهاى متعدد اين بزرگ مرد در عرصه هاى مختلف برمى گردد.

ما بخاطر فاصله زمانى و فقدان گزارشهاى مفصل در اين زمينه ، نمى توانيم ويژگيهاى شخصيتى بزرگان بنى هاشم را مورد تطبيق و بررسى قرار دهيم ، ليكن همينقدر روشن و مسلم است كه مسلم بن عقيل از علما وفقهاى بزرگ بنى هاشم بوده است و يك هاشمى نمونه در عرصه جهاد و اجتهاد و جلالت شاءن محسوب مى گردد

دليل ما در اين قضاوت ، راءى صريح امام درباره اوست كه وى را بر ديگر اعضاى اين خاندان پاك مقدم مى دارد.

امام با كلماتى از مسلم ياد مى كند كه گوياى نظر ماست ؛مثلا اين تعابير را از امام ملاحظه كنيد:

... برادرم ، پسر عمويم مورد اعتمادم از خاندانم (9)

و در روايت ديگرى در نامه اى كه امام ، همراه مسلم به كوفه روانه مى كند، درباره او مى گويد:... وى از ديگر افراد اهل بيت ، نزد من برتر و افضل است (10)

شكى نيست كه تقدس و پاكى روح مسلم برگرفته از روح مقدس سبط گرامى فرستاده خدا و پيام آور آسمان است كه به نماز مابين ركن و مقام مى ايستد و از خداى خود كمك مى خواهد تا نماينده اى براى دردهاى امت ، بدرستى انتخاب كند.

 

دستورات و نامه

او را به :تقواى خدا، پنهانكارى و نرمش ، دستور داد(11)

آنچه ذكر شد تمام آن چيزى است كه منابع تاريخى ثبت كرده اند. گويا امام به سفير خود دستورى نداده است و يا آن كه در حقيقت وى را به همه چيز دستور داده است و اين دستورات كوتاه ، در بردارنده تمام وظايف سفير است .

حقيقتا چقدر اين دستورات مختصر و در عين حال عظيم و والاست . و شايد مختصرترين دستور با جوهره اى باشد كه طى تاريخ ، در پى فشارهاى سياسى و در مراحل سرنوشت ساز براى چاره جويى مشكلات صادر شده باشد.

خردمند بينادل ، از پس اين متن كوتاه درمى يابد كه :فرستنده و فرستاده پيشاپيش درباره ديگر مسائل مسلمين اتفاق نظر دارند، و درباره تمام حوادث و رويدادهاى قبلى ، يكسان مى انديشد و موافقت كامل با يكديگر دارند و لذا خود را بى نياز از پرگويى پيرامون امور مختلف مى يابند.

و اين استنباط كاملا منطقى است ؛زيرا فراموش نمى كنيم كه امام ، مسلم را از جايى دور به نزد خود خوانده است و او حاشيه نشين نبوده و قبلا فاصله اى ميان اين دو نبوده است تا با اين انتخاب ، اين خلاء پرگردد... بلكه پيوند آنان از محبت خويشى گذشته به ميثاقى استوار درباره مسؤ وليت هاى آنان درباره اسلام و آينده بدل شده است .

كسى كه روزگارى با امام بسر برده و همدرد وى بوده است ، مى تواند در برنامه ريزى حركت كوفه تصميم بگيرد و متصدى درمان جراحت هاى خونين آنان گردد.

وى از تمام آراى مخفى و علنى امام ، باخبر است و پيچ و خم سياسيت حسينى را درك كرده است لذا وى را نيازى به دستورات اساسى مرسوم بين مردم در اين گونه مسائل نيست ، و احتياجى نمى باشد تا از او عهد گرفته شود، يا پيمانى استوار گردد و يا سوگند خورد؛زيرا او مورد اعتماد مطلق و امانتدار برنامه هاى سرنوشت ساز حسينى است .

او را به تقواى خدا دستور داد؛نيرويى كه با تلاش ، توانمندتر مى گردد و مهمترين معيار حركت بر اساس اعتقادات پيكارگران در راه خداست .

تقواى خداچونان ضمانى براى هر گفتار و كردار، چه كوچك و چه بزرگ .

تقواى خدابر تمام زواياى نفس انسانى و انگيزه هاى ناخودآگاه وى سايه مى افكند و آنها را در جهت دوستى براى خدا و دشمنى براى خدا به حركت درمى آورد.

تقواى خداانسان را بر آن مى دارد تا جنگ ، صلح ، به حركت درآمدن و ايستادن وى با انگيزه هايى پاك ، اهدافى والا و مقاصدى صالح باشد.

تقواى خدا در همه چيز؛چه سلامت شخصيتى و چه پيروزى آينده دنيوى زودگذر.

مهم به دست آوردن رياست ، يا رهبرى ، و يا تسلط بر مقدورات مردم و يا گسترش نفوذ در برخى ولايات نمى باشد، بلكه آنچنان كه مهم و مهمتر است انجام رسالت الهى و نشر دين و شريعت خدايى و يارى امت مظلوم و مغلوب پيامبر خدا، و به دست آوردن رضاى الهى كه بدون تقوا هرگز به دست نخواهد آمد.

او را به پنهانكارى دستور داد؛براى ريشه كن ساختن فريبكارى و سياست شيطانى ، بايستى در برابر مقتضاى حكمت و اصول سياست خضوع كرد از جمله اصول برجسته و مهم كار سياسى پنهانكارى است هر عمل پيروز و تلاش هوشيارانه در تمام مراحل و قضايا، نيازمند به كار گرفتن اصل پنهانكارى مى باشد.

و به نظر مى رسد كه انتخاب و فرستادن مسلم به كوفه در منطقه حجاز و مدينه ، مكتوم و مخفى ماند، تا فرصت طلبان و منافقان كه پيوسته مترصد استفاده از چنين فرصت هايى مى باشند، از واقع مطلب بى خبر باشند و نتوانند از آن سوء استفاده كنند.

يكى از ديگر از اهداف پنهان نگهداشتن سفارت مسلم در آن منطقه ؛منتفى ساختن خطر ارسال اخبار به كوفه و حكام آن قبل سفارت از رسيدن سفير به آن ديار، توسط اين منافقين و فرصت طلبان بوده است .

قضيه مسلم مدت قليلى نيز در كوفه مخفى بود، ليكن با گسترش عمليات پرشور ولى غير منضبط توده ها، برملا گشت .

او را به نرمش دستور داد براى رعايت گروههاى اجتماعى ، و مدارا با طبقات مختلف اين ملت ستمديده ، محور تجمع همه مردم واقع شدن ، اين خصيصه (نرمش ) ضرورى است .

بايستى شايسته ترين روش درباره آنان به كار گرفته شود با خفض جناح ، برخورد ملايم ، مهربانى و شفقت است كه توده محروم ، براه مى آيد:

و لو كنت فظا غليظ القلب لانفضوا من حولك (12)

اى پيامبر! اگر تو درشت سخن و سخت دل بودى ، هرآينه مردم از گرد تو پراكنده مى شدند.

روحيات مختلف ، سطوح زندگى و تربيتى گوناگون ، خواستهاى اجتماعى غيرمنتظره و عوامل ديگر، بكارگيرى نرمش ، ملايمت و گذشت را اجتناب ناپذير مى سازند:

خذالعفو وامر بالعرف و اعرض عن الجاهلين (13)

گذشت را شعار خود قرار ده ، و معروف امر كن و از جاهلين ، روى گردان .

اين اشاره كوتاه در اين جا ما را بس است ؛زيرا در صدد بررسى متن نفيس و والاى دستورات حسينى نمى باشيم .

و اما نامه اى كه امام ؛سبط گرامى پيامبر اكرم آن را مى نگارد، بهترين چيزى كه مى توانيم درباره آن بگوييم ، خود تعابير حسينى است كه پرده ها را از انديشه اصيل اسلامى مخصوص به ولايت و امامت ، كنار مى زند و دور مى كند اين تعابير با دقت و روشنى مشخص مى كند كه : امام همان دستى است كه به كتاب خدا عمل مى كند و مجراى دستورات كتاب آسمانى مى باشد. اين مجرا تنها در اختيار امام است و لاغير.

امام كسى است كه هستى خود را وقف راه خدا كرده ، و ماءمور آن ذات مقدس است وى نه اسير خود است و نه اسير ديگران از واليان و طاغيان . كمتر امكان دارد به تعبير دقيقتر و بليغتر - از وظيفه امام و بيان جهات آن بهتر از پايان نامه معروف حضرت بر بخوريم ما در ذيل ، متن كامل نامه جاويد تاريخى امام را ذكر مى كنيم :

بسم الله الرحمن الرحيم

از حسين بن على ، به بزرگان و انبوه مؤمنان و مسلمانان اما بعد:هانى و سعيد، نامه هاى شما را نزد من آوردند آنان آخرين فرستادگان شما بودند كه بر من وارد شدند همه آنچه را كه گفتگو ذكر كرده بوديد دريافتم ، و خواسته همگى شما را دانستم كه :

بر ما امامى نيست ، پس به سوى ما بيا، چه بسا كه خداوند به وسيله تو ما را برحق و هدايت جمع كند

و من برادر، پسر عم و فرد مورد وثوق از خانواده ام را به سوى شما فرستادم و به او دستور دادم تا احوال آراء و خواسته هاى شما را برايم بنويسد پس ‍ اگر برايم نوشت كه راءى انبوه و بزرگان شما، و صاحبان فضل و خرد همان است كه نمايندگان شما مرا از آن با خبر ساخته اند و در نامه هايتان خوانده ام بزودى به سوى شما خواهم آمد - انشاءالله .

به جانم قسم ! كه تنها كسى امام است كه :عامل به كتاب ، پاينده به قسط و عدالت ، متدين بحق و واقف نفس خود در ذات پروردگار باشد و السلام (14)

لازم به تذكر است كه - آنچنان كه روايت متعدد مى گويند - اين نامه را طبق روايت - هانى و سعيد با خود به كوفه نياورند، بلكه حامل آن شخص سفير بود، به دليل آنكه خود مسلم ، متن نامه را بر اهل كوفه خواند.

و خوارزمى هم چنين نقل مى كند:سپس امام نامه را در پيچيد و بر آن مهر زد و مسلم بن عقيل را خواسته ، نامه را به او داد (15)

امام حسين - عليه السلام - پس از سپردن نامه خطى خود به مسلم ، با كلامى گرانبها و نفيس به سفير بزرگ خود اين ديدار را به پايان برد؛سخنان عبيرآميز، سرشار از زهد، عرفان ، و يقين ، با اشاره به هدفى دوردست و آرمانى والا، در پيچيده با احساسى از شهيدان قدسى و پيكارگران بزرگ .

در آخرين لحظات ، امام حسين - عليه السلام - چنين سفير خود را مخاطب قرار مى دهد:

من تو را به سوى اهل كوفه مى فرستم و خداوند آنچه را كه درباره تو دوست مى دارد و مورد رضايت اوست انجام خواهد داد اميداوارم كه من و تو در درجه شهدا قرار گيريم . پس با بركت و يارى خداوند براه بيفت ... وبعد امام چنين فرمود:پس از ورود به كوفه نزد معتمدترين افراد، منزل اختيار كن (16)

 

روشنى هايى در راه كوفه

مسلم بن عقيل در انجام دادن تكليف حسينى خود در بالاترين مراتب يقين قرار داشت ؛نه اضطرارى در خروج خود داشت و نه كمترين ترديدى براى پيش رفتن ... (برخلاف روايتى كه از ترديد وى در ميان راه سخن ، مى گويد).

سفير پس از وداع با سبط گرامى پيامبر؛امام حسين - عليه السلام - عموزادگان ، برادران ، خانواده ، دوستان مؤمن خود، با تهيه وسائل لازم براى قطع مسافت ميان مكه و كوفه مجهز گشته ، براه افتاد در اين سفر افراد جليل القدر و برگزيدگان از طرف شيعيان كوفه على الخصوص عامه مسلمانان آن ديار، همراه نامه هاى آنان نزد امام آمده بودند، مسلم را همراهى مى كردند.

اين همراهان عبارت بودند از:مجاهدان راه خدا، قيس بن مسهر صيداوى ، عمارة بن عبدالله سلولى و عبدالرحمن بن عبدالله ارحبى .

زمان حركت از كوفه ، شب نيمه ماه مبارك رمضان سال 59 هجرى به شكل مخفيانه و شبانه بود، تا كسى از بنى اميه او را نبيند.(17)

مسلم همراه سه يار خود، در مدينه فرود آمد و نزد مرقد شريف پيامبر اكرم - صلى الله عليه و آله - رفت ...

خوارزمى مى گويد:همين كه مسلم به مدينه درآمد، نخست به مسجد پيامبر اكرم - صلى الله عليه و آله - داخل شده دو ركعت نماز بجا آورد سپس در دل شب خارج شد و با اهل بيت (ساكن در مدينه ) خداحافظى نمود(18)

مسلم سپس از مدينه خارج شده ، با ياران ، سيرشتابان ، خود را در پى هدف مطلوب پيش گرفتند.

در اينجا لازم مى دانيم اندكى تاءمل كنيم و قبل از پى درگرفتن سفر؛اين دلاوران رسالت ، به آنچه كه درباره دو راهنماى به استخدام درآمده توسط مسلم در مدينه براى نشان دادن راه و گم شدن و مردن آن دو از تشنگى و فال بد مسلم از اين حادثه - آن طور كه پنداشته اند - بپردازيم ، و نادرستى اين ادعا را نشان داده ، نظر خود را بيان داريم .

 

داستان دو راهنما

روايتى ، داستان را چنين نقل مى كند:مسلم دو راهنما را در مدينه به استخدام خود درآورد... آن دو راهنما، در شبى از جاده منحرف شدند، صبحگاهان راه گم كرده تشنگى و گرمان برايشان فشار وارد كرد و ديگر قدرت ادامه راه را نيافتند در آن هنگام نشانه هاى راه را ديدند به مسلم گفتند:اين راه را بگير و در آن پيش برو شايد نجات پيدا كنى ، مسلم آنان را ترك كرده همان مسير را دنبال كرد و آن دو راهنما پس از اندك مدتى از تشنگى مردند(19)

در داستان بالا از منحرف شدن در شبى سخن به ميان آمده است ؛يعنى آنكه اين حادثه نتيجه تاريكى شب بوده است در حالى كه روايت ديگرى اين انحراف از جاده را آگاهانه از طرف آن دو راهنما از ترس تعقيب (20) نقل مى كند؛يعنى ، آن دو براى آنكه سفير، توسط دشمنان تحت تعقيب قرار نگيرد، عامدانه راه را گم مى كنند و از جاده خارج مى گردند.

در اين جا كافى است اين نكته را متذكر گرديم كه آن دو راهنما - به فرض ‍ وجود چنين كسانى - از هدف حركت مسلم خبرى نداشتند و سزاوار در جريان قرار گرفتن ماءموريت هم نبودند.

به هر حال ، طبق داستان فوق ، نتيجه هلاكت راهنمايان - آن چنان كه اين داستان ادعا مى كند - توقف حركت است و عدم ادامه آن . راوى اين داستان مى گويد:مسلم از رفتن بازماند، و نامه اى به امام نوشته و اين حادثه را شوم دانست و آن را به فال بد گرفت .

ما در اينجا متن نامه را- به ادعاى راوى و نقل وى - مى آوريم :

اما بعد:من از مدينه با دو راهنما خارج شدم ؛آن دو از جاده خارج شده راه را گم كردند، تشنگى بر ما سخت گشت و آن دو راهنما از پا درآمده مردند و ما آمديم تا به آب رسيديم و باقى مانده جانهاى خود را نجات داديم .

آن آب در محلى است كه :المضيق من بطن الخبت (21) ناميده مى شود و من اين را به فال بد گرفتم لذا اگر صلاح بدانى مرا از ادامه اين ماءمورت معذور داشته ، ديگرى را بدين كار گسيل دارى . و السلام (22)

مسلم اين نامه را به وسيله مجاهد عظيم الشاءن ؛قيس بن مسهر صيداوى - باز طبق نقل راوى - براى امام فرستاد و امام هم پاسخ نامه را به وسيله همان پيك به نزد مسلم باز فرستاد كه مى گفت :

اما بعد:از آن بيمناكم كه تنها انگيزه تو از ارسال نامه استعفا از ادامه اين ماءموريت كه تو را بدان گماشته ام ، بزدلى و ترس باشد؛پس راهى را كه تو را بدان روانه ساخته ام دنبال كن . والسلام (23)

مسلم به خواننده نامه گفت :من از اين حادثه بر جان خود ترسان (24) نيستم - اين عبارت را بعدا طرح خواهيم كرد.

اما باقى داستان به نقل راوى :مسلم همچنان پيش مى رفت تا به آبى متعلق به قبيله طى رسيد و در آنجا فرود آمد سپس آنجا را ترك كرده در هنگام حركت مردى را ديد كه به شكار مشغول بود مسلم به وى نگريست و ديد كه آن مردم به آهويى تيرانداخت كه به سوى وى مى آمد،و آن را از پا درآورد. مسلم گفت :دشمن ما - ان شاء الله -كشته خواهد شد(25)

نپذيرفتن داستان روايت گونه بالا، به دليل به كار گرفته شدن الفاظ تطير؛ فال بد و شوم دانستن يا: جبن ؛ترس و بزدلى در لابلاى داستان نيست ، بلكه به دلايل متعدد ديگرى است كه نمى توان روايت فوق را قبول كرد.

تطيرو مانند آن را مفاهيمى نيست كه در بنياد اعتقادى خاندان نبوت جايى داشته باشد، تا بشود آن را به يكى از علما و مبرزترين فقها و مشهورترين شجاعان اين خاندان كه بى باكانه با ترس رو در رو مى شود و مرگ را از پا درمى آورد نسبت داد...(26)

اما كلمه جبن با آنكه در پاره اى استعمالات ، نقشى ادبى و مقبول دارد (27) در پاره اى از روايات اساسا اين كلمه نقل نشده است ؛مثلا امام در روايتى چنين پاسخى مى دهد:

از خاندان ما كسى به تطير معتقد نيست (28)

يا كسى كه به تطير بپردازد از اين خاندان نمى باشد.

و در روايت ديگرى نامه امام چنين نقل شده است :

اما بعد:از آن بيمناكم كه نوشتن اين نامه و درخواست استعفا، انگيزه ديگرى جز آنكه مى گويى باشد. پس همان راهى كه تا كنون آمده اى دنبال كن و به پيش برو والسلام (29)

به هر صورت ما نقاط ضعفى را مشاهد مى كنيم كه از اهميت اين روايت و مانند آن كاسته و آن را تخطئه مى كند.

 

رد همه اين روايت

به دلايل ذيل ، ما روايت بالا را نادرست مى دانيم :

1 - امام حسين - عليه السلام - خود اين مجاهدان سه گانه را همراه مسلم گسيل مى دارد(30) پس مساءله راه و راهيابى در چنين امر مهمى فراموش ‍ نمى گردد، مخصوصا آنكه همراهان مسلم اهل مكه يا حجاز نيستند، بلكه از اهالى كوفه مى باشند كه راه آمدن به مكه و بازگشت از آن برايشان پنهان نيست ، پس اينان مى توانند نقش راهنما را نيز ايفا كنند و به ويژه آنكه اين نمايندگان طبق سفارش امام بر پنهانكارى اصرار فراوانى دارند.

2 - به حكم شغلى راهنما در مسافتهاى طولانى ، چنين به نظر مى رسد كه راهنما تمام لوازم يك سفر طولانى را با خود داشته باشد و به طريق اولى داراى صبر اكتسابى ناشى از تجارب و محيط مناطق حاره باشد و بتواند در برابر سختى ها و فشار تشنگى از خود مقاومت نشان بدهد.

حال اگر اين دو راهنما - طبق نقل الاخبار الطوال - در شب راه گم كرده باشند، آيا نمى توانستند تا فرداى آن شب تشنگى را تحمل كنند؟!

3 - درجه ارتباط ارگانيك و پيوند مادى اين دو راهنما تا چه حد است كه اين گونه آنان را تا پايان زندگى دهشتناك خود به يكديگر پيوسته نگه مى دارد؟! زيرا اين دو با هم گم مى شوند! همزمان شدت تشنگى آنان تا سرحد مرگ مى رسد! و حقيقتا با هم مى ميرند! و مرگ آنان در يك زمان و يك مكان اتفاق مى افتد! واقعا چه پيوند و علقه اى آنان را تا پايان اين تراژدى وابسته به هم كرده است !؟

4 - چرا مسلم آنان را از مدينه به خدمت مى گيرد و نه از مكه ؟ و بعد كه تشنگى پيش مى آيد چرا هيچ يك از اين چهار تن - مسلم و سه يار همراهش - را تهديد نمى كند. در حالى كه آنان نيز دچار همين مشكل شدند و در همان راه و زير تابشهاى يك خورشيد و هواى دم كرده يك منطقه قرار گرفتند! آيا معقول است كه بپنداريم آنان با خود آب داشتند، ليكن از سيراب كردن هر دو يا يكى از اين دو راهنما دريغ ورزيدند؟!

5 - اين چه توانايى حيرت انگيزى است كه اين دو راهنما در خود دارند؛زيرا آنان تا آستانه مرگ نيز از ارائه خدمات به مسلم خوددارى نمى كنند، و راه و نشانه هاى آن را به وى نشان مى دهند.

آيا كسى كه در سكرات موت دست و پا مى زند و نسبت به اطراف خود آگاهى دارد؟ و آيا چنين كسى معقول است كه به هوش آمده راه زندگى را به ديگرى نشان دهد؟

اين چه توانايى است و يا اين چه جفا و سنگدلى است كه از سوى اين چهار تن مى بينيم كه كمترين حركتى در جهت نجات آن دو يا يكى از آنها از خود نشان نمى دهند؟.

 

ايرادهايى چند بر دو نامه

1 - چگونه نامه رسان - قيس بن مسهر صيداوى حامل نامه مسلم و پاسخ امام - به مكه رفت و سپس بازگشت ؟ و چگونه فرستاده و فرستنده با اطمينان ، خواستار طى طريقى شدند كه راهنمايان حرفه اى در آن راه جان باخته بودند؟

2 - با توجه به اين كه امام حسين - عليه السلام - آن دو راهنما را براى تعيين مسير با هياءت نمايندگى همراه نساخته بود و از وجود آنان در ضمن سفر نيز بى خبر بود، انگيزه در ميان گذاشتن رويداد مرگ آن دو و ماجراى گم شدن آنها با امام چه بود؟ مخصوصا كه ادامه اين سفر مشروط به سلامتى كسى از همراهان يا راهنمايان نبود.

3 - لحن نگارنده نامه (مسلم ) در نامه خود، به علاقه و گرايش شديد وى به بازگشت از اين سفر و جايگزين شدن ديگرى به جاى خود اشعار دارد و صاحب چنين لحنى - طبق اشعار خود نامه - بايستى شخصا به مكه مراجعت مى كرد و موضوع را با امام در ميان مى گذاشت ؛و اين حركت شايسته اين موقعيت است ، نه ارسال نامه و پيك .

4 - اين آن چيزى نيست كه از آن بر جان خود ترسان باشم .

اين جمله اى است كه - طبق روايت دو راهنما- پس از قراءت نامه امام بيان كرد پس وى از چه بيمناك بود و چه چيز او را مطمئن ساخت ؟

اگر مسلم با دريافت پاسخ امام حسين - عليه السلام - بر درستى راه خود مطمئن گشت قبلا خود امام - نه ديگرى - بود كه وى را بدين سفارت گماشته بود و نيازى به نظر خواهى مجدد از حضرت نبود.

به هر حال اين جمله منسوب به مسلم ، غامض باقى مى ماند مخصوصا كه توقف و از حركت باز ايستادن وى براى استعفا از اين مسؤ وليت بود، نه نظرخواهى .

5 - چگونه اين هياءت بقيه راه را طى كردند و از كجا مى دانستند كه چقدر مسافت ديگر بايد طى شود؟ در حالى كه باقى مانده مسير، طولانى تر از فاصله مكه تا حادثه مرگ آن دو راهنما بوده است ؟ آيا شايسته تر نبود كه آنان راهنماى جديدى برگزينند؟ و يا آنكه خود امام يك راهنماى حرفه اى آگاه به تمام كوره راهها را براى تضمين سلامت رسيدن آنان به كوفه معين سازد؟ ولى اين انتخاب اتفاق نمى افتد.

و اگر همراهى اين سه يار سفير را كافى بدانيم ، ما پيشاپيش از ارزش حضور اين سه تن دلاور ياد كرديم .

6 - اما محل وقوع حادثه ؛يعنى تنگه الخبت كه بايستى طبق داستان ، ميان مدينه و كوفه باشد، خلاف واقع است ؛زيرا حموى تصريح مى كند كه :خبت ، دشتى است در منطقه حره ، و نام صحرايى است ميان مكه و مدينه (31)

7 - درباره مدت زمان قطع اين مرحله بايد گفت :مسافرت بطور معمول ، بيست روز بطول مى انجاميده است و با فرض سحت داستان - هلاكت دو راهنما - زمان طى مسافت ، طولانى تر شده است ،(32) به زمان فوق بايستى مدت زمان توقف مسلم براى دريافت پاسخ نامه را نيز بيفزاييم .

ليكن روايات تاريخى تاءكيد دارند بر اينكه اين مسافت همان مدت زمان معمول آن روز به طول كشيده است و اين مطلبى اجماعى است .(33)

8 - اين داستان در صدد تصوير سفير به عنوان مردى پايبند به فال نيك و بد زدن است و اين تصوير با مفاهيم بنيادى ريشه دار در خاندان نبوت متضاد است و خلاف گفتارهاى پيامبر- صلى الله عليه و آله - به مسلمانان ، در جهت بازداشتن آنان از اعتقاد به شوم بودن اشيا و حوادث ، و تلاش در راستاى درك مفهوم قضا و قدر مى باشد.

خاندان نبوت نه تنها ديگران را از اعتقادات نادرست ، نهى مى كردند بلكه خود آنان مثل اعلاى ثبات شخصيت و درك روشن قضا و قدر و بى اعتقادى كامل به تطير و مانند آن بودند.

9- اين داستان بطور ضمنى حركت سفير، (مسلم ) را اسير عواطف و انفعالات نفسانى وى معرفى مى كند و انگيزه وى را آميخته اى از ترس ، ترديد و تلاش در جهت دست به كارى زدن و اقدام كردن مى نماياند.

مسلم گاهى فال بد مى زند و گاهى فال نيك و به هنگام فال بد زدن ظاهرا احساسش به وى راست مى گويد و او ديگر امكان ادامه سفر و پيش روى را ندارد.

و هنگامى كه فال نيك مى زند و با ديدن مردى كه آهويى را مى كشد، دشمن خود را از پاى درآمده فرض مى كند، در احساس خود دچار اشتباه مى گردد - آن چنانكه عامه از اين فال زدن درك مى كنند - زيرا اين دشمن است كه مسلم را مى كشد، نه آنكه مسلم دشمن خود را از پا در مى آورد.

و اين چنين است كه به صرف يك داستان برخاسته در ضمن انديشه اى ناصواب با مفاهيم بنيادى و اعتقادى بازى مى شود و در اذهان مسلمانان كوهى از شك و ترديد سست انديشى مى آفريند و با القاى گمانهاى واهى ، و از كار انداختن يقين در جهت از ميان برداشتن تكليف آنهم تكليف اصيل از آبشخورى پاكيزه از منبعى معصوم و آلوده نشده ، تلاش ناجوانمردانه اى آغاز مى كند.(34)

اما حقيقت امر آن است كه اين گروه مكتبى محمدى ، به درستى كار خود يقين داشت و سرشار از ايمان و خير ديدن تمام امور بود؛زيرا پايبندى حيرت انگيزى به تكليف الهى داشت ، و هراسى از كشته شدن و مردن در راه خدا، مبداء و امت مسلمان نداشت .

مسلم نيز در تكليف حسينى خود در بالاترين درجه هاى يقين بود و در خروج خود كمترين اضطرابى از خود نشان نمى داد، و در پيش رفتن استوار بود؛زيرا او از خاندان مكتب است و از گروه معتقدان كه براى عظمت هستى ، پديد آمدند و از كسانى است كه زندگى و شهادتشان هر دو پيروزى و رستگارى مى باشد.

ليكن متاءسفانه اين داستان بدون توجه به نتايج آن ، ورد زبان بسيارى از خطيبان و مسطور در كتب اكثر نويسندگان مى باشد و اهل قلم و بيان - آگاهانه يا با ناآگاهانه -به مردم و جوانانى كه ذهنى بكر و دست نخورده دارند تلقين مى كنند كه :بعضى از فال بد زدن ها به حقيقت مى پيوندد و برخى از به فال نيك گرفتن ها نادرست از آب درمى آيد! و مردم گمان مى كنند مسلم اين سفير بزرگ ، به اتكاى اين فال زدن ها راه مى سپرد و با اين چراغ ظلمانى مسير خود را روشن مى كرد!

ما فكر مى كنيم اين داستان از ثمرات و دستاوردهاى بزرگان دروغ پرداز و پيشوايان فريب و نيرنگ ساز بوده است ؛ زيرا مى دانيم كه اين داستان و مشابه آن در دوران سياستهاى آميخته با تزوير و نيرنگ ، و رطب و يابس بهم پيوستن ساخته شده است .

 

كوفه در التهاب

قهرمان خاندان ابواطالب و سواران همراه وى ، بر پشت اسبهاى راهوار خود به سوى كوفه در شمال عربستان مى تازند، و شتابان به شهرى نزديك مى گردند كه در اشتياق ديدار رهبر قيام مى سوزد.

كوفه همچنان نگران نتيجه نامه هاى خود است ، و توده هاى شهر منتظر قدوم منجى بزرگ خود؛سبط پيامبر اكرم - صلى الله عليه و آله - نفسها را در سينه حبس كرده اند.

انتظار توده مظلوم له شده و ستمديده به طول انجاميده است چه چيز مانع از اجابت درخواست آنان توسط فرزند رسول خدا گشته است ؟

مگر مردم شهر واقعيت موجود را انكار نكرده اند؟ آنان براى آمدن شخص ‍ رهبر به شهرشان لحظه شمارى مى كنند و اين آرزو همه وجودشان را تسخير كرده است پس چرا قهرمان و پيشاهنگ ابدى انكار نظام سياسى اموى ، سبط گرامى ، امام حسين ، روى گردان از تن دادن به حكومت بنى اميه ، به نداى اين محرومين پاسخ نمى دهد؟

در اين لحظات حساس و دردناك انتظار است كه نويد اجابت امام حسين - عليه السلام - گوشهاى آنان را نوازش مى كند و خبردار مى گردند كه سفير شخصى امام ، در راستاى پاسخ مثبت به اهل شهر به سوى آنان پيش مى آيد و مردم مشتاقانه به كوى و بر زن ريخته ، خود را آماده استقبال نماينده بيت محمدى مى كنند و فرستاده امام - قهرمان انكار بنيادى نظام باطل سفيانى - را با اشكهاى گرم شادى در آغوش مى كشند.

 

پي نوشت :

 

1- رسل الملوك /ابن فراء، ص 40 و 41 به تحقيق : دكتر صلاح الدين منحد، ط دوم سال 1972 م .

2- رسل الملوك ، ص 33 و 34.

3- رسل الملوك ، ص 89:

ان الرسول مكان راءيك فالتمس للراءى آمن من وجدت اءنصحا

تاءبى الامور على الغبى فان سعى فيهاالذكى ، فبالحرا اءن تصلحا

فاذا تخيرت الرسول فلاتكن متجوزا فى امره متسمحا

و توخ فى حسن اسمه و روائه قول النبى تيمنا و تنجحا

واجعله اما ماضيا اونافذا او ياسرا او منجحا او مفلحا

4- رسل الملوك ، ص 90:

اذا ارسلت فى امر رسولا فافهمه و ارسله اديبا

ولاتترك وصيته بشى ء و ان هوكان ذا عقل لبيبا

فان ضيعت ذاك فلا تلمه على ان لم يكن حفظ الغيوبا

5- رسل الملوك ، ص 38.

تخير رسولك ان الرسول يدل على عقل من اءرسله

تراه اذا كان داحكمة يبلغ احسن ما حمله

فيبرم منتقصات الامور و يفتح ابوابها المقفله

و يرجع ان كان ذاغره عليه الامور التى هن له

6- رسل الملوك ، ص 32:

انى انتدبتك للرسالة بعدما دبرت امرى مبديا و معاودا

اعلم بانك ان اضعت وصيتى واصبت ، لم اك للاصابة حامدا

و اذا اجدت بها فعاقك عائق عما اردت بسطت عذرك جاهدا

ان الرسول اذا استبد براءية و عصى ولى الامر كان معاندا

7- نهج البلاغه فيض ، كلمات قصار، 293، ص 1231، ط بيروت ، سال 1963 م .

8- نفس المهموم / قمى ، ص 51.

9- تاريخ طبرى ، ج 4، ص 262، الارشاد، ص 204، و ديگران .

10- منتخب / طريحى ، ج 2، ص 83.

11- الارشاد، ص 204، تاريخ طبرى ، ج 4، ص 263. تاريخ ابن اثير، ج 3، ص 267. بحار الانوار، ج 44 ص 335 و اعيان الشيعه ، ج 4، ق 1 ص ‍ 161.

12- سوره آل عمران ، آيه 159.

13- سوره اعراف ، آيه 199.

14- تاريخ طبرى ، 4، ص 262، و ارشاد /مفيد، ص 204.

15- مقتل الحسين / خوارزمى ، ج 1، ص 196.

16- همان مدر؟

17- مقتل الحسين / خوارزمى ، ج 1 ص 196.

18- همان مدر؟

19- الاخبار الطوال / دينورى ، ص 244، ط ليدن .

20- حياة الامام الحسين / شيخ قرشى ، ج 2، ص 341.

21- تنگه چشمه پنهان .

22- تاريخ طبرى ، ج 4، ص 263 و 264. الارشاد، ص 204 و ابن اثير ج 3، ص 267.

23- تاريخ طبرى ، ج 4، ص 263 و 264. الارشاد، ص 204 وابن اثير ج 3، ص 267.

24- تاريخ طبرى ج ، ص 264.

25- همان مدر؟

26- مرحوم محقق مقرم بخاطر بودن كلمه تطيردر روايت فوق و صحت آن ، ترديد مى كند، ليكن وى همچنان از بقيه روايت درباره مشاهده شكارچى آهو و فال نيك گرفتن ، از اين حادثه دوم استفاده مى كند.

مرحوم سيد مقرم نسبت تطير را به مسلم ، و عموم خاندان نبوت را تخطئه مى كند وى چونان مردى دلير از چهارچوب مفاهيم و خاندان پيامبر و برى ء دانستن گفتار و كردار آنان از تناقض ، بحث مى كند و در بحث شورانگيزى طى حدود بيست صفحه تطيررا نقد و بررسى مى نمايد.(رك :شهيد مسلم بن عقيل ، ص 80 - 97).

27- مثلا:مرحوم شيخ محمد رضا مظفر مى گويد:بكار بردن كلمه جبن در اين جا براى برانگيختن روح سلحشورى و كوشش است ..تا آن كه روحيه دفاع از اصول مردانگى ، و آتش حفظ ارزشهاى انسانى و اثبات آنها در سينه ها زبانه بكشد...(رك :سفير الحسين ، ص 57) .

28- سفير الحسين ، ص 57.

29- وسيلة الدارين / زنجانى ، ص 235.

30- تاريخ طبرى ، ج 4 ص 263.

31- معجم البلدان / ياقوت حموى ، ج 2 ص 343.

32- حياة الامام الحسين ، ج 2، ص 343 و 344.

33- مسلم ، شب نيمه رمضان از مكه خارج گشت و پنجم شوال وارد كوفه شد(مروج الذهب / مسعودى ج 2، ص 64) .

34- در كنار اين داستان ، گفتگوى ذيل را نيز به مسلم نسبت مى دهند:مسلم از امام درخواست استعفا كرده مى گويد:

اى پسر عم ! مردم بسيارند، تو از زينهار مى دهم كه مبادا خدا را در حالى ملاقات كنى كه خون مرا به گردن داشته باشى ! امام به او مى گويد:چاره اى از رفتن ندارى ، و مسلم به راه مى افتد! (تذكرة الخواص ، 217).

فرقى نمى كند اين سخنان منسوب به مسلم در مكه شفاها گفته شده باشد و يا در راه ، به صورت نامه درآمده باشد به هر حال اين گفتار، مسلم را فردى مجبور از حركت و ترسان از انبوه مردم معرفى مى كند و خون خود را به گردن حسين - عليه السلام - مى اندازد! مثل اين كه تمام اين روابط و گزينشها طبق مصالح شخصى صورت گرفته است !.

منبع:زندگانى سفير حسين عليه السلام مسلم بن عقيل عليه السلام

سايت راسخون و سايت زائرين

 

خاندان مسلم بن عقيل از ديدگاه پيامبر عليه السلام

سيدتقي قاضوي

 

عقيل پدر بزرگوار مسلم و برادر حضرت علي عليه السلام بود. روزي اميرالمؤمنين عليه السلام به پيامبر صلي الله عليه و آله عرض کرد: «يا رسول اللّه ! آيا عقيل را دوست داري؟ پيامبر صلي الله عليه و آله فرمود: به خدا قسم آري، او را دو چندان دوست دارم؛ خودش را و پدرش ابي طالب را و فرزندش (مسلم) که در راه محبت فرزندت (امام حسين عليه السلام ) شهيد مي شود. مؤمنين براي او مي گريند و ملائکه مقرب براي او صلوات مي فرستند.

مسلم در جنگ صفين

مسلم بن عقيل از ياران حضرت علي عليه السلام و امام حسن و امام حسين عليهماالسلام بود و با رقيه دختر حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام ازدواج کرد. وي فردي شجاع، متواضع و عاشق خاندان اهل بيت عليهماالسلام بود و در جنگ صفين، حضوري فعال داشت؛ به طوري که يکي از بزرگان مي نويسد: شأن و عظمت مسلم بن عقيل قابل توصيف نيست. او در يکي از مهمترين جنگ ها در سمت راست سپاه اميرالمؤمنين عليه السلام قرار داشت.

مسلم از اهل بيت عليه السلام است

روزها يکي پس از ديگري سپري مي شد. مردم کوفه با اشتياق، هر روز نامه هاي فراواني براي امام حسين عليه السلام مي نوشتند و اعلام مي کردند که ما آماده حکومت عدل شما هستيم. امام در پاسخ به نامه هاي آنان چنين نوشتند: «برادرم، پسرعمويم و مورد اعتمادم از اهل بيتم را به سوي شما مي فرستم تا راستي سخن شما آشکار شود و...». امام حسين عليه السلام با اين سخن، مسلم را در زمره اهل بيتِ خود قرار داد و با انتخاب او براي سفر به کوفه، سعادت ابدي و بهشت خداوندي را نصيب او گردانيد.

پيک امام حسين عليه السلام

امام حسين عليه السلام در پاسخ کوفيان در دعوت از آن حضرت نامه اي نوشت و به مسلم داد. وي نامه را گرفت و به کوفه آمد. اهل کوفه از نامه امام عليه السلام و آمدن مسلم شاد شدند و او را در خانه مختاربن ابن عبيدهِ ثقفي جاي دادند. مردم به ديدن مسلم مي آمدند و هنگامي که وارد مي شدند، مسلم نامه امام را مي خواند و آن ها اشک شوق مي ريختند و با او بيعت مي کردند.

سفارش امام به مسلم

امام حسين عليه السلام هنگامي که مسلم را مأمور کرد تا به کوفه برود، به او سفارش کرد که در کوفه، به خانه معتمد و موثق ترين شخص برود. او نيز وقتي وارد کوفه شد، به خانه مختاربن ابي عبيدثقفي رفت. مختار فردي شجاع، با تقوا، خردمند و سخاوتمند بود؛ از اين رو ارتباط و نفوذ مسلم بن عقيل با مردم آسانتر گرديد.

رسالت پنهان

هنگامي که مسلم بن عقيل وارد کوفه شد. مردم مطلع گرديدند و مخفيانه با او رابطه برقرار نمودند. هرروز بر شمار بيعت کنندگان افزوده مي شد تا آنجا که در مدت چند روز، تعداد آن ها بالغ بر چندين هزار نفر گرديد. پس از آن، تبليغ مخفيانه، خود به خود آشکار شد و مسلم زمينه را براي حضور امام عليه السلام آماده ديد و براي امام نوشت که به کوفه بيايد.

عبيداللّه بن زياد و فرمانداري کوفه

کوفه از شهرهاي مهم آن زمان بود که براي نظام حکومتي، اهميت فراواني داشت. بر همين اساس، وقتي خبر ورود و تبليغ مسلم بن عقيل منتشر و به گوش يزيد رسيد، چاره اي انديشيد تا شعله هاي قيام مردم کوفه را خاموش نمايد. از اين رو، فردي بي رحم و جنايتکار چون عبيداللّه بن زياد را براي اين کار شايسته ديد و او را به فرمانداري کوفه گمارد.

نيرنگ عبيداللّه بن زياد

يزيدبن معاويه، حکم فرمانداري کوفه را به ابن زياد داد و او را به کوفه فرستاد. ابن زياد با حيله اي که به کار برد، مردم کوفه را غافلگير کرد و شب هنگام وارد کوفه شد؛ در حالي که چهره خود را پوشانده بود. مردم گمان کردند حسين بن علي عليه السلام است و اطراف او را احاطه کرده و به او خوش آمد گفتند؛ اما زماني که فهميدند عبيداللّه بن زياد است، متفرق شدند. عبيداللّه با استفاده از اين حربه، به راحتي وارد شهر و قصر حکومتي شد.

مردمان سست پيمان

عبيداللّه بن زياد والي جديد کوفه به منبر رفت و از فرجام مخالفت با يزيد سخن گفت. اهل کوفه از تهديد ابن زياد بر جان خود ترسيدند و ارتباط خود با مسلم را کم و يا به کلي قطع کردند. سست ايماني مردمان کوفه و بي وفايي آنان، به عهد و پيمانشان، تا ابد در ذهن بيدار تاريخ به يادگار خواهد ماند.

ميهمان هاني

وقتي خبر ورود عبيداللّه بن زياد و سخنراني او به گوش مسلم رسيد، از خانه مختاربن ابي عبيدثقفي خارج شد و به خانه هاني بن عروه رفت. تا اين زمان، نزديک هجده هزار نفر با او بيعت کرده بودند. از اين رو، براي امام چنين نوشت: همانا فرستاده به خانواده اش دروغ نمي گويد، هجده هزار نفر از اهالي کوفه با من بيعت کرده اند. وقتي نامه ام به دستت رسيد، با عجله به سوي ما بيا. مردم همگي با شمايند و ميلي به فرزندان معاويه ندارند.

ارسال اين نامه، بيست وهفت شب، قبل از شهادت مسلم بوده است.

هاني بن عروه زعيم کوفه

هاني بن عروه پيرمردي نودوهشت ساله از بزرگان کوفه بود که مسلم را در خانه خود جاي داد. او از اصحاب پيامبر صلي الله عليه و آله و از دوستداران خاندان رسالت بود. تاريخ نويسان همواره از او به نيکي ياد کرده اند.

جايگاه هاني بن عروه در ميان شيعه

هاني بن عروه در ميان دانشمندان شيعه، از جايگاهي والا برخوردار است. بزرگان شيعه او را مردي بزرگوار، فاضل، خوش گفتار، سياست مدار و شجاع خوانده اند. سيدبن طاووس از بزرگان علماي شيعه، براي او زيارتي نقل کرده که او را چنين توصيف مي کند: «درود بر تو که به درجه شهدا رسيدي و سعادتمند شدي و کوشش تو در راه رضايت خدا و پيامبر بود، تا آنکه جانت را در اين راه فدا کردي.»

هاني سخت تر از کوه

عبيداللّه بن زياد، غلام خود «معقَلْ» را طلبيد و سه هزار دينار به او داد که در اختيار مسلم بن عقيل بگذارد و به او نزديک شود و از اين راه، اخبار مسلم را به اطلاع او برساند. بنابراين مخفيگاه مسلم که خانه هاني بن عروه بود، فاش شد. مسلم که وضع را خطرناک ديد، از خانه هاني بيرون آمد. مأمورين به خانه هاني ريختند و مسلم رانيافتند. سپس هاني را دستگير و نزد ابن زياد بردند. ابن زياد هرچه حيله و دسيسه داشت، به کار بُرد تا هاني را به حرف آورد و از مخفيگاه مسلم اطلاع يابد؛ اما نتوانست. ناگزير«معْقَل» را طلبيد. تا چشم هاني به «معقل» افتاد، دريافت که جاسوس بوده است. برهمين اساس، لحن سخن او با ابن زياد تندتر شد. ابن زياد که خشمگين شده بود، ضربتي به او زد و لبش را شکافت و سپس او را روانه زندان کرد.

تنها و غريب

با زنداني شدن هاني، کاربر مسلم دشوارتر شد. تا آنجا که وقتي مسلم بن عقيل براي خواندن نماز جماعت ايستاد، نمازگزاران، پشت او، از ترس جان خود، صف ها را شکسته و آهسته گريختند. هنگامي که نماز پايان يافت، مسلم پشت سر خود هيچ کس را نديد. ناگزير به تنهايي، کوچه هاي کوفه را زير پا گذاشت. غبار غربت و غم بر دلش نشست. خسته و تشنه به درهاي بسته خيره شد. جلوتر رفت و دري را باز ديد. از پيرزني که نزديک خانه در انتظار فرزند بود، جرعه اي آب طلبيد. پس از اندکي صحبت با پيرزن، به خانه او پناه برد. پاسي از شب گذشته بود، فرزند پيرزن وارد خانه شد و متوجه حضور مسلم گرديد. او به طمع کسب جايزه ابن زياد، مخفيگاه مسلم را به مأموران حکومتي اطلاع داد.

محاصره مخفيگاه مسلم بن عقيل

عبيداللّه بن زياد پس از اطلاع از مخفيگاه مسلم، لشگري به فرماندهي محمدبن اشعث اعزام کرد. سربازان، خانه پيرزن را محاصره کردند. مسلم از خانه بيرون آمد و شجاعانه جنگيد. محمدبن اشعث که قدرت مسلم را مشاهده کرد، از ابن زياد نيروي بيشتر خواست. نيروهاي کمکي رسيدند، همگي با سنگ و چوب و خنجر و شمشير يورش بردند. شاخه ها را آتش زده و به طرف مسلم انداختند، تا اينکه زخم هاي زياد و خونريزي شديد، مسلم را ضعيف کرد. محمدبن اشعث گفت: خودت را به کشتن نده. من تو را امان مي دهم. مسلم به او حمله کرد و او گريخت. ناگهان تيري بر مسلم وارد شد و بر زمين افتاد و اين گونه او را اسير کرده، نزد ابن زياد بردند.

گريه مسلم براي مولاي خود

ابومِخنف يکي از مَقتل نويسان، مي نويسد: وقتي که مسلم بن عقيل را دستگير کردند، «انّالِلّه و انّااليه راجعون» مي گفت و اشک مي ريخت. يکي از دشمنان پرسيد: از مرگ ترسيده اي و گريه مي کني؟ مسلم فرمود: خير، من براي خودم ناراحت نيستم، بلکه براي حسين عليه السلام و اهل بيت او اندوهگين هستم. گريه ام براي امام حسين عليه السلام است که براي او نوشتم کوفه آماده حضور شماست و کوفيان بر عهد و پيمان خود استوارند!

وصيت مسلم به عمر سعد

وصيت در احکام اسلام از جايگاه ويژه اي برخوردار است، به گونه اي که بزرگان دين اسلام بر آن تأکيد فراوان کرده اند. پيامبر صلي الله عليه و آله در اين باره مي فرمايد: «هر کس بدون وصيت بميرد، به مرگ زمان جاهليت (جاهل) مرده است.» از اين رو، هنگامي که چشم مسلم به عمربن سعد افتاد، به او فرمود: «بين من و تو خويشاوندي است، مي خواهم به وصيت من عمل کني. عمرسعد نخست از او روي گردانيد؛ ولي ابن زياد گفت: در خواست پسر عمويت را بپذير. مسلم به عمرسعد گفت: از روزي که به کوفه آمده ام، هفتصد درهم قرض کرده ام. شمشير و زره ام را بفروش و قرضم را ادا کن. وقتي کشته شدم، پيکر مرا از ابن زياد بگير و به خاک بسپار. نامه اي به حسين بن علي عليه السلام بنويس که به کوفه نيايد.

شهيد تشنه

هنگامي که مسلم را اسير و وارد قصر دارالاماره کردند، تشنگي بر او غلبه کرده و توان ايستادن نداشت. اشاره اي کرد و آب طلبيد. ابتدا ممانعت کردند، ولي بعد ظرفي آب به او دادند. هنگامي که خواست، آب بنوشد، ظرف از خون چهره او پر شد. آن گاه فرمود: «اگر مقدور بود، از اين آب مي نوشيدم. معلوم است که اين آب قسمت من نيست ». سپس تشنه به بالاي قصر برده شد و گردن بر لب تيغ جلاد نهاد. مسلم بن عقيل سفير امام حسين عليه السلام چون مولاي خود، با لب تشنه شهيد شد.

شهادت مسلم و هاني

به دستور ابن زياد حکم قتل مسلم و هاني صادر شد. آن ها را بر بام قصر برده و گردن زدند. سرها را نزد ابن زياد آورده و بدن ها را به پايين پرتاب کردند. مردم يعني بيعت کنندگان ديروز، تماشاچي امروز بودند. پراکنده شده و راه خانه هايشان را در پيش گرفتند. عبيداللّه سر مسلم را براي يزيد فرستاد و دستور داد بدن هاني و مسلم را با طناب ببندند و در کوچه هاي شهر روي زمين بگردانند.

امام (ع) خبر قتل مسلم را به همراهان ميگويد

درمنزل زبا له اما م (ع) ا زجريا ن قتل مسلم و ها ني و عبد ا لله بن يقطررسما و بوسيله نا مه اي كه از طرفداران آنحضرت دركوفه بد ست امام رسيده بود اطلاع يا فت و امام درميان يارانش درحا ليكه نا مه را بدست گرفته بود چنين فرمود : « بسم الله الرحمن الرحيم » امّا بعد فا نّه قـد أتا نا خبرفـظـيع قتل مسلم بن عقيل و هاني بن عروة وعبدالله بن يقطرو قـد خـذ لتنا شيعتنا فـمـن احبّ منكم الأ نصراف فلينصرف ليس عليه منّا ذ ما م . خبرنا گوارقـتل مسلم بن عـقـيل وها ني بن عروه وعبدالله بن يقطر به ما رسيد من بيعتم راازشما برداشتم هركدام كه ميخواهيد برگرديد «سخنان حسين بن علي (ع)129 »

 

اشعارمسلم بن عقيل

 

مــســــلــــم ا نــــد ر كــــوفـــــه

مسلم اندر كوفـه چون بي يا رشد//د سـتگـيــرفــرقـه كـفـا  ر شد

با زبا ن حــا ل ا ز بـا لاي بـا م//گفت ا ي شا ه شهيدان ا لسلام

ا لسـلام اي زا د ه  زهـرا حسين//السلام اي پا د شا ه عا لمـيــن

اي حسين اي زا د ه خـيـرا لبشر//خوب داري از پسرعـمت خبر

اي حسين از كوفه كن قطع نظر//زين سفراي شاه خوبان درگذر

گربـيـا ئي كوفـه قــربا نـت كنند//وقت مردن سنگ بارانت كنند

 

يكتن بود دريك شهردشمن

من چگويم شرح حال از وطن آوارگان را

من چگويم شرح حا ل مسلم بي خا نما ن را

آنقدر دانم كه در يكتن بود در يك شهر دشمن

سخت ميبا شد كشـيد ن يك نفـربا رگرا ن را

اندر آن تاريكي شب بادوچشمان پراز خون

نزد خا لـق مينمودي شـكوه قــو م خسا ن را

كاي خداونداچسازم يكه و تنها به كوفه

نه انيسي تا به او گويم من اين درد نهادن را

رو كجا آرم الها اندر اين تاريكي شب

نيست مأ وا ئي مرا بنگرتو ظلم كوفـيا ن را

اي پناه بي پناهان بي پناهم يا حسين

شا د كن وقـت شها د ت با نگا هم يا حسين

از پي اجراي فرمان تو ميگردم شهيد

جزرضايت ازجهان چيزي نخواهم يا حسين

نامه بنوشتم كه بهر آمدن تعجيل كن

بي خبر از اينكه من در اشتباهم يا حسين

سوي گرگان خواندمت اي يوسف زهرا ولي

باش نزد فاطمه خود عذرخواهم يا حسين

 

آ خـــريــن ســــــلام

بزير تيغم و ا ين آخرين سلام من  ا ست

عزيز فا طمه سوي تو ا ين پيام من است

بكوي عـشـق نخستين فــد ا ئي تـو مـنـم

هزاربار شكر كه سربازيت مرام من است

لبم به ذ كر تو گويا ست تا تـو ا ن دارم

كه يا د نا م تو ذ كرعلي ا لد و ا م من است

بجرم يا ري د ين گر شوم شهيد چه غـم

كه ا ين عقـيد ه و ا ين علت قيا م من است

براه عشق تو جا ن مي دهم ولي شا د م

ا ز ا ينكه قرعه جا ن با ختن بنام من است

هـرآنكه دست بمن داد و با تو بيعت كرد

شكست عهد وهمان دستها چو دام من است

شـما تتم كنـد اعـد ا كه ا ز چه ميگريـم

نـد ا نـد ا زغـم تو زهـرغـم بكا م من است

بحا ل خـويش نگريم تو خوب مي داني

و لي  ز غـربت  تو نا له مـد ا م من است

مـيا بكوفـه ا گر چه نـوشـتـه ا م كه بيا

زپيشگا ه تو ا ين خواهـش ختا م من است

بروي با م كـنـو ن زيـر تـيـغ جـلّـا د م

شفق گرفته زخـون چهرسرخ فام من است

تفـضّلي كن و سويت طلب كن آذر را

اگرچه نا مه سيا هـست ا وغلا م من است

«د يو ا ن آ ذ ر»

 

سرگشته و حيران مسلم

ا ز جفا ي فلك و گردش د و را ن مسلم

ماند دركوفه چوسرگشته وحيران مسلم

با تن خسته  لب  تشنه و ا حو ا ل فكا  ر

گشته نا چـا رگرفـتــا رلعـيـنــا ن مسلم

سرهركوچه و با زا ر به خواري گرديد

سـرعـريا ن بـسـر ا سترعـريا ن مسلم

زغم غربت و ا ز دوري فرزند و عيا ل

اشك ميريخت برخسار چو باران مسلم

با زوي  بسـته چو أ مـد به  بر ا بن زيا د

بود با نا له و غـم سـر بگريبا ن مسلم

أ ه و فريا د كه ا ز زا د ه  مرجا  نه  شنيد

بي سبب ا ينهـمه د شنا م فراوان مسلم

ا ز پي كشتن  ا و تيغ  چـو جـلا د كشـيـد

زير شمشير بصد نا له و ا فغا ن مسلم

گفت اي با د صبا  زود بر و نز د حسين

گو به اوكشته شدازخنجرعدوان مسلم

خواست تا  ا ز شهد ا رتبه سـبـقـت گيرد

دادجا ن را به ره شا ه شهيد ا ن مسلم

 

اشــــعــــــا ر مــــســــلــــم بــن عـــقــيــــل

جزي ا لله عـنّا قـومنا شرّ ما جـزي

شرا را لمو ا لي بل اعـقّ و اظـلـما

هُمُ  إ مـنعـو نا حـقـّـنا و تظا هـرو ا

علينا و را موا  ا ن نز لّ و نرغـما

اغا روا عـلـيـنا يـسـفـكون د ما ئـنا

ولم يترقبوا فـيـنا ذ ما ما و لا د مـا

فنحن بنوا ا لمخـتا ر لا خـلـق مثلنا

بني ا بت ا ر كا  نه  ا ن تـهــد مـا

فا قـســم لولا جـيـشكم آ ل مـذ حج

وفرسا نها وا لحرفـيها ا لـمـقـد ما

«شعرمسلم پس از نما ز»

 

هو الموت فا صنع و يك ما انت صانع

فا نت بكا س ا لـمـو ت لا شـك جا رع

فـصـبــرا لأ مــر ا لله جـــل جـــلا لـه

فـحكم قـضا ء ا لله في ا لخـلـق ذ ا يـع

«شعرمسلم گا ه درگيري»

 

اقسمت لا ا قـتــل إ لِا حـرّا//وان رايت الموت شيئا نكرا

كل امرء يوما ملا ق شـرّا//اويخـلط ا لبا رد سخـنا مرّا

رد شعاع الشمس فا ستقـّرا//اخا ف ان ا كذ ب او اغرّا

 

«شعرمسلم گاه درگيري»

مسلم ام نايب پور زهرا

گشته آواره ي کوي  و صحرا

کوفه گشته دگر قتلگاهم

بشنو يا سيدي سوز و آهم

يا حسين ياحسين يا حسين جان

اي حسين اي حبيب دل من

کوچه ي کوفه شد منزل من

کوفه ميا دگر جان زينب

کودکانت مياور دل شب

يا حسين ياحسين يا حسين جان

بام دار الاماره حسين جان

گشته قتلگه جسم بي جان

من ز حجر تو طاقت ندارم

سر به دار عدو مي گذارم

يا حسين ياحسين يا حسين جان

کوفه هرگز وفايي ندارد

غير ظلم و جفايي ندارد

جسم من را به هر سو کشاند

داغ من بر دلت مي گذارد

يا حسين ياحسين يا حسين جان

 

نوحه زمينه مسلم بن عقيل(ع)

مسلم توي كوفه تنها و غريبه

نامردي اين قوم واقعاً عجيبه

قلبم ميون غصه اسيره

بازارا پر از نيزه و تيره

آروم نمي گيرم//كاشكي كه بميرم

كوفه نيا جون مادرت زهرا

از غم پريشونم//هرلحظه ميخونم

آماده شده سه شعبه واويلا

كوفه نيا مولا 3

 

مردي توي اين شهر جز طوعه نمونده

آتيش جفاشون قلبم رو سوزونده

چشمام داره اون روزو مي بينه

رو خاكا يل ام بنينه

نامهربوني ها//بي هم زبوني ها

رو پيشونيشون يه لكّه ي ننگه

اينجا شده دلگير//ارزون شده شمشير

كوفي جماعت دلاشون از سنگه

كوفه نيا مولا 3

 

از بي حياييشون ترسم فقط اينه

آتيش بسوزونه دامن سكينه

معجر تا مي توني بيار آقا

شش ماهتو امّا نيار آقا

اشكام شده دريا//آقا جونِ سقّا

تا ميتوني آب بيار باهات اينجا

آقا زبونم لال     انگار توي گودال

رو نيزه ميره سر تو واويلا

كوفه نيا مولا 3

 

مست شراب توأم حضرت ارباب

خانه خراب توأم حضرت ارباب

مسلمم 2 دل به تولاي تو بستم

مسلمم 2 خاک کف پاي تو بستم

 

وعده ي ما کربلا حضرت ارباب

گوشه ي صحن شما حضرت ارباب

يا حسين 2 جووني ما به فدايت

يا حسين 2 کي مي رسيم به کربلايت

 

پانذارميون اين شهر/ / باغ تو خزون گرفته

چهره گلات و اينجا/ /رنگ سرخ خون گرفته

نيا كه//ميترسم//اسير بشه خواهرت

دلم شور//زده كه//بلا بياد به سرت

واي يا حسين ياحسين يا حسين2

 

كوفيا به خونت آقا //تشنه اند بيا وبرگرد

منتظر به رات باتيغ و//دشنه اند بيا وبرگرد

دروغه//دروغه//نامه هاي كوفه نيا

تودلها//يه بغضي//ميزنه شكوفه نيا

واي ...

اي بهار بي خزونم//ميخرم بلا به جونم

باتن روي قناره//منتظر به رات ميمونم

حسين جان//ببين كه//كوفه كربلاي منه

ببين با//سلامم//غم توي صداي منه

واي ...

 

بارون سنگ روسرم

شكسته شد بال وپرم

همش به فكر زينبم

اين لحظه هاي آخرم

عاقبت مهمون اين شهر همينه//نيا حسين

سرش به ني تنش به روي زمينه//نيا حسين

ديگه رسيده//جونم روي لب

ميا به کوفه//به جان زينب

سالار زينب

اسم تورو دم ميگيرم

توهرنفس كه ميكشم

باعث آوارگيتم

ازت خجالت ميكشم

سربريدم روي دروازه شهر//منتظره

روي قناره ها بايد ميون شهر//تنم بره

آتيش گرفتم//مثه کويرم

منم مثه تو//تشنه ميميرم

سالار زينب

دلم داره شورميزنه

براي بچه ها ي تو

خدا به دادت برسه

روزاي كربلاي تو

دعام اينه كه بچه هات يتيم نشن//نياحسين

با غصه هات توكربلا سهيم نشن//نيا حسين

دارم ميبينم//تو شام غربت

يه کاروان//شکسته حرمت

سالار زينب

 

هـزار بار گر از تن جدا شود سر من

بر آن سرم که بيفتد به پاي رهبر من

به يک اشاره چشمت دل از کفم بردي

از آن زمان که به من شير داد مادر من

مــرا عـزيز شمـردند مـردمِ کــوفه

که ريختند عوض لاله سنگ بر سر من

ميـان ايـن همـه نامــرد غيـر پيرزني

کسي نگشت در اين شهر، يار و ياور من

ز اشک تا که نهد مرهمي بـه زخم تنم

هزار حيف که در کوفه نيست خواهر من

به جز دو طفل يتيمم، بـه دشت کرب و بلا

شهيد تـوست دو رعنـا جـوان ديگر من

فـداي دختـرِ مظلـومه سـه سالـه تــو

ميــانه اســرا داغديــده دختــر مـن

خدا گواست کـه هرگـز نگشت بـا کافـر

جسارتي که در اين شهر شد به پيکر من

سلام من بـه تـو از اين لبي که پاره شده

درود من بـه تـو از اين بريده حنجر من

ميـان خنـده دشمـن ز دست رحمت تو

مـدال گـريه گـرفته است ديـده تـر من

شهـادتين بــه لـب، ناله حسين حسين

بـه هـر نـفس شـده در ناله‌هاي آخر من

سروده‌هاي تو «ميثم» شـرارِ آه من است

جـزاي تـوست عنايـات حـيِّ داور مـن

 

لبم خشـک و دلـم کانـون آتـش، ديده دريايي

سرِ بشکسته از سنگم به خون بخشيده زيبايي

بيـا اي يـوسف زهـرا تـو مسلم را تماشا کن

کـه سردادن بـه راه توست، شيرين و تماشايي

نبايـد مـرد بيـن دشمنـان گريـد، بيـا بنگـر

که در يک شهر دشمن بر تو مي‌گريم به تنهايي

تمام خانه‌ها شـد بستـه بـر رويم، خـدا دانـد

سه شب در کوچه‌هاي کوفه کردم راه‌پيمايي

بـه جـان مـادرت زهـرا ميا کوفه که مي‌بينم

شـود پرپر بـه پيش ديده‌ات گل‌هاي زهرايي

ميـا کوفـه که مي‌تـرسم به پيش ديده زينب

کند بـر نـي سرت هم دل‌ربايي، هم دل‌آرايي

ميا کوفه کـه مي‌بينم سـرت را بـا عزيزانت

ميـان دشمنـان داريـد بـزمِ گـردِ هـم‌آيـي

ميـا کـوفه کـه مي‌بينم براي طفلِ عطشانت

کند بـا اشـکِ خجـلت ديـده عباس، سقايي

ميا در کوفه اي چشم خدا! زيرا که مي‌بينم

شرار تشنگي مي‌گيرد از چشم تـو بينايي

اگـر «ميثم» ره و رسم گدايي را نمي‌داند

نديده از تو اي مولا به غير از لطف و آقايي

 

نوحه شهادت حضرت مسلم (ع)

برفراز//دارم و از//غربت تو//بي قرارم

من به غيراز//چوبه دار//مونس وياري ندارم

سر به عشقت مي گذارم//سر به دارم سر به دارم

يا حسين يا ثارالله

قاصدي نيست//تا بگويم//با توجانا//از غم ودرد

يا ابن زهرا//جان زينب//از ميان//راه (و) برگرد

زين عزيمت تو حذرکن//سيدي ترک سفر کن

يا حسين يا ثاراله

 

پيک مجروح تو شرمنده ات اقا شده است (مرثيه)  

پيک مجروح تو شرمنده ات اقا شده است

يار اواره ات اي يار چه تنها شده است

عرق شرم منو اشک دو چشمان من است

اگر اين شهر شبيه شب دريا شده است

تا که خاکي نشده معجر زينب برگرد

که براي حرمت کوفه محيا شده است

خبرت امده و دست به کارند همه

شهر ازين شده بازار چه غوغا شده است

سنگ ها دست به دست از همه جا جمع شده

پاي خاکستر و اتش همه جا وا شده است

کوچه هايش چقدر مثل مدينه تنگ است

واي هر کوچه پر از روضه ي زهرا شده است

شيرخواران پس از اين خواب ندارند که با

تير چون نيزه خود حرمله پيدا شده است

از همان روز که ديدند چه دارد با خود

حرف شش ماهه زدن بر نوک ني ها شده است

من از آن کعب ني و هلهله ها فهميدم

که از امروز سر طفل تو دعوا شده است

گوشواره ،گل سر، چار قد و گهواره

رسم سوغاتي نامردم اينجا شده است

گرمي مجلس نامحرم بي پرواش

خنده بر بي کسي دختر نو پا شده است

هيزم آورده بريزد به تنورش خولي

در تنوري که به اميد تو برپا شده است

آه برگرد که در بين حرامي هايش

سند سوختن دخترت امضا شده است

 

اشعارمسلم بن عقيل

 

سلام شاه شهيدان به مسلم بن عقيل ع (مرثيه)  

سلام ايزد منان ، سلام جبرايئل

سلام شاه شهيدان به مسلم بن عقيل ع

به آن نيابت عظماي سيدالشهدا

به آن جلال خدايي و آن جمال جميل

سلام بر تو که دارد زيارت حرمت

ثواب گفتن تسبيح خواندن تحليل

فراز بام سلام امام دادي و داد

ميان لجه اي از خون جواب جاي قتيل

 

ديده به تيغ دوختم، تا مگر از دعاي تو

ديده به تيغ دوختم، تا مگر از دعاي تو

تو نگه افکني و من، سر فکنم به پاي تو

مرگ بود سعادتم که لحظه ي شهادتم

سايه فکنده بر سرم، قامت دلرباي تو

گه بدنم به عشق تو، کوچه به کوچه مي رود

گاه سر بريده ام گريه کند براي تو

روي کبود دخترم، هديه به نازدانه ات

جان دو ماه پاره ام، هردو شود فداي تو

اي نفست روان من، کوفه ميا به جان من

ورنه به نوک ني رود، رأسِ زتن جداي تو

چنگ زنند گرگ ها، بر تن پاره پاره ات

شسته زخون سر شود، روي خدا، نماي تو

اي که همه وجود من درغم توست ني نوا

بوده به گوشم از ازل قصه ي کربلاي تو

کاش به دشت کربلا بودم و کشته مي شدم

با شهداي ني نوا، در صف ني نواي تو

روز ازل شنيده ام، مي نگرد دو ديده ام

پنجه ي قهر قاتل و طرهّ ي مشک ساي تو

آنچه که مي کنم نظر، خورده گره به يکدگر

سوز درون ميثم و زمزمه ي عزاي تو

 

دل من بر سر اين دار صفايي دارد 

دل من بر سر اين دار صفايي دارد

وه که اين شهر چه بام و چه هوايي دارد

خانه ي پيرزني خلوت زاويه من

هر که شد وحي به او، غار حرايي دارد

شب که شد داد زدم کوفه ميا کوفه ميا

مرغ حق در دل شب صوت رسايي دارد

پيکرم تا به زمين خورد صدا کرد حسين

شيشه از بام که افتاد صدايي دارد

پشت دروازه مرا فاتحه اي مهمان کن

تا بدانند که اين کشته خدايي دارد

هم سرم بي بدن و هم بدنم بي کفن است

حالم از قسمت آينده نمايي دارد

در سر بي بدنم هست هزاران نکته

سوره ما نيز بسم الله و بايي دارد

ديد خورشيد که در بردن اين نامه شدم

دست بر دامن هر ذره که پايي دارد

 

کوچه گرد ِغريب ميداند  

کوچه گرد ِغريب ميداند

بي کسي در غروب يعني چه !

عابر ِ شهر ِ کوفه مي فهمد

بارش ِ سنگ و چوب يعني چه

صف به صف نيت ِ جماعت را

بر نماز ِ امام مي بستند

همه رفتند و بعد از آن هم

در به رويش تمام مي بستند

در حکومت نظامي ِ کوفه

غير ِ” طوعه” کسي پناهش نيست

همه در را به روي او بستند

راستي او مگر گناهش چيست ؟؟

ساعتي بعد مردم ِ کوفه

روي دارالعماره اش ديدند

همه معناي بي کسي را از

لب و ابروي ِ پاره فهميدند *

داد ميزد: “حسين” آقا جان!!

راه ِخود کج نما کنون برگرد

تا نبيند به کربلا زينب

پيکرت رابه خاک وخون برگرد

دست من بشکند ولي دستت

بهر ِ انگشتري بريده مباد

سر ِمن از قفا جدا بشود

حنجرت از قفا دريده مباد

کاش ميشد به جاي طفلانت

کودکانم بريده سر گردند

جان زهرا مياور آنها را

دختران را بگو که بر گردند

دختران را نياور اينجا چون

دست ِ مردان کوفه سنگين است

واي از آن ساعتي که معجر از

غارت ِگوشواره رنگين است

ياس هاي قشنگ ِ باغت را

رنگ ِ پاييز مي کنند اينجا

نعل نو ميزنند بر اسبان

تيغ ِ خود تيز مي کنند اينجا

نيزه ها را بلند تر زده اند

مردماني پليد و بي احساس

حک شده زير ِ نيزه ها : ” اينهاست!

از براي نبرد ِ با عباس …”

پيرزن ها براي کودک ها

قصه ي سنگ و چوب ميگويند

” روي نيزه اگر که سر ديدي

سنگ بر او بکوب ” ميگويند

مي دهد ياد بر کمانداران

حرمله فن ِ تير اندازي

فکر ِ پنهان نمودن و چاره

بر سفيدي ِ آن گلو سازي ؟

کوفه مشغول ِ اسلحه سازي ست

فکر مردم تمامشان جنگ است

از سر ِ دار ِِ کوفه مي بينم

بر سر بام ِخانه ها سنگ است

تشنه ات ميکشند بر لب ِ آب

گو به سقا که مشک بر دارد

طفلکي پا برهنه مگذاري

خار ِ صحرايشان خطر دارد

آخرين حرفهاي مسلم بود:

اي که از کوفيان خبر داري!!

جان ِ زهرا براي دخترها

روسري ِ اضافه برداري !!

پيکرش روي خاک و طفلانش

کوچه کوچه پي اش دوان بودند

از گزند ِ نگاه ِحارث هم

تا پدر بود در امان بودند

مثل مولا سه روز مانده به خاک

پيکر بي سرش نشد عريان

مثل مولا که پيکرش اما

نشده پايمال ِ از اسبان

رسم دلدادگي به معشوق است

عاشقان رنگ ِ يار ميگيرند

در همان لحظه هاي آخر هم

نام او روي دار ميگيريند

 

در کوفيان رنگي ز احساس و وفا نيست  

در کوفيان رنگي ز احساس و وفا نيست

در شهر اين مردم، مسلماني حيا نيست

بازار نيزه سازيش پر از هياهوست

اما درون سينه ها مهر و وفا نيست

اينان همان حيدر ستيزان قديم اند

در قلب آنها مهر و عشق مرتضي نيست

اي شهر نفرين گشته، نفرين بر وفايت

کار تو با اولاد زهرا جز جفا نيست

در کوچه ها مي گردم و ياد تو هستم

اينجا همه بيگانه اند و آشنا نيست

ديروز اين مردم به من لبيک گفتند

امشب کسي با نائب تو هم نوا نيست

رو کن به هرجايي که ميخواهي؛ نه اينجا

زيرا که کوفه جز به قتل تو رضا نيست

درها همه بسته شده بر روي مسلم

جز ياد تو بر درد تنهايي دوا نيست

مسلم فدائي تو شد در شهر کوفه

مولا حلالش کن اگر در کربلا نيست

با من که مردَم اينچنين کردند مولا

با زينبت برگرد، امان در کوچه ها نيست

 

غمت تو چشمام، برا آقام، دلم پر از خون، آقا نيا آقا

عطش رو لبهام، شده شب هام، شام غريبون، آقا نيا آقا

دلگيرم برا حرم تو، ميگيرم عزاي غم تو

ميميرم براي قد و بالاي صاحب علم تو

کوفه همون کوفه نيست، آقا نيا

کوفه ديگه بي حياست، آقا نيا

کوفه عوض شده ولي، آقا نيا

کوچه همون کوچه هاست، آقا نيا

تيغاشون براي سر تو

سنگاشون براي خواهر تو

نامه نوشتن همه کوفه براي دعوت، آقا نيا آقا

درارو بستن تو دلاشون، شکسته بيعت، آقا نيا آقا

سنگا روي خونه ها، آقا نيا

تشنه ي خون، خنجرها، آقا نيا

گرمِ تو اين شهر غم، آقا نيا

بازار آهنگرا، آقا نيا

غمت تو چشمام، برا آقام، دلم پر از خون، آقا نيا آقا

عطش رو لبهام، شده شب هام، شام غريبون، آقا نيا آقا

 

بسم رب الوفاء، از مسلم نامه اي به زاده ي مرتضي

آقا سلامٌ عليک، اما بعد از سلام، جانم فداي شما

اي نامه که ميروي به سوي حسين

از جانب من ببوس روي حسين

کاشکي ميشد که نامه ام، پيک رهايي باشه

وقتي رسيد به دستت، هنوز يه راهي باشه

کاشکي ميشد ببيني، الان کجاي کارم

شبيه يک غريبه، تو کوچه ها آواره ام

اينجا دلي نمونده، همه شبيه سنگ اند

به جز من و پسرهات، همه تو فکر جنگ اند

يه حرفايي شنيدم، که تو خبر نداري

کاشکي ميشد حسين جان، دختراتو نياري

دلبر آشنا، اينجا مُسلم شده، آواره ي کوچه ها

غريب و تنها شدم، فردا هم ميشوم، جانم فداي شما

از قول من به عباس، بگو که اي علمدار

تا ميتوني سر راه، مشک اضافي بردار

اونم بايد بدونه، دشمنا بي شمارن

حتي برا يه دونه، شيش ماهه نقشه دارن

اي عزيز خدا، دستم بر دامنت، به سمت کوفه نيا

من از تو دورم، ولي، همراه نامه ام، جانم فداي شما

 

ز دارالاماره، تو و يک اشاره (دودمه)

ز دارالاماره، تو و يک اشاره

شده ورد جانم، لبيک يا حسين

در اين خيمه مهمان، شدم با شهيدان

در اين ماه ماتم، لبيک يا حسين

 

سبک يابن امي (عربي)

بي قرار ،کوفه ام با،قلب چاکم

همچو زهرا، مادر تو، روي خاکم

يابن الزهرا،کوفه ميا

کوچه گرد کوفه ام در بي وفايان

هم به ياد کاروان گشته مهمان

ديده ام مانده به راهت اي نگارم

خدا کند که نيايي اي قرارم

از جفاي اين نامردان**غرق در خون گشته مهمان

همه جا در ، ياد يارم،ز غمش بر ،روي دارم

به فداي ، او نمايم،به رهش هر آنچه دارم

سر خود بر کف نهادم به اميد وصل رويش

به خدا غمي ندارم به جز از هجران يارم

تنم با خون شد آغشته**غربت تو مرا کشته

 

يابن الزهرا،کوفه ميا

بين شهر بي وفايي من تنها

سر به دار عشق توام يابن الزهرا

غربت يک کاروان را بنگرم من

اشک چشم کودکان را بنگرم من

سر مي نهم به پاي تو**جان مسلم فداي تو

يابن الزهرا،کوفه ميا

شده ام اسير دشمن به جدايي سر از تن

مگر اقتدا نمايم به نگار سر بدارم

من و لحظه هاي آخر دل و خاطرات دلبر

سينه ام شد همچو مجمر ز دو ديده خون ببارم

سينه سوزان ديده گريان**سينه سوزان ديده گريان

يابن الزهرا،کوفه ميا

 

به شهر کوفه پر دردم ميان کوچه مي گردم

نمي خواهم که از خجلت دگر سوي تو بر گردم

شکسته قلب پر خونم شبيه نيل و جيحونم

تو سرگردان در صحرا من از هجر تو مجنونم

الا اي زاده حيدر بيا در کوفه و بنگر

به روي دار عشق تو طرفدارت شده بي سر

ز داغت آتشينم من ببين نقش زمينم من

چنين جان داده ام تا که عزايت را نبينم من

فدايي تو گرديدم ز اندوه تو رنجيدم

کمي از غربت حيدر به شهر کوفه را ديدم

به ياري من تنها همه بستند همه درها

به خاک کوچه افتادم ببردم نام زهرا را

به شهر شب چو مهتابم به ديدار تو بي تابم

کشيده بر زمين جسمم که خاک پاي اربابم

 

دركوفه غريبم من و كاشانه ندارم

گوئي بروم خانه ولي خانه ندارم

در کوفه غريبم من و غمخوار ندارم

يک تن به برم يار وفادار ندارم

من همچو عمويم شده ام يکه و تنها

ديگر تو ميا به کوفه نور دل زهرا

در کوفه اسير غم هجران و بلايم

دلخون غريبي تو در کرببلايم

من يار و طرفدار بجز طوعه ندارم

شب گرد غريبي به دل کوچه ي يارم

شد گوشه ي محراب غم کوفه نصيبم

مانند علي بي کس تنها و غريبم

من کوچه نشين حرم فاطمه هستم

در شهر علي غمزده بر خاک نشستم

تن بر سر دار م من و. سر بر قدم يار

پر ميکشم اي عشق چه خونين و سبکبار

 

با دست بسته /قلبي شکسته/ رفتم سوي دار

اي گل زهرا /سيدي مولا/ خدا نگهدار

مسلمم مسلمم غريب و تنها **مانده ام بي معين ميان اعدا

يا حسين ياحسين عزيز زهرا

گويم صبارا /برد زپيشم /بهر تو پيغام

ميا که باشد /برلب اينها/ هميشه دشنام

واي من واي من نغمه برلب** ترسم از لحظه ورود زينب

يا حسين ياحسين عزيز زهرا

چشمان ماه و /خورشيدوکوکب/ محو نظاره

گويم سلامت/ ازروي بام/ دارالعماره

ترک منزل مکن در بين صحرا **کن حذر زين سفر اي پور زهرا

يا حسين ياحسين عزيز زهرا

 

دوست دارم بارها از تن جدا گردد سر من

 تا شود تقديم خاک پات، خون حنجر من

دوست دارم عضو عضوم طعمهي شمشير گردد

تا تو لبخندي زني بر زخمهاي پيکر من

دوست دارم وقت جان دادن به بالينم بيايي     

 تا بيفتد بر گل رويت نگاه آخر من

دوست دارم در هجوم خندههاي تلخ دشمن

بر تو ريزد همچو باران، اشک از چشم تر من

دوست دارم تا به جرم عشق تو، کوچه به کوچه

از فراز بامها آتش بريزد بر سر من

دوست دارم در کنار دختر مظلومهي تو

صورت خود را کند تقديم سيلي، دختر من

دوست دارم دور عباس علمدارت بگردم

تا شود امالبنين، فرداي محشر مادر من

دوست دارم تا به جرم عشق گردم سنگباران

 سنگها گردند بين کوچهها، هم سنگر من

دوست دارم طوعه بعد از کشتنم آيد سراغم

در کنار پيکرم گريد به جاي خواهر من

دوست دارم تا بريزد بحر بحر از چشم ميثم

اشک خونين بر من و بر لالههاي پرپر من

"غلامرضا سازگار"

 

مسلم توي كوفه تنها و غريبه

نامردي اين قوم واقعاً عجيبه

قلبم ميون غصه اسيره

بازارا پر از نيزه و تيره

آروم نمي گيرم//كاشكي كه بميرم

كوفه نيا جون مادرت زهرا

از غم پريشونم//هرلحظه ميخونم

آماده شده سه شعبه واويلا

كوفه نيا مولا 3

*

مردي توي اين شهر جز طوعه نمونده

آتيش جفاشون قلبم رو سوزونده

چشمام داره اون روزو مي بينه

رو خاكا يل ام بنينه

نامهربوني ها//بي هم زبوني ها

رو پيشونيشون يه لكّه ي ننگه

اينجا شده دلگير//ارزون شده شمشير

كوفي جماعت دلاشون از سنگه

كوفه نيا مولا 3

*

از بي حياييشون ترسم فقط اينه

آتيش بسوزونه دامن سكينه

معجر تا مي توني بيار آقا

شش ماهتو امّا نيار آقا

اشكام شده دريا//آقا جونِ سقّا

تا ميتوني آب بيار باهات اينجا

آقا زبونم لال//انگار توي گودال

رو نيزه ميره سر تو واويلا

كوفه نيا مولا 3

 

دوطفلان مسلم محمد وابراهيم

 

اَلسَّلامُ عَلَيكُما يا قرّةَ عين رسول اللَّه، اَلسَّلامُ عَلَيكُما يا فلذتى كبد ابن عم رسول اللَّه، اَلسَّلامُ عَلَيكُما يا ناصرى سبط رسول اللَّه، اَلسَّلامُ عَلَيكُما أيها السابقان فى الشهادة من ذى رَحِم رسول اللَّه، اَلسَّلامُ عَلَيكُما أيها الشهيدان فى نصرة دين اللَّه، اَلسَّلامُ عَلَيكُما أيها المظلومان القتيلان بأرض كربلاء، اَلسَّلامُ عَلَيكُما أيها المظلومان القتيلان بأيدى الأشقياء اَلسَّلامُ عَلَيكُما أيها المخلفان من مسلم بن عقيل القتيل، اَلسَّلامُ عَلَيكُما أيها الذبيحان من نسل إسماعيل

نما حارث به ما رحمي که بر تو ميهمان باشيم

دو طفل مسلم و دور از ديار و خانمان باشيم

حديث اکرم الضيف از خدا آيا به قران نيست

که ما طفلان بي آزار و بر تو ميزبان باشيم

نکرد آيا رسول الله سفارش عترت خود را

بدان ما دو يتيمان هم گلي زان گل ستان باشيم

علي را سرو بستانيم و زهرا را جگر گوشه

يتيمانيم از مسلم غريب و خسته جان باشيم

مکن از ضربت سيلي رخ ما کودکان نيلي

نداريم هيچ تقصيري اسير و ناتوان باشيم

اقايان عزيز! خدا قسمتتان کند به عراق برويد. وقتي مي خواهيد از بغداد به سمت کربلا برويد  اگر نگاه کنيد ، بين درخت هاي خرما دوتا گنبد کوچک پيداست. به راننده مي گوييد: اينجا کجاست؟ ميگويد :قبر دوتا بچه هاي مسلم بن عقيل است. وقتي داخل حرمشان مي شوي خدا شاهد است نه واعظ ميخواهي نه زيارتنامه خوان ونه روضه خوان همين که پايت را داخل حرم اين دوبچه مي گذاري و دوتا قبر کوچک را پهلوي هم مي بيني اتش ميگيري. بعد از شهادت مسلم درکوفه وشهادت امام حسين(ع) اهل بيت را به کوفه اوردند. دوتا بچه هاي مسلم نزد شريح قاضي بودند. شريح با اينکه عليه حسين (ع) فتواي جهاد  داده بود اما دوتا بچه هاي مسلم  را لو نداد و انها را در خانه نگه داشت.  اهل بيت(ع)وقتي به کوفه امدند، شريح با يک طرح دستي دوتا بچه ها را به زين العابدين(ع) رساند. نمي دانم اين حرف را امشب بگويم يا نه؟ اي زن ومرد! نمي دانم خبر داريد يا نه؟ زينب(ع) را درکوفه دوازده روز به زندان بردند. بچه هاي فاطمه(ع) را دوازده روز به زندان بردند. نمي دانم مفتشين انها چطور فهميدند که دوتا بچه بر اهل بيت(ع) اضافه شده است؟ انها فهميدند که دوتا بچه  در خانه شريح بوده اند وبه اقا  زين العابدين (ع) تحويل داده شده اند. عبيدالله يک حساسيت عجيبي نسبت به مسلم بن عقيل و بچه هايش داشت.  وقتي  خواستند ال محمد(ص) را از زندان بيرون اورند، يک مأمور از طرف عبيدالله  دم در زندان ايستاد و گفت: بچه و بزرگ بايد خودشان را معرفي کنند تا من اسامي آنها را بنويسم. مي خواست بچه هاي مسلم را پيدا کند. تمام زن ومرد اسامي اشان يادداشت شد. به اين دو تا بچه که رسيد، گفت: امير، عبيدالله دستور داده که ما اين دو تا بچه را نگه بداريم و بايد همين جا بمانند. آقايان عزيز! يک دفعه صداي اين دو بچه بلند شد که اي خدا! ما گوشه زندان چه کنيم؟ امام چهارم(ع) هر چه اصرار کرد تا اين دو بچه هم همراه آنها بيايد فايده اي نداشت. براي اين دو بچه يک زندان بان تعيين کردند. هر روز نزديک غروب آفتاب فقط دو تا قرص نان جو برايشان مي آوردند. برادر بزرگتر اسمش محمد است. يک روز صدا زد: داداش! اينها هر روز غذا را نزديک غروب آفتاب مي آورند خوب است روزها را روزه بگيريم. اين بچه ها روزها را روزه مي گرفتند. زنداني آنها يک سال به طول کشيد. اواخر، يک پيرمرد که اسمش مشکور بود زندان بان آنها شد. يک روز بچه ها به اين پيرمرد گفتند: پيرمرد! بگو بدانيم آيا تو پيغمبر اسلام (ص) را مي شناسي؟ گفت: من مسلمانم او پيغمبر است، چطور نشناسمش؟ گفتند: بگو بدانيم آيا تو علي (ع) را مي شناسي؟ گفت: او امام من است من چطور نشناسمش؟ گفتند : پيرمرد! بگو بدانيم آيا تو حسن را مي شناسي؟ گفت: امام دوم من است. گفتند پيرمرد! بگو بدانيم تو حسين را مي شناسي؟ گفت: آري امام سوم من است. خدا لعنت کند آنهايي را که پارسال حسين(ع) را کشتند. من مدتي است براي حسين(ع) دارم گريه مي کنم. گفتند: پيرمرد! بگو بدانيم آيا مسلم بن عقيل را مي شناسي؟ گفت: آري ، نماينده امام حسين(ع) بود. به کوفه آمد او را هم کشتند. پيرمرد گفت: اينها چه سوالي است که مي کني؟ براي چه اينها را از من مي پرسيد؟ يک وقت گفتند: آي پيرمرد! ما بچه هاي مسلم بن عقيل هستيم. آي غريب مسلم!...

پيرمرد گفت: آقا زاده ها! چرا زودتر خودتان را به من معرفي نکرديد؟ در زندان باز است اگر مي خواهيد برويد آزاديد. اگر هم مي خواهيد بمانيد من غلام شما هستم. هر کار بگوييد مي کنم. گفتند: پيرمرد! اجاز بدهي ما برويم به خدا دلمان براي مادرمان تنگ شده است. صدا زد: آقا زاده ها! چشم من آزادتان مي گذارم برويد. اين کار براي من مسئوليت دارد، شايد کشته هم شوم اما اين کار را مي کنم. فقط يک لطفي بکنيد الان مي ترسم آزادتان کنم. مي ترسم برويد و شما را دستگير کنند. بگذاريد شب شود آن وقت بروديد. شب شد. زندان بان در زندان را باز کرد، گفت: دو سه ساعتي بچه ها در کوچه سرگردان بودند. تا بالاخره سر از فرات، کنار نخلها در آوردند. خسته شده بودند. نشستند سر به درخت خرما گذاشتند و خوابيدند. اي کاش آن شب آنجا نخوابيده بودند. صبح شد. زنهاي عرب مي آمدند از آنجا آب مي بردند. کنيز حارث آمد کنار شريعه مشکش را آب کند ديد دو تا بچه زير درخت نشسته اند و دارند گريه مي کنند. گفت: شما که هستيد؟ گفتند: ما يتيمان مسلم هستيم. آنها را به خانه آورد. به زن حارث گفت: خانم! دو تا مهمان برايت آورده ام  اما اين مهمان ها خيلي قيمتي هستند. اين مهمانها خيلي با ارزش هستند. گفت: از کجا پيدايشان کردي؟ کنيز جريان را گفت. اين زن بچه ها را شست و شو داد. لباسهايشان را عوض کرد. گفت: آقازاده ها! من جاي مادر شما هستم. مبادا غصه بخوريد.

آي آقازاده هاي مسلم! امشب لطفي کنيد از خدا بخواهيد تا خدا حوائج اين مردم را که اين جور دارند عاشقانه براي شما گريه مي کنند برآورد. آي قرض دارها! امشب شبش است، آي مريض دارها! امشب شبش است، آي گرفتارها! دردمندها! اين دو تا بچه در خانه خدا آبرو دارند.

اين زن به بچه ها غذا داد. شب شد بچه ها را در اتاق ديگري خواباند. در را هم روي بچه ها بست. نصف شب دامادش (و به نقلي پسرش ) حارث آمد. زن گفت: مرد! تا حالا کجا بودي؟ گفت: صبح به عبيدالله خبر دادند که زندان بان، بچه هاي مسلم را آزاد کرده است. عبيدالله گفته: هر کس اين دو بچه را پيدا کند دوهزار درهم به او جايزه مي دهم. من از صبح تا حالا خودم و اسبم را در اين بيابانها هلاک کردم، دنبال اين دوتا بچه گشتم به خدا قسم اگر آنها را پيدا کنم قطعه قطعه شان مي کنم. حارث خوابيد. يک ساعت خوابش برد. يک وقت ديد از داخل آن اتاق صداي گريه بچه ها بلند شد. يکي از بچه ها خوابي ديده بود. بلند شد و برادرش را بيدار کرد. صدا زد: برادر! به نظرم امشب شب آخر عمرمان است. يا الله! حارث از خواب بيدار شد. گفت: صداي گريه بچه از داخل خانه ما مي آيد؟ زن گفت: شايد براي همسايه ها باشد. گفت: نه از خانه ماست. بلند شد يکي يکي در اتاقها را باز کرد تا به اتاق بچه ها رسيد. اين دو تا آقازاده را ديد که دست به گردن هم انداخته اند و دارند گريه مي کنند. اين نانجيب گفت: « من أنتما» شما کيستيد؟ گفتند: درامانيم؟ گفت: آري. گفتند: بچه هاي مسلم هستيم. بميرم اين نانجيب آن قدر سيلي به صورت بچه ها زد.

يتيمي درد بي درمان يتيمي//يتيمي خواري دوران يتيمي//الهي طفل بي بابا نباشد//اگر باشد در اين دنيا نباشد

گيسوهاي اين دو بچه را به هم بست. صبح زود بلند شد. غلام و پسرش را برداشت وبه همراه بچه ها کنار فرات آمد تا سرشان را جدا کند. محمد و ابراهيم گفتند: اي حارث! پس به ما مهلت بده تا چند رکعت نماز بخوانيم. مهلتشان داد آنها هم چهار رکعت نماز خواندند دستهايشان را طرف آسمان بلند کردند و گفتند: « اي خدا! بين ما و بين او به حق قضاوت کن!» الله! الله!  اي آسمان چرا خراب نشدي؟ نه غلام حارث و نه پسرش هيچ کدام حاضر نشدند اين دو بچه را بکشند. اين نانجيب خودش سر از بدن آنها جدا کرد. اين بچه ها اين قدر پاهايشان را به زمين کشيدند تا از دنيا رفتند. سرها را ميان يک ظرف گذاشت و به مجلس عبيدالله آورد. جمعيتي نشسته اند. يک دفع سرها را جلوي امير انداخت. امير گفت: اينها چيست؟ نانجيب گفت: بچه ها مسلم را  خواستي من هم سرهايشان را آوردم. گفت: نانجيب گفتم بچه ها را پيدا کن! نگفتم سرهايشان را بياور. عبيدالله با آن قساوت قلبش ناراحت شد. گفت: آيا کسي هست اين مرد را گردن بزند؟ يک مرد شامي گفت: بله من حاضرم. اين مرد، حارث را همانجا برد و در محل قتل طفلان مسلم سر از بدنش جدا کرد.

ديدي که خون نا حق پروانه، شمع را//چندان امان نداد که شب را سحر کند

 

صَلَّي اللهُ عَلَيْكم يا اهل بيت النبوه

يا الله به عظمت حضرت مسلم ودوطفلانش ابراهيم ومحمد درد هامان دواكن ، حاجتهامان رواكن ، گرفتاريهامان برطرف كن ، عاقبت امرمان ختم بخيركن ، خدمتگذاران به اسلام وانقلاب ياري كن ، امام زمانمان ازخطرات وبلاها حفظ كن ، مريضها - معلولين - مجروحين - جانبازان - ملتمسين - منظورين - لباس عافيت وصحت وسلامت بپوشان ، اموات - شهدا - امام شهدا - غريق رحمتت بفرما ، رَحِمَ اللهُ مَن قَرَءَ الفاتِحَةَ مَعَ الصَّلَوات

 

حارثا مهمان نکشته کس به شوق سيم و زر

ما يتيمان را مکش از قتل ماها در گذر

بهر ما نبود اميد زندگاني در جهان

حارثا کن از ره رأفت به حال ما نظر

سر مبر از تن ما بهر حق آزاد کن

گر نشد افسرده زين سوز و گداز

آخر اي ظالم بده مهلت تو از بهر نماز

تا دم آخر به خلاق جهان رو آوريم

آن که اندر مشکلات دهر باشد چاره ساز

از وصال حق دل پر خون ما را شاد کن

در مدينه منتظر مادر که بيند روي ما

بار ديگر شانه از رفت زند گيسوي ما

چون پدر ما را نباشد تا که دلجويي کند

جاي او مادر زند بوسه رخ نيکوي ما

از وصال دل پر خون ما را شاد کن

زان سپس در امر خود کوشش تو اي جلاد کن

 

اَلسَّلامُ عَلَيكُما يا قرّةَ عين رسول اللَّه، اَلسَّلامُ عَلَيكُما يا فلذتى كبد ابن عم رسول اللَّه، اَلسَّلامُ عَلَيكُما يا ناصرى سبط رسول اللَّه، اَلسَّلامُ عَلَيكُما أيها السابقان فى الشهادة من ذى رَحِم رسول اللَّه، اَلسَّلامُ عَلَيكُما أيها الشهيدان فى نصرة دين اللَّه، اَلسَّلامُ عَلَيكُما أيها المظلومان القتيلان بأرض كربلاء، اَلسَّلامُ عَلَيكُما أيها المظلومان القتيلان بأيدى الأشقياء اَلسَّلامُ عَلَيكُما أيها المخلفان من مسلم بن عقيل القتيل، اَلسَّلامُ عَلَيكُما أيها الذبيحان من نسل إسماعيل، اَلسَّلامُ عَلَيكُما أيها الحيان المرزوقان عند ربكما الجليل، اشهد إنكما جاهدتما فى نصرة دين اللَّه و حماية عترة رسول اللَّه حق الجهاد، فجز أكما اللَّه عن نبيه و عن الإسلام و أهله، أفضل جزاء الشهداء، و أنمى حظوظ السعداء و ارفع درجات الأتقياء، و ألحقكما اللَّه و ايانا بحق ابائكما الشرفاء من الأنبياء و الأوصياء، و الشهداء و الصلحاء و حسن اولائك رفيقا و لا خيبنا اللَّه من هذه السعادة، و شفاعة هؤلاء الشفعاء، و رزقنا اللَّه زيارة الائمة الطيبين الطاهرين‏المعصومين، و لاسيما الحسين عليه السلام بن على الشهيد المظلوم بكربلاء، آمين آمين يا رب الأرض و السماء، اَلسَّلامُ عَلَيكُما يا محمد و يا ابراهيم ولدى مسلم بن عقيل بن أبى طالب‏عليه السلام و رحمة اللَّه و بركاته.